http://ghkherad.blogfa.com/post/3551اشعار آغازی با حرف لام تا پایان میم
1 - لحظۀ مرگ چه حالی داریم ؟
2 - لبخند زن و شکر خدا کن !
3 - لعنت قلم
4 - لطفا به این داده ها توجه فرمائید
اشعار آغازی با حرف میم :
1 - منفی در منفی = مثبت
3 - مبنای فرقه گرائی درادیان
4 - مناجات شمارۀ یک
5 - مناجات شمارۀ دو
6 - مناجات شمارۀ سه
7 - مناجات شمارۀ چهار
8 - مناجات شمارۀ پنج
9 - مناجات شمارۀ شش
10 - مناجات شمارۀ هفت
11 - مناجات شمارۀ هشت
12 - مناجات شمارۀ نه
13 - مناجات شمارۀو ده-
14 - مناجات شمارۀ یازده
15 - مناجات شمارۀ دوازده
16 - مناجات شمارۀ سیزده
17 - مناجات شمارۀ چهارده
18 - مناجات شمارۀ پانزده
19 - مناجات شمارۀ شانزده
20 - میلیارد ها متر مکعب در یک سانت
21 - مرگ جامعه
22 - مواظب باش عاشق دیوانه است !
23 - مگر چه کاره هستی ؟!
24 - مقام زن در اسلام
25 - متکبر در ردیف مشرک است !
26 - مردان با خدا را چگونه باید شناخت ؟
27 - متکلم وحده نمی تواند قاضی باشد
28 - مقام معلم
29 - مستی
30 - ملائک از کجا واقف به خطر آدمی بودند ؟
31 - مردم آئینۀ هم دیگرند
32 - منت مگذارید
33 - مشورت کنید
34 - می خواهم دل تهی کنم
35 - مقایسۀ دو کس
36 - منظور از خلیفه خاص بود یا عام ؟
37 - مواظب روزگار باشید
38 - من به یاد کورکی افتاده ام
44 - من از دشمن بیاموختم که دوستم نَی بگفت بر من
48 - می گویند جان عزیز است ! یعنی چه ؟
55 - محاسبۀ فاصلۀ ابر باران با زمین
58 - مفهوم لا در لا اله الا الله چیست >
تاريخ : پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۸ | 14:56 | نویسنده : عبدالمجید زرگر | آرشیو نظرات
زآن گهی که خود شناختم
زآ ن گهی که خود شناختم با شناخت خود خد
تا کنونم سوی قرنی که چقدر لطف کرد اد ا
در یتیمی داد پناهم داد نجات از بی کسی
از غریق گمرهانم عجب کرد فریاد رسی
چون به سن رشد رسیدم شدم پربال از عیال
باز خدا فریاد رسم شد راحتم کرد از خیال
در چنین غوغائی بودم ناتوان از جسم وخام
که خدا علم و بیان داد که نیا فتادم به دام
در کشاکش های دوران فرا طاقت روزگار
دامنم گه گاه گرفتی باز خدا از زیر با ر
کرد رها تا چشم گشودم نه دهه دیدم گذشت
که خدا باز داد پنا هم تا ک ه عمری باقی هست
که در این دوران پیری دارم اورا من
سپاس حاجتی دارم پذیرد با خجالت بین نا س
گفت با درِ حمت باز ، خواهشت گو و مترس
هر چه را خواستی که دادم باز من م فریاد ر س
با سپاس از اذن داده، خواهشی با ز هم کنم
آخرین خواهش من هست تا که جانم بر تنم
بار الها تا پسین روز نبری از من نظر با رعایت های نیکو تا نیافتم در خط ر
علم به دین ربطی ندارد
علم به دین ربطی ندارد اما بی تاثیر مدان
علم چراغی است دست آدم تا چسان گیری تو آ ن
گر چراغ دانشت را سازی زٍ اندیشه تهی
روشنی ساطع نگردد تا به ره پا را نهی
آنچه از دانش تو داری طوطی وار است بی گمان
چون زِ پایه بی خیالی روی راهی غیر آن
ره محسوسات روانی که تو زیست داری درآن
از زمین تا کائنات هم روی بینی این جها ن
چون جهان را می توانی با رموز خاص آن
به شناس خود در آری از زمین تا آسمان
اما گر یابی تو ایمان به خداوند جلیل
سانی که خود می شناسی، نه به منطق ودلیل
آن گه هم بینی فرا علم به زبان آری سخن
آن سخن نیست، حکمت است آن که تو رانی از دهن
که خدا « من یعطی گفته » گر دهد حکمت کسی
آن بود انبوه نیکی کس نفهمد جز یکی
آن یکی هم خود مائیم، که به گوهر یابی دست
بی که از کس یادی گیرد، در بیانی ضرب وشصت