دهمین داستان
شبی از شبهای زمستان
چند روزی است که برف مداوم پیراهن سفیدی را برهرآنچه درفضای باز دیدنی است، پوشانده است !
سفیدی برف به این گونه چه زیبا ودیدنی است ؟!
همه رنگها زیبا هستند، ولی زیبائی هر کدام جائی دارد ! سبزه در جنگل وسبزه زار !
هفت رنگ سرخ وزرد و بنفش و.... درقوس وقزح هائی که آفتاب از درون قظره های باران به نمایش درمی اورد !
سیاهی که نمایانندۀ دل شب وگاه استراحت از خستگی کار روزانه است !
شب دراز زمستانی را با روؤیاهای آمیخته بهم شاد و دهشناک به صبح می رسانم، و به آسمان نگاهی می اندازم تا اوضاع جوی را بررسی کنم . ولی نمی دانم که :
خدایا ! هنوز به خوابم ویا بیدار ؟
خدایا ! گر درخوابم مرا ازآن درگیری های جنگ و گریز با آن قبائل وحشی درامان بدار ! واقعا پاره ای ازخواب ها از عذاب جهنم نباید کمتر باشند، اگر درخواب باشم نگران تکرارآن تیره خواب ها هستم !
شدت خواب های شب چنان اثر منفی برمن گذاشته بود که بیداری خود را باورنمی کردم و با خود می گفتم : تو ای مرد وضع کنونی خود را باور کن، ونه آنچه را که گذشته است ! به آنچه خواستی آغازی داشته باش که با این نهیب روحی، آرامش خود را بدست می آورم، و آسمان را می بینم !
چه روز زیبائی ؟! زیباتراین که تعطیلات آخر هفته فرا رسیده، واز کارهای تکراری روزانه راحت شده ام !
با پوشیدن لباس گرم و پوششی دربرابر ریزش برف ازخانه خارج می شوم . وتصمیم می گیرم با گذرازرودخانه، درآن سوی آن در دشتی که به دامنۀ یک کوه منتهی می شود قدم زنم واگر بتوانم به کوه نوردی هم بپردازم .
گرچه صبحانۀ کاملی صرف کرده بودم، ولی مقداری حلوا که حتی کفایت یک هفته تامین انرژی لازم را می داد، با خود حمل کرده بودم .
بار سنگینی نداشتم . بعد ار نیم ساعت راه پیمائی درفضای برف ریزانی که با شکافتن آنها با قدم های سنگین خود درحرکت بودم، به دامنۀ کوه می رسم .
پس از بررسی مسیر خود درپیمودن راه به بالای کوه، آرام آرام حرکتی را رو به بالا آغاز می کنم .
یک ساعتی بیش نرفته بودم که توجه مرا حرکتی درسمت راست خود جلب می نماید !
برف ها مانند موجی در حرکت بودند که بنظر می رسید جنبنده ای درزیر آنها به حرکت درآمده است !
حس کنجکاوی مرا برآن می دارد تا به باعث آن پی ببرم.
با پای خود برف ها را کنار می زنم که بیک افعی برخورد می کنم،
و ظاهرا در زیر برف ها سرگردان مانده بود .
با کنار زدن برف ها و احساس سرما از حرکت باز می ماند که
پالتو خود را روی آن می اندازم که با احساس گرمی به جنبش درمی آید، و به سرعت بسوی من می خزد و آویزانم می شود که من هم پالتو خود را روی آن وخود می اندازم تا راحت شود .
افعی هم با احساس راحتی و آرامش با کمی جابه جائی طوری خود را به دور من می پیچاند که سنگینی آن را احساس نمی کنم .
مانده بودم که چه کنم ؟!
پیش روم یا برگردم ؟!
با این افعی چگونه برگردم، و تا کجا می توانم با او هم زیستی مسالمت آمیزی داشته باشم ؟!
مانده بودم !
به فکرم رسید که قدری از حلوای خود به آن بدهم تا روابط ما صمیمانه تر گردد . با این کار متوجه شدم که خوشحال شده و با دم خود مرا مالش می دهد !
دیری نمی گذرد که ازبالای کوه صدائی به گوش می رسد: آی آی تکان مخور !
با خود گفتم این چه صدائی است، و دراین نقطۀ کوه ازمن چه می خواهد ؟!
بعد از چند دقیقه با غولی مواجه می شوم که می پرسد کجا می روی ؟
گفتم : برای کوه نوردی آمده ام .
گفت : چگونه جرأت کردی به این کوه پا گذاری ؟!
گفتم : من فقط می خواستم قدری کوه نوردی کنم و برگردم، حالا اگراجازه دهی برمی گردم .
گفت : ایرادی نیست . ولی فقط حق داری با لباس زیر ازاین جا دور شوی، و بقیۀ لباس ها و هرچه از پول و غیرآن داری بگذاری و دور شوی .
گفتم : من چیزی جز این لباس های گرم و کمی حلوا چیزدیگری ندارم .
گفت : اگر می خواهی سالم بمانی همین ها را رد کن و برو !
گفتم : ازسرما می میرم !
گفت : از سرما مردن بهتراست تا بدست من کشته شوی !
با این حرف متوجه شدم که در دام یک راه زن افتاده ام، مانده بودم چه کنم ؟! چون درهر حال هر تصمیمی پی آمدی جز مرگ نداشت ! که یک دفعه یک سیلی به صورتم می زند، وافعی هم بلا درنگ ازمن جدا می شود و با حمله به او، وزدن نیش زهرآگین خود اورا به درک می فرستد، ومرا نجات می دهد، و اولین خدمت خود را بمن می نماید !
بعد ازاین پیروزی و احساس امنیت کامل وهم دلی با افعی، آن را به دورخود هدایت می کنم، و صمیمانه گرم نگه می دارم وار ادامۀ کوه نوردی منصرف می شوم و به خانه بر می گردم .
در بین راه آرام آرام و به کندی راه می رفتم تا با گرفتن زمان بیشتری به خانه رسم، و فرصت چاره یابی داشته باشم که با این افعی چه باید کرد ؟!
بالاخره به منزل می رسم، مانده بودم که با این افعی چگونه می توان وارد خانه شد ؟!
در پشت درمانده بودم که پسر بزرگ ده ساله ام ازمنزل خارج می شود که تا مرا با افعی می بیند با جیغ و فریاد به منزل فرار می کند که با شنیدن صدای او مرتب می گفت : ما ما – ماما – بابا جونور اورده من می ترسم !
همسرم وحشت ده بیرون می آید که فورا به او می گویم رؤیا مترس چیزی نیست که با دیدن افعی دروضعی که به دور من پیچیده بود، بدون احساس این که با او صحبت می کنم با رنگ پریده پا به فرار می گذارد و به داخل منزل می رود و درب آن را محکم می کوبد وبا رفتن به اطاق طبقۀ بالا از پنجره فریاد می زند که احمد تا این جونور را از خود دور نکنی جائی تو این منزل نداری !
با این تهدید بلا تکلیف مانده بودم . زیرا حق به جانب همسرم بود .
مردم هم برای دیدن چیزنا دیدنی مرتب ازخانه ها بیرون می آمدند، و دیدار آنان هم اکثرا تکراری بود که بعد متوجه شدم، افعی با چشمان خود آنان را جذب می کند، سؤالاتی هم می کردند که با دادن جوابی آنان را رد می کردم .
غروب سر می رسد ومن در کوچه مانده بودم !
حاج اکبر پیرمرد جهان دیدۀ همسایۀ ما که برای رفتن به مسجد ازخانه خارج می شود، سراغ من می آید و علت ماندنم را درکوچه جویا می گردد . ما وقع را به او می گویم که حق را به خانواده ام می دهد، و از رفتن به مسجد منصرف می شود، و مرا به منزل خود فرا می خواند .
درآن خانه فقط حاج اکبر و همسرش بی بی راضیه زندگی می کردند .
آن زن از ما وقع آگاهی داشت که با ورودم به منزل خوش آمد می گوید .
حاج اکبر هم مرا به یک اتاق خالی هدایت می کند و می گوید تا حل تمام مشکلت دراین جا مستقر شو و آن راهم منزل خودت بدان !
جائی برای افعی هم فراهم می کند تا آن جانور راحت باشد.
من دراین فکر بودم که خدیا ازاین جریان چگونه می توانم به راحتی درآیم ؟! .
حاج اکبر غذائی برای شامم و گوشتی برای افعی می آورد، و مجددا می گوید این منزل تعلق به شما دارد، بعد از شام براحتی استراحت کن .
من تشکر می کنم و می خوابم . ولی خواب به چشمانم راه نمی یابد و همه اش به فکرفردا بودم که چه باید کرد ؟! دراین اثنا دیدم که افعی ازجا بلند می شود، و پس از وراندازی اطراف خود تا می نشیند تبدیل بیک دختر ماه چهره ای می شود که تا آن لحظه چنان چهرۀ زیبائی را ندیده بودم ! یکه ای می خورم که آیا آنکه امروز همه اش سواربرمن بود، افعی یا پری بوده است ؟!
خود را به خواب می زنم، و زیر چشمی به او نگاه می کنم که دیدم از زیر پای خود با تکان دادن سنگی آن را براحتی ازجا می کند، واز زیر آن سنگ جعبۀ بزرگی را درمی آورد که با باز کردن درب جعبه اتاق را نوری ازآفتاب تندی تابستانی فرا می گیرد . از شدت شگفتی نفسم بند می آید . با خود می گویم خایا امروز تا الان با چه اتفاقاتی برخور داشته ام، آنها را ختم به خیر فرما ! زیرا آن چه افعی بود که مرا از دست آن راه زن نجات می دهد که اینک به چنین دختری تبدیل می شود ؟! واین چه جعبه ایست که آفتاب ازدرون آن می تابد ؟! جرأت بلند شدن هم نداشتم . زیرا صحنه ها همه باورنا کردنی بود که از فرط خستگی متوجه نمی شوم که چه لحظه ای ازآن لحظات بحرانی به خواب می روم ؟!
صبح با ندای حاج اکبر بلند می شوم و به طرف افعی نگاهی می اندازم که دیدم هم چنان درخواب است، و انگارآنچه که به چشم دیده بودم همه رؤیا بوده است !
جریان را به حاج اکبر می گویم .
گفت : اتفاقا من چند بار سر زده سراغ توآمده ام تا مطمئن گردم، راحت هستی و خطری هم متوجه تونشده باشد، که خوشبختانه تو وافعی را غرق درخواب می بینم . بنابراین آنچه دیده ای رؤیا بوده و نگران مباش !
گفتم : پدرآخر صحنه ای که دیده ام ابدا رؤیائی نمی تواند باشد!
گفت : چرا من تورا دریک خواب عمیقی دیده بودم، و همین خوابهای عمیق رؤیا سازند .
گفتم : ایرادی نیست ولی خوابی به این گویائی واین چنین جعبه ای بدون حکمت نمی تواند باشد !
گفت : ضرری ندارد . من برای اطمینان خاطر شما که جز رؤیا چیزی درکار نبوده، زیر جای افعی را بررسی می کنم .
گفتم : اجازه بده کمک کنم .
گفت : کمکی لازم نیست من سر فرصت این کار را خواهم کرد، و نتیجه را به توهم خواهم گفت .
من هم پس از صرف صبحانه با خدا حافظی از حاج اکبر ازآنجا با آن افعی به سوی فروشگاه خواربارفروشی خود روانه می شوم تا مشغول کار گردم .
برای افعی هم جای مناسب گرم و نرمی درگوشه ای ازفروشگاه فراهم می سازم ومقداری ازخوراکی هائی که با طبع آن مناسب بود درکنار ش می گذارم و مشغول کارعادی خود می شوم .
هرکس از راه می گذشت با توقف کوتاهی به این صحنه نگاهی می انداخت، ولی خیلی ها هم کنجکاوانه به قصد خرید می ماندند تا بیشتر به تماشای افعی پردازند، خریدی هم می کردند وپرسش و پاسخ هائی نیز بعمل می آمد .
فروشگاه با منزل فاصلۀ چندانی نداشت . همسرم هم از جریان گذشته نگران شده بود، وتصمیم می گیرد که سری بمن یزند . با رسیدن به فروشگاه جرأت نزدیک شدن را نمی یابد، ولی با مشاهدۀ اجتماع مردم درمحل شگفت زده می شود وبا جرأت جلو می آید و افعی را دروضعی که برای آن فراهم کرده بودم مشاهده می کند، و بمن هم نگاهی می اندازد که به او می گویم : رؤیا چیزی نیست مترس وبرو راحت باش !
من هم ظهر سری به منزل می زنم، ولی افعی را درفروشگاه می گذارم و تنها به منزل می آیم تا جریان را برای بچه ها تعریف کنم .
من هم جریان افعی را طوری برای افراد خانواده به نرمی ودادن شاخ وبرگ تعریف می کنم که احساس امنیت می کنند و عاشق دیدن آن می شوند، و به اصرار که الآن برو و افعی را به منزل بیاور !
من هم درمنزل جای مناسبی فراهم می کنم که شب افعی را به منزل بیاورم .
فروش آن روز من بیش از فروش ده روز عادی روزهای گذشته بود، و از کثرت مراجعۀ مشتریا ن خسته شده بودم، و آخر وقت هم با خواهش توانسته بودم از دست مشتریان راحت شوم وبه منزل بیایم !
بچه هائی که ازدیدن افعی وحشت داشتند، با نزدیک شددن به آن، ودادن نوازش پوست نرم آن با دست لذت می بردند .
قبل از فرا رسیدن موقع خواب، به رؤیا همسرم می گویم که لازم است سری به حاج اکبر بزنم واز او تشکرکنم، واز جریان آن صحنۀ به اصطلاح حاج اکبر رؤیا هم آگاهی یابم .
با ورودم به منزل تا حاج اکبر مرا می بیند فرصت سلام کردن بمن نمی دهد ومی گوید احمد رؤیای تو بی حکمت نبود!
گفتم : پدرچه حکمتی ؟
گفت : من پس از رفتن شما فورا زیر جای افعی را می کنم که به راحتی هم کنده می شود، و به جعبۀ بزرگی برمی خورم که ده هزار سکۀ طلای 24 عیار درآن ذخیره شده بو د. بیا تا سکه ها را بتو نشان دهم . که با دین آنها در دل گفتم : این را می گویند :( و یرزقه من حیث لم یحتسب – واورا به روزی که به باورش نمی آید، روزی می دهد ! )
اما باید دید این ها روزی چه کسی هستند ؟!
روزی صاحب افعی که با افعی به این گنج دست می یابد؟!
روزی حاج اکبر که لطف می کند با قبول تمام مخاطرات مرا به منزل راه می دهد و پایه گذار رفع مشکلات من می شود ؟!
ویا روزی آن که خدا باید اورا شناسائی کند تا این امانت به او برسد ؟!
دراین افکار بودم که حاج اکبر می پرسد درچه فکری هستی ؟
من هم واقع امر را به او می گویم که در پاسخ می گوید :
قبول دارم رزق الهی شناخته می شود .ولی باید دید رزق چه کسی است ؟! زیرا :
قدر مسلم چون این گنج درمحل مسکونی یافت شده است از آن مالک آن خواهد بود . و چون من پنج سالی بیش نیست که این منزل را خریده ام و چنین دفینه ای هم نداشته ام، بنابراین از من نخواهد بود . و شرعا تکلیف داریم تا صاحب آنر ا پیدا کنیم وگرنه مالی بلا صاحب شناخته می شود که به اصطلاح انفال نام داشته و از اموال عمومی خواهد بود، و دادستان مسؤول تعیین تکلیف آن شناخته خواهد شد !
گفتم : چگونه می توانی صاحب آن را پیدا کنی ؟!
گفت : من این منزل را از زنی که شوهرخود را ازدست داده بود، وبر اثر فشار مالی درمقام فروش آن برمی آید خریده ام که باید تحقیق خود را ازآن زن آغاز کنیم .
گفتم : آیا منزل آن زن را می دانی ؟
گفت : بله می دانم درجنوب شهر دریک کلبۀ کوچکی زندگی می کنند، ولی خدا کند که این گنج ازآنان باشد چون حق است که فقط به آنان برسد !
گفتم : اگر آنان را پیدا کردی، چگونه می خواهی به واقعیات پی ببری ؟
گفت : الآن نمی دانم که چه کار باید بکنم ! ولی قرار است که فردا سراغ آنان بروم و شروع به تحقیق کنم، و اگر تمایلی داری تو هم با من بیا .
گفتم : اتفاقا خیلی خوشحال هم می شوم !
فردای آن روز به محلی که آن خانواده سکونت داشتند می رویم . و چون خانوادۀ مستحقی بودند، با اجازۀ حاج اکبر مقداری کالا درحد رفع نیاز یک ماهۀ خانوادۀ پنج نفری ازفروشگاه با خود می بریم تا بهانه ای برای دیدن آنان باشد .
با رسیدن به محل زنگ در را می زنیم .
کودکی آن را باز می کند .
. کودک رنجوری بود که با دین او، از دل آهی می کشم واز خدا می خواهم که این گنج به این خانواده تعلق داشته باشد ! که پس از کسب اجازه ازمادرش به خانۀ آنان وارد می شویم .
بچه ها وقتی ما را با خواربار می بینند، با جیغ و فریاد می گویند : خواربار خوابار ! که من از از هیجان آنان تحمل خود را از دست می دهم و به گریه می افتم !
حاج اکبر می گوید : پسرم آرام باش خوشحالی آنان را برهم مزن !
هرطور بود آرامش خود را باز می آورم، و درآن لحظه با خدای خود عهد می بندم که اگر این گنج تعلق به این خانواده نداشته باشد، آنان را شریک نیمی از درآمد فروشگاه خود کنم، و همانند خانواده ام ازآنان نگهداری نمایم .
با خوش آمد گوئی مادر بچه ها، و با ابراز پوزش خواهی او، درآن روز زمستانی روی گلیم فرسوده ای می نشینیم، و حاج اکبر پس از دعای خیر درحق آنان از خدا می خواهد که درآخرت هم نشین آنان گردد .
حاج اکبرپس از احوال پرسی کاملی، آغاز به پرسش می کند :
از آنجائی که آن زن خانۀ فعلی حاج اکبر را به او فروخته بود، کاملا اورا می شناخت که در ضمن احوال پرسی متوجه تغییر حالت نگرانی او می شوم . زیرا ضمن پرسش هائی که ازاو می شد، درپاسخ می گفت که همۀ پول حاصل ازفروش خانه را از دست داده است، و چیزی حتی برای تعمیرات ضروری این خانۀ کوچک برای آنان باقی نمانده است . زیرا تصور می کرد که این پرسش ها ممکن است مشکل مالی برای او داشته باشند !
حاج اکبر هم متوجه آن حالت نگرانی می شود که به او می گوید : دخترم ما برای کمک آمده ایم . بنابراین الآن تو فقط سخن از نیازها بزن تا ما در رفع آنها بکوشیم .
آن زن با شنیدن این پیام، بلا فاصله می گوید : خدا درازاء کمک به این بچه ها، ده برابرعوض خیردهد !
من هم بلا فاصله به آن زن گفتم که شما از امروز شریک نیمی ازدرآمد فروشگاه من هستید و تا چند روز دیگر همه چیز شما به نیکی دگرگون خواهد شد !
آن زن با این مژده های پی در پی، از شدت خوشحالی به گریه می افتد، و سجدۀ شکری بجا می آورد !
خوانندگان گرامی : این داستان نیست ! این همان درس دوران کودکی ماست که درکلاس اول می خواندیم : بابا آب داد . بابا نان داد ! درحالی که ضمن بیان واقعیات : درآن لحظه نه آبی درکار بود ونه نانی !
این به ظاهر داستان بیانگر این است که اگر عمرآدم عمر نوح باشد آنهم خواهد گذشت ! این همین گذشت هاست که داروی درمان کنندۀ قطعی نا آرامی های روح آدمی و پی آمد آن نیروی فکری و جسمی درحل سیاه روزی های جهان خواهد بود .
پس به اطراف خود بنگرید و تامل کنید !
بالاخره پس از گفتگو هائی آن زن می گوید : این خانۀ آباء و اجدادی پدربچه ها بوده است که همیشه هم می کفتند که این خانه طلاست ! که لابد خیری درآن بود، و انشا ء الله برای خریدار آن حاج اکبرخیرش سلامت و طلا باشد !
با این گفت و شنودها، حاج اکبر به آن زن می گوید : دخترم معطلی بیش ازاین جایز نیست، هوا سرد است که با گفتن هوا سرد است، اجازۀ سخن نمی دهد، و بلافاصله می گوید : شرمنه ام زیرانداز دیگری نبود تا زیر پای شما بیاندازم!
حاج اکبر می گوید : دخترم عجله مکن تا حرفم را بزنم !
آن زن می گوید : معذرت می خواهم !
حاج اکبر می گوید : الآن درب این خانه را به دندید و با ما به راه افتید .
آن زن ازاین پیش آمدهای غیر منتظره به ترس می افتد که مبادا درپشت این تعارفات دامی باشد ! و می پرسد : پدر ما را کجا می بری ؟!
حاج اکبر می گوید : دخترم نمی خواهم شما را به جای نا آشنائی ببرم بلکه می خواهم به منزل خودتان جا به جا کنم . زیرا آن منزل مال شماست و این یکی مال من که آنهم برای ما زیاد است !
آن زن با شگفتی می گوید : پدرمتوجه نمی شوم چه می گوئی ! نمی دانم که خوابم یا بیدار، ویا اینکه درست متوجه نشده ام ! بنابراین پذیرش این چنین سخنان باورنا کردنی برای زنی که نمی داند با وضع فلاکت بار موجود هر روز تا شب، چه بلاهائی بر سر بچه های بی کس او می آید سنگین، ونیاز به قدری اندیشه دارد !
حاج اکبر حق به او می دهد . و به او می گوید : نگران مباش ! این مقداری پول امروز در منزل خودتان دعوت به ناهار هستید، پس ازکارهای پیش از ظهر خود با بچه ها به آنجا بیائید من و همسرم سودابه منتظرتان هستیم . و ازاو می پرسد : دراین یکی پیشنهاد که ایرادی نیست ؟!
آن زن می گوید نه و تشکر می کند !
آن زن پول را می گیرد و می بوسد و به بچه ها می گوید بابا بزرگ مارا برای ناهار دعوت کرده است که با این خبر بچه ها با شادمانی فریاد می زنند : ما ناهارمیهمان هستیم !
مادر شرمنده می شود و آنان را ساکت می کند ، و مارا با دلی افسرده به بیرون بدرقه می نماید
مادر شرمنده می شود و آنان را ساکت می کند ، و ما با دلی افسرده با بدرقۀ آن زن شرافتمند از آن جایگاه مقدس خارج می شویم !
با آمدن بیرون از منزل، حاج اکبر می گوید : فرزندم دیدی؟!
گفتم : بله دیدم، ولی نه فقط با چشم که همه چیز را نمی بیند، بلکه با چشم دل آن چنان دیدم که تمام سلول های بدنم نظاره گر دنیائی بود که درآن زیست داریم و درآن، یکی از گرسنگی می نالد، وآن دگر از سیری، که به آن سیر باید گفت: اکنون وفت نالیدن تو نیست، تامل کن، زمانی فرا خواه رسید که خواهی فهمید سیری چه بوده و نالیدن چه مفهومی داشته است ! که دیگر پشیمانی سودی ندارد !
به حاج اکبر گفتم : پدر واقعا صحنۀ تکان دهنده ای بود ! البته هر انسانی درطول عمر با چنین صحنه هائی مواجه می شود اما باید پرسید کدام چشم بینا تا بهره گیرد ؟!
پدر گفت : خوشحالم که داریم به نتیجه می رسیم، و بانی این کار خیرهم تو بوده ای !
درپاسخ گفتم : پدر من یک وسیله بیش نبودم، و بانی خیر تو بوده ای که مرا درآن اطاق بر روی آن گنج راه دادی !
پس از رسیدن به منزل حاج اکبر ازمن می خواهد که ناهار با آنان باشم، واز هم جدا می شویم .
به منزل می آیم می بینم که بچه ها افعی را به حیات کشانده و با آن بازی می کنند، و افعی هم از این برنامه بدش نمی آید !
به بچه ها گفتم : این همان است که به خاطر آن روز اول مرا به منزل راه ندادید !
گفتند : بابا نمی دانیم چرا امروز با این افعی احساس شادی خاصی می کنیم که هیچ وقت این چنین احساسی نداشته ایم !
کفتم : انسان به هر موجودی اعم آدمی یا غیر او خدمت کند و از بی کسی و تنهائی نجات دهد، حد اقل بهره اش آرامش خاطر وشادی خواهد بود .
بچه ها گفتند چه خوب !
چون دو ساعتی به ظهرمانده بود، تصمیم گرفتم که سری به فروشگاه بزنم .
وقتی به فروشگاه می رسم، جمعیت زیادی را آنجا می بینم، وحشت زده می شوم که مبادا اتفاقی افتاده باشد ! ولی تا مرا می بینند، سراغ افعی را از من می گیرند، ودرخواست می کنند که آن را به آنجا ببرم .
گفتم : امروز صبح گرفتارکاری بودم که نتوانستم به فروشگاه بیایم، اما بعد از ظهر آن را خواهم آورد .
گفتند : ما همه منتظر دیدن افعی هستیم، تو آن را گذاشتی منزل وتنها آمده ای ؟!
عده ای دیگر گفتند : ما تورا همئراهی می کنیم که آن را بیاوری .
وفتی دیدم که مردم در دیدن افعی اصرار دارند، گفتم : الآن می روم و آن را می آورم که به منزل برگشتم .
دیدم بچه ها شدیدا سرگرم بازی با آن هستند که به آنان گفتم آمده ام تا افعی را به فروشگاه ببرم .
بچه ها گفتند : ما می خواهیم با آن بازی کنیم، ونخواهیم گذاشت که ببری .
گفتم : من به مردم قول داده ام که افعی را خواهم آورد، می برم وزود برمی گردانم تا مردم هم نا راحت نشوند .
بچه ها با دردسر پذیرفتند، و من افعی را به فروشگاه بردم .
مردم با دیدن افعی کنار می روند که دیدم مردم و افعی درچشمان هم نگاه می کنند، از همین جا متوجه شدم که همین نگاه های افعی است که مردم را جذب می کند، و آنان رااز خود بی خود می سازد !
ترسیدم که مشکلی بوجود آید ونتوانسته باشم آن را حل کنم !
جمعیت هم به پاس خوش قولی درآوردن افعی، هرکدام خریدی می کند که حاصل فروش آن ساعت آخر وقت برابر فروش دیروز می شود !
جمعیت قطع شدنی نیود که بناچار بنا به قولی که به بچه ها برای برگرداندن افعی داده بودم، یک آگهی درکنار فروشگاه نصب می کنم که این فروشگاه برای نمایش افعی همه روزه جزایام تعطیلی از نه صبح تا ظهر12 باز خواهد بود، و با این اطلاعیه مردم متفرق می شوند ومن افعی را به خانه برمی گردانم ، و بچه ها ازدیدن آن خوش حال می شوند، و بازی خود را با آن دوباره از سر می گیرند .
بعد از آن به منزل حاج اکبرمی روم که دیدم آن خانواده هم زمان می رسند، و با هم وارد خانۀ حاج اکبر می شویم ومورد استقبال وخوش آمد گوئی اووهمسرمهربانش بنام راضیه قرار می گیریم .
بچه ها از این که دوباره به خانۀ پدری خود پا گذاشته بودند، ازشدت خوشحالی به تمام گوشه وکناره های خانه سر می زنند وخاطرات خود را با هم بازگو می کنند، و گاهی از شدت خوشحالی جیغ هم می کشند که مادرشان شرمنده می شود و آنان را به آرامش دعوت می کند، ولی گوش شنوا کو؟! . حاج اکبر به مادرشان می گوید : مرضیه خانم این خانه از الآن بشما تعلق دارد، و جا دارد که بچه ها اعتراض کنند که چرا ما خانۀ پدری آنان را اضغال کرده ایم ! پس با توافقی که با همسرم راضیه خانم داشته ایم قرار است که به جای شما درآن منزل زندگی کنیم، وروزهای آخر عمرخودرا درآن بسر بریم .
مرضیه درجواب می گوید : پدر این چه حرفی است که می زنی ؟! منزل مبارک خودتان باشد، وصد سال دیگرهم به عمرتان اضافه شود ! ما هم درآن منزل راحت هستیم .
حاج اکبر می گوید : مگرنگفتی پدر ؟
مرضه می گوید : بله تو پدر همۀ ما هستی !
حاج اکبر می گوید : پس شما مال پدری خودتان را پس می گیرید و هیچ جای تعجب وتعارفی هم دربین نیست !
مرضیه می گوید : من نمی دانم چگونه از شما ومادرتشکر کنم، ولی تقاضای من این است که شما هم نزد ما وبالای سرما باشید !
بعد حاج اکبر لباس هائی را که ظرف دو ساعت پیش ازآمدن ما تهیه کرده بود، می آورد وبه مرضیه خانم می هد تا دراتاقی که دو شب پیش درآن جا داشتیم به پوشند واز آن وضع اسف بار خارج شوند تا با آنان مذاکرات نهائی را بعمل آورد .
با پوشیددن لباس ها وآمدن از اتاق همه چنان خوش حال بودند که مرتبا تشکرمی کردند و می گفتند شرمنده هستیم !
پس از صرف ناهار واستراحت کوتاهی، حاج اکبر بچه ها را سرگرم بازی می کند، و با رفتن به همان اتاق قبلی با حضور من و همسرش نشستی برقرار می کند، و می گوید :
مرضیه دخترم : اززندگی مشترک من و همسرم پنجاه سال گذشته وآنچه دنیا نوش داشته نوشیده ایم، وچیز تازه ای که دل به آن بندیم نمی بینیم . ازهمه مهمتر این که خاطرۀ شما که می گفتند این خانه طلاست، درست ازآب درآمده است، و گنجی درهمین اتاق یافته ایم که جز به شما به هیچ کس دیگر تعلق ندارد .
مرضیه باشنیدن گنج به گریه می افتد .
پدربه او می گوید : دخترم چرا گریه می کنی ؟!
مرضیه می گوید : ازبی وفائی روزگار که شوهرم بلحاظ فشار مالی و حفظ آبرو، بیمار می شود وازبین می رود ! ای کاش این گنج هرچه که باشد درآن زمان پیدا می شد وآن بی گناه از گرفتاری نجات می یافت !
پدر به او می گوید : دخترم این گنج می بایستی الآن پیدا شود، وما از ازمایش آن درآئیم . و معلوم هم نبود که اگر درآن زمان پیدا می شد چه مشکلاتی را که بوجود نمی آورد ! پس آرام باش ! هرچه که می رسد ازخداست وکسی هم برشما منتی ندارد .
چاج اکبر بعد از آن بمن رو می کند و می گوید فرزندم احمد : ازامروز کار وتکلیف تو دربرابر این خانوادۀ بی سرپرست آغاز می شود . تو باید برای سرپرستی بچه ها با نظارت استصوابی مادرشان مرضیه قیم بچه ها شوی و ثروت خدادادی آنان را به کار اندازی تا پس از رشد آنان امانت را به کمال به آنا ن برگردانی.
من به پدر گفتم : من تا زنده هستم درخدمت آنان خواهم بود . مرضیه خواهرمن وبچه ها را دائی خواهم بود .
مراتب صورت جلسه می شود که از طریق دادسرا موجبات تعیین قیم ونظارت استصوابی مادر فراهم می گردد . و بعد از آن هم خانه به بچه ها واگذار می شود .
حاج اکبر چند روزی را نزد آنان می ماند تا کارها را روبه راه کند، و وضع عادی را برای آنان فراهم گرداند . که با فروش سکه ها وافتتاح حساب ثابت بانکی، با لوازم مورد نیاز اولیۀ خود و همسرش از آن خانه به خانۀ بچه ها نقل مکان می نملیند .
اما نا گفته نماند که قبل ازاین که پدر درآن جلسۀ مشترک تصمیم به جابه جائی بگیرد، همسر او راضیه خانم تمام وقایع آینده را به خواب می بیند، و بازدید اولیۀ مارا از بچه ها هم به همان کیفیت بازگو می کند، واین خواب صادقانه مشوق آنان درتحقق آن می شود .
آن مرد با خدا و همسربا ایمانش شش ماهی درآن منزل بسر می برند، ومن ومرضیه و بچه هایش هفته ای یک باربه آنان سر می زدیم وناهار را هم درآنجا صرف می کردیم .
شبی خواب می بینم که افتاب نیمه شبی ازبالای خانۀ پدرطلوع می کند، وان خانه را دردل شب تیره به صورت یک تکه نور درمی آورد !
خواب بسیار زیبا وباورناکردنی بود که درحال تماشای آن ازخواب بیدار می شوم !
با بیدار شدن من، همسرم رؤیا هم بیدار می شود که به او می گویم : انگارباهم بیدار شده ایم ؟!
همسرم گفت : بله درحال دیدن خوابی بودم که بیدار شدم !
گفتم : چه خوابی ؟
رؤیا خوابی را که من دیده بودم، بدون کم وزیاد می بیند و آنرا برایم بازگو می کند !
ازاین خواب مشترک شگفت زده می شویم ورؤیا می گوید این خواب بی حکمت نیست که خیر است، و آن زن وشوهر شایستگی چنین مقامی را هم داشته اند !
خوانندگان گرامی : این داستان نیست ! این همان درس دوران کودکی ماست که درکلاس اول می خواندیم : بابا آب داد . بابا نان داد ! درحالی که ضمن بیان واقعیات : درآن لحظه نه آبی درکار بود ونه نانی !
این به ظاهر داستان بیانگر این است که اگر عمرآدم عمر نوح باشد آنهم خواهد گذشت ! این همین گذشت هاست که داروی درمان کنندۀ قطعی نا آرامی های روح آدمی و پی آمد آن نیروی فکری و جسمی درحل سیاه روزی های جهان خواهد بود .
پس به اطراف خود بنگرید و تامل کنید !
صبح اول وقت ازخانه بیرون می روم، متوجه می شوم که با هرکس برخورد می کنم خواب ما را دیده است که معلوم می شود تمام مردم شهرچنان خوابی را دیده اند ! که فورا سری به منزل پدرمی زنم می بینم که هردو با همان نوربه سوی نورانواربه پروازدرآمده، و به حق پیوسته اند !
مسؤولین شهر با اعلام عزای عمومی به تشییع آن دو فرشتۀ الهی می پردازند، ویک هفتۀ تمام توانمندان شهر به اطعام بی نوایان می پردازند ! وشهر چهرۀ معنوی تازه ای بخود می گیرد !
مرضیه هم ازمن می خواهد تا از بهرۀ حاصل ازپول بانک ها، پس از تامین نیازهای آنان، به مردم نیازمند شهر کمک مالی ماهیانه ای بعمل آید، واین کارهم تا بعد از رشد بچه ها تداوم پیدا می کند که بچه ها با هماهنگی با هم مؤسسۀ خیریه ای در رفع نیازمند یهای تمام نیازمندان شهر دائر می کنند که خوش بختانه دراین کار هم موفق می شوند !
( امید است این توفیق نصیب ما و همۀ عزیزان گردد .آمین ! )
اما من وافعی :
افعی که با چشمان هیپنوتیسمی، مردم را جذب به خود می کرد، ضمن ایجاد خلسۀ خاص موجبات آرامش روحی آنان را نیز فراهم می نمود که شهرت عجیبی را بوجود می آورد، و موجب می شود که عده ای ازمدعیان مبارزه با این جانوران رمقام تملک آن برآیند ! بنابراین یک روز صبح عده ای بعنوان مشتری و بازدید کنندگان عادی، فضای بیرون فروشگاه را قرق می کنند، و وقتی من وارد می شوم و افعی را دربسترآن جا می هم، دو نفرازآنان با حمله به داخل فروشگاه وزدن ضربۀ بی هوشی قصد شکارافعی را می کنند که افعی با مشاهدۀ صحنۀ اولیه به آن دو حمله ور می شود وهر دو را به قتل می رساند ! و بقیۀ همراهان و ظاهرسازان صحنۀ عملیات با مشاهدۀ اوضاع پا به فرار می گذارند !
افعی هم مرا با مالش دم خود به هوش می آورد که با دو کشته مواجه می شوم !
پلیس ازماجرا با خبرمی شود، وسراغ من می آیند تا مرا جلب کنند .
من که قصد داشتم با افعی به ادارۀ پلیس بروم، مامورین مانع شدند و گفتند که شما اجازۀ چنین کاری را ندارید . به مامورین می گویم که من بدون این افعی نمی توانم با شما بیایم . اصرار آنان دربردن به تنهائی من موجب می شود که از آنان تقاضا کنم، از اداره کسب تکلیف کنید وگرنه دراین ظرائط غیر عادی ترک افعی غیر ممکن خواهد بود، و به مصلحت هم نیست !
مامورین اعزامی با بی سیم اقدام به کسب تکلیف می کنند که اجازۀ بردن افعی به آنان داده می شود .
با ورود به اداره، افعی از من جدا می شود، و با پرشی روی میز رئیس قرار می گیرد که مامورین و حاضرین دراداره با مشاهدۀ اوضاع، پا به فرار می گذارند واداره خالی از انان می شود !
با اعلام مراتب به مرکز دستور کشتن افعی با اسلحه داده می شود .
مامورین درمقام اجرای دستوربرمی آین که متوجه می شوم، وبرای جلوگیری ازحوادث قهری حتمی الوقوع خود را سپرافعی قرار می دهم و فریاد می زنم که جان خود را درمعرض خطر قرار مدهید ! سکارشما یک اژدهاست اگر کمترین صدای ناهنجاری به او برسد، آرام نخواهد گرفت وبه آشوب روحی درخواهد آمد و چه بسا مرا هم ازبین خواهد برد ! خواهش می کنم رحم به خود ودیگران بکنید ! اجازه دهید که من افعی را به منزل ببرم، ودریک فرصت مناسب برای بازجوئی به تنهائی حاضرگردم تا حادثۀ سوئی پیش نیاید .
مامورین گفتند : ما دستور کشتن افعی را داریم ودستورهم باید اجرا گردد .
به آنان گفتم : لطفا شما اوضاع را به مرکز گزارش دهید، قرمسلم دستور آنان تغییر خواهد یافت چون مقتولین خود عامل و مسبب قتل خود شده اند وکسی دراین بین خطا و مسؤولیتی نمی تواند داشته باشد . اصرار من درجلوگیری از حوادث وابرام آنان درانجام ماموریت حساب نشده خود، مرا وحشت زده می کند که با داد وفریاد به مردم حاضر درمحل اعلام می کنم : مسؤولیت عواقب این کار برعهدۀ پلیس است و آگاه باشید که با اخطار یکی ازمامورین فورا محل را ازجلو افعی ترک می کنم ومامورهم به شلیک می پردازد که در دم افعی براو می پرد و اورا نقش بر زمین می سازد وظرف چند ثانیه محل تهی از هر جنبنده ای جز من و افعی می شود !
من افعی را برمی دارم و به منزل می آیم .
اوضاع شهر بهم می ریزد که فرماندار دستورتشکیل شورای امنیتی شهر را می دهد، و مقرر می گردد که مساله با ماموریت یک بازپرس ویژه روشن گردد و مقصر شناسائی و معرفی شود .
بازپرس تحقیقات را ازفروشگاه آغاز می کند که با بررسی همه جانبه به این نتیجه می رسد که رئیس پلیس تحت انگیزه های خاصی مقصربوده است که از کاربرکناروبازداشت می شود . و چون درصورت عدم تعرض به آن موجود، آزاری برای کسی نداشته است، با شناخت بی گناهی من قرار منع تعقیب مرا صادرمی نماید . و ازآن به بعد هم طبق روال طبیعی همه روزه درفروشگاه حاضر می شوم و مردم برای دیدن افعی و خرید مراجعه دارند .
یک روز مرد میان سالی با مراجعه به فروشگاه از من می خواهد که افعی را به او بفروشم و یا تحت هرشرائطی برای مدتی واگذار کنم .
به او گفتم : این چه حرفی است که می زنی ؟ ! افعی قابل داد وستد و از من جدا شدنی نیست . زیرا اگرامکان کندن یک عضو ازبدن من وجود دارد اما جدا کردن افعی ازمن غیر ممکن وعملی است ! مگراین که بمیرم و آن گه هم خود تصمیم می گیرد که چه کند . یعنی آزادی وارتباط آن با من ازآزادی وارباط من با آن بیشتراست و قابل مقایسه هم نیست !
گفت : حالا که نمی توانی، من مجبورم که خودم دست به کار شوم !
به او گفتم : ای آقا خواهش می کنم حاثۀ پلیس یگری درست مکن !
گفت : من کاری به افعی نارم با خوت کار دارم ؟!
گفتم : چرا تهدید می کنی ؟
گفت : تو مرا نمی شناسی ! توانائی مالی و نیروی انسانی من به اندازه ایست که تو واین افعی را به راحتی از بن می کنم ! پس مصلحت تو دراین است که هرچه می گویم عمل کنی .
گفتم : هرچه می کوئی می کنم . بگو چه کار گنم ؟
گفت : من جز آن دو پیشنهادی که کردم دیگر حرفی ندارم، این هم تلفن تماس من یک هفته فرصت اندیشیدن و تصمیم گیری را داری . از بی توجهی تو هرچه پیش آید خود به آن دامن زده ای !
گفتم : چه دامن زدنی ؟! تو داری با این سخنان مرا در تنکنائی قرار می دهی که اصلا راه گریز از آن را ندارم ! آخرانصاف هم چیزخوبی است ! تو اگر راهی درنظر داری بمن بگو تا افعی را به رایگان تقدیم کنم، واصلا سراغ آن را هم نخواهم گرفت . این حسن نیت من . پس دیگر جای تهدیدی وجود ندارد !
گفت : گفتم یک هفته !
گفتم : همین الآن تصمیم دارم که افعی را رایگان تقدیم حضورتان نمایم تا آن را ببری، وهر کاری هم که ازدست من برمی آید انجام خواهم داد، چون من ازاین افعی ناراحت شده ام، و هر روز حادثه ای را بوجود می آورد !
گفت : عجبا از درآمد کلان آن ناراحت شده است !!!
گتم : آقا تو مرد ثروتمندی هستی بنابراین انتظارندارم که
اگربا این افعی به پولی رسیده باشم به چشم تو بیاید ! وآن مردم
هستند که اصراربه آوردن افعی دارندوبرای دیدن آن هم پولی پرداخت نمی کنند بلکه بعض آنان
خریدی جزئی دارند که پول آن مازاد بر نیاز زندگی من است
ودوای هیچ دردی هم نیست ! ازهمه مهمتر با کشتن من جز
گرفتاری برای خودت موفق هم نخواهی شد که افعی را بدست
آری .
بعد گفت : روده درازی کافی است ! وبا عصبانیت از من
جدا شد .
من شب آن روز مرحوم حاج اکبر را به خواب می بینم که خیلی نا راحت است . ازاو سؤال کردم : پدر چرا ناراحتی ؟!
گفت : از جریان برخورد شما با آن مرد ثروتمند نا راحت شده ام . زیرا او قصد نابودی تورا دارد .
گفتم چه بهتر که پیش تو خواهم آمد !
گفت : نه ! تو باید پیش بچه های خود وآن اطفال یتیم بمانی و درخدمت آنان باشی که از آمدن پیش من خیلی برتری دارد !
گفتم : تو هم به آنان خدمت کردی، پس جای تو نباید جای کمی باشد !
گفت : یتیم کودک غیر رشیدی است که جز خدا کسی را ندارد . بنابراین هرکس سرپرستی چنین افرادی را عهده دار گردد، وبه چشم فرندان خود به آنان بنگرد، جانشین پروردگارخواهد بود که مقام اورا فقط خدا می داند که چقدر ارزنده است !
گفتم : پس چه باید کرد تا ازدست این دیوانه رها یابم ؟!
گفت : ازفردا بوی خوشی به خود بمال و افعی را با آن بوعادت ده، و همسرت را هم درجریان حوادث احتمالی قرار بده.
گفتم : این کار چه فائده ای دارد ؟
گفت : قرار است تو ربوده شوی که بمحض ربودن، همسرت افعی را ازجریان تو آگاه می سازد، وافعی هم به نجات تو خواهدد آمد، و موفق هم خواهید شد !
گفتم : چکونه می توان افعی را تعلیم داد ؟!
گفت : با چند روز تمرین متوجه ماموریت خود خواهد شد .
جریان را صبح به همسرم می گویم که ناراحت می شود . به او گقتم پیش آمدی است که باید صورت گیرد، و آن ثروتمند که بوئی از بشریت نبرده است، تقدیر است که با عمل کرد خود به زیان افتد ! با آرامش باش و ماموریت خود را درست وبه موقع انجام بده، مشکلی ما نخواهیم داشت . ان شاءالله
ازآن روز حس کنج کاوی من بیشتر می شود، واطراف خود را کاملا زیر نظر داشتم، وبدون افعی هم جائی نمی رفتم تا این که یک روز از اتحادیه مرا برای شرکت دریک جلسۀ فوری دعوت می کنند، ومن خیلی عادی وبدون توجه از حوادث احتمالی، به اتحادیه می روم که دربین راه مورد تهاجم دو مرد قوی هیکل قرار می گیرم ودریک آن به خودرو آنان منتقل می شوم وچشمهایم هم بسته می شود، و به نقطۀ نا معلومی برده می شوم !
یک ساعتی درحال حرکت بودیم که یک مرتبه صدای انفجار مهیبی به گوش می رسد !
با خود گفتم : حتما این جا قتل گاه من است، ولی دیدم آن ربایندگان، یک بار گفتند فرار کنید و بعد از آن صدا قطع می شود، وافعی بالای سرم حاضر می گردد و چشمانم را باز می کند! با نگاه به اطراف خود دیدم که آن ربایندگان کشته شده و خودرو هم متلاشی شده است !
افعی مرا به منزل می رساند، وخود به محل برمی گردد وهرکه را می بیند به قتل می رساند، و مکشوف بعمل می آید، همه یاران آن مرد ثروتمند بوده اند وخود او هم به قتل می رسد که از یک بلای حتمی نجات می یابم وبرای حاج اکبر خیرات می کنم !
درمنزل از همسرم سؤال می کنم که او چگونه از ما وقع با خبر شده است؟!
می گوید : وقتی تورا می ربایند، ظرف چند دقیقه خبر درشهر منتشر می شود که من به افعی با آموزش های داده شده، آگاهی می دهم که باور کن ظرف چند ثانیه غیبش می زند، و درپی تو می آید، و درکمترازیک ساعت به منزل برمی گردی !
مردم شهر که ازاین حادثه با خبرشده بودند، مرتبا بمن مراجعه می کردند، وجویای حال می شدند واز این که سالم مانده بودم همه خدارا شکرمی کردند !
من با همسرم درمقام مشورت برمی آیم، وبه اومی گویم : رؤیا این جماعت دست بردار نیستند . زیرا بزرگ آنان کشته شده است و یقینا بی کس ویار نبوده که درمقام تلافی هم برخواهند آمد. بنابراین باید ما ازاین شهر به شهر دورافتاده ای که از هرحیث حتی زبانشان با مردم این جا درتفاوت باشد نقل مکان کنیم وخود را نجات دهیم .
همسرم گفت : بسیار خوب ولی درمورد تعهد خود درادارۀ امورآن بچه های بی کس چه فکری کرده ای ؟!
گفتم : معذرت می خواهم از بس این روزگار آدم را گرفتار می کند که جا دارد خود را هم فراموش کند ! واقع امر اصلا دراین فکر نبوده ام . اما حالا که مرا متوجه این مسؤولیت کردی، درهمین جا خواهیم ماند وتا پای جان من درخدمت آن عزیزان خواهم بود .
همسرم با این تصمیم خوش حال می شود و می گوید که خدای بچه ها یار و نگهدار تو خواهد بود !
با توجه به این حوادث، همیشه من وهمسرم با افعی دریک اتاق می خوابیدیم .
همان شب مشورت، نیمه های شب دیدم که عده ای شبی خون زده وبما حمله ور می شوند . افعی هم درگوشۀ اتاق درخواب بود که با انفجاراتی درمقام کشتن همۀ ما برمی آیند . از جگر فریاد می کشم افعی کو افعی کو؟! که دراین لحظه همسرم رؤیا با صدای من از خواب می پرد، وسراغ من می آید و با صدای بلند می گوید : احمد چی شده احمد چی شده ؟ ! که ازخواب بیدارمی شوم، ومتوجه می گردم که آن شب براثر شدت باران وانفجارات رعد وبرق این صحنۀ اخیر بوجود می آید، ومرا بدین گونه از خوابی که همۀ آن رؤیا در رؤیا بوده است، بیدار می کند، و به همه چیز خوب وبد آن پایان می بخشد !
موضوعات مرتبط: داستان شبی از شبهای زمستان