بخدا من دزد نیستم


کودکی خرد سال بودم . پدرم گرچه جوان بود، ولی بلحاظ ضعف مالی، و تلاش بی جا اکثرا بیمار ودر خانه بستری بود . در حاشیۀ شهر در یک چهار دیواری زندگی می کردیم . غذای روزانۀ ما منحصر بیک ناهار ساده بود . از شام و صبحانه خبر چندانی نبود .
     هفت ساله بودم که پدر را از دست می دهم . چه روز سیاهی بود . مادرم دیوانه وار خود زنی می کرد . شاید فکر می کرد با زدن خود از زندگی راحت می شو د، و او هم می میرد !ولی وقتی که چشم او بمن می خورد ، می گفت احمد عزیزم چه کنم؟! تو بگو چه کنم ؟
     من نمی دانستم، چه بگویم ! کوچک بودم حتی احساس چندانی از مرگ پدر نمی کردم . در عالم خود بودم، بازی با بچه ها !
     وقتی مادرم می گفت چه کنم، فکر می کردم که او تصور می کند چیزی از او می خواهم !به او می گفتم : چیزی نمی خواهم !
     مادر غم زده نمی دانست چه کار کند ! در شهر هم کسی نداشتیم . همسایه ها هم بمثابۀ سیر از گرسنه خبر ندارد، اصلا در خیال این که ما عزادار و بی کس هستیم نبودند . البته آنان هم حاشیه نشینان شهر بودند و وضع چندان خوبی  نداشتند .
     چند روزی مادرم عزادار و در تلاطم و نگران بود . بالاخره آرام می گیرد، و یک روز دست مرا می گیرد و از خانه بیرون می برد .
     فکر کنم نمی دانست، برای چه از خانه خارج می شود ! ولی بعد از یک پیاده روی طولانی، من خسته می شوم، و او مرا بغل می گیرد و به راه خود ادامه می دهد.به بازار می رسیم . جلو نانوائی می ایستد . واز او خواهش می کند که برای تهیۀ نان روز هر دوی ما، اجازه دهد، هر روز نانوائی را تمیز کند، و اگر کار دیگری هم باشد که توان انجام آن را داشته باشد آن کار را نیز انجام خواهد داد . و در وقت ظهر اورا مرخص کند .
     صاحب نانوائی مرد با شرفی بود . محاسن سفیدی داشت . به مادرم گفت : بگو ببینم دخترم مگر شوهر نداری ؟ با حالتی افسرده به او گفت : چند روز پیش عمرش را به شما داده و به رحمت خدا رفته است . واز شدت بی کسی و بی پولی به شما پناه آورده ام .
     آن مرد با شرف گفت : دخترم کاری مناسب شما ندارم، ولی برای اینکه شمارا مشغول کنم، هر روز سری بمن بزن و نانوائی و ظرف های آن را تمیز کن ونان مورد نیاز خود را بردار و ببر .
     این کار مارا از آن روز از نان روزانه راحت کرد . بعد از ظهرها هم با پختن عدسی و فروش آن در کنار منزلمان به بچه های محل، مختصر درآمدی برای ما فراهم می ساخت که می توانستیم زندگی خودرا بگذرانیم .
     خودم هم در خدمت همسایه ها پادو آنان بودم که مانده غذای خود را بمن میدادند و من آنرا به منزل می آوردم .
     سال ها به سرعت می گذشت و من بزرگ شدم . در فکر کاری بودم . تصمیم گرفتم در شهرداری به کار مشغول شوم  . با مراجعه به شهرداری، پیشنهاد رفتگری می شود . به مادرم می گویم، او موافقت خود را به این کار اعلام می دارد . برای آغاز کار از من خواسته می شود که شش ماهی باید زیر نظر یک رفتگر با سابقه کار آموزی کنم . مربی من مرد سالخوردۀ محترمی بود . خوشحال بودم که بیک کار دائمی دست یافته ام . محل کار با منزلمان فاصله داشت . آن خیابان از خیابان های معروف شهر بود. هر روز از شوق کار یکی دو ساعت قبل از قرار در محل کار حاضر می شدم . چند ماهی بر این منوال گذشت . تا اینکه یک شب موقعی که وارد محل شدم . مردی را دیدم که با کوله باری از منزلی خارج می شود . نا خواسته به طرف او می روم . که با مشاهدۀ من به تصور اینکه قصد دستگیری اورا دارم بار را رها می کند و پا به فرار می گذارد . یقین کردم که او دزد است . وآن کوله بار مال دزدی از آن منزل بوده است . آن باررا بر می دارم، و بدون دقت در اینکه چه در آنست، سراغ آن منزل می روم و زنگ در را می زنم . کسی در را باز نمی کند .من هم دست بردارنبودم . با زدن مکرر زنگ، صاحب خانه در را باز می کند . و با تغیٌر می گوید : چرا این وقت شب مزاحم می شوی ؟
     از برخورد او وحشت می کنم . فقط کیسه را به او می دهم . وقتی داخل آن را می بیند که جواهرات آنان است، از حال می رود . زیرا تصور می کرد که من دزد هستم. در همین حال زن او می رسد، متوجه حالت شوهر و کیسه می شود که بدون درنگ پلیس را خبر می کند، و به او می گوید این دزد جواهرات ماست ! پلیس با مشاهدۀ ظواهر امر یقین می کند که من دزد هستم . فوری مرا به کلانتری می برد . در کلانتری گفتم : بخدا من دزد نیستم که با گفتن آن، یک سیلی آب دار از پلیس می خورم و مجبور می شوم تن به بدبختی بدهم . صبح مرا به دادسرا می برند که با کیفرخواست شفاهی، به دادگاه معرفی می شوم، و هر چه بر بی گناهی خود اصرار می کنم، ظواهر امر، اجازۀ شنیدن هیچ حرفی را به کسی نمی دهد، و دادگاه مرا با رعایت تخفیف به یک سال زندان محکوم می کند، و روانۀ زندان می سازد .
     اما از مادرم : بیچارۀ از همه جا بی خبر، شب می شود ، به منزل بر نمی گردم و شب را با چه نگرانی سپری می کند ! صبح به محل کارم می رود . آن رفتگر آموزش دهندۀ مرا می بیند . سراغ مرا از او می گیرد که با پرخاش رفتگر مواجه می شود . به مادرم می گوید : زنکه خجالت بکش، پسرت آبروی مرا برده است .
    مادرم می گوید : بگو بچه ام کجاست، چه آبروئی برده است ؟!
    رفتگر با نشان دادن منزل مورد نظر می گوید از این منزل دزدی کرده است .
     مادرم می پرسد : دزدی ؟! به او می گوید بله دزدی !
     مادرم سراغ آن منزل می رود، صاحب خانه با دیدن مادرم، و شناخت این که مادر من است به او پرخاش می کند، و به او می گوید : پسرت طلاهای مارا دزدیده بود که گیر افتاد.
    مادرم از شنیدن سرقت طلا و گیر افتادن من، از هوش می رود . مردم اورا به هوش می آورند .
    آن رفتگر به مادرم می گوید : زحمت کم کن، و برو سراغ بچه ات را از دادگاه بگیر .
    مادرم به دادگستری می رود . پلیس اورا به دادگاه کیفری هدایت می کند .
    رئیس دادگاه با زدن تشر به مادرم، به او می گوید : پسرت دزدی کرده، که با کمک یک سال برای او زندانی بریده ام، الآن در زندان است، برو به ملاقات او، اینجا کاری نداری .
    مادرم در اینجا با شنیدن واقعیت ، دیوانه وار فورا خود را به زندان می رساند .
    در زندان با خواهش و التماس به او اجازۀ ملاقات داده می شود .
    مرا از بند برای ملاقات مادرم می آورند . با دیدن من، فریاد می کشد دزدی؟! و یک کشیده محکم به صورتم می زند که از شدت آن پرت می شوم و می افتم .
    مأمور زندان با اعتراض به مادرم می گوید : چرا زندانی را می زنی ؟
    مادرم به او می گوید گفتی چرا می زنی ؟ من اورا می کشم . او فرزند من نیست !
    من در حین داد و فریاد مادرم می گویم : آخر من داد خود را به چه کسی باید بزنم؟! آخر من دزد نیستم ! صاحب خانه بجای دادن پاداش مرا گرفتار می کند !دادگاه هم بدون بررسی بیشتر مرا محکوم می کند ! و تو هم که مادرم هستی و خوب مرا می شناسی می زنی ! آخر به چه کسی باید بگویم : بخدا من دزد نیستم !
    مادرم گفت : اگر دزد نبودی ، کارت به دادگاه نمی کشید !
گفتم : مادر قضیه غیر از این است .
    گفت : چه قضیه ای ؟ چرا مزخرف می گوئی ؟ ! و با عصبانیت می گوید :تو بچۀ من نیستی، و مرا ترک می کند، و از زندا ن خارج می شود .
    نمی دانستم چکار کنم . زندان جای من نبود !
    پناه به خدا بردم !
    گفتم : خدایا هیچ کس به حرف من توجه ندارد .چه کار کنم؟ تو که همه چیزرا می دانی، دیدی و شنیدی، پس چرا ساکت مانده ای ؟!
    باور کن با گفتن این حرف ها، آرام گرفتم . به گونه ای که همه متوجه آرامش من شدند .
    گفتند : احمد چی شد ؟!
    گفتم : هیچ چی ! از کنار آنان رد می شوم، و به بند خود اعزام می گردم .
    فردای آن روز مردی به بند ما اعزام می شود . با ورود او، همهمه ای در بند ایجاد می شود . کنجکاو می گردم،  متوجه می شوم کسی که وارد بند شده است، از دزدان حرفه ای شهر، وباید گفت رئیس همۀ دزدان بوده است که از دیدن او به قول خودشان بچه ها، خوشحال می شوند .
    رئیس از آنا ن می پرسد : تازه وارد چه خبر ؟ به او می گویند : دیروز یه جوجه داشتیم و بمن اشاره می کنند . رئیس با نگاهی بمن، سراغ من می آید . به محض دیدن من، می پرسد : قیافۀ تو آشناست . چه کاره هستی و چرا گارت به اینجا کشیده است ؟ جریان را به او می گویم . فورا با دو دستی بر سر خود می زند، و می گوید : این بی گتاه است ! اهل بند از حرکت رئیس خود در شگفت می مانند . جریان خود را به آنان می گوید . و بلا فاصله موضوع را به رئیس زندان اعلام می کند که او هم دادیار ناظر زندان را از ما وقع با خبر می سازد که بالاخره به دادستان می رسد، و با فراهم کردن موجبات اعادۀ دادرسی، دادگاه با حضور صاحب خانه که از من شاکی بود، و من و آن به اصطلاح رئیس دزدان تشکیل می شود .
    دزد اصلی یعنی همان رئیس دزدان جای جواهرات و کیفیت اختفاء آنها و خصوصیات خانه را مو به مو برای دادگاه روشن می کند . به گونه ای که صاحب خانه یکه ای می خورد، و متوجه می شود که من بی گناهم، و کیسه را همان گونه که دزد بیان کرده بود بدست می آورم و برای تحویل آن، در آن وقت شب به درب خانۀ او رفته بودم . دادگاه پس از روشن شدن واقعیات، حکم برائت مرا صادر می کند و از زندان آزاد می سازد .
    صاحب خانه که مرد باایمانی بود، سخت پریشان می شود . مرا بغل می گیرد، و در حال گریه می گوید : فرزندم زندگی من از این به بعد به تو تعلق دارد ! من گناه کرده ام که بخاطر مال دنیا کمی فکر نکردم که دزد به صاحب خانه بر نمی گردد تا گیر بیفتد .
    صاحب خانه که حاج محمود نام داشت فورا سراغ مادرم می فرستد، و اورا از بی گناهی من با خبر می سازند . مادرم موقعی به دادگستری می رسد که ما در حال بیرون آمدن از آن بودیم . و مرتب می گفت خدا را شکر که برای بار دوم خدا بمن پسری داده است !
    مادرم دست مرا گرفت که به خانه ببرد . حاج محمود مانع او می شود و می گوید : دخترم از امروز خانۀ ما تعلق به شما دارد .
    مادرم به او می گوید : خیرِ خانه و زندگی خود را ببینی ! ما منزل داریم .
    حاج محمود می گوید : زمانی من خیرِ خانه و زندگی را خواهم دید که با شما زندگی کنم . و با اصرار پس از طی تشزیفات قانونی  ما را به خانۀ خود می برد .
    به منزل او می رویم .
    زن حاج محمود وقتی مرا می بیند، یکه ای می خورد، شوهرش جریان را به او می گوید . او هم مثل اینکه فرشته ای وارد منزل آنان شده باشد، با احترام مارا می پذیرد . و در منزل او می مانیم .
      در همان روز با اجازۀ مادرم به خاطر آمرزش پدرم، خانه و هر چه از اثاث در آن بود، بیک خانوادۀ نیازمند واگذار می شود.
    مادرم با احسانی که حاج محمود در حق ما کرده بود، مرتب می گفت شرمنده ام که حاج محمود در پاسخ به او می گوید : اگر قرار بر شرمندگی باشد، من هستم که باید شرمندۀ شما گردم که این بلا را بر سر شما آوردم !
    حاج محمود دختری داشت . هر کس به خواستگاری او می آمد، به بهانه ای اورا رد می کرد . بسیار نسبت به جوانان مغرور وبی اعتنا بود . ولی وقتی آن روز من و مادرم را دید، همه اش دور و ور ما در فکر تأمین آسایش ما بود . و از احساسات او من و مادرم شرمسار بودیم .
    مادرم به دختر که نازنین نام داشت می گوید : نازنین عزیزم : تورا بخدا مارا شرمنده مکن ! ما این جا را مانند منزل پدری خود می دانیم، و احساس آرامش می کنیم .
    نازنین می گوید : مادر احمد من شمارا مانند مادر خود دوست دارم، و دلم می خواهد که تا آخر عمر در جوار شما باشم .
    نازنین این حرف ها را طوری ادا می کرد که مادرش می شنید و او هم آنها را به حاج محمود منتقل می کرد .
   حاج محمود به همسرش می گوید : آنچه در دل داشتم، خدا الآن آن را ظاهر کرد !
   حاج محمود از من می پرسد : فرزندم چه کاری بلدی ؟
   من به او گفتم : هیچ کاری بلد نیستم . اما هر امری داشته باشی انجام خواهم داد .
   حاج محمود بمن می گوید : من تاجر وارد کنندۀ گندم از خارج هستم . من شمارا مأمور خود می کنم تا گندم های وارداتی را از کشتی ها تحویل بگیری و به انبارهای من منتقل سازی .
    من چند ماهی با کمال موفقیت به این کار مشغول بودم .
    یک روز جوانی در کنار من ظاهر می شود، و مرا در بغل می گیرد، و می گوید : احمد جان توئی ؟!من کریم دزد جواهرات حاج محمود ! کاملا اورا شناختم . اورا بغل گرفتم و بوسیدم . گفتم : کریم مرا نجات دادی ! اگر تو نبودی خدا می داند که گرفتار چه روزگاری می شدم . جوانمردی یعنی همین! کریم یقین دان که خدا جزای خیر بتو خواهد داد .
    کریم گفت : احمد: بعد از اینکه تو آزاد شدی، کمک من بتو در زندان و مسؤولین می پیچد . خود دادستان مرا می خواهد و می گوید : کریم تا کی؟! دزدی و شرارت ؟! نمی خواهی آدم شوی ؟!
    به دادستان گفتم : آقای دادستان کمکم کن ! من توبه کرده ام . من باید جبران تمام بدبختی هائی را که بر سر مردم آورده ام بکنم . کمکم کن .
    دادستان گفت : چه کمکی ؟ بگو تا هر چه از دستم بر می آید، برایت بکنم .
    به او گفتم : فعلا آزادی !
    خدا جزای خیر به دادستان بدهد که الحق سنگ تمام گذاشت، و رضایت تمام شکاة را گرفت، و با پیشنهاد عفو مرا نجات داد . و از جیب خود پولی بمن داد که کفاف خرج چند ماه مرا می کند . من باید جبران کنم !
    دیروز از زندان آزاد شدم . شنیده بودم که شما در اینجا کار می کنید آمدم تا تورا ببینم . خوشحالم که تورا راحت می بینم که بر سر کاری .
   من به کریم گفتم : کریم تو برادر منی ! تو جان منی ! مگر می گذارم در به در شوی ؟! مگر بمیرم !
    کریم از شدت خوشحالی که احساس کرد واقعا خدا به او برادری داده است . پرید، و با فریاد گفت : برادر عزیزم تا حالا کجا بودی ؟! کاگران از عملکرد کریم، و فریاد او، دور ما جمع شدند تا ببینند قضیه چیست ! ولی وقتی از جریان ما با خبر شدند همه از ته دل گفتند : ما همگی از مریدان هر دوی شما هستیم . هر کاری باشد با کمال شوق و بدون چشم داشتی برایتان انجام خواهیم داد . و بدین ترتیب ما صاحب ده ها دوست فدائی شدیم که در بسیاری از جاها به دادمان می رسیدند .
    پس از پایان کار روزانه، به منزل رفتم و جریان کریم را به حاج محمود گفتم . حاج محمود گفت : این جوانمرد را به منزل بیاور که حق حیات گردن همۀ ما دارد .
   فردای آن روز کریم را دیدم . جریان را به او گفتم . از شدت خوشحالی داشت دیوانه می شد ! حرکات غیر عادی داشت . به او گفتم : کریم ! برادر عزیزم : آرام باش ! خدا از این بیشتر بتو می دهد، آرام باش !
    کریم گفت : من در عمرم یاد ندارم که یک شب راحت، در یک جای راحت خوابیده باشم ! هر کس غیر من بود، دیوانۀ واقعی می شد !
    ظهر آن روز با کریم به منزل می رویم . کریم با دیدن حاجی سلام می کند و دست اورا می بوسد و تشکر می کند که اورا پذیرفته است .
    حاجی به او می گوید : تو هم مانند احمد فرزند من هستی ! خدا را سپاس می گویم که در ظرف چند ماه دو فرزند شایسته بمن داده است ! تو هم مانند احمد دراین منزل احساس راحتی کن، همه چیز در اختیار تو و احمد است .
     از این انسانیت و شرف حاج محمود تشکر کردیم و گفتیم ان شاالله جوابگو باشیم !
     چند ماهی من و کریم از دل و جان کارهای بندری حاجی و ترخیص و انبارکردن گندم های وارداتی را انجام می دادیم  و حاجی هم با خاطری آسوده، از هردوی ما راضی بود .
    یک روز خبر می رسد که دزدان دریائی یکی از کشتی های بار گندم حاجی را که پسر خواهر او ناخدای آن بوده، می ربایند . این خبر حاجی را تا سر حد مرگ افسرده و نا راحت می کند .
      کریم گفت : کارمن شروع شد .
      گفتم : چه کاری ؟
      گفت : آزادی کشتی!
      گفتم : این کار در آبهای بین المللی و توسط دزدان کشور دیگری صورت گرفته است، می دانی چه می گوئی >!
     کریم گفت : تو فقط مواظب حاجی باش، کارت نباشد .
     گفتم : یعنی ؟! گفت : برای کریم هیچ چیز معنی تدارد . کشتی باید آزاد شود .
    کریم طوری با اراده صحبت می کرد که من کشتی را آزاد شده می دانستم . به کریم گفتم فورا سراغ حاجی برویم تا اورا از فشار روحی گرفتاری خواهر زاده اش نجات دهیم .
    هر دو نزد حاجی می رویم .حال طبیعی نداشت !
    کریم به او گفت : پدرم خواهشی دارم، انتظار دارم آنرا به پذیری .
     حاجی گفت : چه خواهشی ؟
     کریم به او گفت : من تصمیم گرفته ام کشتی را آزاد کنم، و حتما آزاد هم خواهم کرد . فقط خواهش من اینست که آ رام باشی و زندگی عادی خود را از سر بگیری.
     حاجی گفت : می دانی چه می گوئی ؟!
     کریم گفت : کاملا می دانم، و این کار فقط کارِ من است .
     حاجی گفت : دزدان دریائی مال این کشور نیستند، این را می دانی ؟
     کریم گفت : اگر دزدان دریائی به کرات دیگر بروند همان طوری که آنان می روند من هم می روم، و دمار از روزگارشان در می آورم .
     کریم تکرار کرد پدر خواهش مرا به پذیر و آرام باش . قول می دهم . این کار شدنی است . خدا مرا برای چنین روزی فرستاده است .
    حاجی از گفته های کریم جانی تازه می گیرد، و دستور می دهد برای او غذا بیارند. مارا هم دعوت به غذا می کند . ما هم برای اینکه روحیۀ او قویتر شود با او هم غذا شدیم و او غذای سیری خورد . و نیرو گرفت .
    کریم به او گفت : تأخیر جایز نیست فورا مرا به کشوری که دزدان دریائی در آنجا هستند روانه کن .
    حاجی با تماس با مقامات مملکتی، ظرف ۲۴ ساعت موجبات سفر مرا فراهم می کند و من عازم آن دیار می شو م .
    کریم می گوید من روحا چنان هستم که در هیچ جای دنیا احساس غربت و بی کسی نمی کنم . هر جا که پا می گذارم، احساس می کنم که مردم بمن نیاز دارند . با یک چنین روحیۀ قوی به دنبال یافتن جای دزدان دریائی می روم . اول از همه چون زبان آن محل را بلد نبودم، مجبور شدم، خود را در بعض جاها لال جا بزنم، ولی در جاهای مناسب با زبان انگلیسی صحبت کنم، و از این دو راه  با مردم ارتباط بر قرار سازم .
    بعد از این که تصمیم می گیرم که با مردم شهر اول از همه، با زبان بی زبانی در تماس باشم، در صدد بر می آیم که با باجگیران و اشرار شهرهم اشنا شوم .
    یک روز کامل در جاهای شلوغ شهر می گردم . افرادی را می بینم که بی هدف در بین مردم در رفت و آمد هستند . از چهرۀ آنان شرارت هم می بارید . از فاصله ای نه چندان دور، حرکات یکی از شرورترین آنان را زیر نظر داشته، و اورا تعقیب می کردم. تا اینکه دیدم شب در یک ساختمان مخروبه وارد می شود.
    با فراغ از مأموریت روز اول خود، اورا رها نمی کنم، و بر می گردم . روز بعد در حالی که در بازار پرسه می زد، من به آن ساختمان مخروبه سری می زنم . تا وضعیت زندگی اورا بررسی کنم . دیدم بیچاره در گوشه ای از آن ساختمان، تکۀ بزرگی مقوا انداخته که در کنار آن چادر شبی تا شده قرار داشت . متوجه شدم که زندگی او در همین خلاصه می شود .
    شب در حالی که او در آنجا برای استراحت و گذران شب رفته بود، من سر زده به محل او می روم .
    با ورودم به آن جایگاه ویژه، مانند شیری که به حریم او تجاوز شده باشد، نعره ای می کشد و به طرف من هجوم می آورد که فورا با یک شیرجه زیرپای اورا خالی می کنم، و هوائی می شود، و روی سینۀ او قرار می گیرم . و اورا از هر گونه حرکتی باز می دارم .با این اقدام متهورانه مانند یک موش در چنگ یک گربۀ نیرومند، می ماند . نمی دانست چه خبر است ! فکر می کرد از طرف پلیس به او حمله شده است . ولی باور نمی کرد ! زیرا پلیس هم جرأت نزدیک شدن به اورا نداشت .زیرا چیزی نداشت که از دست بدهد . در گیری با پلیس برای او نان تازه ای را فراهم می کرد . که حد اقل شب ها در یک بستر مناسب می خوابید و روزانه مانند یک مهمان هم از او پذیرائی می شد . خودم که یکی از همینها بودم! پلیس هم تا حد امکان از درگیری با او اجتناب داشت . خود وی هم از این جریان باخبر بود . بنابراین مانده بود که جریان از چه قراری است ؟!
    از روی سینۀ او بلند می شوم و با زبان بی زبانی به او می فهمانم که من دشمن نیستم، راحت باشد . از بی کسی به آنجا پناه آورده ام . و مانند یک دوست می خواهم که بمن جا دهد، شب ها در آنجا استراحت کنم .
    او پیشنهاد مرا می پذیرد . یک هفته ای نزد او بودم، چنان با هم دوست می شویم که حاضر نمی شود حتی یک لحظه از کنار او دور گردم . انگار صد سال بود که با هم دوست هستیم!
    یک روز صبح قبل از اینکه از آنجا خارج شویم، به او می گویم : من نمی توانم بیکار بمانم .
    گفت : چه کاری بهتر از کار من ؟! با قدم زدن خالی همه را اسیر خود کرده ام  هر چه می خواهم بمن هم می دهند !
    به او گفتم : از این کار خوشم نمی آید .
    گفت : دزدی کن . کسی حریف تو نمی شود !
    گفتم : من که غریب این شهر هستم، کسی را نمی شناسم تا با او همکاری کنم .
    گفت : من با رئیس دزدان شهر نه تنها دوست هستم بلکه پسر عموی من هم هست . او از من حرف شنوی دارد . هر چه به او بگویم اطاعت می کند .
    گفتم : بسیار خوب ! مرا نزد او ببر .
    گفت : بهتر همین الآن برویم .
    راه افتادیم . یک ساعتی رفتیم، بیک خانۀ مجلل رسیدیم . زنگ در را زد . زنی آراسته بیرون آمد . با دیدن ما به همراه من سلام کرد . طوری که ارباب خود را دیده باشد .
    گفت : بفرمائید داخل .
    داخل شدیم . واقعا شاهانه بود .
    از دوستم پرسیدم . زنی که در را باز کرد،  عیال پسر عموی تو بود؟
    گفت : باور کن من تا حالازن اورا ندیده ام، و این زن هم کلفت عیال اوست .
    گفتم : این همه ثروت و جاه و جلال از کجا ؟!
    گفت : در این مملکت دو کس صاحب قدرت داریم : یکی شاه و دیگری پسر عموی من !
    گفتم : واقعا شگفت آور است . زیرا من شنیده ام که دزدان دریائی نیرومند ترین گروه ها وافراد را تشکیل می دهند ، مگر این نیست ؟
    با خنده گفت پسر عموی من سرپرستی همین افراد را هم بر عهده دارد .
    گفتم :یعنی چه ؟
    گفت: هر کاری باید با طرح و نقشۀ او صورت گیرد و گرنه کسی که خلاف امر و اجازه و نقشۀ او کاری بکند، فردای آن روز را نخواهد دید .
    گفتم : آفرین ! خوب جائی مرا آورده ای !
    آن دوست از پیشخدمتی که در را باز کرده بود، پرسید که پسر عمو کجاست ؟ به او گفت در یک در گیری مسلحانه، یکی از یاران او کشته شده است، دنبال قضیه است .
   با شنیدن این خبر سؤال کردم در این جریانات، پسر عموی شما، توانائی انجام چه کاری را دارد؟
   گفت : بگو چه کاری نمی تواند بکند ! هر کاری از دست او بر می آید، حتی تصرف شهر !
   گفتم : کسی که تا این اندازه توانائی دارد، پس چرا در باند دزدان ؟!
   گفت : نمی دانی ! یعنی همه چیز در اختیار و از آنِ اوست !
   گفتم : تا چه موقع باید منتظر آمدن او بمانیم ؟
   سؤال کرد : پیشخدمت گفت : الآن می آید که زنگ در زده می شود،و غولی وارد وی گردد .
   در دل گفتم : اگر حریف این غول شوم، موفق خواهم شد و گرنه باید در اجرای تعهدم همین جا بمانم تا بمیرم !
    غول وارد می شود . پسر عموی خود را بغل می گیرد، وهر دو از دیدن هم خوشحال می شوند .
    دوستم مرا به او معرفی می کند و نمی دانم به او چه می گوید که یک نگاه تندی بمن می اندازد، و به طرف من می آید و دست می دهد . در دست دادن متوجه می شوم که قصد زور آزمائی با من را دارد . در حالی که دستم را در دست خود می گیرد و با پسر عموی خود صحبت می کند، با تمام نیرو بر فشار دست می افزاید .اما طوری وانمود می نماید که دست مرا روی محبت در دست خود نگه داشته است . ظاهرا از ادامۀ این نیرو سنجی خسته می شود، و دست مرا رها می سازد .
    دوستم پس از اینکه دید که توانائی من بیش از آنست که او تصور میکرد، علت مراجعۀ مارا به او می گوید .
    آن غول خود با من طرف صحبت قرار می گیرد .
    سؤال میکند که در چه کاری آمادگی داری ؟ به او می گویم : در هر کاری توانائی انجام دارم . اما شما چه کارهائی دارید؟ بفرمائید تا روشن شود و بتوانم خدمتگذار خوبی برای شما گردم .
   آن غول تمام کارهائی را که در اختیار داشت از دزدی شبانه و روزانه و مسلح و راه زنی و سرقت های هوائی و دریائی و آدم ربائی را بمن پیشنهاد می کند . و می گوید به کار گیری در هر کدام از این ها شرائط و آزمایش هائی دارد که باید از عهدۀ آنها برآیم . و گرنه کشته خواهم شد، تا اسرار آنان فاش نشود !
    از آن غول یک روز فرصت خواستم تا در کارهای پیشنهاد شده، فکر کنم و نظر خود را اعلام دارم .
     آن غول از کیفیت تصمیم گیری من خوشش آمد، و از هم جدا می شویم .
     فردای آن روز، با اجازه ای که داده بود، در منزل او حاضر می شوم .
     سؤال می کند تصمیم گرفتی ؟
    گفتم : بلی و در کار دریائی .
    گفت : توانائی داری ؟
    گفتم : تشخیص توانائی با خود شماست .
    گفت : آفرین ! مرد دور اندیشی هستی به درد کار من می آئی .
    گفتم : آمادۀ اوامر هستم .
    گفت : فردا در فلان نقطۀ ساحل دریا منتظر هستم . بیا تا آزمایش کنیم .
    فردای آن روز در ساعت مقرر در وعده گاه حاضر شدم . حدود ده غول منتظر من بودند . به آنان سلام دادم و با احترام با آنان بر خورد کردم تا روابط ما بر مبنای  دوستی و بدون پیش در آمد بدی آغاز شده باشد . الحق مؤثر واقع شد . به طوری که یکی از آنان گفت : من حاضرم اورا خودم در اختیار بگیرم .
    رئیس گفت : آزمایش لازم است . کار شوخی بردار نیست!
    گفتم : حق با رئیس است . و من آماده هستم .
    رئیس مرا در اختیار یکی از غول ها گذاشت و گفت ببر، بینم چه کاره است !
    آن غول مرا کنار دریا برد، و بغل کرد و تا ده متری در دریا پرت کرد . و گفت : زیر آبی تا ساحل بیا . ظرف چند ثانیه خود را به ساحل رساندم .
    گفت : آفرین ! انگار شناگر لایقی هستی ؟ من از او تشکر کردم . حیوانی بود نمی فهمید تشکر یعنی چه !
    بالاخره گفت :  آماده باش با من باید در داخل آب مبارزه کنی . با این گفته مانند یک تخته سنگ به داخل آب می پرد، و گردن مرا می گیرد . می گوید من دشمن هستم خود را رها کن!
   دست او مانند یک طناب دور گردن مرا گرفته بود . در دل گفتم : کریم قول دادی ! حاج محمود منتظر است ! با یک اعتماد به نفس عجیبی که آدم می تواند کوه را هم از جا بکند، با یک پشتک دست اورا تاب دادم که نزدیک بود از مچ کنده شود و خود را رها ساختم . حاضرین در ساحل با مشاهدۀ این مانور، فریاد شادی را سر دادند، و برایم دست زدند . رئیس مرا پذیرفت و گفت : دقت کن در کار عملیات دزدی دریائی ما چند پست داریم . توجه کن کدام یکی را انتخاب می کنی . به او گفتم برای من فرقی ندارد، کار کار است . گفت : آفرین ! اما تصمیم دارم شما را سرپرست گارد حفاظتی کشتی های ربوده شده قرار دهم . در این مأموریت برای نگهداری کشتی ها هر کاری که لازم باشد می توانی انجام دهی، حتی کشتن افراد گارد، ولی با قبول مسؤولیت توجیه عمل کرد خود . لذا مواظب باش خطا نکنی ! زیرا عمل کرد خود شماهم زیر ذره بین من قرار دارد . و ممکن است یک مرتبه ببینی که داری نیست می شوی !
    به او گفتم : من به شما علاقه دارم . اگر امر کنی که باید در آتش بخوابی و بمیری، از جان ودل می پذیرم . آقای رئیس من شمارا دوست دارم . این غول از تعارفات من خیلی خوشش آمد . و گفت : دلم می خواهد برای همیشه پیش ما زنده بمانی، و بدست ما کشته نشوی . با این گفته فهمیدم که هر کس که تن به همکاری با این گروه تبه کار می دهد، جان سالم بردن او یک موفقیت خیلی ضعیف احتمالی است .
    به رئیس گفتم : من از این کار پیشنهادی لذت می برم، ولو منجر به مرگ بی جائی برایم باشد .
    رئیس گفت : فردا در همین ساعت امروز این جا منتظر شما هستم .
    طبق قرار روز بعد در محل حاضر می شوم .رئیس در آنجا بود . به او سلام می دهم . مرا دعوت می کند تا با کشتی روانۀ وعده گاه اصلی شویم . دو ساعتی راه دریائی را طی می کنیم . به جزیره ای می رسیم . وارد آن می شویم . غولی از آنگونه غول ها که معلوم می شود، همه کارۀ آنجا و در حقیقت رئیس من باید باشد، جلو ما ظاهر می شود . و به رئیس با سجده کردن تعظیم می کند . و ما را به مقر گارد در میان جزیره، سواره با اسبهای آماده می برد . در آنجا ساختمان مجللی را می بینم که معلوم می شود، دفتر مرکزی گارد و محل مأموریت من است . آن روز تا شب آموزش های لازم را در حضور آن غول  بمن می دهد، و به افراد گارد که حدود هزار نفر بودند معرفی می کند، و فردای آن روز محل را ترک می گوید و می رود .
    اولین کار خود را در این می بینم که آن غول را رام کنم، تا بتوانم به اهداف خود برسم . خوشبختانه ظرف چند روز با شب نشینی با آن غول، با او دوست می شوم، و اعتماد اورا جلب می کنم . و در همان روز ها هم خود را در دفتر مرکزی سرگرم مطالعۀ دفاتر می کنم .
    با بررسی دفاتر موجوده در آن سازمان، متوجه می شوم که کشتی های ربوده شده در همان حوالی قرار دارند و تا باج مورد درخواست دزدان از طرف صاحبان کشتی ها پرداخت نگردد، خبری از ازادی کشتی ها وجود ندارد . و برای هر روز  تأخیر در آزادی هر کشتی دزدیده شده، برای حفاظت از آن و هزینۀ افراد مستقر در کشتی مبلغی حساب شده نیز باید پرداخت گردد .
    دو روزی تمام صرف مطالعه بر روی کشتی های ربوده شده، و کیفیت رهائی آنها بعمل آوردم . پس از کسب اطلاعات لازمه مکشوف می شود که  در حال حاضر فقط دو کشتی در دست آنان است . و اولین نامۀ ارسالی در بارۀ کشتی حاج محمود به مقامات بندری، دارای  این مضمون بود که با آمادگی خود در پرداخت صد میلیون  دلار، موجبات نجات کشتی وبار وسرنشینان آن را فراهم فرمائید و گر نه همۀ آنها نابود خواهند شد ! مهلت داده شده، دو ماه اعلام می شود .
    خوشبختانه از تاریخ ارسال آن چند روزی بیشتر نگذشته بود . از بابت اینکه کشتی فعلا در اختیار خودم می باشد، تا حدودی راحت شدم . به فکر افتادم که به بهانۀ سر کشی به تاسیسات و کشتی های ربوده شده، و پی گیری های لازم دیگر در ارتباط با مالکین کشتی ها دو روزی از آمدن به دفتر مرکزی خودداری کنم، و امینی را جایگزین خود سازم . برای این کار آغازی بر بازدید از جزیره می کنم، تا موقعیت جغرافیائی، و مساحت و سایر خصوصیات آن را بدست آورم . بعد از این کار تصمیم گرفتم، در اطراف کشتی غیر خودی مطالعه ای داشته باشم و پس از آن به کشتی خود برسم .بنابراین دستور می دهم که ناخدای کشتی غیر خودی را احضار کنند . در دفتر کارم حاضر می شود . از او سؤال می کنم چه فکری دارد، و تا کی می خواهد در این جزیره بمانند و با سرنوشت خود بازی کنند ؟  او تقاضای مهلت بیشتری را می کند که با مشورت با رئیس پایگاه، با توجه به اختیارات داده شده، برای آن کشتی تمدید مهلت می کنم .
    اما در مورد کشتی خودی چند روزی را بتأخیر می اندازم که رئیس پایگاه می گوید : چرا در مورد کشتی دومی اقدامی مشابه نمی کنی ؟ به او گفتم : در فکر هستم، ولی گفتم عجله نکنم تا مواجه با اشتباهی نگردم .رئیس از کیفیت اندیشۀ من خوشش آمد، و گفت : دلم راحت شد . یار خوبی برایم هستی  !
    گفتم : تا من زنده هستم راحت باش . من کسی جز شماها واین جزیرۀ زیبا را برای زندگی ندارم و نمی پسندم .
      رئیس پایگاه با این تعارفات خیلی خوشحال شد، واحساس راحتی کرد . وگفت : پس من چند روزی برای دیدن خانواده به شهر می روم
    به او گفتم : راحت باش . ولی قولی بمن بده که بعد ا مرا به شهر ببری، دلم برای رئیس تنگ شده، می خواهم اورا ببینم .
    گفت : ارادت و بندگی تورا به آقا ابلاغ می کنم .
    فردای آن روز به سفر می رود . من درغیاب او ناخدای کشتی خودی را که خواهر زادۀ حاج محمود بود، احضار می کنم . در را می بندم و به او اشاره می کنم که نفس نکشد . من خودی هستم . بیچاره نزدیک بود سنگ کوب  کند ! چون نه جرأت می کرد حرفی بزند ونه ابراز شادی کند تا سبک شود . دستور دادم یک لیوان آب سرد به او دادند و وانمود کردم که از من ترسیده است . مفصل با هم صحبت کردیم . و به ظاهر به این نتیجه می رسیم که مهلت برای دو ماه تمدید می شود، و فورا مراتب را به مقامات بندری اعلام می دارم، تا چراغ سبزی برای حاجی باشد و آرام گیرد .رئیس پایگاه مرتب با من در ارتباط بود، و از اوضاع با خبر می شد . از مهلت داده شده به کشتی خودی، وافزایش مطالبات بابت تمدید مهلت که عملکردی بی سابقه بود، خیلی خوشحال می شود . مراتب را به رئیس دزدان و به قول رئیس پایگاه آقا،اعلام می دارد که مورد تشویق او قرار می گیرم، به گونه ای که دو روز بعد شخصا به پایگاه می آید، و پس از معرفی خود بنام مایکا، مرا مانند یک عزیز از غربت برگشته در بغل می گیرد، و  بر سینۀ خود می فشارد . و  فردای آن روز با خود به شهر می برد تا چند روزی در خانۀ او استراحت کنم . از من پذیرائی شاهانه ای می شود از او بابت محبت هایش تشکر می کنم . رفتارم در منزل او، چنان دوستانه بود که تمام اهل خانه از برگشتم به جزیره دلتنگ می شوند. از ترس اینکه مبادا آ قا مرا درآنجا نگه دارد و همه چیز بر باد رود، گفتم نگران مباشید، محل مأموریتم خیلی حساس است، قول می دهم در هر فرصت مناسبی سری به اینجا بزنم .
   نا گفته نماند که اهل خانه : ترکیبی از خود مایکا و همسرش مایلو و دختر ده ساله اش مایمو و پسر هشت ساله اش مایبو . وکلفتش سِرلو بودند .
         به جزیره بر می گردم .در صدد اجرای طرح نهائی بر می آیم . خواهر زادۀ حاجی  را در جریان قرار می دهم، تا به محض خبر فورا با گروه خود سوار کشتی شوند، و جزیره را بطرف مملکت ما ترک گویند .
        اولین اقدام را در این می بینم که در بین خواص از افراد گارد تلقین کنم که قرار است یکی از کشتی ها با پرداخت باج مورد مطالبۀ ما،  آن را آزاد سازند . و به آنان وعدۀ پاداش خوبی می دهم . البته آن افراد هر کدام به نوبۀ خود، شخصیتی در پایگاه بشمار می رفت .
        یک روز که رئیس پایگاه تصمیم می گیرد به مرخصی چند روزه ای برود، من احساس می کنم که بهترین فرصت را برای عملیات بدست آورده ام . به ناخدای کشتی خودی، پیام آماده باش می دهم .
        برای شروع به کار لازم دیدم که افراد اطلاعاتی پایگاه را از کار بیندازم . زیرا کاری جز کنترل اوضاع نداشتند . در ایام مرخصی، تقریبا باید گفت من رئیس بودم . با تمهید مقدمات کار، ازتمام آن افراد، از مسؤول بی سیم گرفته تا تلفن و غیر آن، دعوت می کنم تا در دفتر کارم حاضر شوند . و با هر کدام به تنهائی مبادرت بیک مذاکره صوری بعمل می آورم . و پس از مذاکره به اطاق دیگری هدایت می کنم تا در جمع آنان بیان کلی خود را اعلام دارم . و به هرکدام از آنان می گویم، در انجام رسالت خود دقت کنند، کسی متوجه مأموریت او نشود .
         چند روزبعد نا خدای خودی را می خواهم و به او می گویم، فردا قرار ماست، آماده باشد !
         فردای آن روز تمام افراد دعوت شدۀ قبلی را احضار می کنم . طبق قرار همه در اطاق انتظار حاضر می شوند . هر کدام را به اطاق دیگر می برم، و طبق معمول قبلی با دادن یک لیوان شربت ، از هوش می اندازم، و با طناب آمادۀ قبلی، خفه می کنم، و به اطاق مجاور منتقل می سازم . و تمام تشکیلات مخابراتی را از کار می اندازم . و اعلام می دارم که باج مورد درخواست ما پرداخت شده است، فورا کشتی آزاد شود، .با وصول خبر به ناخدا، مثل برق با تمام خدمه روانۀ کشتی می شود وبا سوار بر آن،  به حرکت در می آید و از جزیره فاصله می گیرد .
         حالا ماندم که خودم را نجات دهم !
         من به زیر دست خودم که شدیدا از من حساب می برد، گفتم : فورا یک قایق تند رو آماده کن، مشکلی پیش آمده باید دنبال کشتی آزاد شده رفت و با ناخدای آن صحبتی داشته باشم . مسأله را طوری وانمود کردم که آن را خیلی جدی می گیرد، و قایق ویژه را آماده می کند، و مسلحانه جزیره را به طرف مسیر کشتی به حرکت در می آوریم . بعد از یک ساعت به آن می رسیم . به ناخدا با زبان محلی اعلام می دارم، مترسید من هستم ! و با اسلحۀ آماده در دست خود، راننده و شخص همراه خود را می کشم، وبا کمک خدمۀ کشتی، قایق را به آن منتقل می سازیم ، و در آب های آزاد خدا به حرکت خود ادامه می دهیم .
       با ورودم به کشتی، فریاد شادی دریا را بهم می ریزد. خدمه از شدت خوشحالی، یک ساعت به رقص و پایکوبی مشغول می شوند . مرا مرتب در بغل می گیرند، و از فرط خوشی بالا می بردند و پائین می آوردند . داشتم گیج می شدم، و از حال می رفتم که مرا ول می کنند . حق با آنان بود . زیرا با مرگ دسته جمعی فاصلۀ چندانی نداشتند !
    خبر حرکت را به مقامات بندری اعلام کرده بودیم . گارد ویژه تا صد مایلی با تمام امکانات به استقبال ما می آید . بعد از یک هفته به گارد می رسیم . با چه تشریفات شایانه ای رو به رو می شویم . در ضمن حرکت، از تمام افراد معاینات لازمه بعمل می آید، و کمک های اولیۀ پزشکی و تغذیه تمام و کمال انجام می پذیرد، و به هر یک از کارکنان کشتی علاوه بر هدیۀ  به یاد ماندنی، نقدا یک سال حقوق بعنوان پاداش، آنهم از بودجۀ بندر داده می شود . و پس از سپری شدن تشریفات استقبال، مرا به کشتی ویژۀ بندر منتقل می سازند، و بعنوان تقدیر، با درجۀ سرهنگی افتخاری، به سمت معاونت گارد ساحلی بندر منصوب می شوم، و از آن ساعت افراد اعزامی تحت فرمان من در می آیند .
       به بندر می رسیم :
       مقامات کشوری و لشکری را می بینم که با تشریفات خاصه، منتظر ما هستند . با احترام باور نکردنی کزیم دزد را به جایگاه مخصوص می برند . و خدا پاداش توبۀ اورا به او می دهد . و از آن به بعد یکی از صاحب منصبان بزرگ کشوری می شود !
        سرهنگ کریم تصمیم می گیرد که همکاران قدیمی خود را از فلاکت نیز نجات دهد .
       سرهنگ با هماهنگی دادگستری آمار دقیق افراد با سابقۀ در سرقت را می گیرد . و با دعوت قبلی آنان را در سالن اجتماعات زندان، جمع می کند.
      پس از یک پذیرائی از آنان، سؤال می کند :
      بچه ها مرا می شناسید ؟
      همه با صدای بلند فریاد می زنند: رئیس ما جناب سرهنگ کریم ! و ادامه می دهند : جناب سرهنگ! مبارک است مبارک است ! ما همه نوکرهای تو هستیم، هر امری باشد، با جان خریداریم !
      سرهنگ وقتی احساسات بچه ها را می بیند، خوشحال می شود، و به آنان می گوید : من سرهنگ نیستم من برادر شما هستم . آمده ام، همۀ شما را نجات دهم . آیا حاضرید؟
    همه فریاد می زنند : حتی با شکم گرسنه تا پای جان !
      سرهنگ کریم در پاسخ می گوید : همۀ شما باید مثل من باشید . بچه ها آیندۀ دنیا از آنِ شماست !
     یکی از حاضرین بلند می شود، و سؤال می کند : جناب سرهنگ امرتان را بفرمائید .
    سرهنگ می گوید : طرحی دارم که می خواهم با مشارکت همۀ شما آنرا اجرا کنیم .
     اول از همه باید در لشکرآموزش سه ماهه ای  بشما داده شود، و پس از آن قدم به قدم برنامه های خود را اجرا کنیم . بنابراین منتظر باشید در چند روز اینده آغاز عملیات ما اعلام خواهد شد .
     همۀ بچه ها با امیدواری از آیندۀ خود، هورا کنان، می گفتند : زنده باد رئیس ما سرهنگ کریم !
    سرهنگ کریم در پایان جلسه فورا با فرمانده لشکر تماس می گیرد، و از او می خواهد تمام افراد مورد نظر اورا برای مدت سه ماه در پادگان آموزش عملیات دریائی دهند . فرمانده لشکر مهلت چند روزه ای برای اعلام موافقت خود می خواهد.که سرهنگ کریم هم تشکر می کند .
      فرمانده لشکر با اعلام مراتب به مرکز، از او می خواهند که روشن سازد، از این کار چه برنامه ای دارد ؟
     فرمانده لشکر خواستۀ مرکز را به سرهنگ کریم اعلام می دارد . سرهنگ کریم می گوید : برای یک عملیات برون مرزی است . از او توضیح بیشتری می خواهد، می گوید : مبارزه با دزدان دریائی در سراسر جهان !
     فرمانده با اعلام مراتب به مرکز، پاسخ مثبت با شرط اینکه زیر نظر لشکر باشد، داده می شود که سرهنگ کریم می پذیرد، وبا حفظ سمت معاونت گارد ساحلی بندر، به سمت رئیس امنیت دریائی نیز منصوب می شود تا با اختیار تام کار خود را زیر نظر ستاد کل آغاز نماید .
     سرهنگ کریم با اعلام طرح خود به مقامات قضائی، پس از جلب رضایت از شکاة سارقین در بند ، و تحصیل عفو خصوصی برای گروه مورد نظر خویش، آنان را از زندان آزاد و مستقیما روانۀ پادگان می کند .
     عملیات رزمایش دریائی بسیار فشرده و سنگین بود . بچه ها روزانه حدودا پانزده ساعت در عملیالت بسر می بردند. مقاومت آنا ن خیره کننده بود !
    بعد از سه ماه باور کنید هر کدام تبدیل به یک نهنگ دریائی می شود . سرهنگ کریم از خوشحالی در پوست نمی گنجید . گاهی از شدت خوش حالی، بی اراده در بین بچه ها می رقصید و بچه ها برای او دست می زدند . واقعا عاشق هم شده بودند !
      بچه ها مرتب می گفتند : سرهنگ دشمن کو ؟ معطل مکن!
     سرهنگ تصمیم می گیرد، نظر نهائی خود را به آنان اعلام دارد، و شروع به کار نماید .
    آنان را در یکی از سالن های لشکر جمع می کند، و می گوید : در اقیانوس هند در آبهای آزاد جزیره ای وجود دارد که دزدان دریائی که باید گفت غولان دریائی، آن را به تصرف خود در آورده، و امنیت راه های آبی کشتی ها را نا أمن ساخته اند .
     یکی از بچه ها می پرسد : سرهنگ چه نا امنی ؟
     سرهنگ در پاسخ : داستان ربودن کشتی حاج محمود و کیفیت عملیات نجات خود را برای جمع حاضر مو به مو بیان می دارد .
    بچه های ماجرا جو، از عملکرد سرهنگ خوششان می آید و می گویند ما حاضریم این جزیره را از چنگ آنان خارج کنیم، تا تمام کشورها بتوانند به راحتی از آب های خدادادی بهره مند شوند .
    سرهنگ می گوید هدف ما از تشکیل این گروه هم همین است .  ودر مقام رده بندی آنان، و تعیین سرپرست برای هر رده بر می آید .
    پس از این رده بندی و تعیین و ظائف آنان، موقعیت جغرافیائی جزیره، و تعداد افراد مستقر در آن، و وظائف آنان را دقیقا در تکمیل توضیحات قبلی خود برای بچه ها تشریح می کند . و بیان می دارد قرار است که با یک ناو جنگی بظاهر کشتی تجاری، به آن جزیره عزیمت کنیم و با طرحی که بعدا بشما داده خواهد شد، آن را به تصرف خود در آوریم . و بچه ها در دنبالۀ گفته های سرهنگ، گفتند و در آنجا مستقر شویم .
     سرهنگ کریم به آنان گفت : آفرین بر همۀ شما که می دانید چه باید کرد، و موفق هم خواهیم شد !
     سرهنگ برای هر یک از بچه ها ی ماجراجو، حقوق دولتی از بودجۀ ارتش درخواست و به تصویب می رساند . و پس از دادن اولین حقوق، آنان را تا شروع عملیات مرخص می سازد، و پیگیر بقیۀ کار ها می شود .
     ابتدای امر ساختمانی که جوابگوی کارهای اداری سرهنگ و گروه اورا داشته باشد، در پادگان دراختیار او قرار می دهند .
     سرهنگ بچه ها را جمع می کند و به آنان می گوید : شنبۀ آینده یعنی چهار روز دیگر، قصد حرکت و تصرف جزیره را از آن غول ها داریم . اگر کسی از شما به هر جهت مشکلی دارد که نمی تواند با ما باشد، بدون هر گونه ملاحظه ای بمن محرمانه اشاره ای بکند، من اورا از آمدن معاف خواهم کرد . بدون این که کسی متوجه شود که او منصرف شده است.
     همۀ بچه ها از این پیشنهاد سرهنگ ناراحت می شوند ومی گویند : ما این لحظات را ثانیه شماری می کردیم، شما از بردن ما پشیمان شده اید؟!
     سرهنگ به آنان گفت : من پوزش می خواهم . هر کدام شما برای من یک گنج جواهر هستید . اما گفتم ممکن است بعضی از شما مواجه با مشکلات خانوادگی شده باشند که باید در کنار خانواده مشکل خود را حل کنند . لذا تحمیل به این افراد کار نا شایسته ای خواهد بود ولو اینکه وظیفۀ اداری باشد. بچه ها از این رعایت سرهنگ شدیدا تحت تأثیر قرار می گیرند، ومی گویند تمام خانوادۀ ما در همین مجموعه خلاصه می شود . سرهنگ امر فرما اجرا کنیم . جنگ با عول ها که سهل است، جنگ با دیو ها را هم می توانی پیشنهاد کنی تا اجرا کنیم!
     سرهنگ از اراده و قدرت روحی بچه ها خوشحال می شود، و به هر کدام ششماه حقوق، بعنوان پاداش و آغاز عملیات می دهد تا آن وجوه صرف هزینه های ضروری وابستگان آنان گردد، و مقرر می شود که همه ماهه مستمری ماهانۀ آنان هم توسط افرادی که خود معرفی می کنند، پرداخب شود تا با دلی فارغ از هر گونه دغدغه ای، به مأموریت خطیرخود عزیمت نمایند .
     بچه ها با این تمهیدات، دسته جمعی گفتند : تا پای جان هستیم سرهنگ معطل مکن !
    شنبه فرا می رسد . همۀ بچه ها با بدرقۀ فرمانده لشکر و مقامات کشوری و انتظامی سوار بر کشتی می شوند و با غروری پیروزی آفرین، بندر را به مقصد جزیره ترک می گویند .
     سرهنگ می گوید :
     یک هفته ای در مسیر بودیم . تمام این مدت صرف تعلیم عملیات وتقسیم مأموریت ها بر مبنای نقشۀ ارائه شدۀ قبلی بود تا به محض ورودمان به جزیره، شیران درندۀ پی گیر شکار بتوانند، گلۀ آهوی خسته از راه را، شکار و تکه پاره کنند و جهانی را از شر شرارت آنها  رهائی بخشند !
    یرنامۀ ورودمان طوری طرح ریزی می شود که ساعت چهار بامداد روز یک شنبه وارد جزیره شویم . زیرا رسم گارد و افراد مستقر در جزیره در شب های یک شنبه عرق خوری تا سر حد مرگ، و آغاز خواب شبانه از ساعت سۀ بامداد است .در ساعت ورودمان همه را باید نیمه مرده حساب کرد، و براحتی به قتل عام آنان پرداخت !
    در ساعت مقرر به جزیره می رسیم . به بچه ها می گویم، صبر کنید تا اول خودم وارد جزیره شوم تا با آشنائی با سگ ها از پارس کردن آنها جلوگیری کنم . این کار با موفقیت انجام می گیرد . دستور حمله به نیرو ها داده می شود :
    شیران درنده هر دسته  به جایگاه خاص آهوان خسته یورش می برند، باور کنید بعد از کشتن بیدار می شوند که خوشبختانه همه در دیار پدران خود سر در می آورند !
    مأموریت من حمله به تأسیسالت اطلاع رسانی است . افراد مستقر در آنجا جز رئیس آن را به قتل می رسانم، و با زخمی کردن رئیس اورا می گیرم و دست وپای اورا می بندم .
    عملیات بدون کمترین تلفات با موفقیت به پایان می رسد و جزیره به تصرف ما در می آید
    با برنامۀ از پیش تعیین شده، هر دسته از نیروها در جایگاه خاص خود مستقر می شود، وهمانند یک سازمان با سابقه آغاز به کار می نمایند .
     سرهنگ می گوید : واقعا بچه ها گل کاشتند ! باور نمی کردم که از آن بچه های بی هدف، این افراد هدفمند ساخته شود !
     واقعا گل بودند و گل کاشتند !
     بعد ها به آنان گفتم : بچه ها خدا شاهد است همۀ شما مانند من لیاقت داشتن درجۀ سرهنگی را دارید !
    بچه ها در پاسخ می گویند : ما همه نوکر تو هستیم !
    سرهنگ اضافه می کند : فردای پیروزی در عملیات شبانه از رئیس مخابرات می خواهم که با تماس با مایکا به او بگوید که من از اسارت رهائی یافته ام، و گوشی تلفن را بمن بدهد .و طوری وانمود کند که باور کند و گرنه کشته خواهد شد.
    بیچارۀ  در بند، تماس می گیرد و گوشی تلفن را بمن می دهد . من طوری با مایکا هم صحبت می شوم که گفت : خوشحالم که زنده هستی ! مأموریت شما در جزیره به پایان رسیده و باید در کنار من در خانه ام زندگی کنی، زندگی راحتی برایت تدارک خواهم دید .
    در دل گفتم : بله به روح پدرت ! تو هم باید دنبال یارانت مرخص شوی ! و به او گفتم زود تر بیا دلم برایت تنگ شده است !
    آن غول از همه جا بی خبر می گوید همین الآن حرکت می کنم . دوستت را هم با خود می آورم .
    با تظاهر به خوشحالی فریاد شادی کشیدم !
    پس از اجرای این عملیات، در به بند انداختن مایکا، غول اصلی، به بچه ها گفتم : فردا باید به خال بزنیم ! وآنان را در جریان آنچه که باید بشود، قرار می دهم.
     مایکا و به اسطلاح آن باند تبه کار آقا، حرکت می کند، و ساعت دو بعد از ظهر با قایق سلطنتی وارد جزیره می شود .
    افراد ویژه در اطراف اسکله در زیر آب منتظر ورود قایق او می شوند . با ورودش! از چهار طرف به داخل قایق می پرند، و خودرا بر روی او می اندازند واز انجام هر حرکتی باز می دارند . دست و پای اورا می بندند وبا کشتن ناخدای آن قایق موتوری  و فرد همراه مایکا که به اصطلاح دوستم بود، شکار را به جزیره منتقل می سازند .
     آنگاه متوجه می شود که در دام افتاده است، ولی مرا نمی بیند . به انگلیسی به او می فهمانند که باید از داشتن هر گونه طرح و نقشه ای در نجات خود، مغز خود را فارغ کند و تسلیم اوامر فرمانده شود .
    او سراغ مرا می گیرد به او می گویند سراغ شما خواهد آمد ولی در حال حاضر گرفتار است !
    سؤال می کند : مگر این جزیره به تصرف شما در آمده است ؟ به او می گویند بله دیشب با کشتن تمام نیروهای شما جزیره به تصرف ما در آمده است و اگر قصد نجات جان خود رادارد باید هر چه به او گفته می شود عمل کند .
    جواب می دهد : ایرادی نیست ولی دلم می خواهد دوست خود را ببینم !
    به او می گویند : شب در حضور تو خواهد بود .
    با قرار و طرح قبلی،نزدیک نیمه شب، بچه ها مرا دست و پا بسته نزد او می برند و در کنار او قرار می دهند، و لگد محکمی به پهلوی من می زنند که الحق دادم به هوا می رود .  و مرا در آنجا ول می کنند و می روند  . بعد از رفتن آنان بنای فحش دادن به آنان را به گونه ای که یعنی  نفهمند گذاشتم .        وبه مایکا گفتم : چکا ر کنیم ؟ !
    گفت : مگر صبح با من تماس نگرفتی که بیایم، این چه بساطی است ؟ ! خواب می بینم یا بیدار هستم ؟
    گفتم : متأسفانه هر دو بیدار هستیم !
    گفت : بگو جریان چیست، تا فکری بکنم !
    گفتم : اول باید بگویم که من از شما گله دارم . زیرا وقتی که آن کشتی ربوده شده آزاد می شود، و من از پی آن نا پدید می گردم، چرا به فکر نمی افتی تا حد اقل مرا نجات دهی، آیا شما با آن همه نیرو نمی توانستی بعد از رفتنم دنبال من باشی و به کمک من بیائی، گذاشتی تا این همه گرفتاری برای من وخود درست شود ؟!!! فقط در زمان خدمت من، توانستی مرتب تهدید کنی ؟! این اطلاعاتی بود که داشتی که همه چیز ما را بر باد داد ؟
   با این گله ها یقین پیدا  می کند که من اسیر و گرفتار بوده ام!
   می پرسد : بگو ببینم آخر چی شد، کجا بودی و چگونه باز آمدی ؟!
   به او گفتم : جریان آزادی آن کشتی از این قرار بود : که افرادی از گارد که ظاهرا تطمیع شده بودند، شایع می کنند که باج مورد درخواست رسیده است و فورا کشتی مورد نظر آزاد گردد . این خبر موقعی بمن می رسد که در حال مذاکره با ناخدای کشتی دیگر بودم . و چون نمی توانستند با من ارتباطی داشته باشند از زبان من هم اجازۀ ترخیص داده می شود، و با استفاده از فرصت بدست آمده کشتی رها می شود، و فورا جزیره را ترک می کند . ولی بمحض اطلاع از ما وقع با یک نیروی زبده، مسلحانه کشتی را تعقیب می کنم که به آن می رسم، و متوجه می شوم که با دست خود به دام افتاده ام . فورا مرا با نیرو های از پیش تدارک شده محاصره می کنند، و می گیرند . من هم از آن به بعد اسیر و در بند آنان بوده ام . تا اینکه تصمیم می گیرند با یک نیروی نظامی کاملا مجهز به این جزیره بیایند . آن را تصرف کنند که متأسفانه دیشب در ظرف یک ساعت به تصرف آنان در می آید !
    سؤال می کند شما چگونه با من تماس گرفتی، و مرا به اینجا کشاندی، و چرا این کار را کردی ؟
    گفتم : سؤال بجائی کردی . تماس من همه اش با طرح و دستور آنان بوده، وجلب شما به اینجا هم می دانم به نفع ما خواهد بود . زیرا در این مدت این افراد کاملا از نظر روحی شناسائی شده اند .و می دانم که اگر با آنا ن هم گام شویم، نه تنها کاری بما ندارند، بلکه ممکن است، با توجه به توانائی ها و تجربه ای که داریم، از ما کمک هم بگیرند و در نهایت با هم فکری یکدیگر دست به اقدامی علیه آنان بزنیم و جای آنان را بگیریم . طوری مطالب را آرام و حساب شده به خورد او دادم که او باور کرد و گفت : پس هر طور می دانی عمل کن تا هم نجات یابیم وهم اینکه بتوانیم با آنان همکاری کنیم . زیرا نیروهائی دارم که اگر تصمیم بگیرم ظرف ده روز جمع می شوند و با آنا ن می توانیم مملکت آنان را هم بگیریم .
    در دل گفتم : خواهی دید !
    بعد از یک ساعت یا بیشتر، یکی از بچه ها که لگدی بمن زده بود آمد و قبل از این که حرفی بزند، گفتم : اگر زدی، خود کشی می کنم، و از همکاری من محروم خواهید شد !
   آن مأمور گفت : تا حالا چه خیری داشته ای که از این ببعد هم داشته باشی؟
    به او گفتم : هیچ خیری نداشتم ولی من اسیر شما هستم، مگر رسم جوانمردی اذیت کردن اسیر است ؟!
   گفت : از این به بعد هر دوی شما مهمان ما هستید، با شرط اینکه صادقانه همکاری کنید . آن وقت خواهید دید که جوانمردی یعنی چه ؟! بعد از این گفتگوها مرا از نزد او بیرون بردند .
    پس از بیرون بردن، سراغ او می روند، و به او می گویند: دوست داری زنده بمانی یا نه ؟
    در جواب می گوید : هر انسانی دوست دارد زنده بماند، و از زندگی لذت ببرد .
   سؤال می شود : خواستۀ شما هزینۀ سنگینی دارد که باید بپردازی !
    جواب می دهد : چه هزینه ای ؟
    به او می گویند : جابجائی تمام دارائی های خود .
    با این گفته از حال می رود . و مرا نزد او می آورند . اورا به هوش می آورم . به او می گویم : چرا از هوش رفتی ؟ ما وقع را بمن می گوید . به او می گویم : متأسفم که سیاست نداری.
    گفت : چه سیاستی ؟
    گفتم : اگر الآن هردوی ما را بکشند، چه اتفاقی پیش خواهد آمد ؟
   گفت : هیچ اتفاقی .
   گفتم : اگر مارا بکشند، دارائی شما چه دردی را دوا می کند؟ آیا بچه هایت نیازی به این همه پول که خودت در زمان حیات نداشتی دارند ؟ آیا معلوم هست که خود این پول بچه وضعی در خواهد آمد ؟ عزیزم خوب فکر کن و تصمیم بگیر . مرا فرستاده اند تا کار را یک سره بکنند . جان من و تو در خطر است !
    با این گفتار گفت : حرف های تو فکر کردن ندارد . مثل آفتاب روشن است که باید فقط به فکر جان خود باشیم و گرنه هیچ چیز دیگر با آن قابل مقایسه نخواهد بود .
    برای جلب اعتماد او گفتم : از اینکه بمن اعتماد می کنی تشکر می کنم . ولی اجازه بده بیشتر با آنان صحیت کنم شاید راه فراری پیدا شود و بتوانیم از اینجا فرار کنیم .
    گفت : این فکر تو هم خوب است . بنابراین قرار شد که یک هفته مهلت بگیرم و تصمیم خود را اعلام کنیم .
    روز ها گذشت و یک هفته تمام شد .
    از طرف بچه ها پیغام داده شد که ده ساعت بیشتر به وعده باقی نمانده است، تصمیم خود را اعلام کنید و گرنه هردوی شما در جا کشته خواهید شد .
   من به او گفتم : برای مذاکره از آنا ن دعوب می کنیم تا بیایند و به بینیم که چه کار باید کرد !
    با دعوت از آنان، پنج نفر شمشیر بدست وارد می شوند . آن غول با مشاهدۀ آنا ن به تصور اینکه قصد کشتن ما را دارند، خود را خراب می کند . به او گفتم : متأسفم آبروی مرا بردی ! بالاتر از مرگ چیست ؟!
     گفت : نه می خواهم زنده بمانم ! بگو هر چه می خواهند به آنان خواهیم داد .
     مذاکره آغاز می شود . و در نهایت مقرر می گردد که من به اتفاق یکی از بچه ها که باصطلاح مأمور من شود که فرار نکنم، با گرفتن یادداشتی از مایکا جزیره را به مقصد شهر ترک می کنیم . و به خانۀ آنان می رویم . بچه ها با دیدن من فریاد شادی سر می دهند بگونه ای که نزدیک بود احساساتم تحریک گردد و همه چیز را بهم بزنم !
    همراه من اوضاع را می بیند و می گوید سرهنگ چه کار کرده ای که این همه جلب اعتماد بدست آورده ای ؟!
    به او گفتم : اراده و ایمان به هر چیز، بهره ای جز پیروزی ندارد در کار ما هم که دیدی !
    گفت : با این احساسات، و علاقه ای که این خانوادۀ تبه کار به شما دارند، می خواهی چکار کنی ؟
    به او گفتم : اگر جای من بودی چه می کردی ؟
    گفت : سرهنگ خدا شاهد است، ماندم که چه باید کرد !!!
    گفتم : الآن که ما قصد نابودی آنان را نداریم .بلکه آمده ایم تا به کار خود برسیم . دو روزی آنجا بودیم، با ارتباطی که با جزیره داشتیم، و ضرورتا همسر مایکا هم ارتیاط بر قرار می کرد، از اوضاع نا خوشایند تا حدودی بو برده بود، ولی به روی خود نمی آورد و چیزی بمن نمی گفت . اما من به گونه ای با نشان دادن درِ باغ سبز اورا از نگرانی در می آوردم . بالاخره با توجیه قضایا و بنا به دستور همسرش که تلفنی هم تأکید بر آن می دارد، کلیۀ مدارک اعتباری مایکا را می گیریم، و به طرف جزیره بر می گردیم . و برای جلوگیری از بروز هر گونه اتفاق نا گهانی فورا موجبات انتقال تمام نقدینه های اورا که بالغ بر پنجاه میلیارد دلار بود به مملکت خود فراهم می سازم . و پس از آن در مقام مذاکره با مایکا بر می آیم . و با معرفی خود، یکه ای می خورد و می گوید : این شرط جوانمردی نبود که با من کردی !
    به او گفتم : گوش بده تا من سر گذشت خود را برایت بگویم که چه بودم و چه شده ام !
    با گفتن سرگذشت خود که مو به مو و با دادن شاخ و برگ، آغاز و به پایان می رسد ، آهی از جگر می کشد، و می گوید : آن همه جنایت که من کرده ام ! و ساکت می ماند.
    به او گفتم : چرا ساکت ماندی ؟ حرف بزن .
    گفت : حرفی ندارم . نمی دانم که چرا این زندگی را در پیش گرفته بودم ؟! اگر هم گیر نمی افتادم، چه بهره ای برایم داشت ؟! پول تا مرزی ارزش دارد . و بعد از آن دیگر آن ورق ها پول نیستند بلکه بمثابۀ تکه ورق هائی هستند که آدمی با دلهره مأمور نگهداری آنها خواهد بود .
    به او گفتم : خوشحالم که پس از به هدر دادنِ عمدۀ عمر خود، بالاخره به هوش آمدی، همان گونه که من به هوش آمدم!
    گفت : حالا که من در دست تو اسیر هستم، هر تصمیمی که می خواهی بگیر ! فقط اگر قصد کشتن مرا داری، خانواده ام را که به تو خیلی علاقه دارند فراموش نکنی، و از آنان نگهداری کن تا بچه هایم مانند من بار نیایند !
    به او گفتم : آرام باش ! من تصمیمی در کشتن تو ندارم، و در این مورد دولت متبوع من باید تصمیم نهائی را بگیرد . اما من با بیان شرح ما وقع و دادن نظر مساعد خود، شما را به آنجا می فرستم تا در بارۀ شما تصمیم گیری بعمل آورند .
    گفت : اگر اجازه فرمائید ترتیبی اتخاذ کنید تا بچه های خود را در لحظات آخر عمر ببینم .
   به او گفتم : طوری حرف می زنی که انگار الآن در پای چوبۀ دار فرار داری ! از کجا معلوم است که کشته شوی ؟ ! تو تصمیم بگیر مانند من، به جامعۀ بشریت بر گردی خدا هم تو را بر می گرداند !
    گفت : به هر حال، تقاضای من دیدن بچه هاست !
    با این درخواست به او گفتم : توجه کن ! پیشنهادی دارم : در بارۀ آن خوب فکر کن و فردا نظر خود را بمن بگو .
    گفت : فعلا مغزم کار نمی کند . اول از هر گفتگوئی، دیدار با بچه ها را برایم فراهم کن تا من هم با دلی آرا م با شما صحبت کنم .
   گفتم : من فردا می فرستم تا بچه هایت را به این جا بیاورند. تا  همان گونه که شما از من پذیرائی کردید، من هم مانند یک برادر بتوانم جبران کنم .
    با ارتباط تلفنی، قرار بر این می شود که فردای آن روز، خانوادۀ او به جزیره آورده شوند . قایق ویژه برای آنان فرستاده می شود، وبا احترام هر چه تمامتر خانوادۀ او که ترکیبی از همسر و دو بچه و آن کلفت بود، به جزیره منتقل می شوند . بچه ها عجب علاقه و دلبستگی بمن پیدا کرده بودند. به گونه ای که با دیدن من، پدر را از یاد می برند .
    با ورودشان به جزیره که اولین باری بود به آنجا پا گذاشته بودند، با دادن آرامش خاصی به جایگاه مخصوص هدایت می شوند، و پدر خانواده هم، پس از تذکرات لازمه که بچه ها را از جریانات با خبر نسازد، به آنجا بر ده می شود .
    در مدت اقامت آنان، آنچه که باید انجام داد  با موفقیت انجام گردید .
    از آمدنشان به جزیره راضی بودند . یک شب قرار می گذارم که در کنار آنان پس از صرف شام، گفتگوئی داشته باشیم . بعد از مقداری شوخی که معمول من با بچه های آنان بود، گفتم اگر مایل هستید سرگذشت خود را برایتان بگویم : همه گفتند : بگو اتفاقا ما از داستان آنهم داستان های واقعی خوشمان می آید .
  شروع کردم : طوری مطالب را با دادن چاشنی، شیرین و دل نشین بیان می کردم که اگر بر حسب تصادف یکی از آنان از شنیدن مطلبی باز می ماند، خواهش می کرد که تکرار کنم.
   با پایان گرفتن سرگذشت، همه گفتند : ما از زندگی پدرمان دلخوشی نداریم، اگر او نمی خواهد ولی ما دوست داریم از این زندگی رنج آور و فلاکت بار نجات یابیم . هر تصمیمی برای ما بگیری، بدون کمترین اظهار نظری حاضر به قبول آن هستیم !
    در پاسخ گفتم : مرا از خودتان بدانید . در فکر نجات همۀ شنا حتی پدرتان هستم .
    پدر از این گفته، پرید و صورتم را بوسید و گفت : اگر زنده بمانم، تا آخر عمر از تجربیات و اطلاعات خود به شما که در یک مسیر انسانی گام بر می دارید کمک خواهم کرد .
   در پایان داستان خود، و گفتگوها ، قرار براین می شود که همسر مایکا با عزیمت به شهر، جز جواهرات شخصی هر چه دارند به فروش برساند و پول آنها را با یک حواله به هر یک از بانک های معتبر جهانی، در اختیار داشته باشد، و بر گردد .  فردای آن شب با یکی از بچه های گارد، خانم به شهر عزیمت می نماید و بچه ها با پیشنهاد خودشان در جزیره می مانند . خانم پس از وصول به شهر، همراه بر می گردد تا پس از پایان کار برای برگشت او  اقدام بعمل آید .
    در مدت زمانی که مایلو در شهر بود، از مایکا بخوبی پذیرائی می شود تا بتوان بهتر از او بهره گیری نمود، و او را از هر فکر شیطانی هم باز داشت .
    مایلو بعد از ده روز تلفن می زند که آمادۀ برگشت است، و با اعزام همان گارد ویژه از شهر به جزیره آورده می شود .
   با مراجعۀ وی، بیان می دارد : آنچه دار و ندار آنان بوده، از جواهرات و غیر آنها را تبدیل به پول کرده که جمعا یک میلیارد دلارند و با یک حواله در وجه حامل آورده تا هر طور که صلاحدید من باشد، از آن پول استفاده شود .
    من از این اقدام مایلو سخت افسرده شدم که این زن در چنین شرائطی، از بهترین سرمایۀ خود که جواهرات او بوده ، صرف نظر کرده است !
    گفتم : مایلو چرا این کار را کرده ای ؟! حالا که دست به این کار زده ای، حواله به خودت تعلق دارد .
    مایلو می گوید : کدام حواله ؟! حواله ای که از خون مردم جمع شده است ؟ !اگر چنین پولی به خود شما داده شود، خواهی پذیرفت ؟!
   من با گفتار مایلو بیشتر ناراحت شدم . در یک وصعیت روحی عجیبی قرار گرفته بودم که چه کنم و چه بگویم !!!
    از شدت ناراحتی آنان را ترک می گویم، و بدون هم کلام شدن با کسی، به اطاق کارم می روم، و چند ساعتی تنها می مانم !
    کسی از افراد جرأت آمدن نزد مرا با روحیه ای که در من دیده بودند نداشت!
    با خود می گفتم : خدایا چه خلقتی است؟!
در لجن زار جهانت، غلطه بینم من کسان
                             که بیک باره در آیند، در به گلذار جهان
من همان غلطان زارم، عمری بودم با بدان
                     تو گشودی درب رحمت، کردی حالم آین چنان
که شدم درراه راستان، از لجن گشتم برون
                     پس تو این قوم اسیر را، ده زِ رحمت هم کنون
   با ذکر این ابیات، دلم آرام می گیرد، و از اطاق خود خارج می شوم و به طرف مایکا بر می گردم .
   مایکا با دیدن من، گفت : چه شد که گذاشتی و رفتی، من نگران شدم، هزار و یک تصور خوب و بد بمن دست داد ؟!
   به او گفتم : مایلو عمری بمن درس داد، درسی که روزگار هم نمی دهد !
   مایلو مفهوم زندگی را بار دیگر بمن فهماند !
   من از همسرت تشکر می کنم !
   انشا الله بتوانم جبران کنم، وهمۀ شما را سعادتمند ببینم !
   با بیان احساسات درونی خود، مایکا و زنش، ضمن تشکر گفتند : تو هستی که ما را از لجن زار زندگیِ نا مفهوم رهائی دادی !
   در پایان جلسه، آن حوالۀ بانکی را از او می گیرم، و با توافقات حاصله، قرار بر این می شود که شخصا آنان را به کشور خود بیاورم، و با دادن گزارش مبسوطی از تمام جریانات، موجبات رهائی مایکا را از یک مرگ حتمی فراهم  سازم .
    مایکا پس از نجات از تمام بدبختی های زندگی، در کشور ما می ماند، و با بهره گیری از تجربیات او یار مثبتی در مبارزۀ با دزدان دریائی می گردد که به نوبۀ خود، راه درآمد قابل توجهی برای مملکت ما می شود .
    پس از استقرار مایکا در شهر ما، و گذشت چند ماهی حاج محمود یک شب همۀ ما را دعوت به شام می کند، و پس از صرف شام، صحبتی را پیش می کشاند که منجر به پیشنهاد ازدواج به احمد ومن می شود .
    با توجه به ارتباط تنگاتنگی که بین حاجی و احمد وجود داشت، وعلاقۀ مفرط آن دو بهم، من نازنین را برای این احمد پیشنهاد می کنم که حاجی پس از آن می گوید : ما مشکلی با هم نداریم . همۀ برنامۀ  من شما بود که از تنهائی رهائی یابی، و
پس ازاین همه زحمات یاری در کنار خود داشته باشی !
   من گفتم : اگر قرار باشد ازدواج کنم، با سرلو پیش خدمت مایکا ازدواج خواهم کرد تا اوهم از رحمت الهی که شامل این خانواده شده است بی بهره نماند .
   حاجی از این نظر بسیار خوشحال می شود و می گوید : از آن جائی که من از همان اول هر دوی شما را بعنوان دو فرزند پذیرفته ام، بنابراین در تدارک هر دو عروسی، خود را مسؤول می دانم که الحق با کذاشتن سنگ تمام، نازنین به احمد و سرلو بمن می رسد .
   این داستان پس از ازدواج، سرهنگ کریم با سرلو، و ایجاد روبط نزدیکتری با مایکا، مرحلۀ دیگری را به خود اختصاص می دهد که در فرصت مناسب به آن خواهیم پرداخت .
 
 
 

تاريخ : سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ | 7:51 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.