باز سخنی از قضا
آغازین سه بیت از قطعه شعری که جلال الدین مولوی در جلد ششم تفسیر و نقد و تحلیل شادروان استاد محمد تقی جعفری در صفحۀ 260و 261 در تضاد عقل و قضا دارد، آورده می شود تا بتوان مرز نظر اورا با واقعیات سنجید، و سخن را به داوری فرهیخته اندیشمندان واگذارنمود .
اما ابیات شعر:
این قضا را هم قضا داند علاج عقل خلقان در قضا گیج است و کاج
ای که عقلت در عطارد دق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند
حکم تقدیرش چو آید بی وقوف عقل که بود ؟ در قمر افتد کسوف
استاد محمد تقی جعفری در توجیه نظر مولانا که در تضاد عقل و قضا در این سه بیت آورده شده و مدعی است که قضا عقل را کور واز کار می اندازد، به سه احتمال روی می آورد، که ما پس از ذکر آنها و دادن پاسخ متناسب با هر کدام، اقدام به تجزیه و تحلیل نهائی خود خواهیم پرداخت :
صورت اول - بگوئیم : وقتی که قضا در حال فرود آمدن به موجودیت یک موجود است، وسائل درک وتمیز وتوانائی فرار از آن قضا مختل می گردد واز کار می افتد . بنابراین فرض نیروهای طبیعت و وسائل درک انسانی وسایر امور که در مجرای طبیعی خود در جریان است، در مقابل قضا وقدر راکد می گردد و از جریان می افتد . یعنی مثلا اسکنجبین وروغن بادام مطابق مثالی که حلال الدین در داستان پادشاه وکنیزک گفته است دو موجود طبیعی هستند که دارای خواص و لوازم ( صفرا را تعدیل کردن ومعده را به کار انداختن ) مخصوص به خود ی باشند . وقتی که قضای الهی به سوی آدم سرازیر می شود :
از قضا اسکنجبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود
که نه تنها آن دو موجود از جریان طبیعی خود متوقف می شوند، بلکه ضد جریان طبیعی مخصوص به خود را در پیش می گیرند . بنابراین قضا جنبۀ مانعیت از بروز جریاتات طبیعی موجودات دارد .
اشکال این که : آنچه که انسان را از سایر مخلوقات جدا می سازد، عطیۀ الهی عقل است، که در برابر عقل کل الهی عقل جزئی شناخته می شود، و مسؤولیت او در دوران زیست از همین عقل آغاز می گردد . به آیۀ دوم سورۀ الملک توجه فرمائید « الذی خلق الموت و ا لحیواة لیبلوکم ایکم احسن عملا و هو الغفور الرحیم - کسی که مرگ و زندگی را آفریده است تا شما را به آزمون در آرد که کدامین نیکو کارترید ، و او توانا وبخشنده است » و در مسیر این آزمون هم اختیار مطلق تا الحاد و ستیز با خود باری تعالی، یا چون همۀ ما جانشین او بر روی زمین هستیم، با طی مراخل تکامل و سلطه بر تمام کائنات، آن کنیم که خدا تواند :
رسد آدمی به جائی که به جز خدا نبیند تو نگر که تا چه حد است مقام آدمیت ( نبیند – دیدن خلقت است نه خالق )
حالا با توجه بیک چنین خلقتی، صورت اول چه مفهومی دار ؟
و قتی که خداوند انسان را با ابزار عقل آفریده، آنهم برای آزمون مثبت و منفی او، چگونه در جلسۀ آزمون ( زندگی) عقل اورا کور می کند و از کار می اندازد ؟!
چگونه حاکمیت الهی اجازۀ چنین دخالتی را در برابر ( لیس للانسان الا ما سعی ) می دهد ؟!
صورت دوم - اینست که قضای الهی پیش از به جریان افتادن موجودات در مجرای طبیعی خواص ولوازم وسایر جریاتات طبیعی موجودات از آن جمله عقل را محدود و مقید به احکام قضا نموده است به این معنی که عقل آدمی از اول طوری تعبه شده که در آن روز معین در مقابل آن رویداد های مشخص نخواهد توانست به فعالیت عادی و طبیعی خود موفق شود .
اشکال بر صورت دوم : احکام قضی یک کلی گوئی است . در یک قضاوت مثلا دو دوتا که چهارتا ست، گفتن مثلا پنج تا خلاف حکمت الهی خواهد بود . از همه مهمتر قضاوت در گزینه های بندگان چه مثبت ویا چه منفی، مگر ممکن است، سبحان الله مخدوش یا مسکوت ماند ؟!
صورت سوم - دخالت قضای الهی در جریان موجودات عبارت دیگری از تسلط و سیطره و نظارت دائمی واستمراری خداوند به جریان موجودات است . به طوری که هر یک از موجودات اعم از انسانی و طبیعی در هر لحظه خواص ولوازم خود را از خدا دریافت می کند . مانند چریان فتون های نور وریزش آن به لامپ برق که یک جریان استمراری بوده وبا کوچکترین ارادۀ متصدی ماشین تولید برق از ریزش فتون ها جلوگیری می کند . ( چون مسیر را قطع می کند )
اشکال این صورت : انسان باید رباطی باشد که بتوان آن را به این صورت در آورد، در حالی که در عالم باصطلاح جبروت ( عالم فرشتگان ) هم چنین جبری حاکم نیست .
متاسفانه هیچ یک از سه صورت ارائه شده، مشکل مفهوم قضا را در برابر عقل حل نمی کند . خصوصا صورت سوم که انسان باید به صورت یک رباط آفریده شده باشد تا تمام جزئیات زندگی او تحت کنترل و فرمان باشد، که سبحان الله خداوند مبری از کار بیهوده است .
اما باید دید که علت اتخاذ چنین نظری از طرف یک عارف بزرگ که جز قرآن و اندیشه واشراق مأخذی نداشته است، چه می تواند باشد ؟
چنانچه به داده های این مرد بزرگ، و حتی محاورات بسیاری از مردم توجه بعمل آید، ملاحظه خواهید فرمود که قضا و قدر را مترادف می دانند . در حالی که نه تنها مترادف نیستند بلکه در طول هم و عموما از دو منبع الهی و مردمی سرچشمه می گیرند . و همین تقدیرات است که سرنوشت آدمی را در برابر آفرینندۀ خود رقم می زند . یکی با خدا در ستیز است و دیگری یار و جانشین باری تعالی . یکی کرۀ زمین ومخلوق خدا را به تباهی می کشاند، دیگری در تلاش است که بهشت گونه ساازد !
حالا به چند مثال می پردازیم تا موقعیت قضا وتقدیر را روشن سازیم .لطفا توجه فرمائید :
آب مخلوقی است که از ترکیت اکسیژن وهیدرژن بوجود می آید . پس نتیجۀ ترکیب اکسیژن و هیدرژن، قضای الهی که آب است خواهد بود . حال اگر همین آب را با لحاظ شرائط لازم به جوش آوریم تا از نقطۀ جوش گذر کند، آن آب استحاله می شود .وبه حال اول بر می گردد . این مسیر رفت وبرگشت را خداوند در جریان خلقت به حکم و قضای خود در آورده ، ومانند سایر گائنات در سلطۀ بندگان قرار داده تا عملکرد بندگان که تقدیرات را رقم می زنند، با چه قضایائی مواجه خواهند شد !
مثالی دیگر : با فرو بردن یک شیء برنده در شیئی نرم، نتیجه اش فرو رفتن و پاره کردن آن خواهد بود . این نتیجه پاره شدن، حکم و قضای آن عمل خواهد بود . ولی خود عمل کرد، در به کارگیری شیء برنده توسط هر کس یا هر چیزی که صورت گیرد، تقدیرات تحقق قضا به شماز می آیند . که ممکن است برای یک عمل جرااحی یا درگیری بین دو نفر ویا کشتن گوسفندی برای اطعام بی نوایان بعمل آمده باشد . بنابراین تقدیرات عمل کرد آدمی هستند که قضایای الهی را ظاهر می سازند . البته این تقدیر و تظاهر قضا گاهی سریع مانند دادن پولی بیک درمانده، وگاهی پس از قرن ها آن قضا اثر خود را ظاهر می سازد . مانند بی توجهی یک ملت که بعد از چند قرن کلا هویت خود را آن چنان از دست می دهد که به وضع ظاهر خود هم می بالد !
به موردی از قرآن می پردازیم :
آیه ی دوم سوره ی الانعام « هو الذی خلقکم من طین ثم قضی اجلاًو اجلٌ مسمی عنده، ثم انتم تمترون – اوست که شما را از گل آفرید . سپس برای عمر شما زمانی را به ثبت می رساند ( این عمر تثبیت شده ی نزد او اجلٌ می باشد نه اجلاً بعد از ترجمه توضیح داده خواهد شد) سپس شما در شک وتردید هستید .
اما درتفاوت بین اجلاً با اجلٌ چیست ؟ اجلً عمر تثبیت شده ی الهی است که هر فردی چه طول عمری باید داشته باشد، که با رعایت تمام شرائط زیست، آن را تجربه خواهد نمود .
اما اجلا که باید آن را مفعول فعل یا افعال متعدی دانست، حکایت از پایانی را دارد، که انسان قبل از سر آمدن عمر تثبیت شده ی الهی، دچار مرگ زود رسی بر اثر حوادثی ( افعال متعدی تقدیری ) می شود . پس همان طوری که فوقا بمیان آمد، عمری که در جبر الهی به ثبت رسیده، با عمل کردهای ارادی یا غیر ارادی خود یا دیگران که سازنده ی تقدیرات بشمار می روند، خنثی می شود، و همین تقدیرات هم دامنه ی جبر و اختیار و مشیت الهی راروشن می سازند . بنابراین تقدیرات هستند، که دامنه ی جبر الهی و مسؤولیت های انسانی را بوجود می آورند . و اگر ما تقدیرات را بنا به اصطلاح عامیانه، در اراده ی مطلق الهی بدانیم مسؤولیت مفهومی نخواهد داشت . مثلا کسی اقدام به راه زنی کند، ودر این مسیر هم افرادی را به قتل رساند، آیا گفتن این که تقدیر بود که آن حادثه پیش آید، و خواست و اراده ی الهی وده است ، درست است ؟
اگر ما این تباهی را خواست الهی بدانیم و آن تبه کار را ابزار ومجری آن، پس لازم می آید که آن فرد بری از مسؤولیت شناخته شود، و عمل کرد الهی او هم قابل پاداش باشد بنابراین تقدیرات را باید ظرفیت هائی دانست که ما در آن ظرفیت ها خود را نشان می دهیم تا در روز پسین امکان حساب رسی ذرة المثقال ها فراهم گردد .
پس به طور کلی باید گفت : قضا حکم صارۀ قاضی یا داوری است که با در نظر گرفتن داده های ( مستندات اثباتی ) که تقدیرات یا مقدرات حوادث هستند صادر می شوند . بنابراین هر کدام جایگاه خاصی در دعوا دارند، وعنوان قضا و قدر بیک معنی درست نمی باشد .
ابهامی باشد اعلام فرمائید . با سپاس !