به نام خدا
درنا
دختری با هزار ویک آرزو
سخنی با خوانندگان گرامی
خدیجه تیز نو بیک
ان چه بر سرم آمد :
دختری بودم شهره شهر وزبان زد مردم . با اندامی متناسب به گونه ای که دوستان مرا عروس گیتی صدا می زدند .و بسیاری بر این باور بودند، که با تقلید از رفتار وکردار من می توانند جای گاه بهتری در بین مردم به دست آورند . وخود را هم طراز عروس گیتی در آورند . پدر و مادرم با تحصیلات عالیه ای از زندگی نسبتاًمرفهی بر خوردار بودند .من تنها فرزندخانواده ومورد توجه خاص آنان بودم .وهمه چیز در اداره زندگی من به خوبی می گذشت .دختری بلند پرواز بودم .و فراتر از هر انسانی آرزوهائی را در دل می پروراندمخواستگارهای زیادی از طبقات وخانواده های سر شناس داشتم .ولی با تصورات خاصه ای هر کدام را به بهانه هائی رد می کردم .روزی با احساس خستگی از منزل به سوی یکی از پارک های شهر خارج می شوم .نزدیک غروب بود . آفتاب داشت پرتوهای طلائی خودرا از میان شاخه های درختان سربلند پارک جمع می کرد .در پشت یک فواره بزرگ آب در مقابل آن پرتوها قرار می گیرم .انعکاس آن پرتوها از پشت آن فواره هابر روی گیسوان طلائی بلندم منظره خاطره انگیزی را به وجود می آورد .که خود ازآن لذت می بردم واحساس رفع خستگی عجیبی می کردم .در این اثنا جوانی از کنار من می گذرد .بی اراده برخورد چشمانی به وجود می آید .این بر خورد همانند دو قطب مثبت و منفی یک نیروی مغناطیسی ما را به هم جذب می کند .این برخورد یک برخورد لحظه ای بیش نبود .او می رود و من هم با هیجان خاصی که احساس میکردم ، پارک را به سوی منزل ترک می کنم .در دل می گفتم عجب حادثه ای ؟!خدایا چه بود؟او مرا تسخیر کرده است . آیا او هم چنین احساسی را دارد ؟ زیرا نگاه های ما یکسان و لحظه ای و گذرا بود ؟.به هر حال در خاطرم می ماند .این همه خواستگار سر شناس و معتبر نه توانستند خاطر مرابه خود جذب کنند، این ره گذر کی بود؟
ظاهری کاملاًساده داشت وهیچ تناسبی با خواستگارهای من نداشت . ا
من که در زندگی تا کنون با هزار و یک آرزو دل خوش بوده ام ، مگر ممکن است تقد یر مرا از آن همه آرزوها محروم سازد ؟!
با خود مرتباً نجوا می کردم . بالاخره گفتم :
دختر فعلاً که چیزی نشده ، در هر مسا له ای تا کنون تصمیم گیری با خودت بوده ،حالا چرا بی جهت این همه بالا و پائین می کنی ؟
جوانی بود لحظه ای از کنار تو گذشت و رفت .
از کجا معلوم است که تا آخر عمر مجدداً چنین بر خوردی با هم داشته باشید ؟
آن اندیشه ها و آین سرزنش ها مرتباً تکرار می شد ، ولی مگر قانع کننده بود ؟!
غلبه با آن اندیشه جادو آمیز بود .
مجدداً فردای آن روزاین دفعه بدون این که احساس خستگی روز گذشته را داشته باشم، بی اراده وبدون هر گونه انگیزه و انتظاری تصمیم گرفتم به جایگاه دیروز همانند یک وعده گاه بروم .
همان ساعت و همان جا .
آن منظره های طبیعی روز گذشته نمایان می شود .
باز آن جوان درست در همان لحظه انگار از زیر زمین سر در آورده ، یا از آسمان افتاده باشد ، از کنار من رد می شود .
اهمان نگاه لحظه ای روز گذشته تکرار می گردد .باز همان نیروی جذب قبلی ولی با شدتی مضاعف اثر گذار می شود .
او می رود ومن هم مانند روز گذشته به منزل بر می گردم .
خدایا مگر ممکن است او شریک زندگی آینده من باشد ؟!
آن روز عبارت تکراری من این بود :
خدایا مگر ممکن است او شریک زندگی آینده من باشد ؟!
هر طور بود آن روز گذشت .
سومین روز با اراده دیدن آن جوان از منزل به سوی پارک روانه می شوم تا اورا ببینم . و با او هم کلام گردم .
در همان جا وآن لحظه آن جوان ظاهر می شود .
قبل از اینکه ا ز کنار من رد شود ، اورا صدا می زنم .
می آید .
از او سوال می کنم :
من سه روز است که در همین لحظه در همین جا شما را با یک حالت بدون کمترین تغییری در حرکت ونگاه می بینم .
این صحنه برای من سوال انگیز شده است . تصمیم گرفتم امروز آن را با شما در میان بگذارم .ببینم توچه می گوئی ؟
آن جوان گفت : عروس گیتی من روز اول برحسب تصادف از این جا گذری داشتم ، که با بر خورد چشم به چشم ، نیروی جذب عجیب وخارق العاده ای در خود به تو احساس کردم . ولی چون شان ومنزلت شما را می دانستم ، جرات توقف را در خود نمی دیدم ورد شدم .
اما روز دوم وامروز فقط برای یاد آوری آن خاطره تصمیم گرفتم ، از این جای خاطره انگیر گذری داشته باشم ، که این افتخار را به من دادی با تو هم کلام گردم .واین خود برای من بزرگترین و شاید تنها آرزو بود .
به او گفتم چه کاره هستی ؟
گفت : بی کاره و فرزند یک کارگر ساختمانی هستم .
به او گفتم : ده روز دیگر همین ساعت من شما را در این جا می بینم .وبا خدا حافظی از هم جدا شدیم .
به منزل آمدم با خود گفتم چه کار کنم ؟
جذب هم شده ایم !
این جذب به کجا کشیده می شود ؟
یعنی چه ، مگر ممکن است ؟! دختری شهره آفاق شهر ، با پسر یک کارگر ساختمانی ؟!
با خود گفتم ده روز برای فکر کردن فرصت خوبی است .شاید مساله عادی وگذرا گردد .ولی باور کنید، نه تنها روز به روز بلکه ساعت به ساعت بر جذب وعلاقه ام افزوده می شد.
چاره ای نداشتم ، جز این که جریان را با پدر و مادرم در میان بگذارم . زیرا بدون مشورت آنان کمترین کاری نمی کردم .
روز دوم یا سوم از قرار ده روزه بود ، که به پدرومادرم گفتم مشکلی دارم .می خواهم آن را با شما در میان بگذارم .
قرار ما شب آن روز بعد از شام بود .
در ساعت قرار من و پدر ومادرم با هم جمع شدیم . و ما وقع را از سیر تا پیاز برای آنان بیان کردم .
هیچ ابهامی برای آنان نمانده بود .
پدر و مادر مرا خیلی دوست داشتند .و حاضر نبودند که کمترین تصمیمی بر خلاف میل و اراده من داشته باشند .
هر دو ساکت ماندند .
به آنان گفتم : اگر مایل با پیوند ما نیستید ، چاره اندیشی کنید .تا من منصرف گردم .
آنان کاملاً متوجه جریان و حالت روحی من شده بودند .هر دو استاد دانشگاه و از افراد با تجربه شهر بودند .
با گفته این که مرا منصرف کنید ، گفتند :
چند روزی که فرصت قرار با آن جوان را داری فرصت مناسبی است . اجازه بده ما هم جداگانه در اطراف قضیه اندیشه ای داشته باشیم ، تو هم به تجزیه و تحلیل این مساله به پرداز .تا مجدداً با هم گفتگوئی داشته باشیم .
قبول کردم و از هم جدا شدیم .و به اطاق های خواب خود رفتیم .
در خواب دیدم که پدر و مادرم در کنار هم در اطراف مشکل من در اندیشه هستند .
چند بار از خواب بیدار شدم وبه خواب رفتم . همان صحنه راتکراری می دیدم .
صبح جریان را به آ نان گفتم .
گفتند : اتفاقاً من و مادرت دیشب مکرراً همان خواب را دیده ایم .که داریم در اطراف خواسته تو فکر می کنیم . و به توافقی هم رسیدیم .ولی آن توافق فراموش هر دوی ما شده است.
پدرم گفت دخترم نگران مباش . زیرا چه بسا چیزهای به ظاهر بدعاقبت خیری در آنها نهفته باشد .وعکس آن هم صادق است. چه به ظاهر خوبی ها ئی که سر انجامی جز شر ندارند . . بتابراین ما هر سه نفر در اندیشه قضیه خواهیم بود ، و ما هم نظر خود را اعلام خواهیم کرد .اما تصمیم گیرنده خود شما خواهید بود .زیرا سرنوشت خود را با آن تصمیم رقم خواهی زد .
من در توجیهات پدرم گفتم : پدر نگران مباشید . من تابع نظر شما هستم . ولی در دل گفتم خدا کند نظر مرا تائید کنند .
روزها مانند سال ها می گذشت . ولی خبری از تصمیم گیری پدر ومادرم نبود .
روز آخر چاره ای جز مراجعه به آنان و جویای؟ نظرشان نداشتم .زیرا با خود می گفتم . امروز موعد قرار من با آن جوان است ،چه باید کرد ؟
به پدر و مادرم مراجعه کردم . و گفتم امروز نزدیک غروب وعده من با آن جوان است ، چه باید کرد ؟.
گفتند سر وعده در محل حاضر شو وبا او قرار وعده ده روز دیگررا بگذار .
من سر وعده در وعده گاه حاضر شدم .آن جوان هم آمد وگفت : خوش حالم که شمارادو باره برای چندمین بار می بینم . عروس گیتی باور کن در این ده روز برای رسیدن به این لحظه دقیقه شماری می کردم . چه کارم داری ؟ هر امروفرمانی باشد حاضر به انجام وظیفه هستم . زیرا در جوار تو هر کاری برای من افتخار خواهد بود . به او گفتم : وعده ما ده روز دیگر و همین جاست .و با خدا حافظی از هم جدا شدیم . جریان را به پدر و مادرم گفتم :. گفتند : تا ده روز دیگر فکر وتصمیم خود را اعلام خواهیم کرد ، عجله مکن .
به آنان گفتم : ابداًعجله ای در کار نیست .فقط منتظر نظر شما و اجرای آن هستم . نظر شما از احساس من بالاتر است .وواجب الاطاعه خواهد بود .
از گفته من خوش حال شدند وگفتند، به یاری خدا حل خواهد شد.
ده روز دوم باز هم سپری می شود، ولی خبری از تصمیم آنان نمی رسد .
روز آخر به آنان مراجعه می کنم تا تصمیم خود را به من بگویند .آنان از من می خواهند که بر سر وعده حاضر شوم وقرار خودرا با آن جوان برای ده روز دیگر تمدید کنم . همین کاررا کردم . در وعده گاه حاضر شدم . آن جوان تا مرا دید با خوش حالی گفت : عروس گیتی حاضرم تا آخر عمر این وعده هاتمذید شوند، تا بتوانم امری از شمارا به اجرا در آورم . قرار را با او تمدید می کنم .
به منزل بر می گردم .مذاکره و قرار خود را با او به پدر و مادرم گزارش می دهم .
روزهای قرار یکی پس از دیگری می آید و می رود . ساعات آخر ده روز در حال سپری شدن بود .با خود گفتم در مورد نتیجه تصمیم گیری آنان سوالی نخواهم کرد .تا در محظوری قرار نگیرند . ولی علیرغم به جوش آمدن علاقه ام به آن جوان در وعده گاه حاضر خواهم شد وآخرین دیدارم را به او اعلام خواهم کرد .
در این فکر و خیال بودم ، که پدر و مادرم آمدند و گفتند :
دخترم از تو سوالی داریم .
گفتم بفرمائید .
گفتند تو خود چه تصمیمی داری ؟
گفتم من تصمیم شمارا دارم .
گفتند سوال را تکرار می کنیم .وروشن تر از تو می پرسیم ،که آیا تو خود علاقه ازدواج با آن جوان را داری ؟
گفتم : اگر نداشتم این همه درد سر برای شما فراهم نمی کردم . ولی شما چه تصمیمی دارید ؟
گفتند : تصمیم ما تصمیم شما ست .
گفتم : اگر تصمیم شما تصمیم من است ، پس چرا روز اول آن را اعلام نکردید ؟
گفتند: می خواستیم با تکرارقرارها متوجه شویم که آیا در تصمیم خود پا بر جا هستی یا خیر . زیرا ما حاضر نخواهیم بود درکاری که جداً خود خواهان آن هستی ، نظرخلافی را ارائه دهیم ومجبور سازیم از تصمیم خود دست برداری .
گفتم :ولو در تصمیم خود اشتباه کرده باشم، باز هم آن را تایید می کنید ؟
گفتند: قرارهای مکرر ده روزه مهلت کافی برای تعدیل تصمیم شما بود . وجون با آن قرارها باز بر تصمیم خود باقی ماندی ، تحمیل عقیده ای را رواندانستیم .
گفتم : من نظرم از مراجعه به شما دست یابی به نظرتان که شما آن را تحمیل عقیده می دانید ، بوده است . زیرا من در یک شرائط بحرانی قرار گرفته ام ،که روحم را کاملاً تسخیر کرده است .من آن همه خواستگار از خانواده های بزرگ شهر را رد کردم . اینک خاطر خواه این کارگرزاده شده ام ، آیا اورا به دامادی می پذیرید ؟
گفتند : شرائط حاکمه گونه ایست ،که باید پذیرای آن باشیم .
گقتم : چه شرائطی ؟
گفتنذ : دخترتو فقط از درون خود آگاهی داری، ولی از حالت برونی خود که فریاد از وابستگی دارد خبر نداری . رد کردن تصمیم تو پی آمدهای سوئی خواهد داشت که ما راضی به آن نخواهیم بود .
گفتم : ولو تصمیمی به غلط باشد ؟
گفتند: بله ولو تصمیمی به غلط باشد .
قدری بعد از این عبارت ، ولو به غلط، در اندیشه فرو رفتم . خدایا یعنی باید منصرف شوم ؟
حالت هیجان آوری بود .پدر و مادرم متوجه آن حالت و پی آمدهای سوء آن می شوند .و با گفتار خود مرا به حال عادی بر می گردانند . و می گویند : دخترم تو تنها فرزند ما هستی . و جز خوش بختی تورا نمی خواهیم . بنابراین ما هر دو در کنار تو در تلاش خواهیم بود که موجبات سعادت تورا فراهم کنیم . و ادامه می دهند : جوان مورد علاقه تو یک انسان است . و ما به این عنوان اورا به دامادی می پذیریم . و کاری به موقعیت اجتماعی او هم نداریم . از همه مهمتر این که هر دوی شما جوان هستید وامکان پیشرفت آن جوان با شرائطی که ما داریم فراهم است و هیچ گونه نگرانی هم در بین نخواهد بود . لذا آزادی انتخاب و تصمیم گیری نهائی حق شماست . با این مواجهه از هم جدا می شویم .و ساعت مقرر نزدیک می شود . راس ساعت مقرر در قرارگاه حاضر می شوم . آن جوان هم بدون لحظه ای تاخیر حاضر می شود. وبا تبسم ملایمی سلام می کند . مانده بودم به او چه گویم .
بدون هر گونه حرکتی ویا گفتن سخنی به هم نگاه می کردیم . بالاخره به فکرم رسید ، که به او بگویم ، فردا همین ست در همین جا منتظرم .و از هم خدا حافظی می کنیم . به منزل می یم وجریان رابه پدر و مادر می گویم .ا
گفتند: آن جوان چه تصوری از این قرار ها دارد .
گفتم : فکر و تصور خاصی ندارد .جز این که فکر می کند ، تصمیم دارم اورا مشغول کاری کنم .واز صرف همین دیدارها هم شادمان است . گفتند : اورا دعوت کن به منزل ما بیاید .
گفتم : برای جه ؟
گفتند: در این جا باب سخن را باز می کنیم .
فردای آن روز در قرار گاه حاضر می شود واورادعوت به منزل می کنم .
ازشدت خوش حالی زبان او بند می آید و می گوید :
منزل شما یا منزل خودمان ؟
به او می گویم : منزل ما و شما یکی است . ولی به منزل پدری خودم شما را دعوت می کنم .که بیائی .
یک کلام سخن نمی گوید . چون چنین باوری نداشت ، که در منزل عروس گیتی قدم بگذارد .
به هر حال نشانی کامل منزل را به او می دهم . و از هم جدا می شویم . و به منزل می آیم . جریان فی ما بین را به پدر و مادر می گویم . و منتظر فردا می مانیم . فردا سر وعده زنگ در به صدا در می آید ، همه منتظر او بودیم و.ارد می شود .
سلامی محجوبانه می کند . پدرم با او دست می دهد .وبا احترام اورا در کنار خود می نشاند . بی چاره نمی دانست کجاست .وچه آینده ای در انتظار اوست . از چهره اش نمایان بود ، کاهی نگران وزمانی احساس آرامش دارد . بعد ها به من می گوید . در آن ساعت نمی دانستم من کارگر زاده چرا به آنجا دعوت شده بودم ! آیا مرتکب خطائی شده، ومشکلی در انتظار دارم ، یا برای استخدام در یک کار دائمی دعوت شده ام . بهر حال گاهی نگران و زمانی امیدوار می شدم . تا این که : پدرم آغاز سخن می کند . و از او می پرسد اسمت چیست ؟جواب می دهد امید .
پدرم به او می گوید چه اسم زیبائی !
پدرم به او می گوید :
امید فرزندم :
هنوز پدرم به گفتار خود ادامه نداده ، امید خم می شود ودست پدرم را می بوسد . ومی گوید :
من لیاقت این خطاب را نداشتم . بهمین جهت از شما تشکر می کنم .
پدرم در جواب می گوید .من یک واقعیت را به زبان آورده ام، امید .
پدرم از او سوال می کند . شما دخترم را می شناسی ؟
امید جواب می دهد خیر .فقط چون اسم او بر سر زبان هاست من بنام عروس گیتی اورا می شناسم .وتا قبل از دیدارمان در پارک چند باری اورا از دور دیده ام. وگر نه آشنائی با او نداشته ام .
پدرم از او می پرسد :
سواد داری؟
امید می گوید در حد دیپام .
پدرم می پرسد . چه کاری بلدی ؟
امید می گوید هیچ کاری .
پدرم سوال می کند . آیا آمادگی برای فرا گرفتن کاری رادارد ؟
امید می گوید . هر کاری باشد با میل .
پدرم به او می گوید: قرار است شما را نزد شیشه بری ببرم تا در ساخت آینه با شما کار کند وآموزش دهد
بعداً از پدرم پرسیدم .این چه پیشنهادی بود که به او کردی ؟
گفت : قصد من این بود که ازروز اول قبل از این که با تو ازدواج کند، خود را در آینه به بیند وهر روز این دیدار تکرار گردد ، تا خوب خود را بشناسد ، تا همیشه روز اول خودرا تداعی کند . وبعد از ازدواج خودرا فراموش ننماید .از طرفی هم کار زیبا و ایرادی بر آن هم نیست با لاخره پدرم با او قراری می گذارد ونزد شیشه بر معتبری می برد .وسفارش می کند .تا اورا در امر ساخت آینه های گوناگون آموزش دهد . طولی نمی کشد ، که در آن کار مهارت پیدا می کند .
پدرم برای او مغازه ای خریداری می کند . واو هم مشغول کار می شود .
بعد از این که امید مشغول کار می گردد ، پدرم مرا می خواهد و می گوید : تا این جا کار ها بخوبی پیش رفته است ،وکار خاصی باقی نمانده است ،نظر مرا در مورد ازدواج ومذاکره با امید می خواهد .
به او می گویم : من آمادگی کامل دارم .اماپدر سوالی برایم پیش آمده است ، اجازه می فرمائید مطرح کنم؟
گفت دخترم هر سوالی داری مطرح کن . گفتم : پدر : کارهائیکه تا کنون برای امید انجام دادید ،مگر ممکن نبود بعد از ازدواج بعمل آورید ؟
پدرم گفت : دخترم اولاً نخواستم با یک جوان بی کار ازدواج کنی .چون خود بی کاری بیماری زا ومفسده آوراست ، وزندگی آینده ات را مواجه با اشکال می کرد .ثانیاً با این تاخیرات خواستم شما بیشتر فکر کنی وتصمیم گیری بعمل آوری . چون حق انتخاب با شماست . زیرا آینده هم از آن شما خواهد بود .و اگر من و مادرت دخالت بیش از حدی داشته باشیم ،مسوول عواقب تلخ آینده شما خواهیم بود .
من از طرز فکر و تصمیم گیری های پدر و مادرم تشکر کردم .و گفتم پدر در طول این مدت من هم در اندیشه آینده خود بوده ام .ولی متاسفانه الان نمی توانم در باره آن داوری کنم .دیدار وجذب لحظه سحر آمیز اولیه ما، این راه را در پیش پای من قرار داده است وروز به روز هم بر تصمیم خود جدی تر می شوم .لذا باید توکل به خدا کرد . پدرم با شنیدن آخرین سخن من ، می گوید :
حالا نوبت آن رسیده است ، که امید را در جریا ن قرار دهیم .تا بعد از آن در جمع خویشان دو طرف مذاکرات لازمه بعمل آید .
من از پیشنهاد پدرم خوش حال می شوم ،وبا امید قرار می گذارم تا پدرم اورا ببیند .
امید در قرار خود حاضر می شود .و همانند یک فرزند وارسته در برابر پدرم قرار می گیرد .و پس از سلام دست پدرم را می بوسد .وضمن تشکر از این که اورا از بد بختی و بلا تکلیفی نجات داده و به حرفه ای آبرو مندانه مشغول کرده است ، می گوید : من آماده بردن هر فرمانی هستم .
پدرم به او می گوید : امید کنار من بنشین . فرزندم با تو سخن و پیشنهادی دارم .
امید می نشیند .وآماده شنیدن سخنان پدرم می شود .
پدرم به او می گوید : امید بدان که دخترم که معروف به عروس گیتی است ، درنا نام دارد . خواستگارهای زیادی برای او آمده وبه همه آنان جواب رد داده شده است .
امید فوراً گفت کاملاً می دانم . و همه شهر هم این را می دانند .
پدرم به او می گوید : تصمیم دارم شما را داماد خود کنم . شما چه نظری دارید ؟
امید از شنیدن این پیشنهاد از زبان می افتد .
چند دقیقه ای فقط در چشمان من و پدر و مادرم نگاه می کرد . او تصور چنین پیشنهادی را نمی کرد . دست و پای خود را گم کرد ه بود .
احساس می کردیم ممکن است حالت هیجان او زیانی به او برساند ، لیوان آب سردی در اختیار او قرار دادیم . آن را نوشید و بعد از چند دقیقه دیگر آرام گرفت .
فقط گفت : این پیشنهاد آرزوی هر جوانی در این دیار است . من لیاقت دختر شما را ندارم .
پدرم گفت : این پیشنهاد من نیست .
امید سوال کرد . پیشنهاد کیست ؟
پدرم گفت : خدا ! چون او خواسته است که تو شوهر درنا و داماد ما باشی . امید نمی دانست با جه زبان و حرکتی تشکر کند .
پدرم متوجه حالات غیر طبیعی او می شود .و به او می گوید .
امید آرام بگیر . اول کار است . دقت کن . با هم صحبت داریم .
امید از این تذکرات کمی جا می خورد و می گوید پدر آماده شنیدن اوامر شما هستم
پدرم گفت : امید برو جریان را با پدر و مادرت در میان بگذار و فردا نتیجه را به من بگو . امید پروانه وار شده بود ، نمی دانست برود یا نرود ، یا هنوز در آن صحنه خیال انگیز بماند . پدرم گفت : دقت کن در گفتارت کم وزیادی نباشد .دقیقاً نظر آنان را به من بگو . امید می رود . بعداً مکشوف به عمل می آید . که چون امید جریان را به پدر و مادر خود می گوید ، آنان که از همه جا ، حتی از جریان اشتغال فرزند خود بی خبر بودند ، تصور می کنند ، که اورا به مسخره گرفته ایم وبه او می گویند ، امید دیوانه یا خیالاتی شده ای امید که فقط مذاکره آن روز را به پدر و مادر خود در میان می گذارد واز گذشته ها چیزی به آنان نگفته ، نا چار می شود ما وقع را کاملاً بیان دارد . پس از بیان تمام جریانات ، پدر و مادر از شنیدن آن ها ، دست و پای خودرا از خوش حالی گم می کنند و مات و مبهوت به امید نگاه می کنند . امید به آنان می گوید : چرا حرف نمی زنید ؟ به خدا واقعیت دارد .
پدرو مادر به او می گویند : امید این کار خداست .تو باید قدر این نعمت را بدانی ، و گر نه گرفتار خواهی شد . امید می گوید ، یقین دارم . فردای آن روز امید نزد ما می آید وخوش حالی پدر و مادر خود را به ما اعلا م می دارد . پدرم با دادن پول کافی به امید ، به او می گویند : امید برو و برای هر کدام از پدر و مادرت دو دست لباس فاخر در شان درنا خریداری کن . امید با شرمند گی پول را می گیرد و تشکر می کند . امید برای پدر و مادر خود لباس های مورد نظر را خریداری می کند و همان روز آن ها را به منزل ما می آورد . پدرم لبا س هارا می پسندد ، به امید می گوید پدر و مادرت را نزد ما بیاور .
امید پدر و مادر حود را آماده آمدن به منزل ما می کند . ولی چون پوشیدن آن لباس ها برای آنان در آن منزل و همسایه ها تناسبی نداشت ، ان ها را با خود به منزل ما می آورند
با ورودشان به منزل، پدرم از آنان با کیفیتی متناسب استقبال می گند .تا کمترین احساس کوچکی به آنان دست ندهد . مادرم هم الحق با مادر امید با خوشی گرم میگیرد .طرفین از همه چیز آگاهی داشتند ونیازی به سخنی بیشتر نمی بینند . فقط پدرم به پدر امید می گوید : پیشنهادی دارم اگر مصلحت می دانید آن را به کار بندید . پدر امید می گوید : قربان هر پیشنهادی را به جان و چشم پذیرا خواهیم بود . پدرم به او می گوید : به خاطر حرمت دخترم ، از این به بعد از کارگری کناره بگیر وبا امید در مغازه آینه فروشی به کار مشغول شو ید . پدر امید از این پیشنهاد خوش حال می شود .و پدرم هم در توسعه کار آنان همکاری جدی به عمل می آورد ، تا جائی که امید در کوتاه زمان جزء بازرگانان واردکننده و سازنده آینه های شهر می شود . کار ها به خوبی پیش می رود . تصمیم گرفته می شود ، که برنامه ازدواجمان طرح ریزی و اجرا گردد . تصمیم ازدواج من در شهر می پیچد . جوانان خاطرحواه من دیوانه وار در پی یافتن شوهر آینده ام بر می آیند . هر کس احتمالی می داد . یکی می گفت حتماً از شهر دیگری است . دیگری می گفت شاید از پول داران شهر باشد .پدری که پسرش را به خارج فرستاده ، واینک برای ازدواج موقتاً بر گشته باشد این شایعات به حدی بود ، که احتمال می رفت امید شناسائی گردد .و به او صدمه وارد شود . بنابران مصلحت در این دیده می شود ، که مدتی از حضور بر سر کار خودداری کند .و فقط پدرش به اداره آن جا بپردازد . این روز های دل هره سخت بدون هر گونه اتفاقی و فقط در حد شایعات و توهمات سپری می گردد . بالاخره تدارک جشن عقد و عروسی دیده می شود.
از آن جائی که میهمانان ما عموماً از اشراف شهر و هم کاران پدر و مادرم بو دند ، پدر به این فکر می افتد ، که پدر و مادر امید را چه گونه آماده بر خورد با میهمانان کند .بالاخره به این نتیجه می رسد ، که آنان را به منزل دعوت نماید ، تا با پوشیدن لباس های خریداری شده ، آ موزش ها و تمرینات لازمه داده شود . که الحق باید گفت به راحتی این کار صورت می گیرد و آماده شرکت در مراسم می شوند . خانه آنان هم به فروش می رود و خانه مناسبی در گوشه دیکر شهر خریداری می شود و تغییرات کلی در زندگی آنان داده می شود . و با کمک و هم کاری پدر و مادرم همه چیز برای مراسم عقد و عروسی متناسب با اوضاع اجتماعی ما فراهم می گردد . بدین ترتیب با هماهنگی پدرم ، پدر امید موفق می شود جشن با شکوهی را در شهر راه اندازی نماید . پدر امید بزرگترین و بهترین تالار شهر را برای مراسم ما اجاره می کند . ساعت مراسم فرا می رسد. تمام جوانان شهر تالار را محاصره می کنند. کسی از تصمیم آنان با خبر نمی شود . وحشت همه را می گیرد .آیا قصد درگیری و کشتن داماد را دارند ، یا انگیزه دیگری در کار است ؟ کسی نمی داند ! پدرم و پدر امید نگران اوضاع می شوند . پلیس در جریان کار قرارمی گیرد .مامورانی را با لباس شخصی روانه محل می سازد . تا با بررسی اوضاع ، اقدام به تصمیم گیری به موقع در کنترل امنیت جشن مورد توجه عامه به عمل آورند . مامورین تجسس در بین جمعیت جوانان حاضر وپراکنده می شوند. پس از بررسی وتحقیقات جامعی متوجه می شوند ، که جوانان اعم از دختر و پسر خاطر خواهان و دوست داران عروس گیتی هستند ، که بدون هر گونه قصد سوئی جمع شده اند ، تا در آن شادی شرکت کنند . و به یادبود آن سهمی داشته باشند . و از این راه هم احساسات و لطف خود را به آن عروس شهره آفاق نمایان سازند. پلیس جریان را به پدرم و پدر امید اعلام می دارد ، هر دو خوش حال می شوند . و با این خبر خوش ، درصدد بر می آیند تا از آن جوانان علاقه مند به کیفیتی مناسب پذیرائی و قدردانی به عمل آورند .
در آن روز تمام گل های گل فروشی های شهر خریداری می شود . و تالار و فضای بیرون آن غرق در گل می گردد . مراسم عقد با فریاد شادی خصوصاً جوانان بیرون تالارتا مسافت های دوری به گوش مردم می رسد .و با گل های موجود در آن فضا جوانان گل باران می شوند .و هم زمان با اجرای صیغه عقد اقدام به حواندن سزود شاذی مبارک بادا می کنند . در آن لحظه پر شور و هیجان انگیز نا خواسته با خود گفتم : من هزار و یک آرزو داشتم ، که اینک تبدیل به یک آرزو وآن هم داشتن شوهر می شود . شوهری که تمام جوانان سر شناس شهر پیشنهاد دهنده آن بوده و به این یکی می کشد ! فکر و خیال گاهی همانند یک توسن ، آدم را به کار می گیرد ، و از خود بی خود می سازد . در این اندیشه بودم که امید گفت : عزیزم به چه فکر می کردی؟ کلمه عزیزم اولین باری بود که از زبان امید شنیده می شد ، چون از آن به بعد باور داشت که تعلق به او دارم .
به او گفتم : البته با همان عزیزم : من همان دختر لحظه اول هستم. نگران مباش . انسان موجودی دو گانه است . گاهی مرید و مسوول ، زمانی بی اراده و غیر مسوول .بنابراین نگران حالات روحی من مباش . جشن تا پاسی از شب ادامه می یابد . بالاخره به نقطه پایانی خود می رسد . من و امید زن و شوهر می شویم و باهم آینده خودرا ورق می زنیم . پدرم امکانات ماه عسل را فراهم می سازد .و ما هم به آن می پردازیم . تصمیم می گیریم ، آن ماه را در میان سبزه زار و در کنار آبی باشیم . برای این کار مناطق شمال را انتخاب می کنیم . جائی انبوه از درختان جنگلی و در کنار دریا . قسمتی از خانه یک روستائی را اجاره می کنیم . درختان کهن سال و سر بلند در کنار هم. آب صاف دریا که گاهی آرام و ساکت وزمانی طوفانی و خشن ..در تلاطم ! درس هائی از زندگی را به ما می دادند . انسان ها می توانند همانند درختان سر سبز و کهن سال در کنار هم با سر سبزی و دلی آرام زندگی کنند ویا مانند آن آب آرام و صاف ، با مختصر حادثه ای زندگی ظوفانی و متلاطمی را برای خود بوجود آورند .
من و امید مانند آن درختان تصمیم گرفتیم سر شبز بمانیم و مانند آن آرامش آب دریا ، با یاد آن لحظه اول دیدارمان در پارک، زندگی ساده و آرامی را سپری سازیم ، تا باهم درختانی تنومند و سر سبز و کهن سال در کنار هم عمری طولانی داشته باشیم . این آرزوی هر دوی ما بود . مبنای آرزوی ما فقط همان لحظه اولیه دیدارمان در پارک بود . ونه مبنای مشترک دیگری . با خود می گفتم پدرم با آن همه تمهیدات در تلاش بود ، تا آن لحظه را به یک تصویر واقعی در آورد ، تا در تصمیم گیری های خود ازآن حالت احساسی محض خارج شوم .ولی مگر ممکن بود ؟! دختری حود خواه با داشتن پروازی در آسمان وبا هزار و یک آرزو ! طولی نمی کشد ، که آن لحظه کم رنگ و کم رنگ و بالاخره بی رنگ می شود . جمع دو زندگی با دو فرهنگ متضاد مگر ممکن است ؟ در طرز غذا خوردن ، آب نوشیدن ، خوابیدن ، لباس پوشیدن ، نشستن و بر خواستن ، راه رفتن ، صدا زدن ، حرف زدن ، شوخی کردن وحتی خندیدن وعطسه زدن و هر حرکت طبیعی دیگر با هم فاصله داشتیم ، و هماهنگی بین ما ممکن نبود . هیچ یک هم از این حالات نا هماهنگ آگاهی نداشتیم . وتقصیری متوجه هیچ یک از ما هم نبود .عاشق شده بودیم . آن هم به چیزی که بعداً هم فراموش می شود ،وبه توجیه هم نمی آید . مدت ها در روابط اولیه وقت گذراندیم ، متاسفانه جز به آن دیدار کمترین اندیشه ای در کار نبود . آن چه از دید اولیه ما به دور مانده بود ، دو فرهنگ متضاد بود. من دختر خود خواهی بودم ، در هر کاری که از امید ایراد می گرفتم ، مقاومت نمی کرد، بی چاره در تلاش بود که خود را با من هماهنگ سازد ورضایت مرا جلب کند. باسپری شدن چند روز از ماه عسل ، توقف بیشتررا جایز ندانسته و تصمیم به باز گشت گرفتیم . دنبال گم شده ای بودم . آرزو ها را بر باد رفته می دیدم . راه باز گشتی جز راه بد نامی در بین مردم نبود . و آن را شکستی برای پدر و مادرم می دیدم . چاره ای جز ساختن و سوختن در حسرت گذشته ها نداشتم .
شبی مادرم مارا به شام دعوت می کند . به آن جا می رویم . در دو ساعت توقف ما در آن جا ، مادرم از حالت و حرکات من نسبت به امید نگران می شود . مرا به گوشه ای می خواند وسرزنش می کند . گفت دخترم : این شوهر وآبروی توست . این چه حرکاتی است ؟ چرا ماه عسل را تمام نکردید ؟ این بچه چه گناهی کرده است ؟ تو بودی که اورا به دام انداختی . چرا با آبروی ما و خودت بازی می کنی ؟ دوران دختری گذشت وتمام شد . دوران زندگی مشترکی را آغاز کرده ای ، تو تنها نیستی . او که منتخب خود شما بوده هم وجود دارد .تصمیم گیری ها باید مشترک باشد . هیچ یک امتیازی بر دیگری ندارد.
دخترم : باید باهم زندگی نوینی را پی ریزی کنید. تا مانند من و پدرت در جامعه سر بلند باشید . مادرم خیلی نصیحت کرد از هر دری با من سخن گفت . من به مادرم گفتم : مادر کردار وگفتار و هیچ یک از حرکات او با من هما هنگی ندارد . چه قدر گذشت کنم ، چه قدربه او تذکر دهم .متوجه نمی شود . مانند این است که زبان هم دیگر رانمی فهمیم . مادرم گفت : یعنی چه می خواهی از او جدا شوی ؟ گفتم نه قصد جدائی در بین نیست . گفت پس چی ؟ او این ساختار را دارد ، عوض شدنی هم نیست ، چه می خواهی؟ گفتم : مادر تا چندی با آن لحظه اولیه پارک با او زندگی کردم . ولی به زودی کم رنگ و کم رنگ و بالاخره بی رنگ شده است . حالا مادر بگو چه کار کنم ؟ مادرم گفت : دخترم تو بودی که آن لحظه را کم رنگ و بی رنگ کردی . و گرنه او همان جوان پاک بی آلایشی است ، که اورا خواستی و ما هم قبول کردیم .حالا اگر در طرز خوردن و خوابیدن و غیر و غیر او ایراد داری ،باید تحمل کنی تا اورا به سازی .زیرا رنگ پوست نیست ، که قابل تغییر نباشد . تو دیدی پدرت چه گونه پدر امید را آماده پذیرائی در جشن بزرگ شهر کرد . ومن هم مادر امید را . هیچ کس متوجه نشد که او یک کارگر ساده است . دخترم تو دختر خانواده بزرگ ما هستی .انتخاب کردی ، باید تحمل کنی .واو را به سازی ،و زندگی را هر روز شیرین و شیرین تر از روز گذشته کنی . دخترم زندگی باید تو ام با هدف باشد . سوال کردم چه هدفی ؟ گفت: ساختن . سوال کردم ساختن چی ؟گفت : ساختن بنائی بلند و پر بار از زند گی ،تا از آن بنا زند گی لذت بخشی داشته باشید .و دیگران هم از آن بهره مند گردند . مانند همه . و گر نه در لحظات اولیه عشق زندگی کردن ، که برای همه زود گذر است ، نه برای خود شما ونه جامعه سودمند نخواهد بود . دخترم آن لحظات را فراموش کن و به لحظات پر بار دیگری مانند بچه دار شدن و تربیت بچه و خدمت به مردم در اندیشه باشید ، قدر مسلم زندگی هدف دار و شیرین خواهد شد. از همه مهمتر اولویت در خدمت را برای شوهرت قرار بده ، چون شریک در زندگی با توست ، یک روح در دو جسم هستید . سخنان مادرم درمن اثر می کذارد .با خود گفتم : زندگی فقط زنا شوئی نیست . همان طوری که مادرم می گوید ،باید بچه دار شویم وبچه ها را به گونه ای که خودم آرزو دارم ، آن هم برای احیاء آرزوها ی بر باد رفته ام تربیت کنم ، وکاخ بلندی از انسانیت بر پا سازیم .تا افتخاری برای خانواده ما باشد . با تلقین این تصورات ، آرامش عجیبی به من دست می دهد ، که بی اراده نزد امید می روم وبه او می گویم . امید چرا ساکت مانده ای، مگر در منزل پدرم به تو خوش نمی گذرد ؟ امید از این حرکت و تغییر روحیه ام ، مانند روز اول که پدرم به او گفته بود می خواهم تورا داماد خودم کنم ، یکه ای می خورد ، و از خوش حالی بلند می شود ومی گوید شما همه بنشینید ، من پذیرائی می کنم . زیرا این خانه امید من است . آن شب با خوشی سپری می شود .وبه منزلمان که در همان نزدیکی منزل پدرم بود بر می گردیم . در منزل به امید گفتم : امید من تورا خیلی دوست دارم . ولی گاهی تضاد فرهنگی ، مرا از این پیوند دل خور می سازد . امید گفت : عزیزم نگران مباش . تو به میزان عشق و علافه ام خبر نداری . فقط همین اندازه باید به تو بگویم : من بخاطر آسایش و آرامش تو حاضرم اگر اراده کنی از تو جدا شوم .ولی تا آخر عمر بخاطر وفا داری با تو ازدواج نخواهم کرد .
از گفته امید و شدت علاقه او به من ، گریه ام می گیرد وگفتم : نه عزیزم تحمل می کنم .زیرا امید های زیادی را در انتظار دارم . از آن به بعد هر وقت احساس تضادی می کردم ، وفاداری امید به خاطرم خطور می کرد وآرام می شدم طولی نمی کشد، ظرف پنج سال دارای دو بچه دختر و پسری می شویم . دختر را به یاد خا طره های گذشته ، خاطره ،و پسر را که با ید فرجامی در زندگی مشترک ما باشد فرجام نام گذاری می کنیم . مادرم در تربیت و پرورش آن دو از هیچ گونه تلاشی دریغ نمی کند . دخترم بیشتر نزذ مادرم بود .هر سال که بزرگتر می شود ، قیافه دختری مرا به خود می گیرد .، تا کاملاً کپی من می شود . ومردم شهر با یادآوری خاطره من اورا عروس گیتی دو می نامند . بچه ها بزرگ می شوند . هرکدام زندگی جداکانه ای را تشکیل می دهند و می روند . من و امید باز هم تنها می مانیم . مانند روز های اول زندگی. با این تفاوت که با سپری شدن دوران جوانی ، وحلول پیری ، ضعف بر هر دوی ما چیره می گردد ، و همین امر مارا در مرحله تازه ای از زندگی قرار می دهد . که با کمترین تضادی که تا آن موقع به راحتی از ان می گذشتیم ، یا اصلاً آن را احساس نمی کردیم .به جان هم می افتادیم ، و روز ها در باره آن تو گو مگو داشتیم مثلاً یک روز صبح در موقع صرف صبحانه بدون هر گونه انگیزه سوئی ظرف پنیر را روی میز به سوی او هل می دهم، تا از آن استفاده کند. کفت این چه حرکتی بود، چرا ظرف را به طرف من پرت می کنی ؟ به او گفتم.: امید ظرف راپرت نکردم .من آن را به طرف تو آن هم ارام هل دادم، تا در دسترس تو قرار گیرد . این را پرت کردن نمی گویند . گفت : بس کن : این آخر عمری داری معنی ومفهوم لغا ت را به من یاد می دهی ! خلاصه سر همین مسا له جزئی و نا خواسته روز ها گفتگو و مجا دله داشتیم ، تا بالاخره با وسا طت بچه هابرطرف می شد . البته گاهی اوقات بر خورد عکس آن راداشت ومن از او ایراد می گرفتم . بالاخره روزگا ربه سختی می گذشت .اصلاً در فکر احیاء خاطره های خوب دوران جوانی و دل خوش کردن به آن ها و به سرنوشت خوب بچه ها نه بودیم . تا از آن راه ها خلاءهای تنهائی را پر کنیم . بلکه این خلاء خشک را پر از آتش می کردیم ، و د نیارا به صورت جهنمی برای خود در می آوردیم . این درگیری ها بر خواسته از گذشته من بود . من تصور می کردم با ازدواج با امید تمام آرزوهای خود را بر باد داده ام . وامید را که بی چاره بر حسب تصادف گذری در آن لحظه از پارک داشت ، مقصر می دانستم . امید هم تحمل بار دوران جوانی و سلطه مرا طاقت فرسا می دانست ،که در دوران ضعف پیری به نقطه انفجاراو می کشد وزندگی را تیره می سازد .
البته این دوران پر ما جرای روانی به طول نمی انجامد. روزی فرا می رسد،که شب هنگام موقع خواب امید به من می گوید : عزیزم درنا مرا ببخش .نتوانستم تورا خوش بخت کنم .و برای همیشه چشم از جها ن می بندد وبا این حادثه غم انگیززندگی مشترک ما در شبی تار به پایان می رسد . و من تنها می مانم . دوران دختری نا خواسته از نظرم می گذرد : دختری با آن زیبائئی . عروس گیتی .محبوب تمام جوانان. جوانانی که در شب عروسی در کتار تالار جشن ما ، جشنی به افتخار ما بر پا می دارند . چرا این گونه سپری می شود.مشکل از کجا بود ؟ فکر کردم.فکرکردم . آن لحظه پارک!
لحظه ای که با تصمیمات مدبرانه پدر و مادرم از بین نمی رفت .و مرا گرفتار یک عشق بی منطق نا هماهنگ می سازد . و آن را به این شب تار می کشاند و به تبعات آن پایان می بخشد . جوانان عزیز : ترکیبی از واقعیت های گوناگون به چنین داستانی در آمده است . تا در این اندیشه باشید، که در لحظه زندگی نکنید . و گر نه با سر نوشتی نا موزون عمر که یک گنجینه الهی است ، به هدر داده خواهد شد .و پشیمانی هم سودی نخوا هد داشت .
تاريخ : جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ | 2:38 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |