..................................................................................................................................
سخن دوم پاورقی سوم :
سخنی با متفکرین و دانشمندان گرامی جهان

با نام آفریننده ای که ما را به جانشینی خود بر گزیده است
متفکرین و دانشمندان فرهختۀ جهانی، این( ما) شما نخبگان بشریت هستید که به ابزارالهی سلطۀ جهانی در آمده اید تا با توجه به آیۀ 13 سورۀ الجاثیۀ قرآن کتاب آسمانی مسلمانان به تمام داده های الهی دست یابید وآدمی را به جائی رسانید که کنون جز خدا در آن راه ندارد .
اما آیه « و سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعا منه ان فی ذالک لآیات لقوم یتفکرون – و تمام آن چه را که در آسمان ها وزمین وجود دارد به سلطۀ شما ( انسان ها) در آورده است، و در این ( جریان خلقت برای دست یابی به این سلطه ) آیات ( رمزهای کشف وشناسائی) برای آنانی که (در مقام ) اندیشه هستند وجود دارد »
پس باید گفت تحول بشریت از زیست مشترک حیوانی به این دنیای اندیشه بیش از چند قرن نبوده که اگر انگیزه های اندیشیدن بخاطر دست یابی به این سلطه انسانی باشد، چه بسا با تحول تصاعدی بشریت به درجه ای از زیست خواهد رسید که حتی خواهد توانست حیوانات وحشی را اهلی سازد و با داده های فرهنگی متناسب به آنها، و دست یابی به فرکانس حواسشان از توانائی های حسی این موجودات بهره گیری بعمل آورد وجامعۀ زیست جهانی را بیک وحدت زیست متناسب برساند .
برای روشن تر ساختن انگیزۀ طرح تحول علمی جهانی به آیۀ 42 سررۀ الزمر می پردازیم تا عزیزان با ایمان و یقین بیشتری به اندیشۀ خود اطمینان داشته باشند که هر چه به تصور و خیال درآید، بدون هستۀ مرکزی در دنیای دانش نخواهد بود .
اما آیه « الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت ویرسل الاخری الی اجل مسمی ان فی ذالک لآیات لقوم یتفکرون .»
لطفا در ترجمه توجه فرمائید : خداوند روح را از کالبد کسانی که ( با مرگ حتمی ) می میرند، می برد ( پس دادنی هم نیست ) اما کسی که نمی میرد در موقع خواب روح اورا قبض می کند، و آنرا تا فرا رسیدن مرگ طبیعی پس می دهد و در این بین علائم و آثاری برای اندیشمندان وجود دارد .
حالا باید دید که پروردگار عالم از ذکر روح در این دو گونه مورد، چه داده ای را برای متفکرین از بشریت بدست می دهد ؟
این آیه بیانگر این است که جز در مرگ طبیعی که کلا کالبد با ظاهری سالم تجزیه می گردد، و روان از آن جدا می شود، در مورد دوم سخن ها دارد که متفکرین از زیست شناسان باید به این کاتالیزور حیاتی ( روح) توجه داشته باشند و از خصوصیات ویژۀ آن بهره مند گردند .
علم پزشکی این امکان شناسائی را بدست می دهد که در مرگ فقط به نفی آثار حیاتی توجه نشود . زیرا چه بسا مردگانی که در قبر زنده شده، و گرفتار زور مرگ می شوند !
ذکر یک خواب : شبی در خواب می بینم که مرده وزنده شده ام ودر کفن پیچیده و زیر خاکم و فاصلۀ سقف قبر با سرم بیست سانت بود و یقین داشتم که زیر زمین هستم که ظرف چند ثانیه از آن حالت، به خواب طبیعی بر می گردم وآن صحنه پایان می یابد . با محو آن صحنه در خواب می مانم و بعد بیدار می شوم .
پس تحقق یک چنین صحنه هائی را نباید در چارچوب تصور وخواب و خیال پنداشت . زیرا سوابق مرگ ومیرهای انسانی اثبات کنندۀ این واقعیت است که در شناسائی مرگ رشد علمی کامل صورت نگرفته است ، و با از کارافتادن عضوی از اعضاء بدن مثلا قلب، پایان حیات بیمار اعلام و به گور سپرده می شود !
در این آیه که به دو حالت ارتباط روح با بدن اشاره دارد، جز در مرگ طبیعی که روح قابل برگشت به کالبد نیست ، در سایر جهات هم چون خواب را قابل برگشت می داند، و با آوردن عبارت « ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون » مژده می دهد که در این برگشت به ظاهر مرده ای که روح جدا از کالبد مانده علائم پزشکی برای بررسی اندیشمندان وجود دارد که با شناسائی آنها و با رفع مانع موجبات اعادۀ کاتالیزور حیاتی را فراهم سازند و به احیاء به ظاهر مرده امکان می دهند . در این جا به این پرسش می رسیم که چگونه به این جهات پی برده خواهد شد ؟ درپاسخ به روشنی می توان گفت : قدر مسلم زمانی موفق به این شناسائی ها خواهیم شد که موانع ارتباط روح را شناسائی کنیم تا در هر جا با آن مواجه شدیم با رفع آن به روح ناز پروردۀ الهی بگوئیم : بفرما این هم قفس یا کالبد شما ! برای این شناسائی ها متفکرین با استفاده از توان دادۀ الهی تمام موانع مرگ های غیر طبیعی را خواهند شناخت وا ز پیش آماده بهره برداری خواهند نمود تا مثلا اگر مرگ ناشی از ضایعۀ قلبی باشد با استفاده از ذخیرۀ قلب صنعتی یا پیوندی موجود در بانک قلب بیمار را بجای گواهی فوت با دادن گواهی ترخیص به منزل فرستند تا با سلامت کامل روز بعد سر کار در خدمت مردم باشد . بنابراین آیۀ مورد سخن ما در امر احیاء به ظاهر مردگان دامنۀ بسیار گسترده ای دارد که شما متفکرین جهانی باید زمان را پاس دارید وبجای تلاش در ساخت ابزار کشتار و تخریب، در فکر احیاء و تحول و تسخیر کائنات باشید که تا کنون فقط پلۀ اول از بی نهایت پله ها را پیموده ایم، و حدود یک قرن است که از پلۀ دوم هم افتاده ایم که باید تا روح آن دو برادر دانشمند المانی انتظار تلاش شما و همکاری با شما را دارند، با توجه به واقعیتی که ذیلا گفته خواهد شد، آغازی افزون بر تلاش داشته باشید، و چون شما عزیزان نخبگان الهی هستید، پاداش او به شما توفیق در عمل خواهد بود .
اما واقعیت فراموش شده : در پاورقی اول آورده شده است اما با توضیحات داده شده، خواندن آن را توصیه می کنم :
در سال 1946 دو دانشمند المانی که هر دو برادر واستاد دانشگاه بودند بنام پروفسور زاگن بروخ و پروفسور هانس بروخ بفکر تازه ای افتادند، آنها با خود اندبشیدند که در دنیای مادی می توان انسانی را از راه دور و بوسیلۀ نور به نقطۀ دیگری انتقال داد، هم چنانکه امروز در نیویورک تصویری را در پشت دستگاه تله فتوگرافی قرار می دهند ودر هزاران کیلومتر دورتر دستگاه گیرنده تصویر را روی صفحه ای ضیط وثیت می کند . در حقیقت علم بدانجا پیش رفته که دو بعد از سه بعد را انتقال می دهد . این دو برادر با خود گفتند : اگر ما دستگاهی بسازیم که بعد سوم را انتقال بدهد، تحول بزرگی در جهان بوجود می آید، باین ترتیب که یک نفر را می توان در یک چشم بهم زدن با سرعت نور به نقطۀ دیگری انتقال داد .
درست در روز 28 اوت 1939 دستگاه آنان آمادۀ کار شد . آنان در میان نگاه های حیرت زدۀ دانشمندان نازی اشیائی را از قبیل سنجاق، صندوق حتی حیواناتی چون سگ و میمون را داخل دستگاه اختراعی خود قرار داده وبه نقطۀ دیگری انتقال دادند . اما بواسطۀ ضعفی که در بعض لامپ های دستگاه وجود داشت دستگاه جدید آنها بیش از پنجاه کیلومتر قدرت برد نداشت . اما انسان ها از این که تحت اثر چنین آزمایشی قرار بگیرند، می ترسیدند، و بهمین جهت یک ماه پس از نخستین آزمایش دکتر زاگن بروخ داوطلب شد که شخصا در دستگاه قرار بگیرد وبا قدرت دستگاه پنجاه کیلومتر را طی کند .از طرف سازمان نازی ها بانها اطلاع دادند که بهتر است برای این آزمایش از زندانیان سیاسی و یا پسران یهودی استفاده کنند . اما این دو تن دانشمند زیر بار نرفتند و دکتر زاگن بروخ برادر بزرگتر داوطلب شد که داخل دستگاه قرار گیرد و پنجاه کیلومتر را طی کند . گروهی از دانشمندان از زبان دکتر زاگن شنیدند که می گفت :
پس از تکمیل دستگاه حتی می توان افرادی را به کرۀ مریخ و مشتری فرستاد . و به این ترتیب مسافرت بین سیارات خیلی آسان و ساده از راه نور انجام خواهد گرفت . حتی گزارش مفصل و بسیار دقیقی از کار دستگاه برای ادولف هیتلر فرستاده بودند . او نیز دو برادر را تشویق کرده بود که هر قدر می توانند قدرت دستگاه خود را اضافه کنند . در واقع هیتلر می خواست با استفاده از این دستگاه جهانگبری کند، باین ترتیب که با انتقال دسته ای از سربازان به ساحل انگلستان و امریکا آنهم با سرعت نور و بدون استفاده از هواپیما جنگ را به آن کشورها انتقال دهد، در حالی که دانشمندان سازندۀ آن قصد داشتند راه سفر به کرات دیگر را باز کنند .
بهر حال با وجود ممانعت زیاد دانشمندانی که در ساختن این داستگاه با دو برادر بروخ همکاری کرده بودند، در روز 22 اکتبر دکتر زاگن بروخ پس از خدا حافظی گرمی با همکارانش در محفظۀ پولادین قرار گرفت ودر آن را بستند و دکمه های الکتریکی یکی پس از دیگری بکار افتاد، ارتباط تلفنی بر قرار بود تا هنگامی که دکتر هانس بروخ با خوشحالی گوشی را برداشت تا با برادر خود صحبت کند، ناگهان رنگ از چهره اش پرید وعرق سردی بر بدن او نشست وبه آنها که در اطراف دستگاه نشسته بودند، گفت که : برادرم بعلت نقص دستگاه تجزیه شده اما دستگاه نتوانسته است تشعشعات تجزیه شده را در پنجاه کیلومتر بعد پیوند دهد .
اما چه شده بود ؟
دستگاهی که تا چند دقیقۀ پیش میمونی را انتقال داده بود، بچه علت نتوانست انسانی را انتقال دهد؟
دکتر هانس بروخ با برادرش بود، صدایش می لرزید، گفت دوستان عزیز من اعتراف می کنم که برادرم از بین نرفته، بلکه او تجزیه شده ودر حال حاضردر فضای بین این نقطه ای که قرار بود ظاهر شود درحرکت است وباید دیر یا زود ذرات اورا پیوند دهیم، سپس باتفاق کارشناسان مشغول کار شدند.
دستگاه را باز کردند وبعضی قسمت ها را دوباره ازمایش کردند . اما هر قدر بر روی دکمه ها فشار وارد آوردند، اثری از دکتر زاگن بروخ بوجود نیامد . اما به دنبال آن حوادث شگفت انگبزی روی داد . یک شب دکتر هانس بروخ همسر خود ورنیکا را از خواب بیدار کرد و گفت : صدای برادرم را می شنوی ؟ او الساعه دارد با من صحبت می کند، و حتی علت خرابی دستگاه را توضیح می دهد ورنیکا هر چه گوش می داد از اطراف چیزی نشنید، حرکات غیر عادی که از دکتر هانس بروخ دیده می شد، ورنیکا را نسبت به شوهرش بدبین ساخت و جریان را به رئیس دانشگاه اطلاع داد وچند نفر پزشک اورا معاینه کردند و باتقاق گواهی کردند که دکتر هانس بروخ تعادل خود را از دست داده است، حتی چند نفر از روان پزشکان سویس نیز احضار شدند بلکه هانس بروخ را از آن وضع طاقت فرسا نجات دهند، اما وضع روحی دکتر خراب تر می شد بطوری که پیراهن و لباس خود را پاره می کرد . سرانجام بدستور پزشکان اورا به تیمارستان فرستادند وبرای آنکه به خود صدمه نزند، دست های اورا در پیراهن مخصوص قرار دادند .
غم و اندوه فراوانی بهمه دست داده بود، ورنیکا شبانه روز گریه می کرد .
چیزی که باعث تحجب همگانی شده بود ، گفتگوی دکتر هانس با برادرش بود .
در همان هنگام که فریاد می کشید وسخنان بی سر وته می گفت نا گهان با برادر نا پیدای خود به گفتگو می پرداخت و در بارۀ مسائل علمی با هم بحث می کردند و در آن موقع هیچ آثاری لز جنون و عدم تعادل روانی در او دیده نمی شد، بطوریکه دستهایش را باز می کردند وبه او غذا می دادند .
وقتی گفتگو وبحث با برادرش تمام می شد باز جنون او عود می کرد وبا فریاد های عجیبی برادر خود را صدا می کرد وسر خود را به دیوار می زد بطوری که باز مجبور می شدند پیراهن مخصوص را به او بپوشانند .
در حدود دو ماه دکتر هانس بر این وضع بود، گاهی حالت عادی می یافت ودر بارۀ مسادل علمی حرف می زد و در همه حال مخاطب او برادرش بود، حتی گاهی با همکارانش هم عاقلانه صحبت می کرد، اما همینکه بحث و گفتگوی او تمام می شد فریاد می زد برادرم برادرم بصورت نقطه های نورانی در فضا سرگردان است، و باید اورا دوباره پیوند زنم، برادر جان کمک کن، مرا با خودت ببر، من می خواهم نزد تو بیایم !
ترجمۀ آقای جلال نعمت اللهی در مجلۀ جوانان دو شنبه 28 مهر1328 شمارۀ 152 سال چهارم
نویسنده : روحتان شاد و آب حیات گواراتان باد ​
بنام دهندۀ دم و باز دم
گر که مردم دان نمردم
گر که مردم دان نمردم، زنده ام بین شما
از بدن گشتم جدا من، و از به روح هستم بقا
ارتباط روحی داریم، آنهم با اذن خدا
که خود این آیۀ الله است، معرفت یابیم بجا
تا بیابیم کز جمادات، نیست خواصی این چنین
وآن به مرگ و هم به خوابها، ما چه ها بینیم ازاین
که به خواب بینیم حقائق، آنچه بعد آید از آن
یا به حل مشکلاتی، که بُدیم زآن نا توان
همگی خاص روان دان، بر بقایش هم بیان
تا بداری پاس تو آن را، نه که رفته دانی آن
آنچه لازم بایدت بود،معرفت هست تا از آن
به طریقت ره بیابی ، زآن حقائق درجهان
که حقائق علم الله است، در تمام کائنات
تو که جانشین اوئی، برو ره یاب با ثبات
متخذ از دو آیۀ 39 فاطر و 13 جاثیه است

پس اگر رفتی من هستم، با دعایت هم رهم
تا حقایق را بیابی، بی تامل دم به دم
برخلائق عرضه داشتم، نه فقط بر وارثان
چون زِ یک دریای روحیم، همه ذی سهمیم از آن
عزیزان : ما در جهان پیچیده ای، پیچیده تراز آن آفریده شده ایم تا با آزادی عمل یک زیست طبیعی را تجربه کنیم و برای دست یابی به این زیست طبیعی و بهره مندی های فرا عمر طبیعی آفرینندۀ ما تمام امکانات آفرینش را در اختیار وسلطۀ ما قرار داده است تا هم ( با توجه به آیۀ دوم سورۀ الملک ) آزموده شویم وهم بهره مند . بنابراین انسان در جهت تحقق این انگیزۀ الهی باید در جهت صیانت هم نوع خود بدون دو گانگی در تلاش باشد، واز آنچه که به زیان بشریت است قدم بر ندارد ، آن گونه که دو برادر المانی در تلاش خود انگیزه داشتنند . بنابراین در صورتی که هدف از تلاش علمی بهره گیری از ذات الهی باشد، قدر مسلم آن ذات پاک تراوشی جز نیکی ندارد، و آنچه که بد می آید از عمل کرد آزادانه آدمی و تقدیرات حاصله از آآنها خواهد بود . با گذر از این حاشیه، باید دید از بیان جریان دو برادر المانی بچه موارد قابل گفتگوئی بر می خوریم :
بطوری که ملاحظه می فرمائید، این دو برادر دست به کاری می زنند که تا آن موقع علیرغم و جود دانشمندانی چون اینشتین و ماکس پلانک به فکر هیچ کس نرسیده بود چون چیزی را در تصور داشتند که در حواس جا نداشت . اما تلاش آنان برای دست یابی به آن به مرحلۀ ادراک که فرا حواس است راه می یابد وبه کار گرفته می شود . بنابراین از اندیشمندان این انتظار الهی وجود دارد که حواس را در حد یک ترسیم داشته باشند و با ادراک در عالم نیستی، بذر اندیشه ها را چون جنینی به پرورانند، و با فرا رسیدن زمان زایش آن را به دنیا آورند که متاسفانه اشکال آن دو برادر تعجیل در کار بود که به صورت جنین نارسی عمل کرد آنان منجر می شود . علی ای حال این ایده را در اذهان دانشمندان کاشتند که از شناخت سرعت نور رو به عمل آورند واز خورشیدی که میلیارد در میلیارد پرتو دارد بهره گیری شود و کائنات بهم دوخته شوند، و بشری که هنوز بخاطر سوخت فسیلی آدم کشی راه می اندازد، با شناخت بی نهایت از عناصر طبیعی به جائی رسد که الآن در وهن هم نگنجد
موارد دیگری که ما از داستان دو برادر المانی نشان داده می شود، یکی کالبد آدمی ودیگری روح اوست.
کالبدی که قابل تجزیه و پیوند است، وبا تجزیه روح از آن جدا می شود، وبا پیوند روح در آن حلول می کند .
پس اگر ما بتوانیم کاری کنیم که همیشه تن ما سالم وبی عیب باشد، هیچ وقت با مفارقت روح از دائمی مواجه نخواهیم شد مگر مرگ طبیعی فرا رسد . نمونۀ آن عمر نوح است . بنابراین آیۀ 42 الزمر این مژده را به متفکرین می دهد که از مرگ های تقدیری ( غیر طبیعی ) با به کار بردن اندیشه جلوگیری کنند .در این مرحله مهندسی پزشکی خود نمائی می کند که باید پیشرفت علمی او تا جائی بالا رود که بتواند جایگزین تمام اعضاء طبیعی بدن را تامین کند تا اگر کسی سکتۀ قلبی کرد، بجای گواهی فوت، قلبی آماده جایگزین شود وروانۀ منزل کردد وفردای آن روز با شکر خدا از داده های او و تقدیر از دانشمندی که مفتخر به این ارزش علمی شده است، در محل کار در خدمت هم نوع خود باشد .بنابراین کالبد است که باید سالم و آمادۀ پذیرش روح باشد تا روح با توجه به خاصیت خود به عنوان یک کا تالیزور الهی در بدن وارد وبه حرکت اجزاء آن پردازد وبه عبارتی می توان آن را مانند یک خلبان و یا مدیرمحرکی دانست که تا زمینۀ فعالیت آن فراهم نشده باشد محال است که تن به کار دهد . و وقتی هم کالبد از کار می افتد، روح مرخص می شود، وبساط دیگری ازمسیر خلقت را آشکارمی سازد که برون از مقال ما خواهد بود .
بخش سوم پا ورقی سوم :
سلول جیست سلول چیست؟
سلول کوچکترین ذره تشکیل دهنده هر موجود زنده، مانند حیوانات، گیاهان، انسان‌ها و غیره است؛ سلول‌های مختلف،‌ کارهای گوناگونی را در کنار یکدیگر انجام می‌دهند تا موجودات مختلف را زنده و در حال رشد نگه دارند. می‌توانید سلول‌ها را مانند مورچه‌های کارگر در یک کلونی شلوغ و پر ازدحام مورچه‌ها تصور کنید، هر یک از آن‌ها کاری جزئی انجام می‌دهند که در کنار هم باعث می‌شود امور کلونی با نظم به پیش رفته و حیات در آن جریان منظمی داشته باشد،.سلول‌ها واحدهای اساسی زندگی هستند. همه موجودات زنده شامل انواع تک‌سلولی و چه پرسلولی، همگی از یاخته‌ها تشکیل شده‌اند که یاخته ها برای عملکرد طبیعی به سلول‌ها وابسته هستند. سلول‌ها، چه به تنهایی زندگی کنند و چه به عنوان بخشی از یک ارگانیسم چندس عمولاً بسیار کوچک هستند و بدون میکروسکوپ نوری دیده نمی‌شوند. انواع یاخته ها ویژگی‌های مشترک زیادی لولی، م دارند، اما می‌توانند بسیار متفاوت به نظر برسند. در واقع، سلول‌ها طی میلیاردها سال با طیف وسیعی از محیط‌ها و نقش‌های عملکردی سازگار شده‌اند .
با توجه به تعریفی که از سلول بعمل آمد واینکه در کالبد یک انسان بالغ 30 ترلیون سلول فعالیت دارد که بنا بر تخمینی که زده شده است، مغز پیچیدۀ او به تنهائی بالغ بر
۸±۸۶ میلیارد نورون دارد که تعداد آنها تقریباً برابر (۱۰±۸۵ میلیارد) سلول غیر عصبی است. از این نورون‌ها، ۱۶ میلیارد (۱۹٪) در قشر مغز و ۶۹ میلیارد (۸۰٪) در مخچه قرار دارند . این جزئی از مصالح ساختۀ الهی در انسان است !
حالا چه تصور می کنید ؟ یقینا تداعی اولیۀ بدون اندیشۀ افراد نا آگاه اینست که : خداوند سبحان الله با مشتی گل آدم را می سازد و آمادۀ دمیدن روح خود می کند، و به ملائکه درگاه، دستور سجده بعد از دمیدن روح را می دهد، که جز ابلیس متمرد همۀ مقربین درگاه سجده می کنند .
گر چه واقعیت خلقت در همین چار چوب نهفته است ، اما به این سادگی که از مشتی گل با فرمان کن فیکون این مخلوق شگفت انگیز را آفریده باشد ، نبوده است . زیرا اولا انسان با توجه به آیۀ 75 سورۀ ص با دست خود خداوند با توجه به آیۀ 4 سورۀ التین با نکوترین ترکیبی که متناسب با هدف خلقت او آنهم بر روی زمین بوده ساخته می شود که قدر مسلم بدون ابزار و زمان هم پذیرفته نمی شود، وفقط زمان دمیدن روح که حالت کاتالیزوری در آن ساختار را بعنوان کن فیکون باید داشته باشد، که آدم پا به عرصۀ وجود می گذارد .
آیات استنادی ذیلا آورده می شود، لطفا توجه فرمائید :
با توجه به آیۀ 75 سورۀ ص قرآن کریم داریم « قال یا ابلیس ما منعک ان تسجد لما خلقت بیدی استکبرت ام کنت من العالین – خداوند گفت : ای ابلیس چه چیزی مانعت شد که به چیزی با دست خودم خلق کردم سجده کنی .آیا کبر وغرورت بود یا خود را از ملک اعلی بر شمردی ؟
با این آیه روشن می شود که خداوند حضرت آدم علیه السلام را با دست قدرت مبارک خود با اهداء اختیار کامل در سلطه بر زمین و کائنات به جانشینی خویش بر روی زمین قرار می دهد که قدر مسلم باید ساختار او چه از نظر روحی و چه فیزیکی متناسب با همه نوع گذر حیاتی باشد تا با آیۀ دوم سورۀ الملگ قابل آزمون گردد . اما آیه « الذی خلق الموت والحیواة لیبلوکم ایکم احسن عملا و هو العزیز الغفور - کسی ( خداوندی ) که مرگ وزندگی را آفریده است تا شما را بیازماید کدام نیکو کارترید و او توانمند بخشنده ایست» بنابراین وبا توجه به اینکه خداوند آدم را با توجه به حدیث نبوی زیر «ابی الله ان یجری الاشیاء الا باسبابها و جعل لکل شیء سببا – خداوندبدون به کار گیری و سائل وابزار کارها دست به هیچ کاری نمی زند، وبرای هر چیزی اسباب و سببی وجود دارد » این آفرینس را در یک آفرینش خلق الساعه بوجود نیاورده، و حد اقل برای همان گل خام اولیه چه زمان ها صرف آن شده تا به مایه ای تبدیل شود و موجبات ساختار چنان کالبد پیچیده ای را با توجه به آیۀ 4 سورۀ التین « لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم – همانا که انسان را به نیکوترین ترکیبی آفریدیم » فراهم سازد، و همسر اورا هم با خصوصیات خاصِ همسری از بقایای همان گل فراهم شده بوجود می آورد و انسان ها را مفتخر به این خلقت می گرداند تا به شکرانۀ دادن این نعمت هستی آن کنیم که شایستۀ پاسخ گوئی الهی باشد !
از این مجمل بیان خلقت آدمی، به این نتیجه می رسیم که : انسان ترکیبی از ماده که شامل مجموعۀ کالبد او ست با عقل که حاصل از ساختار مغز شناخته می شود و روح سلطان و به عبارتی علمی کاتالیزور حیاتی آن دو خواهد بود . ترکیبی حساب شده است که خداوند اورا بر بسیاری از مخلوقات برتری داده است ( و نه (تمام آنها ) آیۀ 70 سورۀ الاسرا « و لقد کرمنا بنی آدم ... و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا » و با این برتری که بر روی زمین با افتخار جانشینی الهی با سلطه بر کائنات و زمین وآنچه بین آنهاست، در گیر مسؤولیت آیۀ دوم ذکر شدۀ الملک بوده، و دوران مرگ خاصی را سپری خواهد نمود که پس از جدائی روح آغازی با ذائقۀ مرگ ( که باصطلاح عامیانه فشار شب اول قبر نامیده می شود ) خواهد داشت و سلول های آدمی باید متناسب با جهان پیش رو دگر گون شوند که همین دگرگونی عذاب آور خواهد بود تا پس از تعمید در آتش آیۀ 71 ثم الینا ترجعون ( سپس به سوی ما برگردانده می شوید ) که از آنجا عالم برزخ فرا می رسد که انشاالله با رضایت الهی آن گونه که به دنیا آمدیم، از دنیا خواهیم رفت با این تفاوت که در آانجا ماندگاریم!
عزیزان گرامی اندیشمندان بشریت که بعد از خدا چشم امید انسان ها هستید،
من ظرف نیم قرن شاید 500 بار قرآن را خوانده باشم که در 30 سالۀ اخیر آن، حالت تطبیقی .با وعده به خود بدون ترجیح کسی بر کسی و باوری بر باوری، با توجه به آیۀ 8 سورۀ ممتحنه « لا ینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم ان الله یحب المقسطین - خداوند شما را بر دوستی آنانی که با شما در نبرد دینی نبوده و شما را از دیارتان نرانده باشند منع نمی کند تا با عدالت وانصاف با آنان رفتار کنید که خداوند مردم منصف و عدالت خواه را دوست دارد » من به تمام انسان ها ی جهان احترام می گذارم، واگر مطلبی در جهت اثبات و یا رفع ابهامی از دین می آورم، در مقام اثبات امری است و نه تحمیل باوری . بنا براین خود را مکلف می دانم که در پاره ای جاها مستندی را من باب اثبات چنین واقعیتی ارائه دهم که از آن جمله فقط بیک مورد اشاره خواهیم داشت با پوزش با ما باشید :
قرآنی که هگل فیلسوف شهیر المانی آن را متروکه می داند، با آوردن چند آیۀ زیر از طرفداران او می خواهم پاسخ گوی نظر او باشند !
اما آیات : اولی آیۀ 52 شوری « کذالک اوحینا الیک روحا من امرنا ما کنت تدری ما الکتاب ولا الایمان و لاکن جعلناه نورا نهدی به من نشاء من عبادنا و انک لتهدی الی صراط مستقیم صراط الله الذی له ما فی السموات و ما فی الارض والی الله تصیر الامور – این گونه ما روح خود را با فرمان خویش برای وحی بتو فرستادیم در حالی که پیش از آنکه وحی بتو رسد نمی دانستی کتاب وشرع کدام است ما کتاب وشرع را نور گردانیدیم که هر کس از بندگان را بخواهیم به آن نور به راه راست هدایت خواهیم کرد . راه خدائی که آنچه در آسمان ها وزمین است از آن است و همه چیز به سوی او روان است »
دومین : آیۀ 48 سورۀ عنکبوت است « و ما کنت تتلوا من قبل من کتاب ولا تخطه بیمینک اذا لارتاب المبطلون – تو قبلا کتابی نخوانده وبا دستت کتابی ننوشته ای و گرنه دگر اندیشان قطعا به شک می افتادند» با این دو آیه بخوبی روشن می شود که خود پیامبر ص در این نگارش الهی اصلا دخالتی نداشته و نمی توانسته داشته باشد. .
سومین آیۀ 88 سورۀ النمل است « و تری الجبال تحسبها جامده و هی تمر مر السحاب صنع الله الذی اتقن کل شیء انه خبیر بما تفعلون – کوه ها را می بینی و آن ها را جامد و بدون حرکت می شماری .در حالی که مانند گذر ابرها در حرکت هستند . صنع وساختار الهی است که به هر چیزی یقین بر استواری ساخت واو بر آنچه می کنید احاطه دارد »
تاریخ زندگی اولیۀ نبی اکرم ص کاملا روشن است که در آن دنیای جاهلیت وجودی نداشت، واز 23 سالگی با ازدواج با حضرت خدیجه تا 40 سال



تاريخ : یکشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۳ | 8:38 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.