1 -   بیوگرافی

بنام دهندۀ دم و بازدارندۀ آن

  در سحر گاه دهم دی ماه سال ۱۳۱۴ با آغازین دم حیاتی خود فریادی از جگرکشیدم وپا به عرصۀ وجود گذاشتم .وجودی که اینک با گذشت ۷۶سال از فراز و نشیب های زندگی به مفهوم آن پی برده،که جزتا بازدم فاصله ای ندارد،و به سوی آن دهندۀ دم که در کمین ماست بازخواهیم گشت و حساب کوتاه زمان حیاتی خود را خواهیم داد. تا چه حکمی دهد؟! پس آن فریاد مفهومی جز خدایا به دادم به رس نداشت،که خوش بختانه در این دنیارسید. والحمد للّه رب العالمین.

 در آغازموجودی تهی ازهر گونه دانش و آگاهی بودم .و با غریزه به حیات خود ادامه می دادم.که تلاش های دلسوزانۀ شادروان مادرم ،و توجهات حکیمانۀ پدر بزرگوارم (ره)مرا آمادۀ حرکت می سازند .و با نظارت کامل به روزگار می سپارند .تا چگونه گذری از آن داشته باشم؟! در این مرحله از جریان روزگار، تلاش های اولیاء آموزشی از عراق گرفته تا ایران،و از مدرسه گرفته تا فرا دانشگاه ،و افاده های آموزشی خود در وزارت فرهنگ سابق ،و پس از آن اشتغال به قضاوت و وکالت ،و سیرو سفر به دگر کشورهای جهان، وبرخورد با اجتماعات وباور های گوناگون،پایۀ ساختارم ریخته می شود.که روزگار در کنار آنها،با تفهیم درس های قهر آمیز خود ،ساختار واقعی مرا می سازد ،به گونه ای که بدانم همی که نا دانم

    چه آنکه:

 گر شوی غره به عمر، زآنچه به دادت روزگار

               سودی نَی خواهی بری ، باز هم شکست آری به بار

اما به این نتیجه رسیده ام  

گر خرد آری به کارها، روزگار بینی به کام

                  نَی شکستی بینی در آن،هر کژی گیری به دام

ور رها سازی خرد را،جز کژی ناید به بار

               تا  که  باد  داده  تو  بینی ، عمر خود در  روزگار   

   تا چه کسی قضاوت کند ،که چه کشته و چه درو خواهد کرد ؟! اما از آنجائی که پدر پایه گذاراندیشه های مثبت و جنبش به سوی تکامل نسبی  من بوده است.بنابراین ضرورتاً در تقدیراز آن بزرگ مرد، به گوشه ای ازسیر  تحول زندگی او می پردازد .تا عزیزان را پندی به کار آید .انشا اللّه

       پدر در نیمۀ اول قرن دوازدهم شمسی در دوران سلطنت قاجاریه ازپدر ی بازرگان متولد می شود. سواد مکتبی در حد خواندن و نوشتن داشت.اما کیفیت کار و کسب او که تجارت بین ایران وهند وعراق بود . وضرورتاً با مسافرت های طولانی بین آنها ،آگاهی اورا در هر زمینه ای بالا می برد.قیام گاندی در هند و شرکت پدر در آن قیام ،به او دیدگاه سیاسی خاصی می بخشد.و اورا نسبت به استعمار انگلیس شدیداً منفعل می سازد.و محرکی برای آگاهی دادن به هم شهریان خود در شوشتر که در آن زمان از شهرهای مهم خوزستان به شمار می رفت ،می شود.و مخفیانه با همکاری چند نفر از دوستان مبادرت به تشکیل حزبی وانتشار یک روزنامۀ خطی بنام رزنامۀ اسلامی به عمل می آورد. و در جهت تشکیل یک حکومت جمهوری به مردم آن دیار آگاهی می دهد.  عشق و علاقۀ خاص پدر به ایران ، موجب می شود که ستار خان و باقر خان را در جنگ با دمکرات ها از نظر مالی یاری دهد.وهمین عشق و علاقه در جلوگیری از تجزیۀ خوزستان وسیلۀ شیخ خزعل موجب می شود ،که مخفیانه  توسط دوستان او ربوده شود، و شش ماهی در بند آن شیخ قرار  گیرد . که با تصرف خوزستان توسط حکومت مرکزی ، از خطر نجات می یابد و آزاد می شود.علاقۀ خاص پدر در ارتباط با علماء ،یک رابطۀ دوستی بین او و احمد کسروی که خودرا صاحب اندیشه هائی نو قلمداد می کرد ،و درآن زمان عهده دار ریاست دادگستری خوزستان بود،بوجود می آورد.به گونه ای که پس از فتوای قتل او به پدر پناهنده می شود ، و سه ماهی در شبستان منزل پدری مخفی واز او صمیمانه با میزبانی برادرنا تنی بزرگم (ره) نگهداری می شود .ولی متأسفانه علیرغم آن خدمات، کسروی در کتاب خود، با تحریف واقعیات رابطۀ دوستی پدررا تحریف می کند. و خود را در برابراین سؤال تاریخی قرار می دهد:

    احمد کسروی که خود را به عنوان یک مورخ قلمداد می کند.و به شغل قضاوت هم اشتغال داشته، با فرض صحت ادعای او درارتباط دوستی با پدر،ایا چنین افشا گریِ امری خلاف ظاهر که همیشه مورد گلایۀ برادرم بود، چه داوری را دراین زمینه می طلبد؟ فاعتبروا یا اولوا الالباب!

     پدراز کیفیت کشف حجاب امریۀ رضا شاه رنجیده خاطر می شود،و با ترک ایران به عراق مهاجرت می نماید.ودربصره متوطن می گردد.و به کار خود در آنجا ادامه می دهد.  از پدر بلحاظ شهرت محلی در اکثر مجامع و کنگره های ادیان و مذاهب دعوت بعمل می آید.و طبق معمول مرا که طفلی خرد سال بودم با خود همراه می برد،و با زیر نظر داشتن رفتار و کردارم،بموقع خطاهای مرا می گیرد. .به گفتار بچه گانه ام کاملا توجه داشت،وگر چه پاره ای اوقات توأم با شیطنت بود، ولی هیچ گفتاری را بدون پاسخ نمی گذاشت. در سال ۱۳۲۷با ترک آن دیار به ایران ،در شوشتر موطن اصلی خود بر می گردیم.و سراشیبی دوران زندگی آغاز می شود.

     پدر در سه سال بعد در تیر ماه ۱۳۳۰در حالی که در شبستان مشغول استراحت بود، مرا صدا می زند .نزد او می روم .بمن می فرماید : گوش بده سه وصیت دارم ، و باید به انها عمل کنی.

     می فرمایند:

۱- در تحصیلات در حد دیپلم نباید بمانی. و حتما باید به دانشگاه به روی

۲-  در کار نباید نوکر دولت شوی. و باید مانند من تجارت کنی و آزاد باشی.

۳-  در زندگی ملک خریداری کن ،ولی ملک مفروش

با آوردن این سه وصیت .باور کنید .مانند یک فرمانده دستور دادند ، برو کارت ندارم.

از کنار آن بزرگ مرد رفتم.کودک بودم نمی دانستم از این فرمان چه هدفی دارد؟!

چند ساعت بعد موقعی که از شبستان بالا می آمد دچار سکتۀ مغزی ناقصی می شود. و بعد از ۲۴ ساعت به سوی ملکوت اعلی به پرواز در می آید .و به یار خود می پیوندد.لذا جا دارد .که از خدا بخواهم:

یا رب:امرتنی ان اسألک بان ترحم والدیَّ کما ربیانی صغیرا.فأسألک بما امرتنی ان ترحمهما .انک لا تخلف المیعاد.

با لطف الهی به انچه وصیت کرده بود،جامۀ عمل پوشانده می شود. و این گفتار راعلاوه بریاد بودی از آن مرد دور اندیش،به عنوان پایه ای برای خوب اندیشیدن جوانان عزیز خواننده آورده ام.تا بدانند، زمان آنان نه زمانی است که ما بودیم . پس به هُش باشند تا گنجینۀ پر بهای عمر آنان به هدر داده نشود.و از خدای متعال می خواهم که در این راه یار و یاور همه آنان باشد.    آمین یا رب العالمین

     دارندۀ سایت علمی : www.ghkherad.ir است که داستان های زیر از داستان های آورده در آن می باشند. امید است که به مطالب علمی سایت توجه فرمایند و نقطه نظرات انتقادی خودرا برای تبادل اندیشه به ایمیل زیر اعلام دارند :

اما ایمیل :

    Zargar.am1314@gmail.com

     نگری کوتاه به گوشه ای ازتلخ وشیرین های زندگی :

به یک خاطره ازاول انقلاب اشاره ای دارد، توجه فرمائید:

    انقلاب به پیروزی می رسد، طبعا نا امنی همه جا را فرا می گیرد که بنا به اصرار دوستان دادستانی آبادان را با اختیاراتی گسترده عهده دارمی شوم، وشبانه روز خود را وقف آسایش... مردم می کنم .

    ذکراین مقدمه برای بیان خاطره ای ونتیجه گیری ازآن بوده است .

    اما خاطره :

    بعد از ظهر 18/6/58 اطلاع داده می شود که پزشکان بیمارستان آرین، با ترک دیار آن بیمارستان را رها کرده وبه وضع اسف باری افتاده است !

   فورا با تنی چند از یاران به بیمارستان مراجعه می کنیم که مشاهده می شود درآن روز شرجی سخت، بیماران از هر جهت دروضع نا مطلوب خطرناکی قراردارند .

  دستگاه های برودتی بیمارستان کاملا از کارافتاده، بهداشت عمومی زیر صفروبیمارستان جولانگاه حشرات خصوصا سوسک های درشت منطقه ای شده بود، وتخت خواب ها و... همه کثیف وغیر قابل استفاده،و بیماران بی کس روی آن ها لمیده ومنتظر فریاد رسی می مانند .

  یک دادستان جوان وحساس دربرابر چنین صحنه هائی چه تکلیفی دارد ؟!

  بیمارستان فاقد مدیر داخلی بود وفقط با یک خانم جوان محترم به عنوان سوپروایزر اداره می شد .

   بودجه ای هم دربین نبود !

  اولین اقدامم، مدیر دستگاه های برودتی را احضارمی کنم، وعلت کوتاهی اورا درراه اندازی دستگاه ها از او جویا می شوم که با تبسمی پاسخی غیر قانع کننده می دهد، و درواکنش به این پاسخ به او 24 ساعت مهلت می دهم تا سرمای طبیعی را به بیمارستان برگرداند که با واسطۀ همراهان که آن هم ناشی از هماهنگی قبلی با آنان بود، اجازه می شود تا به او کمک لازم بعمل آید، وآن مدیر به کارخود پردازد .

  تلفن های بیمارستان کلا قطع بود وامکان هرگونه اقدام فوری را متعذر می ساخت .

  هم زمان از امکانات کامل پالایشگاه برای راه اندازی دستگاه های برودتی ، ومخابرات برای اتصال تلفن ها استفاده بعمل می آید.

  شب فرا رسیده بود وتاریکی امکان یافتن کابل های مخابرات را نمی داد که فورا با بهره گیری ازنورافکن یک کامیون رفع اشکال تاریکی بعمل می آید وتلفن ها به کار می افتند .

  با داشتن تلفن همۀ شهردراختیارم قرار می گیرد !

  ازبازاریان سرشناس کمک گرفته می شود وشبانه تمام مورد نیازهای بیمارستان ازوسائل و مواد بهداشتی ورختخواب وغیرآن فراهم می گردد، و تا قبل از ساعت هشت صبح یک کار عام المنفعۀ مثبت به پایان می رسد وبیمارستان بین المللی آرین اعتبار خود را مجددا یازمی یابد، و مدیرلایقی  هم انتخاب وبه کارگمارده می شود، ودرلحظۀ ترک بیمارستان خبر می رسد که طالقانی به دیار حق پیوسته است که فورا دستور تغییر نام بیمارستان را از ارین به طالقانی می دهم، وبه سوی مجلس ترحیم آن عالم والا مقام ترک محل می کنیم. نامش ماندگاروروحش شاد باد !

  فشارکارهای زیاد وشروع جنگ وتخریب و تعطیلی عملی داددگستری آبادان، ومسائل جنبی ناشی از جنگ شب وروز مرا گرفته بود تا اینکه موجبات انتقالم به اهواز فراهم می شود، وفرصت کافی برای مطالعه بدست می آید .

  مطالعاتم درپرتو قرآن تفسیرحضرت ایة الله طالقانی، وکیفیت استدلال تطبیقی او مرا برآن وا می دارد که آن را به شعردرآورم، و شبی هم مرحوم طالقانی به خوابم می آید و بدون هر گونه سخنی با من، قلم وکاغذ سبزی می دهد و می رود . ولی با تداخل اولویت های دیگراین کاربه تاخیر می افتد، وبه نظم درآوردن قرآن به فارسی دری وبدون به کاربردن کلمات تازی روی می آورم . که درنهایت تصمیم اولیه هم منجر به ارائۀ سایت www.ghkherad.ir می شود .

  درمدت تقریبا سه سالی توانستم بیش از سه جزو قرآن را به نظم درآورم ( سورۀ البقره و جزو 30 قرآن )

  در آن ایام همسرم خوابی می بیندکه آن را بمن می گوید :

  اما خواب :

 دختر عموی مرا که واقعا زن پارسائی است به خواب می بیند وبا اعتراض به اومی گوید: چرا پسرعمویم قرآن مارا خراب کرده است ؟!

  همسرم ازاو سؤال می کند مگر چه کارکرده است ؟!

  درجواب قرآنی را نشان می دهد که زیر تمام سطرهای آن با رنگ قرمزخط کشی شده است !

  همسرم گفت نمی دانم تعبیر این خواب چیست !

  گفتم : کاملا روشن است . من حق به نظم درآوردن کلامی را که در فصاحت زبان عرب بی نظیراست نداشته ام !

  گفت : پس ادامۀ کارچه می شود ؟

  گفتم : ادامه ای ندارد، وکار را متوقف کردم .

  اما برای نابودی آنچه که فراهم شده بود، تصمیم خاصی گرفتم توجه فرمائید :

  فصل بهاربود، سفری به لبنان زدیم، چهارشنبه ای بود که رسیدیم، و در هتل مدیترانه درکنار ساحل دریا جا گرفتیم . هتل ده طبقۀ زیبائی بود .

  بعد از گرفتن اطاق، از هتل بیرون آمدیم و اشعار راهم با خود آورده بودم .

 درکنار ساحل از بالا با پاره کردن منظومات آنها را به دریا می ریختم که با اعتراض یک توریست انگلیسی زبان مواجه می شوم، که می گوید : چرا آب را آلوده می کنی ؟! درپاسخ به او گفتم این ها کاغذ هستند که تبدیل به پنبه وخوراکی برای ماهی ها می شود . ظاهرا پذیرفت وچیزی نگفت .

 بعد از ظهرنزدیک غروب به هتل برگشتیم، از مسؤول پذیرش کلید اطاق را خواستم، درجا کلیدی نبود .

 گفت : حتما برای نظافت دست کارگر ماست چند دقیقه تامل کنید، خواهد آمد .

 من وهمسرم ربع ساعتی درست روبه روی آن مسؤول نشسته بودیم، ولی خبری نبود .

 اما دراین اثنا مشاهده کردیم که مرتب گل طبیعی با گلدان های کوچک به طبقات بالا می برند که من گفتم شاید برای میزهای صبحانه این گل ها تهیه شده است !

 همسرم گفت : ببین کلید چه شد ؟!

 باور کنید تا به آن مسؤول گفتم کلید فوری آن را از پشت سر درآورد و بمن داد، بدون این که کسی مراجعه ای کرده باشد، چون کاملا زیر دید ما بود .

 با گرفتن کلید سوار اسانسور شدیم . همراه ما شخصی بود که از ما پرسید شما ایرانی هستید ؟

 گفتم : ایرانی هستیم .

 گفت: امشب درطبقۀ دهم هتل جشنی برپاست من شما را دعوت می کنم به آن جشن بیائید، واو مسؤل ارکستربود .

 روز اول بود همه چیز ما مرتب و برحسب تصادف دارای لباس های رسمی مناسب چنین جشنی هم بودیم .

 شام را دراطاق صرف کردیم، وبالبداهه دو بیت شعربه زبان عربی دروصف لبنان ومردم آن نوشتم و به سوی مجلس روانه شدیم .

 با ظاهری اراسته خانواده ها هرکدام مارا از دیگری می پنداشتند که با استقبال گرم وارد سالن شدیم .

 تنها کاری که کردیم از میزهای پذیرائی فاصله گرفتیم و روی مبل های راحتی نشستیم .

 گارسون هتل می دانست که ما از مدعوین نیستیم، تذکر داد که جشن خصوصی است، بدون دادن توضیحی با همسرم به راه افتادیم که از سالن خارج شویم . درب سالن خانواده ها علت برگشت را سؤال کردند، پاسخ دادیم ما دعوت شده نیستیم و مسؤول ارکستراز ما دعوت کرده بود که فقط برای تماشا امده ایم اینک مرخص می شویم ولی این دو بیت شعر را من تقدیم شما می کنم .

 هردو خانواده با خواندن آن با اصرار ازما خواستند که هردو خانواده از شما دعوت می کنیم که درجشن ما باشید .

 الحق جشن بی نظیری بود، یعنی باید گفت که ترکیب هنر بود !

 مادرداماد هرچند وقتی می آمد واصرار به تعارف می کرد که با تشکرما روبه رو می شد ومی رفت .

 جشن درحال اتمام بود که من دو بیت شعر به زبان تازی درتبریک به عروس وداماد سرودم، وبه مادر داماد دادم تا آن را بخوانند .

 آن زن محترمه با مطالعۀ آن از من خواهش کرد که خودم درجایگاه قرار گیرم وآن را بخوانم .

 من هم با لهجۀ عراقی ادبی آن را خواندم وبه همه تحیت گفتم که با شور وهیجان ودست زدن تمام جمع سالن، آن جا را ترک کردیم .که من آنرا پاداش ارزش نهادن به واقعیات تلقی نمودم که همین هم شد.

 با برگشت به ایران وبا توجه به دیدگاه های خود از روزگار(به بیوگرافی آورده شده درسایت مراجعه فرمائید )  و با درنظر گرفتن  تشتت آرائی که گاهی دریک امر بدیهی ملاحظه می شود، و ابهامات و خلاء هائی که در تفاسیر مشاهده می شد، و تمهیدات خاصه ای که ضرورتی به ذکرآنها نمی بیند، تصمیم گرفتم که با کم کردن کار وکالت و حتی توقف آن به رسالتی که هر انسانی برای دادن آگاهی دارد، به این سایت روی آورم که متاسفانه بدون توجه به اینکه زیانی به هیچ کس ازبا دین وبی دین ندارد، از کشورها گرفته تا پاره ای از فرقه ها مواجه با هک آنها شده و آخرالامر سایتی که درحال جهانی شدن، وروزانه تا 700 بازدید کننده داشت، با اعلام سرور آن درشیراز درمردادماه سال 92 کلا نابود و سوخته می شود که پس از تغییر سرور اولیه و باز سازی، به چنین آمار درهم ریخته ای درمی آید ! درحالی که انتظاراین بود، بجای این کار شکنی ها درتبادل اندیشه ما را دردست یابی به یک وحدت اندیشه یاری دهند تا شاید ازاین جا آغازی برپایان دادن به این تضاد های فکری بی اساس ساخته وپرداختۀ تاریخی بعمل آید، و بشر درراهی که شایستگی آن را دارد گام بردارد، وخود را از فرقه سازی های ضد بشری امثال داعش ها که هرروز مانند یک قارچ سمی از زیر زمین درمی آیند رها سازد ! .

پس خوانندگان گرامی این سایت را ازخود دانید ودر راه اشاعۀ جهانی آن، با ترجمۀ مطالب آورده شده، بنام خود با ما هم گام باشید تا به مرور زمان این واقعیت روشن گردد که دین با پشتوانۀ الهی بهترین ابزار به زیستی است که با گسترش آن، به وحشی گری های مستمر پایان داده خواهد شد و .

رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند

                            تو نگر که تا چه حد است مقام آدمیت !

اگرفرهنگ ستیزان بگذارند که بخوانید و با ما باشید !

پناه به خدا می بریم !

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                   2 تسبیح

                                                 پ – با نام خدا 

و

سپاس مر خدائی را که هر آنی در کار آفرینشی است

و مرا هم در این راه یاور است

یا من ذا الذی

وجدتنی یتیماً فَآوَیتَنی

و وجدتنی ضآلّاً فهدیتنی

و وجدتنی عائلاً فاغنیتنی

و وجدتنی جاهلا فعلمتنی من العلم والبیان

و وجدتنی مضظرا فنجیتنی

شکراً لک یا کریم ، شکراً لک یارحیم ،شکراً لک یا مالک العرش العظیم ، اللّهم انّنا

          نحمدک بما وهبتنا من رحمتک ،انک انت وهّاب الرحیم

                                 یا من غنیٌّ عن العالمین

                به هر لحظۀ لحظه های خلقتت ، در لحظه های عمرم

                            به قدر کائناتت ، ذرّاتشان خدایا

به هر مخلوق دم از دل کنم شکری و تسبیحی، به هر بازدم کنم تسبیح و شکرانی

                به هر باری هزاران بار، به هر بار آن هزاران بار

                                 هزارانش هزاران بار

اگر از بهر هر تسبیح و هر شکری، جهان دو بایدی فردی،کنند شکری و تسبیحی

                          بدان سانم، تصاعد هندسی زان دو

                                 بدان مجموع گویانم

         تو خود دانی خداوندا،برای هر یکی زان دو، تورا منّت بوَد بر من

                   و زان منّت بجز رحمت، نه دیدم هر گز ای یا رب

بوَد چون جرعۀ آبی، چنین تسبیح و شکرانی

                                                که در آفتاب تموزی رسد بر لب عطشانی

                                      پس خدایا

به تو می دهم وکالت ،که کنم سپاس و حمدت

                                        به پذیری آن ز چون من، به جلال و جاه و مجدت

همه جا وکیل مائی، زین به دادمت وکالت

                                          پوزش از تو می بخواهم،که نگیری آن جسارت

زبان آن چنان ندادی، که به قدر آن جلالت

                                            بتوان سپاس گویم، که نیاردی خجالت

هر چه بر زبان بیاید ، در برابرکمالت

                                            مبدئی بیش نباشد ،از پی آن بی نهایت

                                         

             

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                   



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۷ | 13:57 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.