فهرست اشعار
با نام آنکه به قلم سوگند میاد کرده است
خوانندگان گرامی :
من شاعر نیستم . و ادعائی در این زمینه هم ندارم . اما آنچه که در دوران زندگی برایم اهمیت داشته است ، شناخت واقعیات در هر زمینه ای بوده است ، چه مادی و چه معنوی . بر این مبنی از حدود پنجاه سال پیش آنچه دیده یا شنیده ویا احساس و درک کرده، ودر ساختار وجودم قرار گرفته اند، به عنوان آثاری از تحرک و مکانیزم حیاتی خویش به قلم آورده ام . و چون کلام نظم با توجه به نام با مسمای آن مبتنی بر قواعد سنجیده ایست که کمتر دستخوش تغییرات خواهد شد . و مفاهیم آن هم بهتر نقش در اذهان می بندد، و نا خواسته جزء اعتقادات فردی در می آید ، فلذا بلحاظ همین ثبات و اثر پذیری آن، اهتما م در اتخا ذ این سبک در ارائه اندیشه های خود بر آمده ام ، به همین جهت از عزیزان اهل فن و صنعت از ایراداتی که خواهند گرفت ، پیشاپیش پوزش می طلبم . و از آنجا ئیکه ساختار هر کس زائیده زحمات دیگران از پدر و مادر و... خواهد بود . بنابراین یاد کسانی را که دز مسیر زندگی در این ساختار تأثیر پذیر بوده اند ، گرامی میدارم . و از همسر ارزنده ام گرامی خانم خدیجه تیزنو بیک نیز که در ویرایش اندیشه های آورده شده ، رهنمون شایسته ای بوده اند، قدر دانی می نماید . و باز هم
نَی بدارم ادعائی، که به نظم آرم سخن
عشق من بوده در این ره، که کشیدم این محن
عشق من تنها نبودی، بلکه ساختار سخن
که به در ذهن آن بماند، در زمانهای زَمَن
پس زشاعر پیشگان من،پوزشی خواهم ازآین
گر که ایرادی بدارند، دید از آن گیرند، نه بین
آنچه آوردم در این ره، بودی از ساختار من
و آنچه در مردم بدیدم، در به ایام از زَمَن
زین سپاس گویم هر آن کس، ره به ساختارم بداشت
مردمانی که در این ره، تخم حکمت را به کاشت
همسرم کاندر جوارم، ره نمودی بُد نکو
بایدش دارم سپاسی، جز به حق نَی گفتی گو
آغازی در شناخت علی
این اشعار بدون هرگونه گرایشی سروده شده اند
نامۀ حضرت علی به مالک
بسم الله الرحمن الرحیم
ای مالک :
دان تورا جائی فرستم، بوده دولت ها درآن
برخی دادگر بوده اند، برخی ستمگر درجهان
سانی که خود داشته ای، بروالیانِ پیش نگر
دان که مردم ناظرند، ازتو چه یابند آن بسر !
دان همان گویند که تو، گوئی برآنان ازسخن
اززبان مردم هم، آدم شناسند درزَمَن
چونکه جاری ساخته است، نام نکوکاران خدا
بر زبان مردمان، تا از بدان سازند جدا
بهترین اندوخته ها،درنزد توکار نکواست
پس زمام نفس بگیر،زآنچه هوای نارواست
بخل تو وَرز بر نفس خویش، تا اری انصافی درآن
زآنچه که دوست دارد و، نا خوش شمارد این بدان
بررعیت مهربدار، دوستی فزون کن هم برآن
لطف تو درحقشان، باشد شعاردل وجان
هُش بدارنَی هستی تو، درنده حیوانی به جان
به غنیمت تو خوری، حقی نداری تو چنان
دررعیت دو گروه، باشند که یا هم کیش تو
یا به خلقت چون تواند، فرقی نگیرند پیش تو
دان خطا خواهند نمود، آنهم به عمد یا غیرآن
پس زِ حق ِعفو خود، ده تو نصیبی آن کسان
آن چنانکه داری دوست، عفو خدارا آیدت
چون برآنان برتری، عفوت برآنان بایدت
برترازتو آن کسی است، کرده ولی ات دربلاد
که خدا برتر بوَد،زآنکه تورا امرکرد به داد
دان خدا خواسته زِتو، سازی تو کار بندگان
تاکه آزموده شوی، با آنچه کردی درجهان !
ای مالک :
دربه جنگِ با خدا، هُش دار بسیج خودرا مکن
چون توان خشم او، خواهد کَنَد هرکس زِ بن
تو زِ عفو و لطف حق، هرگز نباشی بی نیاز
پس اگر بخشی کسی، نادم نگردی گیری باز!
یا اگردادی عقاب، شادمان مشو از کارخویش
تا نمایانی هوس، داشتی زِ کارِ ِکرده پیش
مَشِتاب در خشمی که، خواهی توانی زآن رهی
خودرا هم آمرمدان، باشند تورا فرمانبری
این چنین پندار تو، اِفسادی آرد دربه دل
سستی آرد دربه دین، نعمت رود هم روبه گِل
چون غرورگیرد تورا، ارسلطه ات برمردمان
روبه یاد ایزدت، حاکم شده دراین جهان
او چنان دارد توان، هستی تهی تو از درون
با چنین دیدی شوی، آرام زِ نخوت هم برون
باتنزل زآن غرور، عقل وخرد آید به کار
چون گریخته بود زِ تو، چیزی نداشتی گیری بار
برحذرباش ازگَهی، خود اعظم سازی چون خدا
یا به کبر و جبروت، همتا کنی خود را جدا
چون کند خوار و ذلیل، هر کس که جباراست به کوی
یا که خودکامه شود، پست و حقیر گرددبه روی
از فریضه هرچه را، گفته که آری تو بجا
امراو باشد بدان، رو کن همه را تو ادا
هرکه را داری تو دوست، وآن از رعیت یا که خویش
یا که هردیگرکسی، انصاف را باید گیری پیش
گرجزاین ره گیری تو، آن هست ستم بربندگان
بندگان خیزند به خصم، خصم خدا افزون برآن
گرخدا خشم گیردش، برکس بوَد خشمش تمام
حجتش سر می رسد، باشد به جنگش هم مدام
تا که توبه نکند، دان که به جنگ است با خدا
چون ستم بد آورد، نعمت را هم گیرد جدا
دان پذیرای است خدا، از هرستم دیده دعا
هرستمگر را کمین، باشد که تا گیرد جدا
بهترین کارهای تو، دان آن بوَد گیری به کار
با میانه سازگار،دمسازعدل خوشنودی آر
چون خوشیِ توده ها، خشم خودی آرد فرو
دان خودی درتوده ها، نَی هست توان روبه رو
دان خواص مردمان، یا که اقارب زآن میان
آن کسان باشند که تو، باشی به زیر بارشان
درخوشی باری گران، درسختی کمتر این کسان
بتو یاری می دهند، چون خوش ندارند این بدان !
گربه انصاف حکم دهی، سودی نیابند زآن میان
ازتو ناراضی شوند، چون ازتو خواهند غیرآن
این کسان ازوالی هم، خواهند به اصرار نَی چو ناس
گرعطائی هم رسد، کمتر زِ ِ کس گویند سپاس
یا عطا گرنرسد، دیرتر به پوزش رو کنند
دربه صبر و سختی هم، دستی بیاری کم زنند
اما دین را از ستون،و از ساز و برگش در جهاد
عامۀ مردم بدان، پس دار به خاطر آن به یاد
بیشتراز هرکس دگر، گیرد ز ِ عیب مردمان
از رعیت دورترین، واز بدترین دشمنان
نَی تو بینی مردمان، بی عیب و نقص در روزگار
دان سزاوارترهمه، والی است که پوشد آن ز ِ عار
عیبی که مخفی است بتو، خواهان مباش برفاش آن
آنچه برعهدۀ تواست، پاک ساری هرعیب عیان
دان که عیب های نهان، با تو نباشند با خداست
که برآنها حکم کند، پس این یکی ازتو جداست
تا توانی عیب بپوش، تا عیب تو پوشد خدا
آنچه را داری تو دوست، مخفی بماند از ندا
گره هرکینه ای، بگشا ز ِ دل از مردمان
واز عداوت هرچه هست، رشته گسل کن از میان
آنچه را پوشند ز ِتو، برآن به نادانی نگر
واز سخن چین آنچه را، گوید ز ِگوشت کن به در
دان سخن چین خائن است، هرچند به نیکی دم زند
پس تو تصدیقش مکن، تا دست ز ِکردار کم زند
با بخیلان رای مزن، تا باز ندارند از عطا
با حریصان همچنین، چون حرص نکو سازند بجا
چونکه بخل و ترس و آز، محصول ظنند به خدا
برحذرباید شوی، تا بد نبینی زآن بجا
ازوزیران بدترین، آنست که بوده او وزیر
وزیر بدکردگان، پیش ازتو بوده نَی به دیر
این وزیران بوده اند، یارستم کاران پیش
یا گنه کاران آن، هُش دارمگردان یار خویش
بهترین خواهی تو یافت، کاردان به کارهم بی گناه
تا به گیری تو به کار، آنان بده درخود پناه
چون نداشته یاری او، با ظالم و یا با گناه
یارتو بهتر شود، با رنجی کم پس ده پناه
تا تورا یاری نکو، هم مهربان باشد به کار
دوستی با غیر تورا، کمتر ز ِتو گیرد ز ِ یار
در به خلوت یا به غیر،اینان به دوستی برگزین
تا ازاین راه درست، بهره بگیری تو بهین
ازوزیران برترین، آنست بحق گوید سخن
گرچه تلخ دانی تو آن، آرد برون آن از دهن
دربه کاری که خدا، نهی کرده ازدوستان خویش
تورا یاری نکنند، هرچند از آن بینی تو ریش
تو بدار پیوند خود، با آنکه راستگو است دربه کار
و آنکه پرهیزکار بوَد، تا گیری ازآنان تو بار
ازستودن منع تو کن، شادت نسازند نا بحق
با تملق گر شود، سرکش تورا سازد به خلق
برحذرباش نشود، بدکار چو نیکوکار ز ِکس
چون بدی رغبت کند، نیکو برآن آید که بس !
در به رفتارباش چنان، تا هر کدام ازآن دو کس
که تصور آن کند، حقش چنین باشد و بس
بهترین چیز دربه کار، تا حسن ظن آری به بار
با رعیت نیکی کن، کم کن ز ِرنجش دربه کار
و به اکراه هم مگیر، درکاری نیست ملزم به آن
چون بتو صدمه زند، ازحسن ظن این را بدان !
وآن چنان برخورد بکن، کزحسن ظن آن کسان
دور ز ِهر رنجی شوی، راحت کنی زی درجهان
حسن ظن یابی ز ِکس، کزنیکی بهره داده ای
بدگمانی آردت، ازکس که بد تو کرده ای
برحذرباش نشکنی، هرسنت نیکویشان
که بزرگان داشته اند، امت نکو حال شده زآن
برحذرباش ناوری، سنتی بر نیک کسان
چون زیان خواهی رساند، برنظم آنان درجهان
بهره را آن کس بَرد، سنت به نیکی آورَد
گرشکستی آن نکو، سوی گناهت آن بَرد
پس نظام های نکو، برپا که بوده پیش تو
بایدش داری تو پاس، تا چرخ نماند آن ز ِ رَو
با حکیمان بلاد، هم عالمان مردمان
تا توانی تو نشین، تا بهره گیری هر زمان
تا هرآنچه مصلحت، باشد به کارت دربلاد
ازعملکرد سَلَف، تا هرچه بینی هست به یاد
تا دهی سامان به کار، مردم شوند آسوده بار
محنت ازخود کم کنی، مردم کنی با خود چو یار
بدان :
درمیان امتت، صنف ها تو بینی گونه گون
که بهم دارند نیاز، آنان یکند وآن از درون
صنفی ایزد لشکرند، صنفی دبیران خاص وعام
دگری قاضی عدل، و ازکارگزارصنفی مدام
کارگزاررا بایدش، انصاف مدارا دربه کار
تا که امت زآن میان، راحت سرآرد روزگار
صنفی هم جزیه دهند، صنفی گزارند از خراج
و آن چه ذمی باشداو، یا که مسلمان وآن ز ِباج
صنفی را تاجر بدان، صنعتگرهم باشد از آن
وآن فرودین آخری است، بیچارگانند درجهان
هرکه را داده خدا، سهمی نوشته درکتاب
دربه سنت نبی، کان نزد ما دارد حساب
اما کارلشکری، فرمان برانند ازخدا
استواران دژ شمار، بهر ِرعیت جان فدا
عزت دین زآن شمار، اَمن طرق هم زآن کسان
که رعیت جز به آن، کارش قوام نابد بدان
با خراج یابد قوام، این صنف به کارش درجهان
تا به رفع دشمنان، نیرو بگیرد از به آن
اعتماد یابند به کار، یا رفع هرحاجت ز ِخویش
این دو صنف ناید به پا، مرقاضی را آری تو پیش
قاضی و آن دو دگر، ازکارگزاران و دبیر
حافظان دولتند، درکارخود هستند خبیر
دربه هرعهدنامه ای، یا که قراری با کسی
ازبه عام یا خاص ز ِکار، دولت برآنهاست متکی
ازبه اصناف آنچه را، گفتم نمانند برقرار
تا که صنف تاجرو، صنعت گر آید آن به کار
این دو دان سود آورند، بازار به این دو راست قوام
امت هم با این دوتا، سامانی بیند با دوام
اما مسکینان قوم، و آنکه ندارد نان شو
نزد خالق دان همه، دارند حقوقی نزد تو
تا نوازش تو کنی، بخشی ز ِ مالی هم به او
آن چنان گیری به کار، تا حال نیک بینی به رو
این توان دروالی نیست، مریاری جوید از خدا
خود کند ملزم بحق، با صبر به کارها هم جدا
هرچه آید دربه رو، دشوار و آسان دربه کار
با شکیبائی توان، بهرۀ نیک آری به بار
آنگه ازلشکریان، نیک خواه ترین را به خدا
او که با پیامبرو، والی تواست کن تو جدا
ازبه دامن پاکترین، واز صبر شکیباتر همه
ازسپاه آن برگزین، چون این کسان دان که کمه
گیرند آرامش ز ِخشم، با پوزش دشمن درآن
مهرکنند برنا توان، سختی برآن زورمندتران
در درشتی ستمی، برکس نینگیزد از او
دربه نرمی هم ازاو، سستی نبینی دربه خو
دار تو پیوندی نکو، با مردمان با نسب
وآنکه خوشنام بینی اش، نیک نام به خاندان وحسب
با سلحشوران قوم، هم با دلیران مردمان
یا که باشد او سخی، یا که جوانمرد زآن میان
کن تو پیوند استوار، چون همه اهل کرمند
شاخه هائی بینی زآن، کزخوبی احسان سرمدند
همچو مادر پدری، همت گمار برکارشان
گرکه نیرو تو دهی، مَنگر بزرگ بود حقشان
وازبه لطف اندکت، پندار اندک زآن مدار
تا کزآن لطفت دهند، پندی که آید آن به کار
چون از این لطف و نگر، حسن دربه ظن آید به بار
با چنین ظن نکو، با هم شوید هم یار ِ یار
در به کارهای بزرگ، غافل مشو از خُرد آن
جای هیچ یک زآن دورا، نتوان گرفت این را بدان !
درگزینش بهترین، اندرسپاهت آن تو دان
آنکه دربخشش مال، کوتاهی نَی دارد درآن
او به افراد سپاه یاری رساند آنچنان
کز مؤونۀ خودش، با اهل بیت یابد امان
تا که با جان ودلش، گیرد نبرد با دشمنان
شردشمن کم کند، درامن بمانند مردمان
مهرتو مهرآورد، دلها کند سویت روان
و آن به عدل حاصل شود، واز دوستی بین مردمان
دوستی هم ناید پدید، مربا سلامت دردلان
نیک خواهی آید هم، درهمدلی با مرددمان
تا بگیرند باری از، دولت ولو سنگین ز ِبار
اخم به رو هم ناورند، گویند که اینست جزء کار
گر ز ِ آنان تو کنی، فرمانروائی برکنار
نَی شوند رنجیده چون، دانند که حق بود آن به کار
هرامید و آرزو، بینی که دارند مردمان
کوش برآورده کنی، ازنا امیدی ده امان
تو به نیکی به ستای، و از رنج مردم کن تو یاد
چون ازاین کردار تو، بینی رعیت گشته شاد
زآن برانگیزد دلیر، وامانده ترغیب دربه کار
گرخدا خواهد شود، چون از ز ِخیر خیراست ز ِ بار
تو به هُش باش رنج کس، ناری حساب کس دگر
یا که پاداشی دهی، کمتر ز ِداشتش درد سر
برحذرباش نکنی، کوچک ز ِرنجی را کلان
یا کلانی را حقیر، از ظاهراین مردمان
به بزرگ عزت دهی، بیش از ز ِرنجش دربه کار
به حقیر کمتردهی، کمتر ازآنچه برده بار
گرکه دشوارگرددت، کاری ویا شبهه درآن
به خدا و به رسول، رو کن که تا یابی تَوان
دربه رفع مشکلت، دان چون خدای متعال
هادی دوستان بوَد، واز او هم آمد این مقال
آیه ای که حضرت علی(س)به آن استناددارد،بدون نظم نظم آورده می شود :
آیۀ 59 سورۀ النساء « یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منکم .فان تنازعتم فی شیءٍ فردوه الی الله والرسول ان کنتم تؤمنون بالله والیوم الآخر ذالک خیر و احسن تأویلاً – ای کسانی که ایمان آورده اید، فرمانبر خدا ورسول و اولو الامرتان(آنان که درآن کار برشما برتری و حق تقدم دراظهار نظر دارند) باشید . چنانچه درکاری اختلاف پیدا کردید، اگر ایمان به خدا وروز پسین داشته باشید، آنرا با ( احکام ) خدا و( سنت ) پیامبر (ص) حل کنید . که این کاری نیک وعاقبتی خوب خواهد داشت »
در رجوعت به خدا، باید روی بر محکمات
ازرسول هم که بری، سنت جامع ِثبات
سنتی جامع تو دان، مردم کند جمع دورهم
نهی کند از تفرقه، تا ازهمه گیرد ز ِغم
ازبرای داوری، کس را گزین ازمردمان
آنکه را درنزد تو، دان برتر از دیکر کسان
آنکه درامرقضا، دشواری نَی بیند به کار
با توان باشد هم او، وازعهده درآید ز ِبار
آنکه را هیچ مدعی، با هرلحاح ویا ستیز
فائق ناید دربه کار، گیرد به نفع خود ز ِچیز
وآنکه در امرخطا، اصرارنداشته دربقاء
یا که چون حق یابد او، آن را رساند به لقاء
واز طمع باشد بری، وازکشف حق عاجز نَی است
تا نیابد ژرف کار، او مستمراً درپی است
قاضی باید شبهه را، بهترشناسد دربه کار
بیش ازهرکس با دلیل، آراء خود آرد به بار
او ز ِدیگرمردمان، باید شکیباتر بود،
گرکه صاحبان حق، آیند ملول کمتر شود
چون یقین یابد به حکم، قاطع به آن رای تن دهد
این چنین باید کند، تا ذمه اش از حق رهد
چرب زبانی گرکنند، ازخود ستائی در رهد
یا به ترغیب یکی، حکمی به نفعش ندهد
چون چنین کس کم بوَد، پس گر تو یافتی آنچنان
تو نکو دارش نگه، با عهد و پیمانی روان
تا به سازی بی نیاز، از مال و بی حاجت شود
دست او از هر کسی، کوته به سوی حق روَد
چون چنین کس یابی تو، ده منزلت در نزد خویش
اما آنگونه مکن، چشم طمع آید به پیش
و آن ز ِنزدیکان تو، یا که خطر از دگران
پس بکوش از بهر او، تا در به کار یابد امان
پس نکو کن تو نگر، دین گشت اسیر این و آن !
با هوای نفس کنند، کارها برای این جهان !
بد به کارند این کسان، دین شد وسیله دربه کار
دربه دنیا با هوس، گیرند که آرند زآن ز ِبار !
تا نیازمائی تو کس، بر کارگزاری مگمار
دوستی و بی مشورت، آفت بیارد آن به بار
گر به رای کارها کنی، نَی مشورت گیری به کار
هم خیانت کرده ای، هم ستمی آری به بار
کارگزارانی گزین، با تجربه و با حیا
دربه قدمت دربه دین، صالح ز ِخاندان بی ریا
این کسان شایسته تر، باشند ز ِاخلاق و ز ِرو
دوری گیرند از طمع، عاقبتی خواهند نکو
روزیِ آنان تو ده، آن سان که سازی بی نیاز
زندگی سامان دهند، کوته کنند دست ازدراز
وآن به مال مردمان، دارند تصرف دربه آن
تا اگر کردند شود، حجت برآنان درجهان
پس تفقد لازم است، تا خوب شناسی این کسان
و آن ز ِصالح مردمان، جاسوس گمار برکارشان
با چنین نظارتی، هشداری باشد در به کار
تا خیانت نکنند، حق هم به حق آید به بار
تو ز ِآلوده شدن، هشدارنگردی ازمیان
کارگزاران نکنند، نیرنگ ز ِ یاران برتو آن
گر خیانت دست خود، برتو گشاید یکی زآن
جاسوسان همدل شوند، یابی یقین برکارشان
بازخواست تنبیه تو کن، خوار و ذلیل رسوای عام
تا که ننگ تهمتش، مانَد به گردن درانام
مصلحتِ عامه را، دان درخراج مردمان
که دهند آنرا بتو، پس کن نظر نیکو درآن
همه را دان روزی خوار، ازآن خراج سالیان
مردمان خوبی ز ِحال، بسته است به حال این کسان
گرخراج راحت دهند، راحت رسد برمردمان
پس نظر باید کنی، نیکو که نیک آید از آن
گربهین خواهی کنی، امر خراجت دربلاد
اندیشه باید کنی، امرزمین ماند به یاد
تو خراج ازکس مخواه، مر کنی آباد هر زمین
که خراج خواستن جز این، نابودی آرد به یقین
هم کنی مردم هلاک، هم در بلاد ویرانی بار
اندکی مانی پس آن، آخر رسد کارت به زار
گرشکایت آورند، از وضع تنگ روزگار
که خراج سنگین شده، بنگر که کاهی آن ز ِبار
گه که آفَت می زند، محصول درست ناید به بار
یا که باران کم شود، ازآن زیان بینند ز ِکار
یا زمین گردد فرو، از سیل باران در به سال
که از آن تنگی رسد، باید رسی آرام به حال
هم دهی سامان به کار، هم خود نمانی دربه تنگ
کنی آبادان بلاد، زیور دهی بر ملک و رنگ
زین ازآنان جلب کنی، حمد و شَوی شاد از درون
ازعدالت گسترت، واز رزقی که گشته فزون
و آنچه که اندوخته ای، آسایش درخاطرشان
واعتماد بر دادگری، آرامشی درکارشان
تکیه گاهی می شوند، محکم برایت درزمان
تا که درمشکل تورا، یاری دهند از دل و جان
چون بلاد آباد شود، مردم به تکلیف تن دهند
اما در ویرانی ها، با مشکل از حق می رهند
در به تنگدستی نگر، والی درآنست جمع ز ِمال
از به عبرت هم تهی است، راحت و فارغ هست ز ِبال
از دبیران بهترین، پیدا کن و گیرش به کار
نامه های سرّی و، تدبیر دولت را در آر
ده دبیر خاصی که، از خُلق سرآمد باشد او
حافظ سر باشد او، چیزی نگرداند به رو
آنکه با اکرام تو، سرمست نگردد از به خو
یا دلیر گردد چنان، درجمع سخن گوید به رو
یا کند غفلت به کار، پیغام عاملان به تو
یا که درپاسخ هم او، درنگ به دارد روز و شو
یا که سهل انگار بوَد، درآنچه گیرد ازکسی
تا رساند آن بتو، بینی درآن پیش و پسی
یا که آنچه را ز ِتو، گیرد که درایصال آن
او درنگ داردر روا، تا بکذرد بر آن زمان
یا در آن پیمانی که، برسود تواست سستی کند
یا اگر فسخ لازم است، عاجز و درمانده مانَد
آنکه غافل باشد او، از قدر خود اینرا بدان
از به اولی به طریق، نَی خواه شناسد دگران
در گزینش هُش بدار، از اعتماد ناید به بار
یا ز ِحسن ظن تو، یا که فراست در به کار
چون به مردانی رسی، با ظاهر آرائی نکو
که عزیز آیند به چشم، باطن چنانند که مگو !
در ادامه : به این بیان زیبای متخذ از آیۀ 12 سورۀ الانعام قرآن کریم توجه فرمائید : « قل لمن ما فی السموات والارض – ( ای پیامبر) سؤال کن : اسمانها و زمین از آن کیست ؟ قل لله – بگو( خودت جواب بده ) از آن خداست . کتب علی نفسه الرحمه – که بر خود الزام رحمت بندگان را نوشته است ( خود را متعهد رحمت و در جوار خود دادن امان از غضب خود نموده است) لیجمعنکم الی یوم القیامة لا ریب فیه – تا در روز قیامتی که تردیدی درآن نیست شما را گرد آورد . الذین خسروا انفسهم فهم لا یؤمنون - کسانی را که ایمان نیاوردند و به خود زیان رساندند ( تهدید مختص آنانی است که از امنیت زیست خداوندی بهره جسته و سوء استفاده کرده اند ) »
درعمل بینی که او، از نیکی نَی بینی نشان
و از امانت هم تهی است، گوئی که او نَی بوده آن !
تو بیازمای هر دبیر، با کار پیش ازتو درآن
تا گزینی آنکه را، در بین مردم آن زمان
داشته نیکو اثری، امین به کرداراست تمام
تا خدا راضی شود، و آنکه سپردت این مقام
در به کارهای بزرگ، سرور گذار بر کارشان
آنکه مقهور نشود، یا سست شود زیر بارشان
گر که عیبی در دبیر، پیدا شود غافل شوی
دان که مسؤولی درآن،راه گریزهم نیست روی !
بپذیر گفتار من، تاجر ز ِحق و پیشه ور
کارگزاران را بگو، جز نیکی نَی آرند به بر
فرقی نَی آرند میان، با انکه مانده درحضر
دربه کسب زی دارد او، یا در تکاپواست در سفر
چونکه تاجر درسفر، مایۀ بهره است و رفاه
که به دشواری همان، حاصل شود درسال و ماه
طی کنند راه هائی دور، خشکی ودریا درجهان
دشت و کوهساران روند، کس رانه بینی تو درآن
چون ندارند جرأت، رفتن به این جاهای دور
اما تاجر می رود، طبعش روان باشد نه زور
بیم و وحشت نیست به کار، پس فتنه و شرنَی رسد
چون سلامت نفسشان ، راه کژی را نَی دهد
پس چه درمحضر ِتو، باشند و یا شهری دگر
نیک نظر کن کارشان، تا بد نیاری تو به سر
اما این را هم بدان، شایستگی درهمه نیست
پاره ای باشند حریص، یا که بخیلند دربه زیست
محتکرباشند به مال، قیمت گذارند وآن به میل
که ازآن خواهد رسید، اضرار به مردم وآن به کیل
عیب و ننگ هم دان تو آن، بر والیان هر بلاد
که رسول صلواة براو، منع کرد پس آن دار تو به یاد
احتکار را منع تو کن، آسان تو کن برمردمان
درخرید راحت شوند، کس هم نبیند زآن زیان
بعد از منع احتکار، گر یافتی کس ازاین بَدان
کیفرش باید دهی، تا عبرتی گیرند ازآن
اما هشدار نشود،کیفر به اسراف دربه کار
اعتدال درهمه حال، بهرۀ نیک آرد به بار
اما خدایا خدایا دربارۀ طبقۀ فرودین :
نگری باید کنی، بیچارگان را دربلاد
که خدا خواسته ز ِما، تا نبریم هیچیک ز ِیاد
ازمساکین گیر ورو،بابینوا وآن دو دگر
و آن نیازمندان تو دان، با آن زمین گیران به دهر
کس ازآنان بینی تو، دست سؤال دارد دراز
کس دگر بینی عفاف، ره ندهد گوید ز ِراز
حقی را داده خدا، باید رعایت آن کنی
که به هریک برسی، بی آنکه گوئی اوست غنی !
از خزانه سهمی گیر، حقی برای این کسان
با خراج از غلۀ، خاصۀ دولت تو رسان
تا ز ِهریک ازبلاد، سهمی جدا نِه تو کنار
دور و نزدیک فرق نَی است، یکسان بده هریک ز ِبار
هُش بدار تا که غرور، مست نکند از امر یار
گوئی کارهای بزرگ،مانع شدند آئی به کار
که پذیرا نشود، عذرت به درگاه خدا
پس به هرکاری نگر، آری بجا آنهم جدا
پس تورا جایز نَی است، داری دریغ از کارشان
یا غرور گیرد تورا، چهره دژم دهی نشان
نزد مردم ازبه حال، آنان حقیرند وزبون
پس تفقد لازم است، سازی دگرگون از درون
ازخدا ترسان کسی، باشد فروتن تو گمار
بر یتیمان نِگرد، غمخوار پیران دربه دار
پیری که درمانده است، خانه نشین وبا نیاز
که خجل دارد کند، دست نیاز برکس دراز
گرچه این کاری است گران، بروالیانت دربلاد
اما آن کس که کند، عاقبت نیک را به یاد
دان خدا آسان کند، کار و شکیبا می شوند
چون یقین دارند از آن، در وعدۀ حق می روند
از برای بارعام، جایگاه و وقتی ده نشان
تا حضورمردمان، راحت شود درآن مکان
تا که باشی فارغ از، هرکار دیگر آنگهت
پاسخ مردم دهی، بهره بگیرند از رهت
وآن به خاطر خدا، یابی فروتن دربه عام
گارد خود بیرون کنی، تا که روان گویند کلام
از رسول صلواة براو، بشنیده ام من این کلام
امتی آراسته نیست، گرکه قوی گیرد به دام
یک ضعیفی را ز ِحق، تا گیرد لکنت درسخن
ازبیان ماند چنان، گوید قوی حق هست ز ِمن
پس تحمل کن تمام، جائی که جمع باشند انام
از درشتگوئی کسی، یا عجزاو اندر کلام
حوصله باید کنی، هم خودپسندی نِه کنار
تا خدا بگشایدت، دربی ز ِرحمت پر ز ِبار
کان ثواب طاعتی است، داشتی به درگاه خدا
که عنایت برتو کرد، اجری براین خود هست جدا
گربه بخشی مالی را، بخشیدنت باشد چنان
که گوارا آیدت، نادم نگردی تو از آن
گرنداری تو توان، مالی که بخشی به کسی
او نیاز هم داشته است، با مهر وعذرکن حق رسی
کاری که برعهده ات، باشد تو خود باید کنی
یکی زآنها پاسخ است، ازخود نباید آن کَنی
یا که جائی که دبیر، درمانده باشد دربه کار
کارگزاران را تو ده، پاسخ نمانند زیر بار
یا اگر در روزی که، عرضه شود کارهای عام
دستیاران مانده باشند، تو بکن کارها تمام
کار هر روز را به روز، باید کنی انجام آن
چونکه هر روز،خاص خود، دارای کاری است در زمان
با خدایت سرتو کن، دربهترین اوقات خویش
ازبه ساعات بیشترین، هم با خدایت گیر تو پیش
این بدان گر درنیت، صادق شوی با مردمان
تا به آسایش رسند، زین آن غرض آید میان
آنچه را خاص خداست، ازهرفریضه آری جا
نیتی خالص بدار، دروقت خاصش کن ادا
روز و شب بخشی از آن، بکذار کنار بهر خدا
تا به طاعت سر بری، نزدیکی یابی و آن بجا
دربه اعمالت بکوش، بی عیب و نقص آری بجا
گرچه فرسوده شوی، راهی است روی سوی خدا
درنمازبامردمان، راه میانه گیر به کار
نه که آن ضایع کنی، یا نا توان آری به زار !
از رسول صلواة براو، چون خواست روم من به یمن
پرسشی کردم از او، تا راه آن گوید بمن
گو که با مردم چسان، خوانم نمازی من درآن
فرمودند قدرتوان، ازنا توانتر مردمان
تا که حال ناتوان، مرعی بداری تو درآن
مؤمنان را مهربان، هم باید باشی این بدان
تو هم از مردم مپوش، روی و نیائی در میان
غیبتت از مردمان، گوید که نیستی مهربان
والی گر پوشد ز ِرو، غافل بماند ازامور
هرچه بدبختی کشند، گوئی نمی بیند چو کور
که خود این بد آورد، هر چیزی گردد آن به عکس
خُرد بزرگ آید نظر، یا که یزرگ خُرد نزد کس
یا که زشت زیبا شود، زیبا به زشت جلوه دهد
حق وباطل هم چنین، آن سان که کس زآن نَی رهد
زیرا والی آدمی است، آنچه که پنهان است براو
چون تواند یابد آن، حق راز ِباطل جستجو
حق نشانی را نَی است، تا گردد از باطل عیان
پس اگر غافل شوی، مانی ازآنش در بیان
یکی زین دو گیر تو خود، یا که سخی هستی به خاص
پس چرا پنهان کنی، در دادن حقی به ناس
واجبی است بر ذمه ات، دریغ چرا داری از آن
پس که پنهان بودنت، معنی ندارد این بدان !
یا ازآن هستی که تو، باری نگیری ازکسی
مردم هم نومید شوند، از داشتن فریاد رسی
خواستۀ مردم ز ِتو، رنجی نیارد برتو آن
داوری خواهند کنی، با عدل وداد بر مردمان
بدان :
دان کسانِ والی و، هرکس که نزدیک است به او
برتری جویند ز غیر، گردنکشی را هم به خو
دربه هر داد وستد، انصاف ندارند دربه حد
پس تو باید قطع کنی، مبنای این حالات بد
هم به آنان تو مده،زمین به اقطاع بهر کشت
چون ز ِنزدیکی تو، کارها کنند کارهای زشت
درمساقات بینی تو، بندند قراری با کسی
که به آن هم مرز خود، زیان رسد ازآب رسی
یا که آنچه مشترک، باشد میان همگان
زحمت از خود کم کنند، آرند به دوش دگران
خویش ِتو لذت برَد، ازاین چنین کارهای خویش
تنگی اش بردوش تواست، در آخرت چون کردی پیش
حق اگر خواهی کنی، اجرا به بیگانه و خویش
تو شکیبا باش دران، پاداش ایزد داری پیش
گرچه دراجرای حق، ازخویش زیان خواهی تو دید
عاقبت برسود تواست، نزد خدایت هست وعید
پس تحمل کن تو آن، هرچند که سنگین است ز ِبار
تا که بینی خیرآن، ازخالق و پروردکار
گرگمان مردم کنند، والی ستمگر گشته است
عذر خود را کن بیان، برنفی آنچه رفته است
تا به کاهی از گمان، پندار نیک آرند بتو
گرچنین کاری کنی، عادل نمائی خودز ِنو
تو به مقصود می رسی، مردم به حق یابند ز ِراه
پس برآن باش تا کسی، بر ظن بد ناید به گاه
گر که دشمن در به جنگ، برصلح فرا خواند تورا
هُش بدار رو بر متاب، خیرها تو بینی در ورا
چون خدا راضی شود، آسوده گردد هم سپاه
ازغم ورنج می رهی، کشور به امن یابد پناه
اما این را هم بدان، غافل مباش از کار خویش
بستی پیمان جای خود، آینده بنگر تو ز ِپیش
چونکه دشمن ممکن است، حیله ای آرد او به کار
تا به تو نزدیک شود، آنگه تورا گیرد به زار
پس صلاح است نکنی ، تکیه به حسن ظن به بیش
اما درپیمانی که، بستی بمان بر عهد خویش
عهدِ دوستی بسته ای، دادی امان دشمن خویش
پس بمان ثابت برآن، خود نشکنی آن را ز ِ پیش
سپر پیمان بشو، تا داری آنرا پایدار
دشمنت دادی امان ، خارج مساز آن از مدار
نتوان یافت واجبی، چون عهد و پیمان از خدا
در به هر باور ودین، واجب شده برآن ادا
مشرکان هم یافته اند، جایگاه پیمان را به کار
چونکه پیمان شکنی، فرجامی دارد و آن به زار
پس به هرعهدی تو هم، باید بمانی استوار
با خیانت نشکنی، یا برفریب پیمان میار
چون چنین کاری بدان،گردنکشی است وآن با خدا
و از کسی آن سر زند، نادان بوَد واز عقل جدا
دوستی خالق بما، این رحمت آورده به بار
که دهد مارا امان، با یک حریم استوار
تا که درسایۀ آن، راحت کنیم زی درپناه
عهده دارآن شده، گرچه کند کس هم گناه
ملاحظه می فروائید که خداوند متعال هم خود را به پیمانی که برای مخلوق خود بسته است، پایبند می داند، و علیرغم توانائی مطلق خود، حاضر به نقض آن نمی باشد !
ادامۀ خطبه :
پس تو درپیمان خود،جائی نداری برفریب
یا خیانت حیله ای، آری بدان اویست قریب
تو مبند پیمانی که، تأویلی درآن ره دهی
تا پس از بستن آن، یابی تو درفسخش رهی
از دو پهلو گفته ها، گیری بهانه بشکنی
یا که چون اجرای آن، گشته گران ازخود کَنی
تو ز ِ عهد دانی چه هست؟ پیوندی آن دان با خدا
پس چرا برهم زنی، حقت چه باشد زآن جدا ؟
گر تو پایداری کنی، گر چه گران آید به کار
بهتر است از غدر و مکر،خالی کنی شانه ز ِبار
جونکه بازخواست خواهی شد، از سو خدا پروردگار
رحمت از تو دور شود، عفوی از او ناید به بار
برحذر باش از دماء، چون برترین است از گناه
خون نا حق ریختن آن، ملکت بَرَد سوی فنا
خون نا حق ریختن هم، نعمت بَرَد سوی زوال
عمر آدم کم کند، چیزی نیارد جز وبال
چونکه سبحان کریم، در روز محشر داوری
اول از خون گوید او،تفهیم کند خیره سری
پس به هُش باش نکنی، ملکت به خون پایدار بدان
بهره اش سستی بوَد، کوته شود دستت از آن
قتل عمد دارد قصاص، پس دان بری نیستی ازآن
عذر تو نزد خدا، هم نَی پذیرد این بدان
اما در قتل خطأ، ناخواسته چون کس را کشی
دیه را باید دهی، بی کِبر وبی گردن کشی
برحذر باید شوی، زآنچه تورا گویم ز ِکار
خودپسندی نِه کنار، واز چرب زبانی خوش مدار
بر عجب تکیه مکن، یا از ستایش خوش مباش
کاین همه از بهترین، وصف های شیطان است ز ِپاش
تا که پاشد کردۀ، نیکو ز ِنیکان درجهان
کاین همان بهره بوَد، شیطان بخواهد گیرد آن
هُش بدار منت منِه، ز ِاحسانی گر کردی به ناس
آنچه را داری کنی، بزرگ نمائی وآن به خاص
وعده ای گر می دهی، رو برخلاف آن مکن
منت بر احسان تو دان، باطل کند آنرا ز ِبن
نورحق خاموش شود، هُش دار بزرگ نشماری کار
خُلف وعده هم بدان، خشم خدا آرد به بار
- خدای متعال در آیه های یک و دو سورۀ الصف می فرمایند :
« یا ایها الذین آمنوا لم تقولون مالا تفعلون – ای کسانی که ایمان آورده اید، چرا به آنچه که می گوئید عمل نمی کنید . کبر مقتا عند الله ان تقولوا مالا تفعلون – در نزد خدا خشم یزرگی را به بار خواهد آورد که بگوئی وعمل نکنید »
دست به کاری تو مزن،بینی فرا نیست وقت آن
اما چون وقتش رسد، سستی درآن جایز مدان
یا به الحاح تو مکن، روشن نَی است فرجام آن
اما گر کاری است عموم، فورا بکن انجام آن
گر که کاری روشن است، راه وصولش به هدف
همگان راسود دهد، هُشدارکه گوئی رفت ز ِکف
پس تو این را خوب بدان، هرچیزتو نِه در جای آن
یا به هنگامش تو کن، هرکاری را این هم بدان
بر حذر باش زآنچه که، حق دارند مردم هم درآن
آنرا دانی خاص خود، نه کس دگر از مردمان
یا به نادانی زنی، زآنچه که آگاهند از آن
گر ضروری باشد آن، گیرند ز ِدستت این بدان
چون بگیرند آن ز ِتو، خواهند دهندش دیگری
این برای این بوَد، کردی درآن خیره سری
چونکه برداشته شود، از دیدگانت آن حجاب
بینی مظلومان زِ داد، هرچه که داشتی داده آب
چون به خشم آئی گهی، از تندی وتیزی به کاه
دست مکن برکس دراز، زشت ازسخن ناور به گاه
از به دشنام خود بدار، خشمت به دشمن کن فرو
تا عنان گیری به دست، گوئی که هستی یاد او
لحظه ای آور نظر، داری رَور سوی خدا
آنگه سلطه خواهی یافت، عقل هم که آید آن بجا
برتو لازم آمده، آری نگر بر والیان
والیانِ پیش خود، حکمرانی چون کردند درآن
والی عدل بوده اند، با سنتی نیکو به بار
که بیاوردند ز ِخود، یا از پیامبر آن به کار
یا فریضه از کتاب، برآن شده امر خدا
اقتدا کن برهمه، ما هم چنان کردیم بجا
پس به این عهدنامه ام، باید توجه خاص کنی
حجتی دان برتو آن، تا کنی خود از نفس بری
چون کسی را جز خدا، حافظ نه بینی درجهان
تا درآیی از بدی، توفیق توگردد عیان
از رسول صلواة براو، آنچه وصیت کرد بمن
تا بجا آرم نماز، واز به زکوات نَی هم به ظن
با غلامان نیکی هم، فرموده است باید کنیم
ما به این فرمان او، مهر ختام را می زنیم
و بجز حَول خدا، نیروئی هم جزاو که نیست
طلب توفیق از او، دارم که تا هستیم به زیست
تا به هر کاری کزآن، خوشنودیش آید به بار
آن کنیم نَی هم جزآن، وآن هم بدن آن هست ز ِیار
عذرآشکاری براو، یا بر خلائق هم چنان
نزند ازما به سر،چون پاسخ کند عاجزمان
درمیان بندگان، مانیم به نیکی هم چنان
در بلادش هم چنان، آثاری نیکمان عیان
نعمتش را به کمال، بینیم فزونی ز ِکرم
با شهادت راحتی، یابیم از این دار ألَم
و به آنچه نزد اوست، مشتاقیم آن بینیم ز ِرو
با سلام و صلواة، برآن نبی و آل او
خوانندگان گرامی :
بیان چنین اشعاری دربه نظم درآوردن نامۀ حضرت علی (س) به مالک اشتر (ره) صرفنظر ازجایگاه او دربین عموم مسلمانان، ارائۀ گوشه ای از شخصیت یک مرد بزرگ تاریخی است تا با مطالعه و تأمل در اندیشه های او که هرکدام سر فصلی از مسائل اجتماعی و روانشناسی و سیاسی را رقم می زند، نتیجه گیری بعمل آید که با توجه به تاریخ زندگی پرتلاطم او که از دوران کودکی با بیعت با پیامبر اسلام (ص) آغازی دارد، چگونه توانسته است چنین دستاوردی که آنهم گوشه ای از کتاب نهج البلاغۀ اورا بیان می کند،داشته باشد؟ !
جوانان عزیز : انسان های گذشته را فقط از آثار آنان می توان شناخت، ونه متأسفانه با تحریفات تاریخ نویسان . وبا تأسف بیشتر چنین تحریفاتی درکتاب های آسمانی که به صورت تاریخ ارائه شده اند، بیشتر ظاهر می شود که همین امر سدی بر رسالت پاک وسادۀ پیامبران شده است ! به نقد بر تورات که گوشه ای از تحریفات ارائه شده و از ادامه مطلب خودداری شده است در همین سایت مراجعه فرمائید .
شخصیت هر کسی را از اندیشه های او می توان شناخت . وقتی کسی می گوید به عهد و وفای خود با دشمن استوار بمان و از نقض آن بیم از خدا داشته باش، نمی تواند فردی خشن و ستیزه جو باشد !
متأسفانه تحریفات تاریخی بلحاظ فرقه گرائی ها، بسیاری از مسائل روشن را تاریک ساخته است ! بنابراین جا دارد که جوانان عزیز با تأمل درآثار بزرگان به ارزش آنان پی ببرند، واز داوری های نا بجای عامیانه ای که جز رسوائی بهرۀ تاریخی در پی نخواهد داشت، به پرهیزند !
من علمنی حرفاً املکنی عبدا! گفتۀ مولا امیر المؤمنین است (س)
هرکه پاس خلق ندارد، پاس ندارد هم خدا
زین سپاس را دان عبادت، تا بیاری آن به جا !
من به راهی گام نهادم، تا جوانان عزیز
درهمان ره با من آیند، سوی بالا از حضیض
گام اول دربه سایتم، تو کشیدی رنج آن
زین سزاواراست که خواهم، ازخدای ذو المنان
که دهد توفیق و رحمت، عزتی آن سان عیان
که بتو بالند رفیقان، ازوجود پاکتان
پس به تکلیف دانم آن را، که پس ازشکرخدا
پاس بدارم زحمتت را، دان که پاسی است آن بجا !