به نام دهندۀ هستی
هستی ونیستی
چیست ؟
این دو کلمه مانند سایر کلمات ولغات، وضع انسانی بوده تا هرقوم وگروهی بتواند با وضع مشترکی با هم در ارتباط و تفهیم وتفاهم باشد . اما باید دید که این دو کلمه چه چیزی را تفهیم می کنند ؟
متبادر به ذهن هستی یعنی آنچه که وجود دارد ونیستی آنچه که وجود ندارد خواهد بود . وبه عبارتی دیگر آنچه که مشاهده می شود از مصادیق هستی، و آنچه نمی شود نیستی است . ولی این تبادر ذهنی درست نمی تواند باشد! زیرا مثلا اگردرحال حاضر در یکی از کرات آب وجود داشته باشد، چون تا کنون نتوانسته ایم آن را ثابت کنیم، مهر نیستی را به آن می زنیم.و آنچه را که الان درکرۀ زمین می بینیم، و مورد بهره برداری ما قرار دارند، گرچه تا پیش از پیدایش در شکم نیستی قرار داشته و بالقوه وجود داشته اند، و از مصادیق وضع نیستی ما بوده اند، به هستی می شناسیم . بنابراین چنین برداشتی که ناشی از صعف بینش و شناخت ماست، با توجه به طبیعت جهان هستی، درست نمی تواند باشد . زیرا با توجه به اصل بقاء ماده از یک طرف و این که هیچ چیزاز نیستی مطلق بوجود نمی آید، این وضع نیستی را باید منتفی دانست و همه چیز حتی تصورات انسانی را در هستی جا داد تا این عادت نفی از ذهن بشریت محو شود، وهمه چیز را در هستی بیند وبه یافتن وشناخت نا شناخته هاا درآید، ومحروم ازشناخت خود وطبیعت خود نگردد . زیرا این همان خلائی است که انسان در پی یافتن آن می گردد وهر کس به گونه ای دیوانه وار و بدون حد وحصری در مقام دست یابی به آن بر می آید : یکی به مال، دیگری به جاه ومقام وآن دگر ایجاد آشوب و ... !
پس باید گفت : این دیدگاه وضع نیستی به هستی را باید بی مصداق پنداشت، وهر چه هست وآید ورود از مصادیق هستی دانست که با استحاله به این پدیده ها روی می آورند، واین هستی را هم ازلی شمرد، چون هیچ عددی از صفر قابل تصور نخواهد بود . و صفر + صفر + صفر ... فرایندی جز صفر نخواهد داشت. زیرا چگونه می توان گفت که صفر به اعداد آغازی با یک تبدیل خواهد شد ؟! بنابراین چون امری محال و تصوری بی مأخذ خواهد بود، باید گفت که بجاست پذیرفت که فاعلی به این فرایند هدف دار روی آورده وجهان هستی را برپا داشته است، و وجود خود او جدای از این ماجرا ی خلقت بوده است . فاعتبروا یا اولوا الالباب !
البته با دیدی دیگر که نادیده ها و نایافته ها، از مصادیق و وضع کلمۀ نیستی قرار می گیرند، و چون آنچه را که به هستی می شناسیم، از همان نیستی است، بنابراین باید هستی را جزئی از نیستی و زائیدۀ آن دانست، ودنیای نیستی را هستی دانست، و کوشید تا به آنچه نیافته یا نیامده است به آنها دست یابیم .
پس شناخت ما درهر دو حالت، دست یابی به هستی است، چه آن را مصداقی مطلق دانست وچه نیستی را جای آن به کار برده باشیم که همه چیز را از آن باید استخراج نمود، ویا شناخت .
دراین مرحله از شناخت هستی( اعم ازاین که آن را پایه ومأخذ بدانیم و یا زائیدۀ جهان نیستی باور داشته باشیم ) مواجه با دو دیدگاه خواهیم شد :
توجه فرمائید :
1 – آن را هستی ازلی در یک وجود هوشمند احصاء می کنند که همه چیز هدفمند و با اراده وامراو حادث و دگرگون می شود .
2 – این هستی ازلی وابسته به خود بوده، و خود طبیعت جهان هستی چنین اقتضائی را داشته ونیازی به وجود آورنده ای هم نداشته است .
مفهوم دیدگاه دوم که از هیچ به همه چیز یا از صفر به خودی خود به بی نهایت، وآن را از طبیعت جهان هستی و پتانسیل خود آن می دانند . گرچه آورده های پیش کافی به بیان دیدگاه اول و رد این دیدگاه خواهد بود، معذالک باز هم می توان گفت :
هیچ اندیشه ای، ایجادی را ازصفربدون ایجاد کننده ای نمی پذیرد، وآن طبیعتی که با پتانسیل خاص را پایۀ آفرینش می دانند، قهرا باید موجودی دانست که بوجود آمده باشد .
اما اگرباوران دوم، براین باشند که با تائید ضرورت ایجاد کننده ای، آن را یک راز طبیعی می دانند که آنهم ازلی بوده، وتداوم بخشیده است .
در این مورد می توان گفت : راز طبیعی مورد نظرآنان که فرا اندیشه وقدیم است، ما همان را آفرینندۀ جهان هستی می دانیم .
ازهمه مهمتر این که یک چنین ایجاد کننده ای که درحال ایجاد جهانی آنهم درحال گسنرش و باز هم با نظم خاصی می باشد، نمی تواند یک ایجاد کنندۀ ساده ای بدون توانمندی متناسب با این همه عظمت شناخته شود . بنابراین باور بیک آفرینندۀ توانمند و حساب گری به عقل واندیشه نزدیکتر است تا باور به خلقتی با این عظمت از هیچ که آن هم ساخته وپرداختۀ تصوری بی مأخذ شناخته شود!
ممکن است این ایراد بعمل آید که با قبول خالق کائنات، اصراراو درمورد مخلوق خود که باید پذیرای او و اوامر و نواهی اش باشند، درچیست، و او که توان چنین آفرینشی را داشته است، چرا درساختار مخلوق خود به کیفیتی پرداختی نداشته است تا مطیع مچض او باشند ؟!
درپاسخ می توان گفت : این پرسش وایراد به آن ماند که : اصلا چرا خداوند پرداختی به این آفرینش داشته است ؟!
ازآن جائی که هدف شناخت واقع امراست، انتظار دارد درمطالب آورده شده، بدون داشتن پیش فرضی، عالمانه و خردمندانه وبا اندیشه داوری بعمل آورد تا ازخطای نتیجه گیری درامان ماند، وخود را گرفتار داوری تاریخ ننمود .
درپاسخ به این چرا مثالی می زنیم تا از همان مثال ساده نتیجه گیری بعمل آید، ومطلوب گفتار ما به دست داده شود .
توجه فرمائید :
این فرض را داشته باشید که شما برای تهیۀ بلیط مسافرتی به آژانسی مراجعه می کنید . درآنجا با دوستی برخورد می نمائید که او هم تصمیم دارد هم سفرشما باشد .
پرسش این که : اگر هیچ سؤالی از او نداشته باشید خواهید توانست بفهمید که از آن سفر چه قصد و انگیزه ای دارد ؟
قدر مسلم خیر . بنابراین با چنین نا توانی دریک برخورد ساده، چگونه انتظار دارید به اهداف نا شناختۀ بس فرا اندیشۀ خود دست یابید، وخدای ازلی را با اهداف او که محیط بر تمام کائنات که آن هم ذره ای از خلقت او شناخته می شوند ، تصور کنید ؟!!!
پس یک چنین انتظار و اندیشۀ ای، جدلی به گزاف و سقوطی درچاه تاریخی خواهد بود ! بنابراین حد اقل باید با رعایت جانب احتیاط به خدای آفرینندۀ یکتا ایمان آورد، وبه هدف نا شناختۀ او با پذیرش اوامر و نواهی او که جز درجهت حفظ حقوق انسانی، چیز دیگری نیست، پایبند بود و خود را درامان او قرار داد .
پس کوتاه سخن این که :
هستی وجود ازلی مطلق یکتائی است که درفرا مکان وزمان حاکم برایجاد و نابودی و دگرگونی همه چیز در وضع نیستی است، و به هستی نسبی پدیدار می سازد تا چگونه اندیشه و شناسائی کنیم ؟! و چون آدمی ذره ای از آن پدیدۀ هستی است، و جانی از جانان دارد. اگر باور و پیوند خود را به آن گنجینۀ الهی که روح است باز یابد، همه چیز را آن گونه که خدا می بیند خواهد دید :
رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند
تو نگر که تا چه حد است مقام آدمیت
عزیزان : آرزو دارم همۀ جوانان عالم به چنان رشدی از تکامل دست یابند، و جهان را بهشت گونه سازند تا جائی که درآن آزاری نباشد وکسی را با کسی کاری ( غیر متعارف ) نباشد . آمین !