امید می گوید من یتیم بودم ! 

پس


سخنی بشنو زِ من، بودم یتیم و بی کسی 

                         من هم اکنون شده ام، فریاد رس مردم بسی


بی کسی زارم نکرد، چون بهترین کس بود خدا 

                      من به او داشتم نظر، من اونکرد از خود جدا


پس تو ای بی یار و کس، اندیشه در کن از درون 

                     که نداری دست به سر، داری خدا را تو کنون


تو به او بس کن نیت، غافل مباش از لطف اوی 

               بین چه ها او می کند، گوئی که اویست در به کوی


 
     اما شرح حالم :
     کودکی نه ساله کلاس سوم ابتدائی را تمام کرده بودم . پدرم پیر و در تکاپوی تأمین زندگی ما بود . مادرم هم با گذشت سن و سالی از او، و از دست دادن دو بچه، حال و روحیۀ مناسبی نداشت . من تنها فرزند آنان بودم که چشم و امیدشان بمن بود !
    من بچۀ بازی گوش و از درس فراری بودم . اصلا از مدرسه نفرت داشتم . تشویق و تنبیه هیچ تأثیری در من نداشت . ولی پدر و مادرم را خیلی دوست داشتم تا جائی که حاضر بودم بمیرم ولی یکی از آنان مریض نشود .
    یک روز پدرم بمن گفت : امید، پسرم من و مادرت تورا خیلی دوست داریم . تو هم بخاطر ما کمی از بازی گوشی و بی توجهی به درس و مدرسه کوتاه بیا . دلم می خواهد تا زنده هستم ببینم که به جائی می رسی . من از طرز کارت غصه می خورم . نمی دانم چه کار کنم که مثل همۀ بچه ها مرتب ودرس خوان باشی .
    این حرف های پدر مرا نگران کرد . در دل گفتم : پدرم گفت : « من از طرز کارت غصه می خورم » خدایا با این غصه بلائی بر سر او نیاید ! من قول می دهم از این به بعد در فکر درس و تحصیل دانش و جلب رضایت پدر و مادرم باشم .
    به خود گفتم : امید تمام شد . به خود قول دادی، باید عمل کنی ! او بخاطر آیندۀ تو غصه می خورد و گرنه، من کجا آینده کجا که به درد آنان بخورم ؟! این نصیحت برایم خیلی سنگین بود ! لحظه ای صدای آن بزرگوار از گوشم خارج نمی شد .
    گاهی شب ها در کوچه ها که پدران جوان همسایه ها را می دیدم، با مقایسه با پدر پیرم و انتظاری که از من داشت، به گریه می افتادم . هر مرگ پدری عزائی برایم بود . زیرا می ترسیدم که به آن سرنوشت گرفتار گردم ! پس از تمام شدن عزای نا آمده، صورتم را می شستم تا آثار گریه از آن بر طرف شود و بتوانم جلو مادر و پدر حاضر شوم .
    پدرم خیلی کنجکاو بود . نگرانی مرا احساس می کرد ولی نمی دانست برای چیست ! برای رفع نگرانیم شب ها داستان ها ئی نقل می کرد که مرا به آینده امیدوار سازد .
    داستان های او بعدها درس زندگی شده بود . زیرا همه مملو از صداقت و فداکاری و استقامت و گذشت و تکاپو و توکل به خدا بود که در این خصوص خیلی تکیه داشت . بچه بودم نمی فهمیدم. ولی حالا می فهمم که آن مرد حکیم چه داروئی را در رگ های مغزم تزریق می کرد . درس زندگی بود که بمن می داد، با آنها بزرگ شدم .
    روزی پدر بعد از ظهر که در حال استراحت بود، از خواب بلند می شود و می گوید سرم گیج می رود . پس از جند دقیقه با گفتن یک آخ، مرا به آخ های روزگار می سپارد . از همان لحظه احساس کردم که نه تنها بی کس شدم، بلکه باید کس مادرم هم باشم ! تا اورا از رنج تنهائی رها سازم .
    وضع مالی خوبی هم نداشتیم . در سطحی پائین زندگی می کردیم که با از دست  دادن پدر بدتر هم می شود، و بر رنج مادر افزوده می گردد . کسی هم که مارا یاری دهد، نداشتیم و بستگان دور و نزدیک ما به فکر خویش و غافل از غیر خود بودند .
    تابستان بود که پدر را از دست داده بودم، و شب ها در پشت بام می خوابیدیم .
    شبی از فرط ناراحتی تا پاسی از شب بیدار می مانم . آهسته از پشت بام پائین می آیم، و در کنجی از حیاط به گریه می نشینم . و زمزمه می کردم که خدایا چه کنم ؟!
    پدرم رفت . مادرم هم پیر است و کسی نیست که به دادمان برسد !
    در آن حال آن نصیحت پدر را با گریه زمزمه می کردم ، و گلایۀ اورا به یاد می آوردم « من از طرز کارت غصه می خورم » و بر شدت فشار روحی من افزوده می شد .
    خدایا چه کنم ؟!
    در یک چنین حالت بحرانی، باور کنید انگار کسی در کنار من آهسته به ندا در می آید و می گوید : عزیزم پدر همه خداست ! چرا گریه می کنی ؟ ! باید مرد بزرگی شوی و دست گیر بی نوایان گردی ! آدم بزرگ که گریه نمی کند . بلند شو مادرت خواب است تا بیدار نشده برو بخواب. مبادا بیدار شود و نگران گردد .
    با این پیام ترسان از جا پریدم و به پشت بام رفتم، تا سر بر بالین گذاشتم، از فرط خستگی به خواب رفتم .
    در خواب پدرم را دیدم با عده ای که تا آن موقع آنان را نه دیده بودم، وارد منزل می شوند .
    در دل گفتم : پدر که مرده است ، این چه صحنه ایست که می بینم ؟!
    خدایا مرگ پدر برایم خواب بود یا این یکی را خواب می بینم ؟!
    در آن حال با خود گفتم : الآن که همه را دارم می بینم و راحت هستم، این چه خیالی است که می کنم که پدرم مرده است ؟!
    خدا را شکر کردم که خاطرۀ مرگ پدر برایم یک رؤیا بود و واقعیت نداشت .
    در این موقع مادرم سر می رسد، به او می گویم : مادر خوشحالم که پدرم را می بینم !
    مادرم گفت : این چه حرفی است که می زنی، مگر قرار بود اورا نه بینی  ؟!
    نبض مرا گرفت گفت : ببینم مگر تب داری ؟! خدا را شکر که تب هم نداری، پس این چه حرفی بود که زدی مگر خیالاتی شده ای؟!  من از شدت خوشحالی که پدرم زنده است، و آن خیالات خوابی بیش نبوده، به طرف پدر پریدم، و به او چسبیدم . همراهان از حرکت من خوششان آمد . مرا بغل گرفتند و بوسیدند و گفتند چه بچۀ نازنینی دار ی خدا عاقبت اورا خیر کند !
    پس از این برخورد پدرم گفت : امید برو پهلوی مادرت، اوتنها نباشد .
    من امر اورا اجرا کردم . دیدم پدرم با همراهان وارد اطاق شدند .
    مادرم پرسید : امید میهمانان را می شناختی ؟
    گفتم : دو نفر بودند که اولین باری بود آنان را می بینم !
    بعد از نیم ساعتی پدرم آمد و مرا صدا زد که امید بیا تو . رفتم سلامی کردم . پدر گفت امید بیا بنشین پهلویم . دوستانم می خواهند با تو صحبت کنند .
    اطاعت کردم و نشستم .
    پرسیدند : امید جان چند سال داری و کلاس چندم هستی ؟
    گفتم : نه سال دارم و سوم را تمام کرده ام .
    گفتند : پدرت خیلی تورا دوست دارد، ولی می گوید بچۀ بازی گوشی هستی و برای آیندۀ تو هم نگران است  .
    گفتم : پدرم درست می فرماید . اما تصمیم گرفته ام که خود را عوض کنم .
    گفتند : آفرین بچۀ خوب ! امید جان بجای اینکه وقت خود را بی خود تلف کنی، به فکر پرواز در آسمان ها باش، تا بفهمی، زندگی چه لذتی دارد !بازی های بچه گانه جز اتلاف عمرهیچ ارزشی ندارند . تو باید از گنجینۀ عمر خویش در جهت تسخیر آسمان ها بهره گیری کنی !
    سؤال کردم : چطور می توانم درآسمان ها به پروازدرآیم؟!
    گفتند : آفرین که به حرف های ما گوش می دهی ! پرواز در آسمان ها این نیست که مانند پرندگان به پرواز در آئی ! زیرا صرف پرواز امتیازی برای پرندگان نسبت به آدمیان نخواهد بود . بلکه منظور ما از پرواز اینست که فکر و اندیشۀ تو در بالاترین سطحی به پرواز در آید، و آن بینی که تا کنون دیگران ندیده اند، و با این دید، زمین را به آسمان بدوزی !
    سوؤال کردم : مگر می توان زمین را به آسمان دوخت ؟!
    گفتند : خوشحال می شویم که ازحرف های ما نکته می گیری ! و همین نکته گیری تو مایۀ پرواز به آسمان و دوختن زمین به آن خواهد بود . زیرا از ریز می توان بنای درشت را ساخت، و از درون ذره آتشی بر افروخت و دنیا را روشن ساخت ! و تو با پرواز اندیشه خواهی توانست با آگاهی هائی که از زمین وآسمان بدست می آوری، آنها را بهم ارتباط دهی، و زندگی بهتری را برای بشریت فراهم سازی ! و ما این را دوختن زمین به آسمان می نامیم .
    پرسیدم : آسمان چیست، مگر این فضای آبی رنگ بالای سرِ ما را آسمان نمی گویند ؟! اگر این آسمان باشد چه آگاهی و چه ارتباطی می توان بین زمین و آن بوجود آورد ؟!
    گقتند : هر سؤالی که می کنی امید خوشحال کننده است، و این سؤال شما مایۀ امید پدرت و رفع نگرانی او خواهد بود . اما این فضای آبی رنگ که می بینی آسمان نیست . این جزئی از فضای محیط بر زمین و سایر کرات است .
    گفتم : پس آسمان کجاست و چیست ؟ !
    گفتند : ما هفت آسمان داریم، و هر آسمانی از مجموعه منظومه های شمسی و کهکشان ها تشکیل می شود که بشر تا کنون حتی به پایان یکی از آنها دست نیافته است .
    گفتم : ممکن است دست یابد ؟
    گفتند : بشری که با روح خدا آفریده شده و توانائی یافتن قدرت الهی را خواهد داشت، قدر مسلم به آن دست خواهد یافت . و زمین را به تا انتهای آن خواهد دوخت . ولی شرطی دارد .
    گفتم : چه شرطی :
    گفتند : اگر ما مانند حضرت آدم جدمان خطا نکنیم، و به امر الهی در کشف آنچه در محدودۀ ما آفریده است، بپردازیم، حتما به آن خواهیم رسید .
    گفتم : معنی پرواز را فهمیدم . حالا چکار کنم که به این پرواز جامۀ عمل پوشانم ؟
گفتند : فرزندِ خوب، امید مردمان جهان ! برای دست یابی به این پرواز باید هدف داشته باشی .
    گفتم : چه هدفی ؟
    گفتند : تصمیم و اراده در پرواز تا آنجا که خدا راه می دهد، با کسب دانش به پرواز در آئی، و زمین به آسمان بدوزی!
    در عین حالی که به پاسخ سؤالاتم گوش می دادم، یک حالت پرواز اندیشه ای بمن دست داده بود که میهمانان متوجه تغییر حالت روحی من می شوند، و می گویند : امید بتو و پدرت مژده می دهیم که تو پرواز کنندۀ خوبی خواهی شد !
    با بیان این عبارات دیدم که وجود ظاهری پدر و میهمانان اندک اندک کم رنگ می شود که تصور کردم خیال پرواز من این حالت را بوجود آورده است که یک مرتبه دیدم هیچ یک در اطاق حضور ندارند . وحشت کردم، فریاد کنان نزد مادرم آمدم .
    فریادی در خواب بود که مادرم از خواب می پرد، و می گوید پسرم چه شد ؟!
    گفتم : پدرم کو ؟!
    مادرم مرا بغل کرد، و لیوانی آب نوشاند، و گفت : عزیزم این چه سؤالی است که می کنی ؟! بیچاره دلش نمی خواست بگوید که مرده است ! من هم متوجه شدم که خواب بوده، و خواب دیده ام که به مادرم گفتم : مادر ناراحت مباش ! من پدرم را در خواب دیدم . اما خوابم طوری بود که به واقعیت بیشتر شباهت داشت تا آنچه گرفتار آن شده ایم .
    سؤال کرد چه خواب دیدی ؟
    من ماجرای خوابم را مو به مو برای او تعریف کردم .
    گفت : عزیزم ! خوابت فریاد از آیندۀ درخشان تو می زند . تو آینده ای خواهی داشت که بعد از خدا کس بسیاری از بی کسان خواهی شد . پدرت را هم زنده تصور کن . راحت باش برو بخواب .
    رؤیائی که به واقعیت نزدیک بود، و گفتار مادرم مرا که کودکی نه ساله بودم، چنان بزرگ کرد که تصور می کردم باید یار تمام بی کسان و بی نوایان باشم، و یاری جز خدا هم نمی خواستم .
    به رختخواب رفتم، تا سر بر بالین گذاشتم، به خواب رفتم . چه خوابی ؟! عمری آسایش و آرامش و تغذیۀ مغزی بود !
    در خواب دیدم که با پدرم در باغی قدم می زنیم ! چه باغی؟  
    درختان سر به فلک کشیدۀ منظم پر بار از هر میوه ای، با زمینی پوشیده از گل و سبزه که از هر گوشۀ آن بوی دل انگیزی بر فضای محیط بر آن به مشام می رسید . جویبارهای آب زلال روان با آبزیانی رنگارنگ، و پرندگانی در حال نغمه سرائی، جلوۀ غیر قابل توصیفی را به آن باغ داده بودند !
    در آن صفای بی همتا با پدر در حال قدم زدن بود یم که نا گهان چهرۀ کاملا آشنائی ظاهر می شود ! سلام می کند و من در حال بررسی او بودم که پدرم گفت : این یکی از دو میهمانی است که به منزل ما آمده بودند و تو در کنار او نشسته بودی .
    پرسیدم : پدر اینجا کجاست، چرا اینجائی، واو هم چرا اینجا آمده است ؟ !
    گفت : عزیزم تو می دانی که من مرده ام، این هم جایگاه من است . و این دوستم همین جایگاه دارد که هر دو به این مقام رسیده ایم .
    گفتم :پدر چگونه به این مقام رسیده ای ؟
    گفت : تو می دانی که من در دنیا کار و کسب درستی نداشتم . و با جزئی کاسبی کار می کردم . اما در کارم تا آنجا که از دستم بر می آمد به مردم کمک می کردم . چون همۀ مردم را دوست داشتم، و آنان هم مرا دوست داشتند .
    سؤال کردم : مثلا چه خدمتی می کردی ؟
    گفت : علاوه برآن که روابطم با مردم دوستانه بود، انتظاری از هیچ کس نداشتم، و خود را مدیون آنان هم می دانستم . و مشتریان را از خانوادۀ خودم به حساب می آوردم، و در تلاش بودم که جنس مرغوب در اختیار آنان قرار دهم، و اگر احساس می کردم که مشکلی در پرداخت بهای جنس خریداری شده دارند، با وجودی که خودم گرفتاری مالی داشتم به آنان در این زمینه هم کمک می کردم .
    پسرم نمی دانم، با این همه ملاحظاتی که می کردم، چگونه سر پا می ماندم، و ضرر نمی کردم، و زندگی خود را می گذراندیم، و دستم هم روزی به کسی دراز نشده بود !
    خدا را بندگی می کردم و هیچ توقعی جز گذر زندگی نداشتم که می بینی چگونه خدا این جایگاه را بمن داده است !
    گفتم : پدر چه جائی ! ای کاش من و مادرم هم اینجا می آمدیم .
    گفت : اگر بخواهی می توانی!
    با گفتن این عبارت، دیدم که آن صحنه با پدرم و دوست او غیب زدند، ومن در یک صحرای خشک و بی آب و علف هستم . به هر طرف که نگاه می کردم جز زمین خشک و آسمان به آن پیوسته در افق های دور چیزی به چشم نمی خورد !
    من در وسط یک چنین بیابانی گیر افتاده بودم !
    در دل گفتم : خدایا مگر من چه کار کرده ام که باید خود را در این جایگاه وحشتناک ببینم ؟!
    در این راز و نیاز بودم که دیدم شبحی از دور نمایان شد . نزدیک گردید، دیدم گرگی است که به سرعت به طرف من می آید .
    گفتم : عمرم به پایان رسید، مادر بیچاره شد !
    خدایا به دادم به رس !
    گرگ به من رسید وبا همان سرعت به طرف صورتم خیز بست که پرت شدم و دراز کش افتادم . در این حال از خواب بیدار شدم، دیدم روی رختخواب دراز کش هستم .
    صبح که از خواب بیدار شدم .
    خوابم را به مادرم گفتم :
    دیشب بعد از این که مرا نصیحت کردی و خوابیدم، خوابی دیدم که صحنۀ اول آن مرا بسیار شاد کرد ولی صحنۀ آخرش که منجر به بیداری من شد، برایم وحشتناک بود که با وحشت آن از خواب پریدم و تا دقائقی هراسناک بودم .
    خواب را دقیقا برای مادرم تعریف کردم :
    مادرم گفت : خواب خوبی دیده ای ! صحنۀ اول آن جایگاه واقعی پدرت را در آخرت نشان می دهد . ولی صحنۀ دوم آن فراز و نشیب های زندگی تورا می رساند !
    گفتم : چطور ؟
    گفت : بیابان خشک و بی آب و علفی که دیده ای، همین زندگی الآن ماست که دست کمی از آن خشکی ندارد .
    گرگی که از آن دور دیده ای، گرفتاری هائی است که باید انتظار آن هارا کشید .
    حملۀ گرگ آن گونه که دیدی : صدماتی است که در زندگی در پیش رو داری .
    بی اثر بودن حملۀ گرگ، یعنی تمام ماجراهای زندگی کمترین اثر بدی در زندگی تو نخواهند گذاشت .
    افتادن و دراز کشیدن، یعنی تسلیم قضا و قدر خواهی شد، وآن قضا و قدر هم آن خواهد بود که در خواب اول برایت تعبیر کردم .
    امید عزیزم تو باید امید بسیاری از مردم باشی، مانند کوه پاپرجا و همانند طوفان دربرداشتن مشکلات توانمند گردی .
    حرف های مادرم مرا در یک افق دیگری از زندگی قرار داد . همیشه در ابعادی بی انتها نگاهی ژرف داشتم، ولی نمی دانستم دنبال چه هستم ؟! 
    تعطیلات تایستانی بود، کودکی بازی گوش و مادری سیه روز !
    با خود گفتم : امید دوران کودکی تمام شد . باید یار مادر باشی، بازی تمام شد !
    به مادرم گفتم : مادر درسی که ندارم، تابستان است، از بیکاری خسته می شوم، بگو چه کار کنم ؟
    گفت : قرار است با هم به مغازۀ پدرت برویم، و وضع اجناس آن را روشن کنیم . من که اهل ادارۀ مغازه نیستم، باید اجناس آن را به فروشیم و آن را به اجاره دهیم تا درآمدی برای ادارۀ زندگی ما باشد .
    با مادرم به مغازه رفتیم، چیز چندانی در آن نبود، مادر آنها را به یکی از همکاران پدر د اد تا آنها را بفروشد و پولشان را برای تأمین خرجی چند روزه ای بما برساتد . مغازه را هم به اجاره داد، ولی درآمد حاصل از اجاره زندگی مارا  تأمین نمی کرد .
    به مادرم گفتم : مادر باید کار کنم، زیرا این درآمد هزینۀ مارا تأمین نمی کند . خرج مدرسه هم در پیش است . فکری باید کرد !
    مادرم گفت : چه کاری ؟ تو که هیچ کاری بلد نیستی، بچه ای کسی هم تحویلت نمی گیرد !
    گفتم : خدا کریم است ! من فردا به بازار می روم، درست می شود !
    فردای آن روز به بازار رفتم . به هر مغازه ای که سر می زدم، می گفت شاگرد نمی خواهیم . با گفتن شاگرد نمی خواهیم دلم می ریخت . گفتم خدایا نان خالی می خواهم !
    تا بالاخره تصمیم گرفتم به یک نانوائی مراجعه کنم، و از او در برابر هر خدمتی که از دستم بر می آید برای او انجام دهم و او در ازاء چند قرص نان بمن بدهد .
    به یک نانوائی که استاد کار پیری داشت مراجعه کردم، و پیشنهاد خود را به او دادم. قبول کرد . زیرا ظاهرا رحمش آمده بود و گفت : از فردا بیا مشغول شو .
    از فردای آن روز به نانوائی رفتم و از تمیز کردن دکان و ظروف تا دادن آب به کارکنان، و از این کارها بی وقفه کار می کردم، و آخر وقت پنج قرص نان بمن می داد که برای دو نفرما کافی بود، و از این راخ مسألۀ نان ما حل می شد .
    با باز شدن مدارس، نگران از دست دادن این کار، و علاده بر آن تأمین هزینۀ تحصیل می شوم !
    به استاد کار گفتم که مدارس باز شده اند، مثل همیشه نمی توانم به کار پردازم، شما چه پیشنهادی دارید ؟
    گفت : چون پخت اول ما از هفت صبح آغاز می شود شما می توانید هر روز ساعت پنج به اینجا مراجعه کنید، و اول پخت پمج قرص نان خود را ببری تا به مدرسه بزسی .
    من از این پیشنهاد خوش حال شدم، مادرم هم که فهمید گفت: خدارا شکر که از این درآمد محروم نشدیم ! ولی مانده بودیم لباس وکتاب ونوشت ابزار!
    روز اول با همان لباس های سال گذشته به مدرسه رفتم . سر کلاس آقا معلم از من پرسید کتابت کو ؟ به او گفتم : آقا روز اول است گفتم بعدا می آورم !
    زنگ تفریح وقتی آقا معلم از کلاس خارج می شد، به دنبال او راه افتادم، قبل از این که به دفتر برسد، خود را به او رساندم و گفتم : اقا معلم ممکن است چند دقیقه با شما صحبت کنم ؟
    آقا معلم آدم دوست داشتنی بود . با لبخند گفت : پسرم چه صحبتی ؟
    از او خواستم در گوشه ای با او صحبت کنم .
    او مرا به ابدار خانه برد، و در غیاب آبدار چی گفت : گوش می دهم .
    من جریان مرگ پدر و مشکل هزینۀ زندگی، و کار صبحگاهی را برای تهیۀ نان خالی به او گفتم، و از او تقاضا کردم که برای تهیۀ ایزار درسی چه کار کنم ؟!
    از من سؤال کرد خودت چه پیشنهادی داری ؟
    به او گفتم : اگر بعد از ظهرها در منزل کاری دارید، بمن واگذار کنی تا انجام دهم . پولی هم نمی خواهم ، فقط کتاب و قلم و کاغذ مرا تهیه کنی .
    با این پیشنهاد آدرس منزل خود را بمن داد، و گفت ساعت پنج بعد از ظهربیا منزل، منتظر هستم . .
    جریان را به مادرم گفتم : او گفت : امید مواظب باش که درقبال کاری که انجام می دهی، حق داری کمک بگیری !
    به مادرم گفتم : تو باید مرا بشناسی ! اگر گدازاده بودم ممکن بود دست به چنین کاری بزنم ! زیرا با این کاربه شرف خود که رشتۀ مرتبطی به شرف تمام انسانیت است لطمه خواهم زد ! و به قول شاعر :
    دست نیاز که پیش کسان می کنی دراز
                            پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
    مادر خیالت از کارهای من راحت باشد، زندگی مرا از پا در نمی آورد !
    ساعت قرار به منزل آقا معلم رفتم، او مرا با گرمی پذیرفت. او با همسرش تنها بودند، ظاهرا تازه ازدواج کرده و غریب شهر ما بودند .
    به او گفتم : من آمادۀ هر کاری هستم .
    آقا معلم گفت : امید من تورا فرزند خود می دانم ولی نمی خواهم بدون کار کمکی بتو بکنم تا به ارزش کار پی ببری، و پولی بی حساب به دست نیاری چون پی آمد پول بی حساب، فساد و تباهی آدمی خواهد بود !
    به او گفتم : اتفاقا من و مادرم هم قبل از این که اینجا بیایم، همین گفتگو را داشته ایم که بلاعوض چیزی بدست نیارم .
    گفت : آفرین ! امید تو آیندۀ درخشانی داری، زود بلند شو به نظافت .
    من ظرف یک ساعت آنچه لازم بود انجام دادم، کار که تمام شد .آقا معلم گفت : حالا می خواهم مزد تورا بدهم .
    مرا به اطاق کار خود برد، و دفتر وکتاب مورد نیازم را در اختیارم گذاشت، و گفت بنشین و تکالیف روز خود را انجام بده.
    تکالیف زیادی نبودند . ظرف نیم ساعت آنهارا انجام دادم، دید و پسندید، و مرا مرخص کرد و گفت : کار هر روز تو همین است . در منزل هم نیازی به کار درسی نداری، فقط هم دم مادرت باش !
    وقتی به منزل آمدم و جریان را به مادرم گفتم، بسیار خوشحال شد و برای آقا معلم هم خیلی دعا کرد !
    این کار چند ماهی ادامه داشت . یک روز با خبر شدم که آقا معلم را بخاطر خوش خدمتی با درجۀ بالاتری به شهر دیگری منتقل کرده اند که ماتم من شروع می شود !
    معلم قبل از رفتن، مرا خواست، و جریان را بمن گفت، و اضافه کرد که ماهیانه مقداری پول برایم می فرستد تا جبرا ن کمبود شود .
    به او گفتم : حرف اول شما و گفتار مادرم را فراموش نمی کنم، هر طور هست تلاش می کنم، جبران خواهد شد  ! آقا معلم قانع گردید . من ماندم با گرفتاری هزینۀ تحصیل ! به مادرم هم چیزی نگفتم .
    در فکر بودم که چه کار کنم ؟!
    فکری به خاطرم رسید که از نانوائی کمک بگیرم .
    فردای آن روز در نانوائی به استاد کار گفتم : من از امروز بجای پنج قرص نان، چهار قرص می برم ولی در ازاء پول آن یک قرص را بمن بدهید . استاد قبول کرد . و من هم با آن پول نوشت ابزار خود را تهیه می نمودم، از لباسهایم نیز مواظبت می کردم که پاره نشوند تا ببینم که خدا چه می خواهد؟!!!
    مادرم از کم شدن جیره ام پرسید : به او گفتم : راحت باش تو از غذای خود کم مکن، جریان را به او گفتم، و اضافه کردم که من در نانوائی با تکه پاره نان های بدست آمده خود را سیر می کنم و از نظر تغذیه من مشکلی ندارم .
    سر کلاس درس ششدانگ حواسم به درس معلم بود و من مرتبا از او سؤال می کردم .
    یک روز در مورد جدول ضرب از او پرسیدم : آقا معلم : چرا نتیجۀ پنج ششتا را سی می گوئیم ؟ در حالی که پنجاه و شش می شوند !
    آقا معلم از این پرسش بیجا خندید و گفت : تو این نتیجه را از کجا بدست آورده ای؟!
    به او گفتم : آخر وقتی که می گوئیم مثلا هفت هشتا، چون آنها را پهلوی هم قرار دهیم می شود ۷۸ و بالعکس ۸۷ خواهد شد .
    گفت : زنگ تفریح بیا دفتر کارت دارم، الآن وقت کلاس را با این حرف ها مگیر!
    زنگ تفریح به دفتر رفتم دیدم که معلمین در بارۀ من صحبت می کنند و می خندند !
    تا مرا دیدند گفتند : امید فورا بگو: چهار نه تا که من بلا فاصله گفتم ۴۹ تا و تا سؤال کردند نه چهارتا گفتم ۹۴ تا، خیلی خندیدند و گفتند امید بچۀ کنجکاوی است و آیندۀ درخشانی دارد !
    بمن گفتند : امید گر چه این نتیجه گیری شما درست نیست ولی بیانگر این است که در زندگی در مقام کشف واقعیات بهتری خواهی بود و همین امر موجبات پیشرفت و ترقی تو را فراهم خواهد ساخت . و برای تشویقم مدرسه تصمیم می گیرد که یک دست لباس برایم تهیه شود که چون بابت پاداش بود پذیرفتم . و مدتها از داشتن لباس راحت شدم . اما آقا معلم مرا به تنهائی می پذیرد و در بارۀ جدول ضرب با جمع مکرر اعداد و نتیجۀ حاصل از آنها با من صحبت می کند که می پذیرم و قانع می شو م .
      با چنین پاداشی، دو سالی از لباس راحت بودم، دورۀ دبستان را با معدل بالائی به پایان رساندم، و خود را آمادۀ ورود به دورۀ راهنمائی کردم .
     تابستان را سخت مشغول کار شدم، دو سالی بود که در نانوائی کار می کردم، و به فنون کار آگاهی کامل پیدا کرده بودم . به استاد کار گفتم : به کارهای دیگر پردازم ولی بجای حقوق کامل نصف حقوق یک کارگر بمن داده شود، پیشنهاد مرا پذیرفت .
     قسمتی از پولی که از کار نانوائی بدست می آوردم، پس انداز هزینۀ تحصیلی می شد .
     خوشبختانه پول کافی جمع کرده بودم، در مدرسۀ راهنمائی نزدیک منزلمان ثبت نام کردم، و اول مهر با آمادگی کامل به مدرسه رفتم و سر کلاس درس حاضر شدم .
     کتاب هایم را یک ماه قبل از باز شدن مدارس خریده بودم، و شب ها روزی دو ساعت به ترتیب روی همۀ آنها مطالعه می کردم .
     اولین ساعت درسی ما روز اول ریاضی بود که معلم شروع به تدریس نمود .
     با توجه به سابقۀ مطالعه ای که داشتم، مطالب را خوب می فهمیدم .
     در پایان درس دبیر گفت : هر کس که درس را متوجه شده است، پای تخته سیاه بیاید و درس را تکرار کند .
     همه ساکت ماندند . ولی من اجازه خواستم، و با رفتن پای تخته سیاه، درس را با زبان فهم کودکی دادم که همه فهمیدند . واین خود بابی شد که درهر درسی بعد از دبیر با رفتن پای تخته سیاه درس را برای بچه ها تکرار کنم . وازاین راه علاوه بر این که خود درس تکراری برایم در جلو دبیر می شد، و بچه ها هم درس را خوب یاد می گرفتند، دوستان وفادار زیادی پیدا کنم . و علاقۀ آنان به درس تا جائی پیش رفته بود که زنگ های تفریح بجای بازی و استراحت از من می خواستند که در کلاس بمانم و به حل مشکلات آنان پردازم .
     من هم از این پیش آمد خدا دادی خیلی خوشحال بودم، و همه روزه موفقیت وابتکارات تازۀ خود را به مادرم گزار ش می دادم، و او هم خوشحال از آیندۀ پیش بینی شدۀ من می شد .
     در ورزش که سلامتی جسمی وروحی خود را درآن می دیدم، بسیار ابراز علاقه می کردم، و خود را به دیر ورزش خیلی نزدیک می گرفتم، و از او خواهش می کردم که مرا آمادۀ شزکت در مسابقات دبستانی کند . از آنجائی که همۀ دبیران مرا دوست داشتند، آنان هم از دبیر ورزش می خواستند که مواظب من باشد .
    دبیر ورزش با توجه به چالاکی و سرعت عملی که در من می بیند، بازی فوتبال را بمن پیشنهاد می کند که فورا می پذیرم، ودر همان سال اول چنان پیشرفتی می کنم که خود مدرسه مرا به یکی از باشگاه های نوجوانان معرفی می نماید، و به عضویت آن در می آیم .
     بعد از چند روز توقف در باشگاه، مدیر باشگاه از من خوشش می آید و پیشنهاد کار می دهد تا روزانه هشت ساعت در باشگاه به تعلیم بچه های تازه وارد به باشگاه بپردازم .
     چون درآمد باشگاه کافی برای ادارۀ زندگی ما بود، تصمیم می گیرم که از کار در نانوائی دست بکشم .
     به استاد کار قصد خود را گفتم .
     گفت : گرچه رفتن تو برایم بک ضایعه است ولی چون موفقیت تو در این مسیر خواهد بود برو، ومن تورا به خدا می سپارم . و برای حسن خدماتم یک ماه پاداش بمن داد . که خیلی مفید واقع شد !
     دو سالی در باشگاه هم تعلیم می دادم و هم یاد می گرفتم تا جائی که آمادۀ شرکت در مسابقات باشگاه های نوجوانان استان می شوم .
     مسابقه بین ده باشگاه بر گذار می شود . من کاپیتان تیم باشگاه خود بودم .
     همدلی بین بچه های تیم ما چنان چشم گیر بود که بازی ما به صورت یک معجزه در می آید، به راحتی گل می زدیم، و مردم شرکت کنندۀ در استادیوم مرتب با فریاد شادی تشویقمان می کردند .
     باشگاه ما با امتیازی غیر قابل تصوربرنده اعلام می شود.مدیران باشگاه ها به تکاپو می افتند تا به هر کیفیتی که شده است مرا جذب خود کنند ! مدیر باشگاه ما نگران اوضاع می شود . به گونه ای که یک روز مرا می خواهد و می گوید:
     امید لیاقت و استعداد تو موجب این همه شگفتی ها شده است و بنابراین اگر احساس می کنی که باشگاه های دیگر از هر حیث به سود تو هستند، در انتخاب آزاد هستی ، نگران من مباش .
     این گفتۀ مدیر باشگاه مرا نگران می کند که مبادا سوء تفاهمی پیش آنده باشد !
     به او گفتم : معذرت می خواهم مگر از من ناراحتی پیش آمده است که چنین پیشنهادی را می کنی ؟!
     گفت : ابداً من تورا نور چشم باشگاه می دانم که با رفتن تو این باشگاه کور می شود !
     گفتم : من هم همین احساس را در مورد خودم می کنم که با ترک این باشگاه، کوری بیش نخواهم بود که با خوردن نمک آن، نمکدان را می شکنم، و خصوصیالت اخلاقی یک ورزشکار را که سرمایۀ او بشمار می آید به باد فنا می دهم ! بنابراین اگر شما هیچ امتیاز مالی برای من قائل نگردید، من از این باشگاه جدا شدنی نیستم، و هزینۀ زندگی خود را از راه همان نانوائی تأمین خواهم کرد .
     مدیر باشگاه از حرف های من خوشش می آید، و معذرت خواهی می کند . و ارتباط من با او مانند پدر فرزندی می شود و همۀ باشگاه ها از این روابط هم آگاه و از پیشنهادات خود نا امید می شوند .و به دنبال چاره ای بر می آیند تا شاید مرا به گونه ای از صحنه به در کنند !
     درس و کار و ورزش، بخوبی پیش می رفت، به همان کیفیت و کمیت که بر دوستانم اضافه می شد، از دشمنان حسود در آمان نبودم .
     روزی یکی از دوستانم بنام منصور که خیلی بهم نزدیک شده بودیم، مرا به ناهار در منزل خود دعوت می کند . بعد از ناهار ساعتی باهم گفتگوی علمی داشتیم . خسته شده بودم . به او گفتم : اجازه بده چند دقیقه ای دراز بکشم .
     با این گفته تا چشم بهم می زنم، می گوید این چه خوابی است ؟! بعد ازعمری به منرل ما آمده ای می خواهی این چند ساعت را هم با خواب بگذرانی ؟! بلند شو تا با هم به رودخانه برویم، صفائی دارد ! در آنجا رفع خستگی خواهیم کرد، و به گفتگوی علمی خود که واقعا شیرین سخن می گوئی ادامه خواهیم داد .
     من هم به خاطر حرمت او موافقت می کنم، و به طرف رودخانه می رویم .
     وه چه آب زلال با جریان تندی ؟!
     به منصور گفتم : واقعا آب زیباست ! اگر این آب نبود یعنی هیچ نبود !
     گفت : همین طور است !
     گفتم اگر شناگر بودم آلان به داخل آب می پریدم . با این گفته مرا هل می دهد که از ارتفاع سه متری به داخل رودخانه می افتم ! فریاد زدم منصور منصور که دبدم پشت کرد و از کنار رودخانه دور شد !
     چند دقیقه ای در آن آب تند و زیبا بالا و پائین رفتم که دیگر چیزی نه فهمیدم !
     بعدا که هوش آمدم، خود را درمنزلی دیدم که واقعا شاهانه بود ! تصور کردم مرده ام و اینجا بهشت است !
     در آن لحظه به فکر مادرم افتادم !
     خدایا مادرم بی کس شد !
     در این هنگام صاحب آن عمارت سر می رسد و می گوید : فرزندم ناراحت مباش، تو زنده هستی و مادرت را هم می بینی، میهمان من هستی و هیچ مشکلی نداری .
     به او گفتم : پدر اینجا کجاست ؟
     گفت : این منزل شماست !
     با این گفته خجالت کشیدم که سؤال دیگری کنم .
     گفت : داشتی غرق می شدی که با قایق  موتوری شخصی خود از قضای روزگار سر می رسم، و توسط یکی از خدمه تورا از آب می گیریم، و پس از کمک های اولیه در منزل به هوش می آئی ! بنابراین فعلا راحت باش، چند روزی اینجا استراحت کن به مادرت هم پیغام خواهیم فرستاد که در منزل ما میهمان هستی تا خاطر او آسوده گردد .
     گفتم : پدر مادرم را از کجا می شناسی ؟!
     گفت : من مادر تورا نمی شناسم، ولی آدرس اورا از تو می گیرم تا پیغام را به او برسانیم .
     من از او تشکر کردم، و آدرس منزل را به او دادم . او هم یکی از خدمه را صدا می زند، و روانۀ منزل ما می کند که ظرف نیم ساعت پیام به مادرم می رسد، و او بر حسب عادت که همیشه من به لطف دوستان با آنان هستم، نگرانی به خود راه نمی دهد .
     خانه خصوصا اطراف آن چنان دل انگیز بود که روح مرا تسخیر می کند . با روحی سرشار از آرامش به فکر فرو می روم که این جهان با این زیبائی چگونه ساخته شده است ؟!
     من فرضیۀ لاپلاس را در درس نجومی که در دبیرستان داشتیم، خوانده بودم، ولی از توجیه او قانع نمی شدم . با خود گفتم حالا در این فضای آرام جا دارد که در اطراف قضیه اندیشه بیشتری کنم تا شاید به نظری قانع کننده تر برسم !
     گفتم که از هیچ امکان این چنین جهان هستی امری محال است . اما از این که بنا به فرضیۀ لاپلاس منشأَ آن یک تودۀ متراکم گازی یا ابری بوده، تردیدی نمی توان داشت . ولی باید دید که ازاین توده چگونه این تنوع هستی بوجود آمده است ؟! باید آن را معمائی دانست که به این سادگی که می گویند نمی توان پذیرفت . (دراین مورد جدلی با ویکتوری داریم به باب چهارم از درآمدی بر مفاهیم نظری اسلام مراجعه فزمائید )
     اینها سؤالاتی بودند که از خود می کردم .
     نهایتا گفتم : امید اینها مشکل خودت هستند که باید با تلاش اندیشه ولو مانند جدول ضرب خنده دار به پاسخ خود دست یابی!بنابراین به فکر افتادم تا در تکمیل فرضیۀ لاپلاس گامی بردارم، وراه را برای تکاپوی دیگران باز گردانم .
     با خود گفتم : زمانی می توان باور داشت که یک چنین تودۀ ابر یا گازی این گونه که می بینید متلاشی و جهان هستی را بوجود می آورد که اولا دارای چرخشی خیلی بالاتر از نور را به خود گرفته باشد . ثانیا عاری از ترکیبات دیگری هم نبوده است، تا بتوان پذیرفت که این تنوع خلقت ناشی از آن بوده است . بنابراین باید گفت : حد اقل آن گاز ترکیبی کامل از تمام عناصر طبیعی بوده، و گازی ساده و تهی از هر چیزی نبوده است . و هر یک از منظومه های شمسی را باید تودۀ کوچک جدا شده ای از آن بشمار آورد . که مجموعۀ توده ها از یک طرف در یک مدار کلی از هالۀ باقی ماندۀ مادر ( همان تودۀ اولیه ) و هر کدام از توده های جدا شده از مادر، در مداری محاط در مدار مادر در گردش هستند که منظومۀ شمسی ما جدا از این قاعده نمی تواند باشد .
     تا اینجا گرچه لاپلاس به این نتیجه دست نیافته است ولی ما هم چیزی مغایر نظریۀ اورا نداشته ایم !
     آنچه به مغایرت ما می انجامد، در بارۀ منظومۀ شمسی ما و قدر مسلم سایر منظومه ها خواهد بود که به توجیه آن باید پرداخت :
     منظومۀ شمسی ما با مادری بنام خورشید، در یک مجموعۀ کلی پیدا شده از مادر بزرگ کائنات ( تودۀ معروف) آغاز به حیات مستقلی می نماید .
     این مجموعۀ پراکنده را که ناشی از تولد از مادر خود خورشید باید دانست، بر اثر سرعت حرکتی است که خورشید همانند مادر بزرگ داشته، و با جدا شدن ازآن با همان سرعت ادامه داده، و نوزاد های اطراف خود را بوجود آورده است . بنابراین عنوان اینکه خورشید ثابت است با واقعیت موجوده در آن مطابقتی نمی تواند داشته باشد . زیرا همان طوری که گفته شد، خود خورشید بر اثر حرکت غیر قابل تصور آن تودۀ ابر یا گاز جدا و پراکنده می شود . بنابراین یک چنین جدائی و پرتابی را نمی توان عاری از ادامۀ حرکت در جسم پرتاب شده دانست !
     بی مناسبت نمی بیند که در این مورد به مثالی اشاره ای داشته باشیم :
      یک خودرو سواره ای را در نظر بگیرید که همزمان با توقف، راکبی از آن به بیرون می پرد . ملاحظه خواهید کرد که مواجه با یک پرتاب جزئی خواهد شد . حال اگر این حالت تغییر کند، و در حال حرکت باشد قدر مسلم این پرتاب به تناسب افزایش سرعت تشدید می یابد . بنابراین قسمت جدا شدۀ منظومۀ شمسی ما را از مادری که دارای حرکتی غیر قابل تصور و محاسبه ای بوده است، جدا از این قاعدۀ طبیعی نمی توان دانست . و با آن پتانسیل دریافتی از مادر با حفظ دَوَران وضعی خود، همانند مادر خود موجبات تولید کراتی را فراهم می سازد که به علت سرعت غیر قابل کنترل در دیدِ حتی مسلح، احساس سکون آن می رود که گفته می شود خورشید از ثوابت است ! در حالی که بدون حرکت وضعی نمی تواند باشد که از همه مهمتر در اثبات حرکت وضعی خورشید، می توان به  پرتو افشانی و گرمای حاصل از آن توجه نمود که به تدریج موجب کاهش پتانسیل، و نهایتا خاموشی آن می گردد . زیرا به تجربه هم دیده می شود که اگر هر جسم جامدی با سرعت به دَوَران در آید، هم نور وهم گرما از آن پدید خواهد آمد، و چنانچه این سرعت فوق العاده باشد قدر مسلم موجب کاهش جرم آن هم خواهد شد که خورشید جدا از این پدیدۀ طبیعی هم نخواهد بود .
     اما باید گفت که این مادر(خورشید) علاوه بر حرکت وضعی خود، چون در بطن مداری قرار دارد که آن مدار بدون گردش نمی تواند باشد . بنابراین باید گفت که با حفظ نظم موجود در بین کرات جدا شده ازخورشید، دارای حرکت انتقالی نیز خواهد بود . و چون آدمی همانند سایر سر نشینان این مجموعه محاط در آن مدار قرار دارد، بنابراین امکان مشاعدۀ چنین حرکتی برای او غیر ممکن بوده، و بیک باره با گفتن اینکه خورشید از ثوابت است، خود را راحت ساخته است !
     من در این اندیشه بودم که دختر میزبان سر می رسد و از من می پرسد : امید در چه فکرو خیالی بودی ؟
     وقتی جریان را به او می گویم، چون او هم در رشتۀ ریاضی در حال تحصیل بود، از شدت خوشحالی فریاد می زند : بابا بیا ! که از خواب می پرم، و می بینم دوستم منصور برای رفتن به رودخانه مرا صدا می زند !
     من که با صدای او بیدار می شوم، با دیدن چنان خوابی، بهت زده به او نگاه می کنم !
     منصور با دیدن وضع من، سؤال می کند : امید چی شده، چرا مانند دیوانه ها مرا نگاه می کنی ؟!
     من چیزی برای گفتن نداشتم . خواب پریشانی بود که دوست صمیمی مرا متهم می کرد !
     گفتم : هیچ چی ! ناراحتی روزگار مرا در یک لحظۀ چرت زدن، نگران کرد ! خدا را شکر که واقعیت نداشت !
     از من خوست تا آنرا برای او تعریف کنم .
     گفتم : اگر خواب خوبی بود برایت تعریف می کردم، ولی حالا خیر ! اما نمی دانم با این خواب چرا نگران مادر شده ام؟! باید زود به خانه برگردم، و حال آمدن به رودخانه را هم ندارم !
     منصور به تصور اینکه خواب پریشانی من ارتباط با مادرم داشته است، قبول می کند که به منزل بر گردم . و از من می خواهد که اگر کار و مشکلی بود اورا جهت یاری صدا زنم .
     با خدا حافظی فورا از او جدا می شوم و به منزل بر می گردم .
     مادرم تا مرا می بیند، می گوید : امید چرا زود آمدی، مگر آنجا بتو خوش نگذشت ؟!
     به او گفتم : چرا خوش گذشت ولی خوابی دیدم که مرا نگران کرد، و مجبور شدم زودتر منزل دوستم را ترک کنم !
     سؤال کرد : چه خوابی دیده ای برایم تعریف کن .
     من خوابم را تعریف کردم، و او گفت : عجب خواب زیبائی !!! امید آیندۀ تو در همین خواب است ! ولی به همه کس اطمینان مکن، و از بعض دوستان که کاملا نمی شناسی بر حذر باش !
     گفتۀ مادرم واقعیت داشت . زیرا چه بسا تا پرتگاه مرگ کشیده می شدم ولی چون خدا نمی خواست جان سالم به در می بردم که چون گفتن آنها ملال آور خواهد بود، اصراری به گفتن آنها ندارم .
     سال آخرتحصیلات دبیرستانی من بود . حیفم آمد که نتیجۀ خواب علمی خود را به دبیر درس نجوم خود تعریف نکنم . بنابراین یک روز از او تقاضا می کنم که اگر فرصتی به او دست بدهد، اجازه فرمایند که من با او صحبتی داشته باشم .
     با صمیمیت هر چه تمامتر گفت : همین امروز ! قرار ما هم ظهر بعد از تعطیلی دبیرستان در دفتر همدیگر را ببینیم و باهم گفتگو کنیم .
     طبق قرار در دفتر حاضر شدم . دیدم که لطف کرده و ناهاری هم سفارش داده است که شرمنده شدم و از او تشکر کردم .
     من جریان فرضیۀ خود را به او گفتم . خیلی خوشحال شد و گفت : امشب در منزل آنرا خوش خط روی کاغذ بیارم و فردا به او تحویل دهم .
     من با اجرای دستور او، فردای آن روز آنرا آماده تحویل دبیر دادم که او هم فورا با یادداشتی ، به تهران ارسال می دارد، و شگفت اینکه درست روز بعد پیام می رسد که با هزینۀ وزارتخانه عازم مرکز شوم !
     ادارۀ کل تدارک سفر مرا با هواپیما می بیند . اولین باری بود که به سفر آنهم با هواپیما می رفتم، برایم خیلی جالب و از طرفی نگران کننده بود که مبادا این یکی بر خلاف غرق شدن در آب که به خوبی منجر شد، به پایان زندگی من انجامد، و مادرم را بی کس سازد ؟!
     سفر خاطره انگیزی بود . در هواپیما از لحظۀ ورودم تا جا گرفتن و سرو غذا و بستن کمربندایمنیکارهائیی، کارهائی می کردم که موجبات خندۀ هم نشینان را فراهم می کرد، و خدمه را دراین سفر یک ساعته به خود مشغول کرده بودم !
     به سلامتی تهران می رسیم  .مات و مبهوت به این طرف و آن طرف نگاه می کردم . محیط فرودگاه برایم جالب بود !
     طولی نکشید که دیدم دومرد بعد از چند قدم بر داشتن در سالن فرودگاه ظاهر می شوند، و با خوش آمد گوئی خود را یکی وزیر آموزش و پرورش و دیگری وزیرعلوم وآموزش عالی معرفی می کنند . من شدیدا شرمنده می شوم که متوجه حالت من می شوند و می گویند : فرزند ! تو افتخار ما هستی که در آینده باید جای مارا بگیری و بچه های ما را تربیت کنی که هم چو امثال تو کاروان بشریت را به پیش رانند !
     من چیزی که جوابگوی لطف ومحبت آنان باشد، نداشتم که بگویم و فقط گفتم : چیزی برای گفتن ندارم و فقط تشکر می کنم !
     گفتند : برای ما وجودت همه اش گفتن و امید است !
     یک هفته ای در میهما نسرای وزارتخانه بودم که با گرمی از من پذیرائی می شد . و روزانه دو ساعتی با من مصاحبه و آزمون بعمل می آمد که در روز آخر هر دو وزارتخانه به این نتیجه می رسند که بدون دادن کنکور در رشتۀ فیزیک به درس خود ادامه دهم، و هزینۀ تحصیلات مرا آموزش عالی هم عهده دار خواهد شد .
     پس از یک هفته، موجبات بر گشت من فراهم می شود ولی این بار هیچ دسته گلی در فرودگاه یا هواپیما به آب نه دادم، و عاقلانه به شهرستان برگشتم که دیدم مدیر کل آموزش و پرورش و دبیران دبیرستان و عده ای از دوستان در فرودگاه به استقبال من آمده اند و با نثار تاج گلی مرا به ادارۀ کل بردند که من از فرط خوشحالی در حضور همه سجدۀ شکری کردم و گفتم : خدایا واقعا در حق امید یتیم پدری کرده ای ! و با نطق مختصری از همه هم تشکر کردم و به منزل نزد مادرم آمدم .
     دورۀ دبیرستان به پایان می رسد و بر مبنای مصوبۀ دو وزارتخانه روانۀ  دانشگاه می شوم و در رشتۀ فیزیک به ادامۀ تحصیل می پردازم .
     علاقه و شهرتم در بازی فوتبال و موفقیت هایم در آن، موجب می شود که دوستداران ورزش دانشگاه وحتی مسؤولین اربیت بدنی آن از من بخواهند که تیم دانشگاه را بازسازی کنم.
     برای این کار زبده ترین بچه ها را بر می گزینم، و تیمی را تشکیل می دهیم که ظرف یک سال تلاش و تمرین مستر و علمی، و مطالعه بر روی تمام فیلم های بازی های المپیک های جهانی، چنان موفقیتی را بدست می آوریم که نه تنها در داخل بلکه در خارج از کشور هم بی رقیب می مانیم .     پیشرفت چشم گیر جهانی ما موجب می شود که خیلی از باشگاه های معتبر جهانی با دادن امتیازات مالی بالائی حتی  در سطح ماهیانه یک میلیون دلاری مرا دعوت به هم کاری می کنند ولی من زیر بار چنین پیشنهاداتی نمی روم . تا اینکه روزی دوستان علت رد این پیشنهادات را از من می پرسند که  در توجیه عملکرد خود به آنان می گویم :
      من از خاک این مرز و بوم بوجود آمده ام، و با آب و هوای آن بزرگ شده ام . لحظه ای فراق اجباری از آنم، بمثابۀ دوری ماهی از آب و مرگ آن خواهد بود .
     من میهن خود را دوست دارم،چون مرا ساخته است، بنابراین تا زنده هستم باید در ساختن آن تلاش کنم تا دین خود را به آن ادا کرده باشم !
     فعالیت علمی من، در حد عشق به ورزش بود . چون همیشه بر این عقیده بودم که عقل و اندیشۀ سالم را کسانی می توانند داشته باشند که از بدنی پرورش یافته برخوردار باشند . زیرا زمانی بدنی با روحی سالم خواهد بود که آن بدن در آن جهت پرورش یافته باشد، و رمز این موفقیت فقط در عرفان و ورزش خواهد بود که البته نتیجۀ مطلوب ورزش نه تنها برای خود فرد بلکه برای جامعه هم تأثیر مثبتی خواهد داشت .
     مسؤولین ذی ربط در جهت پیشرفت و شکوفائی اندیشه هایم، با هماهنگی کامل خواسته های علمی مرا بدون وقفه تأمین می کردند .
     دکترای خود را در رشتۀ فیزیک می گیرم، و بلا فاصله به استخدام دانشگاه در می آیم .
     تا کنون که نزدیک به هشتاد سال دارم خود را دانشجو می دانم و در حال کشف واقعیات علمی هستم . هر روز که می گذرد می فهمم، از دیروز کمتر می دانم ! یقین دارم در لحظۀ آخر عمر به این نتیجه خواهم رسید که بدانم به حق که نا دانم !
     علاقۀ مردم بمن به حدی بود که بسیاری حتی مسؤولین مملکتی پیشنهاد می کردند که حد اقل در یک دوره کاندیدای ریاست چمهوری شوم که با جواب رد من مواجه می شدند .
     روزی یکی از سرشناسان علت رد پیشنهادات را از من جویا می شود !
     گفتم : هر کس برای کاری ساخته شده است، و صرف علاقۀ مردم بمن کافی برای پذیرفتن کاری که جز به چاه افتادن خود و دیگران نتیجه ای ندارد، نخواهد بود !
     من لحظه ای نباید از حرکت قافلۀ دانش جهانی غافل باشم . کرۀ زمین در حال گردش است و غفلت از این حرکت غفلت از عمر و باختی خواهد بود که جز ز یان بهره ای نخواهد داشت ! من دوست دارم، آن گونه بمانم که هستم نه که مردم می خواهند !
     تلاش های علمی من تا جائی پیش می رود که اکثر دانشگاه های معتبر جهانی با گرفتن وقت قبلی دعوب به ایراد سخنرانی یا رسیدگی به پروژه های تازۀ دانشمندان می کردند .
     روزی یکی از دانشگاه های معتبر آمریکا برای ایراد سخنرانی در بارۀ پتانسیل ترکیب ماده با ضد ماده، دعدت بعمل می آورد، و مقدمات سفر مرا هم فراهم می سازند .
     روز حرکت با بدرقۀ استادان و دانشجویان و ورزشکاران دانشگاه در فرودگاه حاضر می شوم . گر چه بلحاظ علاقه ای که مردم بمن داشتند هر کسی به گونه ای ابراز لطف و محبت می کرد ولی از بین مردم متوجه خانمی می شوم که در گوشه ای ایستاده، و کنجکاوانه مرا ورانداز می کند !
     دوستان در صدد بر می آیند تا کارت پرواز مرا بگیرند که دیدم آن خانم در پی آنا ن می رود، و کارت پرواز خود را می گیرد که بعدا متوجه می شوم، آن را در کنار صندلی من تهیه کرده است !
      سوار هواپیما می شویم، در کنار من می نشیند و مؤدبانه سلامی می کند که جواب سلام اورا با لبخندی می دهم !
     در آن ایام کسی مرا به اسم صدا نمی زد ولی دیدم که آن خانم گفت: امید خالت چطور است ؟!
     از این شناسائی شگفت زده شدم ! سؤال کردم : خانم جان شما اسم مرا از کجا می دانی ؟!
     گفت : بعد از پرواز با تو صحبت می کنم، نگران مباش .
     من دیگر سکوت اختیار کردم . هواپیما به پرواز در می آید، و دو ساعتی از پرواز ما سپری میشود که خودم از او سؤال کردم اگر موقع آن رسیده است که صحبت کنی من به گوش هستم .
     گفت : معذرت می خواهم که تصمیم دارم خیلی خودمانی با تو صحبت کنم !
 به او گفتم : اتفاقا خودمانی بودن سفر را راحت تر و کوتاه تر هم خواهد کرد . بفرمائید .
     گفت : وقتی دوستت منصور تورا به آب پرت کرد و غرق شدی، کجا درآمدی ؟!
     با این پرسش ! یکه ای می خورم که این چه سؤالی است! او کیست پری یا آدم است ؟!
     او متوجه حالت روحی من می شود و می گوید : از پرسش من نگران مباش، می خواهم به نتیجه ای برسم که مسلما اگر به نفع شما نباشد برای شما ضرری هم نخواهد داشت .
     گفتم : معذرت می خواهم تو اول خود را معرفی من تا بشناسم، بعد وارد گفتگو خواهیم شد .
     گفت : من فقط اسم خود را به تو می گویم . زیرا در جریان گفتگو ممکن است کاملا مرا بشناسی .
     در دل گفتم : خدایا این چه اتفاقی است که دراین سفر برایم اتفاق می افتد ؟! ولی چاره ای نیست با او باید هماهنگ شوم شاید خیری در آن باشد !
     گفتم اشکالی ندارد اسم خود را بگو.
     گفت نامم شبنم و مدرک تحصیلی من دکترای زمین شناسی است .
     وقتی متوجه شدم که خانم تحصیل کرده ایست، با احساس آرامش به او گفتم : آماده هستم .
     گفت : سؤالی کردم بدون پاسخ باقی ماند .
     گفتم : شبنم ! علت این که از این سؤال تو جا خورده ام برای این بود که کسی از جریان غرق شدن من که آنهم خوابی بیش نبود خبر نداشته است، تو چگونه با خبر شده ای ؟!
     گفت : برای این که اطمینان یابی که من در جریان کامل آن هستم، از تو سؤال می کنم : مگر بعد از غرق شدن توسط قایق موتوری شخصی نجات پیدا نکردی ؟
     بعد هم تمام ماجرا تا اندیشۀ فرضیۀ مرا در مورد نظریۀ لاپلاس را دقیقا برایم بازگو می کند که داشتم دیوانه می شدم، چون خوابی بیش نبود و این خانم از کجا واقف به آن شده است؟!
     گفتم : شبنم ! مرا روشن کن که تو چگونه به رؤیای من با این ریزه کاری ها آگاه شده ای در حالی مادرم  تنها کسی بوده که خوابم را به او گفته ام وتا این اندازه دقیق هم نبوده است ؟!
     گفت : اتفاقا من هم آنچه می گویم در خواب دیده ام که معلوم می شود با یک جریان روحی همزمان در ارتباط بوده ایم ! ضمنا اضافه می نماید که قیافۀ مرا در خواب دیده و این اولین باری بوده است که مرا در فرودگاه می بیند وتداعی قیافه می شود، و در مقام شناسائی من کنجکاو می گردد که به نتیجه هم می رسد !
     از من می پرسد که منزل شما در موقع رؤیا کجا بوده است، به او می گویم : در آن موقع در خوزستان زندگی می کردم . در حالی که او می گوید ما در شمال در بندر انزلی بوده ایم و حالا هم در آن ویلا هستیم .
     من از این ارتباطات روحی سخت شکفت زده می شوم ولی بعد به خود می گویم :
   عجب مدار که ارواح با هم آمیزند
                              چون همه زِ جویبار رحمت حق خیزند
     آری : جای شگفتی نخواهد بود ! همه دارای پیوند هادی رحمت پروردگاریم که هر آن ممکن است بسیاری از آن ارواح در هم آمیزند، واز آن تکثر وحدتی زاید و آن کند که از یکایک کثرت شدنی نیست !
     از شبنم سؤال می کنم برای چه کاری عازم آمریکا شده است ؟!
     گفت : من برای کار خاصی نیامده ام بلکه برای دیدن خاله ام تصمیم به آمدن  گرفته ام . و چون متوجه می شود که در یک ایالت و یک شهر هستیم از من می خواهد که بعد از کار روزانه شب ها به منزل خالۀ او بروم تا هم گفتگوی علمی داشته باشیم و هم این که از سختی سفر من کاسته شود . من هم از خدا خواسته، پیشنهاد اورا می پذیرم، و با رفتن شب ها به منزل خالۀ شبنم، ساعت ها پاسی از شب به مباحثات علمی خصوصا در بارۀ فرضیۀ رؤیائی خود گفتگو می کنیم و خالۀ شبنم هم از ما به خوبی پذیرائی می کرد و از ارتباط ما خیلی خوشحال به نظر می رسید .
     شوهر حالۀ شبنم که مرد میان سال با وقاری بود، بیشتر اوقات در کنار ما می نشست وبه گفته های ما گوش می داد .
     یک شب گفت : مطلبی دارم اگر اجازه دهید آن را بیان کنم.
     گفتیم : اجازه و اختیار ما دست شماست . واگر در گفتگوی ما شرکن کنی خوشحال خواهیم شد .
     گفت : مطلب من ارتباطی به مسائل علمی شما ندارد . فقط از گفتگوهای شما به این نتیجه رسیده ام که چون شینم در رشتۀ زمین شناسی تخصص دارد و امید یک دانشمند فیزیک و در علوم سماوی بینش کافی دارد، چه خوب بود هر دوی شما بیک زندگی مشترک علمی دست یابید تا از این راه با ترکیب دو دانش ، زمین را به آسمان به دوزید، و انسان ها را به کرات دیگر به پرواز در آورید، و به بهره یابی برسانید !
     ازاین گفته متوجه شدیم که اقتضای خوب زندگی ما ازدواج با همدیگر است .
     به او گفتیم که آیا او چنین منظوری نداشته است ؟
     گفت : عین منظور من همین است ! اما گر چه هر کدام از شما غوطۀ در دانش تخصصی خود هستید، و چنین احساسی  ندارید ولی من که در کناری نشسته و ناظری بش نیستم، چنین احساس مطلوبی را برای هر دوی شما می کنم .
    ما هم چون در شرائطی نبودیم که با تعارف و تکلیف با هم صحبت کنیم، و به هر مسأله ای با دید جدی نگاه و بررسی می کردیم . گفتیم : اتفاقا پیشنهاد درستی است که باید پس از برگشت به ایران روی آن بیشتر مطالعه داشته باشیم و بزرگتر ها را هم در جریان بگذاریم، قدر مسلم پیشنهاد و نظر درست و معقولی است .
     چند روزۀ سفر من به پایان می رسد که با گرفتن نشانی شینم به ایران بر می گردم . و او هم پس از یک ماه به ایران می آید و با من تماس می گیرد .
     به او گفتم : شبنم نمی دانم چه بگویم ؟!
     شبنم گفت : امید چه شده ؟
     گفتم : هیچ چی ! ولی زند گی پیچیدۀ من، مرا به تردید انداخته است !
     گفت : چه تردیدی ؟!
     گفتم : اگر از زمانی که پدرم را از دست داده ام تا الآن خواب هائی را که دیده ام که عین واقع بوده و بعد از بیداری، تصور نمی کردم که خواب بوده ام، بلکه آن حالت بیداری را خواب می پنداشتم . بنابراین با این سابقۀ مکرر، نمی دانم که الآن جریان و مسألۀ من و تو واقعیت دارد یا اینکه رؤیائی است ، ودر حال حاضر همان شاگرد نانوائی هستم ؟!
     شبنم از گفتۀ من بشدت به خنده می افتد، و تلفن را قطع می کند و پس از نیم ساعت مجددا ارتباط بر قرار می سازد، و با معذرت خواهی می گوید : واقعا با این حرف ها خاطرۀ جالبی در زندگی مشترک ما بوجود آورده ای تا بعدا همیشه در این اندیشه باشیم که در حال حاضر زندگی مشترک ما یک رؤیااست و یا واقعیت دارد ؟!
     با این گفته به او گفتم : شبنم تو روح منی و گرنه این حوادث به این گونه واقع نمی شد . واقعیت هم جز این نیست که تمام زندگی آدمی خوابی است که بیداری آن موقعی فرا می رسد که باید در محضر باری تعالی شرفیاب شود تا چه بر خوردی با ما داشته باشد ؟!
     شبنم گفت : این که گفتی درست است ولی فعلا تکلیف مرا روشن کن که خوابم یا بیدار ؟!
     گفتم : سؤال جالبی کردی ! اگر در این زندگی که هنوز نمی دانیم خوابیم یا بیدار، با نیت خیر به فکر ابناء بشر باشیم، آنرا بیداری باید دانست . و گرنه خوابی خواهد بود که پایانی جز آتش بی امان الهی پی آمدی نخواهد داشت !
     شبنم گفت : امید من جریان را به پدرم در میان گذاشتم.قرار شد اگر اجابت کنی، با مادرت دیداری در منزل پدرم داشته باشیم .
     من پذیرفتم و قرار شد که پنج شنبه شب وعدۀ ما باشد که ما در وعده حاضر شدیم .
     با ورودم به منزل درست همان ویلائی را می دیدم که بعد از نجات از غرق در آب به آنجا منتقل می شوم . شگفت زده به اطراف نگاه می کردم .
     پدرشبنم چون از جریانات رؤیای غرق من بی اطلاع بود، حرکات بی ارادۀ من، اورا به پرسش وامی دارد که می پرسد : مشکلی هست ؟!
     شبنم همه چیز را به او می گوید که از شنیدن آنها بهت زده می شود، و می گوید : این هم از توان روح آدمی است ! وآن خواب خود جریانی از زندگی آدمی بشمار می آید، همان گونه که الآن هم خوابی و جریانی است دیگر که به یک زندگی ابدی پایان می پذیرد !
     آن شب پذیرائی شاهانه ای ازما خصوصا از مادرم می شود . و با توجه به مقدماتی که ما در امریکا داشتیم، مطلب خاصی برای گفتن در بین نبود، و دعوت ما بیشتر جنبۀ آشنائی بزرگان دو خانواده را داشت که با مختصر گفتگوئی، قرار براین می شود که پدر شبنم رأسا تدارک همه چیز را ببیند . چون می گفت : حیفم می آید که هر دوی شما اوقات طلائی خود را صرف تشریفات عروسی کنید . زیرا این چنین کارها را کسانی باید عهده دار گردند که فرصت اضافی داشته باشند که خوشبختانه با توجه به امکانات موجوده این فرصت برای من  فراهم می باشد .
     پدر شبنم ظرف ده روز تدارک یک جشن شاهانه ای را می بیند، و ازتمام استادان دانشگاه و سران کشور و تیم های رقیب فوتبال دانشگاه و بسیاری از دانشجویان دعوت بعمل می آورد که در پایان جشن ما هر دو بنیان گذار یک خانواده می شویم، و به آغاز پایان خواب زندگی پا می گذاریم !
     پیوندی بسیار فرخنده بود، مفید به حال جامعه تا روزی که  دریک سفر هوائی، نرسیده به مقصد با یک فرود اضطراری خود را در یک جنگل می بینیم !
     در آن جنگل جز خود و شبنم اثری از سایر سر نشینان هواپیما نبود !
     به شینم گفتم : شبنم کجائیم، هواپیما و سرنشینان آن کو ؟!
     شبنم گفت : امید من هم در این فکر و خیالم ! دارم جنگلی را می بینم که حتی در خیال نمی توان تصویری از آن را بدست داد !
     در این گفتگو بودیم که مادرم سر می رسد و می گوید : امید بلند شو، شنبه است و باید به مدرسه بروی ! من از خواب بهت زده می پرم، و فقط به مادرم نگاه می کنم . هر چه با من حرف می زد جوابی برای گفتن نداشتم که به او بدهم چون واقعا گیج شده بودم !
     به مادرم احساس نگرانی دست می دهد ! گفت : امید پسرم چی شده ؟!
     نبض مرا می گیرد، داخل چشمانم را ورانداز می کند، لیوانی آب سرد بمن می دهد که حرف بزنم . مگر امید می توانست خودرا قانع کند ؟!
     مگر ممکن است امید پدر مردۀ نه ساله، این همه وقایع را در رؤیا سپری کرده باشد ؟!
     مادرم گفت : امید عزیزم مرا نگرا ن مکن، بگو چی شده؟! پدرت درحال خوردن صبحانه است، می ترسم که او سر رسد، و با دیدن حالت نگرانی تو از شدت ناراحتی سکته کند !
     با گفتن پدرت دارد صبحانه می خورد، بیشتر جا می خورم !
     گفتم : مادر پدرم صبحانه می خورد ؟!
     گفت : امید مگر خدا ناکرده مشکل روحی داری، این چه حرفی است که می زنی، مگر نمی بینی که صبح است، و موقع همیشگی صرف صبحانه است ؟!!! بلند شو صبحانه ات را بخور، اگر حالت خوب شد خودم تورا به مدرسه می رسانم. ولی با گفتن پدرت صبحانه می خورد، اطمینان پیدا کردم که فعلا پدر را می توانم ببینم، چه در رؤیا باشد، و چه در  بیداری !
     بلند شدم به طرف پدر رفتم تا اورا دیدم به گریه افتادم !
     پدر دست از صبحانه می کشد و می گوید : پسرم امید چی شده چرا گریه می کنی ؟!
     مادرم جریان بیداری مرا برای او باز گو می کند که پدرم می گوید امید امروز استراحت کن من فردا بایک گواهی پزشکی تورا خودم به مدرسه می برم !
     من از این که پدر و مادرم سالم هستند، و آنچه تا کنون از وقایع گذشته است جز رؤیا چیز دیگری نبوده اند، از وضع موجود خوشحال می شوم . و به پدرمی گویم: نه پدر راحت هستم، و من الآن خودم به مدرسه می روم .
    صبحانه را صرف کردم . و رفتم که لباس مدرسه را بپوشم . شنیدم که صدائی به گوشم رسید و گفت امید چکار می کنی ؟ چرا لباس می پوشی که از خواب پریدم و دیدم در عالم رؤیا در حال پوشیدن لباس هستم ! و شبنم متوجه می شود و مرا صدا می زند !
     آخرین رؤیاهم به پایان می رسد که من آنرا برای شبنم تعریف می کنم !
     شبنم گفت : امید باور کن که تمام زندگی جز خواب و رؤیا محتوای دیگری ندارد .بنابراین ارزش آن را نخواهد داشت که برای چند روزۀ این زندگی بی محتوا آدمی خود را در چنگال قهر خدائی قرار دهد که گریزی از او نخواهد بود !
     امید است که عزیزان خواننده با شناخت خود به همین زندگی بی محتوا، محتوائی دهند که پروردگار عالم به وجود آنا ن افتخار کند !!! آمین  
 

 

تاريخ : سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ | 8:14 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.