گزیده ای از علم به کجا می رود ماکس پلانک

      آنچه در این مقال به نگارش در می آید، پیرو علیت در کائنات است که در پاورقی آورده می شود و باید دید که کردار آدمی همه معلول علت های طبیعی هستند ویا عمل کردی بدون ارتباط با علت یا عللی از من انسانی هم سرمی زند ؟

     در پاسخ با توجه به گزینه هائی از کتاب « علم به کجا می رود » ماکس پلانک می توان گفت :

ازصفحات 225 ، 226، 229، 231، 234 و 236 به شماره هائی از آن کتاب خواهیم پرداخت، لطفا با ما باشید :

    17 داریم : «... این حقیقت که فرد از لحاظ فعل کنونی خود نمی تواند محکوم قانون علیت باشد، حقیقتی است که بر پایۀ منطقی بنا شده واز نوع معلومات پیش از تجربه است و شبیه است به این اصل بدیهی که « جزء ممکن نیست ازکل خود بزرگتر باشد . » نا توانی فرد برای مشاهدۀ فعالیت خویش در پرتو اصل علیت حتی در مورد موجود فوق عقلی که لاپلاس فرض کرده، نیز صادق است  .

     در عین حال که این فوق عقل قابلیت آن را دارد که ساختمان علیتی را حتی در کارهای فوق العاده نوابغ ترسبم کند و نشان دهد، همین فوق عقل از مطالعه در«من» خود در همان زمان که مشغول مشاهدۀ فعالیت « من» فنا پذبر ماست، سرباز خواهد زد .

   اینجا جائی است که آزادی انسان وارد می شود و بدون آنکه حق هیچ رقیبی را غصب کند مستقر می گردد .

    هنگامی که به این ترتیب آزاد شدیم، مختار هستیم که در کشور اسرار آمیز وجود درونی خویش هر زمینۀ معجزه آسائی را مطرح کنیم، و لو این که دقیقترین دانشمند جهان و نیرومندترین طرفدار جبر علبتی بوده باشیم .

   از همین سلطنت مطلق « من » است که ایمان به معجزه بر می خیزد، و اعتقاد پر دامنه به توضیح غیر مبتنی بر عقل زندگی را، باید به همین سرچشمه مربوط بدانیم .

   وجود چنین اعتقادی با وجود پیشرفت علم، دلیل بر مصون بودن «من» از قانون علیت است بدان معنی که به آن اشاره کردم، می توانم مطب را به صورت دیگری بیان کنم وبگویم : که آزادی «من» در مکان وزمان حاضر، و استقلال آن از زنجیر علیتی، حقیقتی است که از حکم بلا واسطه خود آگاهی بشری بر می خیزد : وآنچه برای زمان حاضر وجود ما صادق است، برای رفتار آیندۀ ما نیز که «من» حاضر ما نقشی در آن ایفا می کند صادق است، راه آینده پیوسته از حال شروع می شود، وبه همین دلیل ، فرد هر گز نمی تواند آیندۀ خود را بر مبنای علیتی محض و انحصاری در نظر بگیرد .

        دلیل این که خیال نقش مهمی در ساختن آینده دارد همین است این که مردمان برای ارضای کنجکاوی فردی نسبت به آیندۀ خویش به فال بین و کف بین مراجعه می کنند نشان آنست که عملا به این واقعیت ژرف باور دارند . ونیز بر همین امراست که خوابها و خیال بافی ها بنا شده ونوع بشر در آن، یکی از غنی ترین سرچشمه های الهام خویش را پیدا می کند .

      توضیح نویسنده : با مراجعه به نگارش ما در پاورقی در تکوین کائنات، مواجه با دو مرحله خواهیم شد . یکی ایجاد کائنات دیگری که متعاقب آن خواهد بود جریان طبیعی کائنات است .

     خداوند کائنات را بدون به کارگیری ابزار و عللی از نیستی به هستی در می آورد، ولی جریان آآنها را مبتنی بر علل واسبابی قرار می دهد . و به عبارت دیکر علل را هم خود بر مبنای تناسب جریان امور به وجود می آورد . و همین اسباب وعلل هستند که متفکرین و نوابغ بشری باید آنها را شناسائی کنند، وبه دانش کائنات دست  یابند . بنابراین خود علل جزء مجهولات انسانی است که باید با توانائی دادۀ الهی بنا به آیۀ 39 سورۀ فاطر و با شناخت رموز مورد آیۀ 13 الجاثیه آن مجهولات را کشف وبر دانش بشری بیافزاید .

    پلانک در کتاب خود می پرسد تا کجا ؟

    در پاسخ به این پرسش با مراجعه به دو آیۀ یاد شده، می توان به این غایت دست یافت . بناراین در توجیه این واقعیت، به ذکر هر دو آیه می پردازیم . با ما باشید :

    آیۀ 39 سورۀ فاطر « هو الذی جعلکم خلائف فی الارض ... - او  ( خداوند ) کسی است که شما را خلیفۀ (جانشین ) خود بر روی زمین قرار داده است ... »

   آیۀ 13 الجاثیه « و سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعا منه ان فی ذالک لآیات لقوم یتفکرون - و تمام آنچه که در آسمانها ( هفت آسمان ) و آنچه که در زمین است  به تسخیر ( سلطۀ ) شما در آورده است . ( برای کشف و شناسائی آنها ) آیات ورموزی در آنها برای قومی ( نوابغی ) که اهل اندیشه باشند، وجود دارد . »

   مثال می آوریم : نیوتن جاذبۀ زمین را از سقوط یک سیب از درخت شناسائی کرد، که این سقوط رمز شناسائی جاذبۀ زمین می شود .

     یا درمورد کروی بودن زمین : حدود سال ۳۵۰ پیش از میلاد ارسطو، دلیل قاطعی بر گرد بودن زمین ارائه کرد. موثرترین دلیل وی این بود که اگر کسی به طرف شمال یا به طرف جنوب مسافرت کند، در افق روبروی او ستارگان جدیدی ظاهر می‌شوند و در افق پشت سر او ستارگانی که قبلاً دیده می‌شدند، ناپدید می‌شوند. ارسطو همچنین دلیل می‌آورد که کشتیها در هر جهت که از ساحل دور شوند، ابتدا بدنه و سپس دکل آن‌ها ناپدید می‌شود و این نشانه‌ای از کروی بودن زمین است. همچنین مقطع سایه زمین بر ماه در هنگام خسوف، بدون در نظر گرفتن وضع ماه، همیشه به صورت یک دایره است. ارسطو می‌گوید همه این واقعیت‌ها فقط هنگامی می‌تواند درست باشد که زمین کروی باشد.

   به طوری که ملاحظه می فرمائید، در این شناسائی ها، مجهول ما علل بودند  مانند شناسائی علت سقوط سیب از درخت که جاذبۀ زمین بود یا ظاهر شدن کشتی در دریا پی بردن به کروی بودن زمین که با شناسائی آنها به دانش های معلول حاصل از آنها می توان دست یافت و دانش را تا سلطۀ ایۀ 13 سورۀ الجاثیه پیش راند که پایانی متناسب با عمر یک نسل بشری نخواهد داشت، و این چنین هدیۀ الهی ( سلطه بر تمام کائنات ) مبین تکرار نسل آدمی خواهد بود مگر این که این نسل با دست خود موجبات پایانی عمر خود را فراهم نکند، و بنا به آیۀ 45 سورۀ فاطر با دست خود گور خود را نکند .

    اما آیه « و لو یؤاخذ الله الناس بما کسبوا ما ترک علی ظهرها من دابة ولکن یؤخرهم الی اجل مسمی فاذا جاء اجلهم فان الله کان بعباده بصیرا »

 نتیجه آنکه : زمانی انسان به سلطۀ خود بر کائنات دست خواهد یافت که علل جریانی آنها را با درک رموز ( آیات ) آنها که در قران به آن برای متفکرین ( نوابغ که در جوامعی در اقلیت هستند ) اشاره دارد ( لآیات لقوم یتفکرون ) در تلاش باشد،

    به پاس حرمت این نوابغ بشری سروده ای با آب حیات در دیوان اشعارم دارم که مناسب می دانم در همین مقال به ذکر آن پردازم  تا انشاالله شما هم از زمرۀ آنان باشید !  

ای نوابغ تاریخ

من سپاس گویم خدا را، بعد از آن هم از شما       چون   مسخر  کرد   خداوند،   کائنات  را   بهر ما

اما  با مغز  وتلاشی، که  شما  بردید  به کار        ظرف  چند  قرن  اخیر بین، که  چه آوردید  به  بار

زندگی در قرن پانزده، با هزاران سال پیش        فرق چندانی نداشت آن،خورد وخواب بودی نه بیش

پس تلاش این نوابغ،  داده نعمت ها بدست       تازه این اول  کار است،  خواهید  یابید هر چه هست

پس خدایا شادی ده تو، آنکه رفته از میان         که   بحق   نیکی   نمودند،  عمر   کوته  در  جهان

اما واقع را نه این دان، زنده را مرده مدان         چون که   نوشیدند  زِ آبی   که حیات است  بذر آن

پس به پاس آن گهر ها، عزتی ده ماندگان         تا  که  راحت  خیر ببینند،  خیر  رسانند  در  جهان

به آیۀ 13 سورۀ الجاثیه در ارتباط با به سلطه در آمدن کائنات و ارزش نوابغ و متفکرین بشری توجه فرمائید : « و سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعا منه ان فی ذالک لآیات لقوم یتفکرون - و ( خداوند) تمام آنچه را که در آسمان ها و زمین وجود دارد، به سلطه و تسخیر شما در آورد . و برای اندیشمندان آیات و نشانه های ( کشف و بهره برداری ) وجود دارد »پس واقعیتی است ای پیام آوران دانش و بینش که :برگ درختان سبز در نظر هوشیار        هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

      آب حیات گواراتان و زندگی جاوید مبارکتان باد !

آب حیات چیست ؟

از قدیم گفته شده، آبی است که نامش هست حیات  

                                   چون بنوشد کس از آن، هر گز نخواهد دید ممات

این چنین گفتاری دان، هم نَی صواب است هم صواب

                              نی صواب است چونکه آن، گفتاری باشد چون حباب

آن صواب است زآن جهت، بی هوده نَی رفت به بیان

                                       هرچه در ذهن آیدت، دان رازی هست از پی آن

گر به اندیشه روی، آری به ژرف در آن نظر

                             خواهی دید بی معنی نیست، بی بهره هم نیست آن زِ بر

بهر دریافت جواب، باید شناسی مرگ که چیست

                                            ترک دنیا مرگ بود، اما نه آنست کوئی نیست

چونکه مرگ گونه دوتاست، نیست گردد یا ماند ابد

                                                        آن ابد ظاهر رود، اما زِ السان نَی رود

همه گویند زنده است، چون نام او است وِرد زبان

                                      آن گهی هم زنده بود، پس فرقی نَی دان در بیان

بهره های دانشش، دارد خرید درهمه جا

                                 کس نمی داند که مرد، تاان نام نیکش هست به پا

پس بدان آب حیات، دانش و حکمت هست که آن      

                                             تا که آندو زنده اند، دارد حیات او در جهان 

  18 - داریم : دین به سرزمینی تعلق دارد که در برابر قانون علیت تسخیر نا پذیر است و بهمین جهت راه علم به آن بسته است . .

     مرد دانشمند تا جائی که مرتکب این اشتباه نشده است که جزمیات خود را مقابل قانونی که پژوهش عملی بر آن بنا می شود یعنی قانون توالی علت و معلول در همۀ نمودهای خارجی قرار دهد .

باید به ارزش دین به هر صورت که باشد معترف باشد .

   در مورد ارتباط دین با علم، باید این را هم بگوئیم : که آن اشکال از دین که وضع انکاری نسبت به زندگی دارند، با نظرعملی هماهنگ نیستند و با اصول آن متناقضند .

    هر انکار ارزش زندگی انکاری از اندیشۀ بشری است، و بنابراین در آخرین تحلیل نه تنها انکار شالودۀ حقیقی علم است بلکه انکار دین نیز هست .

    گمان من اینست که بیشتر دانشمندان با نظر من موافقند و دست خود را بعنوان موافقت با این امر که انکاریگری ( نیهیلیسم ) دینی مخرب علم نیز هست بلند خواهند کرد .

     هر گز تضاد واقعی میان علم و دین پیدا نخواهد شد چه یکی از آن دو مکمل دیگری است. هر شخص جدی ومتفکر، به عقیدۀ من به این امر متوجه می شود که اگر بنا باشد تمام نیروهای نفوس بشری در حال تعادل و هماهنگی با یکدیگر کار کنند، لازم است که به عنصر دینی در طبیعت خویش معترف بااشد و در پرورش آن بکوشد، واین تصادفی نیست که متفکرین بزرگ همۀ اعصار چنان نفوس دینی ژرف داشته اند، ولو این که چنان تظاهری به دینداری خود نکرده اند .

    از همکاری فهم با اراده است که لطیفترین میوۀ فلسفه پبدا شده که همان میوۀ علم اخلاق است .

    علم بر ارزش های اخلاقی زندگی می افزاید،از آن جهت که عشق به حقیقت و قدسیت را خود می آورد، عشق به حقیقتی که تلاش دائم برای رسیدن به معرفت صحیحتری از چهان مادی و معنوی پیرامون ما متجلی می شود، و قدسیت از آن جهت که هر پیشرفت در معرفت ما را با سرٌ وجودمان رو به روی یکدیگر قرار می دهد.

ادامه دارد : متاسفانه تراکم کار ها مانع بسط مقال شده است . انشاالله در فرصتی مقتضی به ادامۀ مقال خواهیم پرداخت .                                             ...................................................................................................................

        پا ورقی

      خداوند و رابطۀ علیت 

     آنچه مرا بر آن داشته است که به این مقال رو آورم، نظرات گوناگونی است که از ناحیۀ متفکرین در بارۀ علیت داده شده است، و با توچه به حدیث نبوی معروف « ابی الله ان یجری الامور الا باسبابها – خداوند نمی گذارد امور به جریان افتند مگر با اسباب آنها » همه چیز را معلول علل و اسباب می دانند، و پاره ای آن را هم با قضا و قدر پیوند می زنند .

   با توجه به اینکه ظاهرا علیت یک مسالۀ ساده و شناخته شده ایست، چرا باید در آن اختلاف نظر بوجود آید ؟!

   به نظر می رسد که علت اختلاف در برداشت، ناشی از اختلاف در مفاهیم پایه ( جبر واختیار و قضا و قدر وبه طور کلی مشیت الهی ) باشد . که در گذر ازهر یک از آنها با داشتن دامنۀ خاصی، مسالۀ علیت را بوجود می آورد . بنابراین ضمن تائید حدیث داده شده، برای روشن شدن قضیه ، به تجزیه و تحلیل موضوع خواهیم پرداخت .

   لطفا توجه فرمائید :

   بدیهی و روشن است که در خلقت کائنات ما با دو مرحله « ایجاد و جریان » مواجه خواهیم بود .

   در مرحلۀ ایجاد « کائنات» باری تعالی تصمیم به خلقتی ( هستی )  می گیرد، و ارادۀ خود را با القاء کلمه به منصه ظهور می رساند، وبه هیچ اسباب و ابزاری هم نیاز ندارد . ( به مفهوم کلمه مستخرج از سایت علمی www.ghkherad.ir که ذیلا در پاورقی آورده می شود توجه فرمائید )

     مرحلۀ بعدی را همان گونه که در حدیث آمده است، باید مرحلۀ جریان امور دانست، که همۀ برداشت های گوناگون آغازی از همین مرحله دارد . و در این مرحله جریان امور مستقیم یا غیر مستقیم با اسباب و علل در پیوند، فاعلی و مفعولی هستند .

     مثال می زنیم :

.   گاهی حادثه ای مستقیم و با یک علت بوجود می آید .مانند کندن میوه ای از درخت ، که با صرف یک تکان، می توان آن را از درخت مادر جدا ساخت، و به جریان حیاتی آن پایان داد .گاهی جریانی با چند علت و سبب  مرتبط بهم حادث می شود . مانند کسی که بر اثر بی احتیاطی خود او در رانندگی حادثه ای را می آفریند وبه سختی مجروح می شود ( علت اول ) با آن حادثه تردد بند می شود ( علت دوم ) بر اثر ترافیک آمبولانس دیر می رسد ( علت سوم ) مصدوم به موقع به بیمارستان نمی رسد ( علت چهارم ) و به جریان حیاتی مصدوم بر اثر شدت خون ریزی ( علت پنجم ) پایان داده می شود .

   اما گاهی علل و اسباب جریانات پیچیده بوده، و با معلول هم قرن ها فاصلۀ زمانی دارند :

   نمونۀ بارز آن را می توان در تحولات تاریخی ممالک جهان و حتی ادیان الهی که همه مملو از علل واسباب گوناگون تاریخی است مطالعه نمود .که با چنین علل و  اسباب پیچیدۀ حساب شده ای، در بین بازی گران شطرنج جهانی دگرگونی های سیاسی و تفرقه های مذهبی را به جریان می اندازند، به گونه ای که مثلا بعنوان قرارداد مودت یک دیگر را دردام خود می اندازند، وملتی را بدون جنگ به اسارت در می آورند تا متعاقبا چه جریانی راه رهائی را فراهم سازد، و آن ملت را  پس از قرن ها اسارت نجات دهد .که متاسفانه این تحولات از چند قرن اخیر با تحولات علمی وزندگی بشری بر پیچیدگی این روابط علت و معلولی چنان افزوده است، که به ظاهر با نیت خیر، مردم را به دام سیاست های داخلی و خارجی می اندازند، وآنچه که مطرح نیست، انسان است که خداوند با توجه به آیۀ 39 سورۀ فاطر اورا به جانشینی خود بر روی زمین قرار داده است . اما آیه :

  « هو الذی جعلکم خلائف فی الارض – او (خداوند) کسی است که شما را به جانشینی بر روی زمین قرار داده است » که متاسفانه با اعمال حاکمیت اصل غالب بر مغلوب، با کژ روی های فرهنگی به این امانت الهی خیانت می کنند، و خود را بری از مسؤولیت هم می دانند !

    اصل سخن در این جاست که آیا خداوند در این علل واسباب چه مدخلیتی دارد ؟

    همان گونه که در آغاز سخن به میان آمد، در ایجاد کائنات از هیچ وسیله و ابزاری بهره بر داری نمی شود ، و کائنات با القاء کلمۀ الهی از نیستی پا به هستی می گذارند .

     پس روشن می شود که خداوند در ایجاد امور به هیچ علت و سببی نیاز ندارد، و حاکمیت مطلق قضای الهی بوجود آورندۀ آنها بوده است . .  مانند آفرینش کائنات که برای عمر معینی ( اجل مسمی ) بر پا خواهند بود، و در کم وکیف آن عمر هیچ تغییری هم داده نخواهد شد . بهشت و جهنم نیز همین حکم را دارند . اما جریان تمام امور و پدیده های حاصل از آنها معلول اسباب و علل خاصۀ خود بوده تا جائی که . حتی در پاره ای از موارد در قضای الهی، علل و اسباب هم مدخلیت دارند ، که برای روشن شدن مطلب به  ذکری از قرآن می پردازیم :

   در آیۀ دوم سورۀ الانعام قرآن کریم داریم : « هو الذی خلقکم من طین ثم قضی اجلا واجل مسمی عنده ثم انتم تمترون – او (خدا) کسی است که شما را از گل آفرید . سپس ( برای طول عمرتان دو زمان در نظر گرفته شده است) اجلا و اخل سپس شما در تردید هستید »

   در این آیه که به ذکر خلقت انسان پرداخته، به دو عمر اشاره دارد که هر دو به قضای الهی تسمیه شده اند . یکی عمر تثبیت شده و مسجل الهی بنام « اجل مسمی »  و دیگری « اجلاً » عمری سوای عمر حقیقی است . که در بیان فرق آن دو می توان گفت :

    اجلٌ مسمی، عمر تثبیت شده ایست که خداوند برای هرکس به قضاوت خود در می آورد که با رعایت تمام ضوابط لازمۀ تداوم خلقت مطلوب، هر انسانی می تواند آن را تجربه کند . مثلا زن یامردی با قضای 200 سال عمر به خلقت در می آیند . و این عمر برای انان مسجل ( تسمیه) می شود، که اگر به ضوابط رعایت آن توجه داشته و عمل کنند، قدر مسلم تا 200 سال در جهان خواهند ماند .

   اما اجلاً  که مفعول فعل متعدی شناخته می شود، طول عمر را مجهول می سازد، و قبل از سر رسید عمر اجلٌ مواجه با مرگ می شود . بنابراین کسی که در شناسنامۀ خلقت او 200 سال عمر ثبت شده دارد و با آن عمر پا به عرصۀ وجود می گذارد، قبل از حلول آن مدت، با علل و اسبابی آن عمر اصلی را با مرگ زود رس دگرگون می سازد .  

    در این جا با اعمال و افعال خود شخص یا دیگران ، به قضای الهی پایان داده می شود، و مرگ زود رسی را فراهم می سازد . که نمونۀ بارز آن با کمال تاسف خود کشی است که گناه بزرگی شناخته می شود . و تمام مرگ های غیر طبیعی که باید آنهارا مرگ های تقدیری نام نهاد،  تحت حاکمیت تقدیر قرار دارند .

    این پرسش پیش می آید که در این جا خداوند چه دخالتی دارد ؟ باید گفت : هیچ دخالتی ندارد، ولی نا آگاه از این اتفاقات هم نمی باشد . به آیۀ 59 سورۀ الانعام توجه فرمائید « و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو، و یعلم ما فی البر و البحر وما تسقط من ورقة الا یعلمها، ولا حبة فی ظلمات الارض، و لا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین – کلید های پنهانی همه در دست او هستند . جز خود او آگاهی به آنها ندارد، و آنچه که در خشکی و دریا وجود دارد، آگاه به انست . و برگی از (درختان) نمی افتد مگربه آن آگاه است ( برخلاف گفتۀ معمول که می گویند تا نباشد امر حق برگی نیفتد از درخت) و تر و خشکی وجود ندارد، مگر در کتابی روشن ثبت وضبط است » بنابراین باید توجه داشت، که پروردگار تا چه میزانی فقط ناظر است تا چه می کنیم وچه خواهیم دید !

   مورد دیگر از قضای الهی آیۀ 12 سورۀ الانعام است « ... کتب علی نفسه الرحمة – خود را ملزم به بخشیدن ( گناهان ) نموده است ... الذین خسروا انفسهم فهم لا یؤمنون – کسانی که خود زیان می کنند و ایمان نمی آورند » ملاحظه می فرمائید که در این جا هم رحمت الهی با عمل کرد ما (تقدیرات ) ساقط می شود . بنابراین علت محرومیت از بخششی که خداوند خود را ملزم به آن نموده بود، معلول کردار (تقدیرات ) ما خواهد بود .

    آنچه که می ماند در اثر گذاری علت و معلول است که چگونه صورت می گیرد ؟

    برای روشن شدن پرسش به مثالی می پردازیم :

    خوب می دانیم که آب زمانی به نقطۀ چوش که صد درجۀ سانتی گراد است می رسد که ما به آن انرژی حرارتی منتقل کنیم . پرسش ما در این است که این خاصیت تداخل انرژی حرارتی با آب از کجا حاصل شده است ؟

    پاسخ این که : این پتانسیل هم یک امر ایجادی است که خداوند در خلقت کائنات که ترکیبی از همه این گونه موارد خواهد بود، به وجود آورده است . که ترکیب اکسیژن با هیدرژن در تولید آب و کلر و سدیم، نمک طعام ، و بی نهایت موارد دیگر مکشوف و غیر مکشوف هم از آن جمله خواهند بود .  

    پرسشی دیگر : ایجاد کائنات ادامه دارد یا خیر ؟

   پاسخ این که حکمت الهی بر ایجاد کائنات آنهم برای زمانی خاص قرار می گیرد، و به ایجاد آن می پردازد . بنابراین پس از ایجاد ما فی المراد الهی،  مناسبتی بر تداوم در ایجاد یا تکمیل آن وجود ندارد، و چنین پنداری سبحان الله در بارۀ کمال خداوندی در تضاد خواهد بود . و تمام دگرگونی ها و استحاله ها وعلل و اسباب معلول ها، در بطن ساختار اولیه به صورت خودکار تا اجل مسمی تداوم دارند . و این ما انسان های کنونی یا بعدی هستیم که با استعدادی که خداوند به جانشینان خود داده، این اسباب وعلل را شناسائی کنیم و جهان را تا اجل مسمی و سلطه بر کائنات پیش بریم . و الله اعلم !

    آنچه که لازم به ذکر پایانی رسید، این است که گاهی اوقات انسان با حوادث و جریاناتی رو به رو می شود که فاقد هر گونه علتی هستند . مانند سقوط فردی از یک ارتفاع صد در صد مرگ آمیزی و زنده ماندن او، این جریان بر خلاف علت طبیعی آن که مرگ است پیش می آید . این چنین جریاناتی که در زندگی خیلی از افراد حادث می شود، ومن در طول عمر خود با چند مورد آن برخورد داشته ام، جز از معجزۀ الهی مبتنی بر چهت دیگری نمی تواند باشد . زیرا شانس و تصادف هم بی علت نیستند . و خود این اتفاقات آیات و نشانه هائی در خداشناسی است تا چه کسی تصمیم گیرد بهره برداری کند، چون نه اکراهی در کار است و نه اجباری .

    ابهامی باشد با قبول منت، اعلام فرمائید . با سپاس !

...............................................................................

  اما کلمه چیست ؟

    بنام آفرینندۀ جهان هستی

      کلمه ای که قرآن وانجیل اشاره ای به آن دارند چیست ؟

   آنچه دراین زمینه آورده می شود دیدگاه صرف شخصی است، و ممکن است که با واقع امر هیچ گونه هم خوانی هم نداشته باشد . معذالک چون توجه به هر دیدگاهی درشناخت اندیشه ها وگسترش دیدگاه کاونده بی فائده نخواهد بود، بنابراین توجه خوانندگان گرامی را به آنچه که آورده می شود جلب می نماید .

   ابتدا به پاره ای از  آیات که در انجیل و قرآن اشاره ای به کلمه دارند می پردازد تا آغازی بر بیان اندیشۀ ما باشد، توجه فرمائید :

   در انجیل یوحنا در آغازباب اول داریم « مسیح به دنیای ما آمد – در ازل پیش از آنکه چیزی بوجود آید کلمه وجود داشت ونزد خدا بود – او همواره زنده بود واو خود خداست » این گفتۀ یوحنا تا حدودی با واقعیات مطابقت دارد، ولی به جهاتی که بعدا یوحنا نتیجه گیری می کند، گفتار اورا مواجه با اشکال می سازد که به نقد ما از انجیل در سایت www.ghkherad.ir درآمده به آن مراجعه فرمائید .

   اما در قرآن داریم :

   در آیۀ 40 سورۀ التوبه « ... و کلمة الله هی العلیا و الله عزیز حکیم – کلمة (الله ) برترین است ( چیزی بالاتر از آن نیست ) و خداوند توانمند و داناست »

   در آیۀ 171 سورۀ النساء « یا اهل الکتاب ... و کلمته القاها الی مریم و روح منه ...  – قرآن درخطاب به اهل کتاب که دراین جا نصاری مورد نظر است : ( در خلقت حضرت عیسی (س) ) پس از القاء کلمۀ خود و روحی ازخود ... ( عیسی را می آفریند »

    حا ل باید دید چه استنباطی از کلمۀ جدای از روح این آیات می توان داشت؟

   ازاین که در خلقت حضرت عیسی « و کلمته القاها الی مریم و روح منه ) آغازخلقت آن حضرت با کلمه وپس از آن روح صورت گرفته است تردیدی نمی توان داشت . اما آنچه که مانند روح نیاز به شناخت آن داریم آنست که این کلمه چیست و چه موقعیتی در خلقت دارد و ارتباط آن با خالق وخلقت در چه چیزی است، و چرا با ذکر کلمه تعرفه شده است ؟

   آن چه از این اشارات  بدست می آید، این است که کلمه همانند روح از ذات مطلق هستی ازلی است که خداوند تمام هستی و نیستی را،  با این کلمۀ خاص، از ارده تا امر ( کن فیکون ) به منصه هستی یا نیستی می کشاند . و چون ماهیت امراین کلمه فرا اندیشه است، و از ماهیت روحی که درکالبد خود سهمی از آن داریم، پیچیده تر است، بنابراین در هیچ زبانی وضعی برآن قابل تصور نخواهد بود، و  همان طوری که به میان آمد، باید آنر ا یک توانائی الهی دانست که با وضع کلمۀ الله تجلی دهندۀ اراده و امر( کن فیکون ) الهی خواهد بود که در مورد مثال ما  خلقت حصرت  عیسی ابتدا ساختار او با آن کلمه ( ساختار فیزیکی همانند حضرت آدم با توجه به آیۀ59 سورۀ آل عمران « مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون) به وجود می آید، و پس از آن روح در او دمیده می شود وجان می گیرد . پس واکنش کلمۀ مورد نظر ترکیبی از ارادۀ الهی و کن فیکون ( امر ) خواهد بود . و همان گونه که نمی توان گفت که روح جدای از خداست ( برخلاف نتیجه گیری یوحنا ) ما کلمه را هم جدا از ذات باری تعالی  نمی دانیم .

   پس واکنش این کلمه ( جمع اراده و امر ) تحقق هستی و نیستی است که با تجلی الله درخارج ظاهر می  شود، و مظهری از باری تعالی را که در هر مورد آیتی از خلقت الهی را به ثبوت می رساند، خواهد بود . که متاسفانه گروهی از پیروان حضرت عیسی، بدون توجه به ذات الهی به شبهه این مظهر خلقت را ( سبحان الله ) خود خدا می پندارند، درحالی که جز تجلی الهی ( الله ) و  اثبات ذات پاک او، هیچ جهت دیگری را نمی تواند داشته باشد . تا جائی که می توان گفت :

برگ درختان سبز درنظر هوشیار      هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

وهمین  تجلی گاه الله خواهد بود که به شناسائی او مانند شناخت ابراهیمی پی بردی خواهیم داشت، و هر کس هم آن توانائی را بدست آورد و با غرق در این کلمه (الله) اراده ای کند، ارادۀ الهی به کار می افتد، و کند آنچه را خدا می تواند ، آن گونه که حضرت عیسی با اذن خدا  می کرد.   والله اعلم !

   جوانان گرامی از آنجائی که همۀ ما از یک ریشه ایم، بنابراین این آرزو را برای همۀ شما دارم : که با درک این واقعیت، براین که هرکدام ما هم آیتی از خلقت باری تعالی هستیم، هرکس  با حفظ ارزش و هویت خود به شناخت نسبی آفریدگار خود پی به برد تا او هم کشتی طوفان زدۀ کنونی باوران خود را ناخدائی کند، واز طوفان های فرا گیرانسانی به رهاند، وبا سربلندی روزگار عزیزان سپری گردد . آمین !                                          

این چند بیت د ر بارۀ کلمه آورده می شود توجه فرمائید :

با وجود خدا عدم مفهومی ندارد

شیء ولا شیئی که هستیم در تکاپو یابیم آن

چیزی  جز ذات خدا نیست که به خلقت دادی جان

کلمه است ذات مبارک چون خدا آرد به کار

به اراده ظاهر آرد آن یکون آید به بار

عدم اصلا ما نداریم و نخواهیم داشت پس آن

نیستی را دان مامِ هستی در به آن ذات است نهان

نتیجه این که : هستی از من لا شیء یعنی عدم بوجود نیامده است، بلکه از لا من شیء آفریده شده که کلمه است



تاريخ : شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۰ | 21:30 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.