مبنای فرقه گرائی در ادیان چیست ؟
چون ندانند که خدا، دارد چه جائی از وجود
رو به پندار می کنند، تا زآن بیابند ره به سود
آنچه با وهم وخیال، یابند بگویند این خداست
غافلند ازآنچه او، گفته اگرگیرند بجاست !
فرقه ها در دین چنین، آشکارشود بر مردمان
هرکه بر ساز خودش، شادان گذر دارد جهان !
آیۀ 53 المؤمنون « فتقطعوا امرهم بینهم زبراً، کل حزب بما لدیهم فرحون – امروحقایق دین را بین خود ( برمبنای وهم و خیال ) پاره پاره ( دگرگون ) کردند، و ( دریک واقعیت ) فرقه فرقه شدند . وهرگروهی به آنچه ( با پندار ) یافته ، شادمان است »
گرچه داشتن باوربه خالق یکتا ( توحید ) همانند حرکت نفسانی حضرت ابراهیم یک امرفطری است . و بنا بفرمودۀ پیامبراسلام (ص) من عرف نفسه فقد عرف ربه – هرکس خود را شناخت خدای خود را خواهد شناخت . معذلک چون چنین فعل و انفعالی درهرکس امکان پذیرنخواهد بود، و خود حضرت ابراهیم هم علیرغم نیل او به این حقیقت مطلوب بنا به آیۀ 260 سورۀ البقره بازهم درمقام تردید و پرسش ازخدای خود برمی آید . « واذ قال ابراهیم رب ارنی کیف تحی الموتی قال أولم تؤمن قال بلی و لکن لیطمئن قلبی قال ... – و آنگاه که ابراهیم ( درمقام سؤال برمی آید و می پرسد ) خدایا نشانم بده چگونه مرده ها را زنده می کنی ؟ ( خدا ازاو می پرسد ) مگر ایمان نداری ؟ ( ابراهیم درجواب می گوید ) بلی اما برای اینکه دلم اطمینان یابد ...» بنابراین خداوند با شناخت این توانائی و مرز بینش بندگان خود وسیلۀ گوناگون و متناسب با فرهنگ اقوام درمقام تعرفۀ چنین پایه و اساس اعتقادی برمی آبد تا همگان در درجۀ اول با اعتقاد به خدائی یکتا و بی همتا، تسلیم این باور گردند و مسلمان شوند، چه یهودی یا نصاری و یا صابئی وغیرآن باشند ! که بنا به فرمودۀ پیامبراسلام « قولوا لا اله الا الله تفلحوا – بگوئید که خدائی جزخدا نیست رستگار خواهید شد » و بنا به ایۀ 61 سورۀ یس « و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم – و ابن که مرا بپرستید این است راه راست » وازآنجائی که خط وراه راست پذیرای هیچگونه انحراف و زاویه ای نخواهد بود، بنابراین با کمترین گرایشی به هرسوی این راه راست، کژروی و فرقه گرائی را بوجود خواهد آورد، و گاهی این انحرافات بگونه ای خواهد بود که مانند پاره ای ازفلاسفه و حتی ازآنانی که خود را پایبند به قرآن می دانند، بدون توجه به آیات آن به زعم خود با قبول وحدانیت الهی، اورا با دادن همتا و شریک درکثرت وجود تعریف می کنند ! و نهایتا با توجه به آیۀ 62 همان سورۀ یس « ولقد اضل جبلاً کثیرا أفلم تکونوا تعقلون – و به تحقیق گروه زیادی را ( شیطان ) گم راه ساخت، آیا نمی حواهید بفهمید ؟! » تمام آن راه ها به خطا حواهد انجامید، و با ایجاد خلاء های فکری آنهم در بین جوانانی که در مرز گزینش قرار دارند، جز ایجاد دو دلی و بیک باره پشت کردن، و گفتن: «این هم ازآن حرف هاست » بهرۀ دیگری درپی نخواهد داشت ! که اگربه باوری بر مبنائی که قرآن نشان داده باشد، برسیم، به هشدار صدرسایت خواهیم رسید که می گوید :
هشدار به داوران نا خوانده قرآن که متاسفانه با قلادۀ رسوائی تاریخ رخت ازجهان برمی بندند، و سرافکندۀ پرسش های الهی خواهند بود !
تحقیق و تدبردرقرآن همانند مسائل ریاضی دارای پیوندهائی است که با قطع یک پیوند پاسخ به غلط خواهد انجامید .
مطالعۀ قرآن غیرازخواندن آنست . زیرا گرچه بنا به باوران قرآن خواندن آن دارای ثواب اخروی است، اما مطالعه بمنظور تحقیق درآن، کاری است بسیار خطرناک که باید دربررسی هرآیۀ آن تمام محتویات قرآن عالمانه و اصولی مد نظر قرار داده شود تا بتوان بطورنسبی به آنچه واقعیت دارد دست یافت . و گرنه نتیجۀ کار بمثابه گفتن لا اله بدون الا الله خواهد بود ! آیۀ 85 سورۀ البقره چنین نظری را می رساند، توجه فرمائید : « .ثم انتم هاؤلاء ... أفتؤمنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض فما جزآء من یفعل ذالک منکم الا خزی فی الحیواة الدنیا، و یوم القیامه یردون الی اشد العذاب و ما الله بغافل عما تعملون – سپس شما آنانی هستید که ... به قسمتی از (آیات ) کتاب ایمان می آورید وبه بخشی نا باوری می کنید. پس سزای کسی که ازشما این کار را می کند چیست ؟ جزاینکه دردنیا پی آمد خواری ( رسوائی تاریخی ) خواهد داشت، و در واپسین به سختترین عذاب گرفتار خواهد شد، و خداوند از آنجه می کنید غافل نخواهد ماند !»
گرچه مخاطب این آیه قوم بنی اسرائیل است، اما برون ازاین مخاطب خاص، خطابی عام به تمام رو آورندگان به قرآن دارد . چه تابع قرآن باشند و چه غیر آنان !
خوانندگان گرامی : درقسمت نگاهی براندیشه های فلسفی سایت www.ghkherad.ir خود، اشاره ای به گفتۀ هگل دارم که قرآن را متروکه اعلام داشته است !
چون او نیست تا طرف خطاب قرار داده شود، بناچار ازپیروان مکتب اوپرسش بعمل می آید که این متفکرجهانی که قدرمسلم باید قرآن را خوانده باشد، چگونه به این نتیجه رسیده است ؟!
اگراین فیلسوف با رعایت حرمت قلم و داوری تاریخ بر مبنای رسالت خود بطورجامع ومانع به بررسی می پرداخت بطورقطع به این نتیجه نمی رسید !
زمانی می توان گفت فلان گفتار به روز و پسندیده نیست که خلاف عقل و مصالح اجتماعی شناخته شود !
شما اگر فقط انوار حکمت تألیف مرا در سایت یاد شده مطالعه فرمائید، ملاحظه خواهید فرمود که درآن استنادی جزقرآن نخواهید یافت، و آنچه درآن بمیان آمده است چکیده ای از احکام الهی است که اعتبار آنها را زمان ازبین نخواهد بود .
اگر درست قرآن مورد بررسی قرار داده شود، خواهید دید که راه کار مناسبی برای خوب اندیشیدن و خوب زیستن است، واگر به قسمت درآمدی برمفاهیم نظری اسلام نگارش نویسنده درهمین سایت مراجعه فرمائید، روشن خواهد شد که کمترین نکتۀ قابل ردی درآن نخواهید دید . برای نمونه و مثال بیک مورد آن اشاره دارد که می گوید : با دشمن خود چنان برخورد کن تا نه تنها از دشمنی دست بکشد بلکه به یاری تو هم درآید . و ازاین امثال ! آیا چنین احکام و پند و اندرزهائی را باید متروکه شناخت ؟!
آیا تبعیت انسان ها از یک راه کار منطقی وروانی، و ایجاد همدلی بین مردم برای جوامع بشری زیان آور ویا بیهوده است ؟!
البته برای آن گروه و متفکرین آنان که خط دهندۀ سیاست جهانی هستند باید متروکه شناخته شود ! زیرا زندگی مسالمت آمیزبین مردم از هرنژاد و باوری هم که باشند، زهرآلود است! زیرا تداوم حیات این قشر خون خوار جهانی، جز با توطئه و ایجاد آشوب و کشتار بیگناهان، فراهم نخواهد شد .
اگر قرارباشد که انسانیتی که هگل آن را متروکه می داند در دنیا حاکم گردد، قدر مسلم حد اقل چپالگران به قرزندان خود رحم می کردند، و اصراری در توزیع و فروش اسلحه های ساخت خود به هرکسی بعمل نمی آوردند !
هگل قرآن را خوانده ولی متأسفانه برخلاف اصول حاکم بر مکاتب فلسفی، با پیش فرض رد آن به مطالعه پرداخته است، و با خواندن چند آیه که پاره ای از مردم برای یافتن ثواب می خوانند، نتیجه گیری بر متروکه بودن آن گرفته است، و متاسفانه صاحب نظران دینی ما هم که مدعیان فلسفه هستند با بی اعتنائی از کنار آن گذشته، و مردم دنیارا به باور غلطی که هگل به آن رسیده می کشانند !
اگر این اساسنامۀ دین بزرگ اسلام درست به کار گرفته شود، دنیائی خواهیم داشت که فرهنگ درآن حاکم خواهد بود، ومفهوم بهشت دراین دنیا نیز احساس می شد !
بهشت جائی است که آزاری نباشد
کسی را با کسی کاری نباشد
یعنی زندگی مسالمت آمیز !
پس باید گفت : جای بسی تاسف است از اینکه فیلسوفی که به معنای واقعی دوست دار دانش و باید پدر آن نامیده شود، درشناخت حقایقی با داشتن دو میلیارد پیرو ودانشمندانی درکنارخود، بدون بررسی عالمانه تن به نظری می دهد که ازمصادیق هشدارما خواهد بود !
خوانندگان گرامی : خدا شاهد است همین اندیشه های التقاطی و بی پایه و اساس است که دراین موقعیت سنی برآن شده ام تا اندیشه های خود را برای نقد عرضه دارم، و جوانان را به خوب اندیشیدن فرا خوانم تا به صرف اینکه فلان دانشمند یا محقق چه گفته، اکتفا نکنند، و حرکتی براین داشته باشند که آن دانشمند و یا محقق چه می بایستی بگوید که نگفته است ! تا با این تکاپو موجبات رشد فکری بسوی تکامل بشری را فراهم سازند . درغیر این صورت، جزجمود فکری وسقوط فرهنگی پی آمدی را نخواهند دید !
قرآنی که هگل آن را متروکه شناخته است، درذیل آیۀ 17 وتمام آیۀ 18 سورۀ الزمر می آورد « فبشر عباد – بندگانم را بشارت بده . الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولائک الذین هداهم الله و اولائک هم اولوا الالباب – آنانی که به سخنان گوش فرا می دهند، و بهترین را می گزینند، کسانی هستند که خداوند رهنمای آنان بوده، و صاحبان اندیشه بشمارمی آیند »
با توجه به این آیه که به تفصیل درمفاهیم به آن پرداختی داریم ( به آن مراجعه فرمائید ) بخوبی روشن می شود که مکتب اسلام به درست اندیشیدن اهمیت خاصی داده است تا بهر هیچ چیز حتی شناخت خدای خود باید به آن پرداخت . ولی متأسفانه همین بی توجهی است که با کنار گذاشتن عقل و خرد با صرف برخورد با آیه ای ازقرآن وبدون بررسی تطبیقی آن، و یا عملکرد فردی بنام دین، به داوری دربارۀ اسلام پرداختی بعمل می آید، و فیلسوفی مانند هگل آن را متروکه اعلام می دارد !
برای روشن شدن این مقال که در تحقیقات علمی باید ازاندیشه ای درست یاری گرفته شود، فقط به دو مورد، پرداختی کوتاه خواهیم داشت، توجه فرمائید :
آیۀ 5 سورۀ التوبه می گوید « ... فاقتلوا المشرکین حیث وجتموهم – مشرکین را هر جا یافتید بکشید »
ملاحظه می فرمائید که دراین آیه قسمت آورده شده بصورت امر الهی بیان می شود . بنابراین طبق برداشت اولیه هرجا به مشرکی برخورد شود باید اورا کشت، و هیچ تخصیصی از نظر قاتل و مقتول هم داده نشده است .
حال باید دید : آیا برمبنای ظاهر این آیه باید عمل کرد، و هرمشرکی با هر خصوصیات زمانی و مکانی باید کشته شود ؟!
چنین برداشتی بدون توجه به محتوای قرآن التقاطی نامیده می شود و حرام است . زیرا با توجه به مفاد بسیاری ازآیات این کتاب بزرگ، چنین جوازی وجود ندارد، وبرمبنای مجازات قتل نفس قاتل باید قصاص گردد . سخنی به تفصیل دراین مورد دربخش سوم باب دوم تحت عنوان جنگ دراسلام به قلم نویسنده دراین سایت آورده شده است به آن مراجعه فرمائید .اما بی مناسبت نمی بیند که بیک مورد از توجیه خود دراین جا آورده شود تا تسهیل برداشتی از موضوع بدست داده شود . توجه فرمائید :
درآیۀ 6 همان سوره داریم « و ان احد من المشرکین استجارک فاجره حتی یسمع کلام الله – هرگاه یکی از مشرکین تورا ( برای تعلیم قرآن ) به خدمت بگیرد، درخدمت او باش تا کلام خدارا بشنود . ثم ابلغه مامنه – سپس اورا به جایگاه امن او برسان . ذالک بانهم قوم لا یعلمون – برای اینکه آنان قومی هستند که نمی دانند »
حالا باید دید ازاین آیه چه می فهمیم ؟
توجه فرمائید : با توجه به صدرآیه ( و ان احد من المشرکین استجارک فاجره ) و ذیل آیه ( ذالک بانهم قوم لا یعلمون )
ما درهمین سایت درانوارحکمت پرتو ششم راجع بع قبح عقاب بلا بیان سخنی به تفصیل داریم به آن مراجعه فرمائید . این دو قسمت از آیه درهمین خصوص است که این افراد آگاهی از دین اسلام که چه دارد و چه می گوید ندارند . بنابراین اگر خواهان آگاهی باشند با تحصیل دستمزد اقدام به تعلیم آنان پردازید
درادامۀ عبارت صدرآیه آمده است « حتی یسمع کلام الله » تا با سخنان خدا آشنائی پیدا کنند، ومتوجه شوند که راه روشنی را درپیش روی آنان باز گذاشته است تا با توجه به آزادی درانتخاب اگرخواستند اقدام به گزینش بعمل آورند، واگر نخواستند اکراه و اجباری هم درکار نیست ! ( به تمام این مسائل در مفاهیم این سایت به تفصیل سخن رانده شده است به آنها مراجعه فرمائید )
سخن آخرما دراین ایه دراین جاست : ثم ابلغه مامنه – سپس اورا به ( منزلش ) جایگاه امنش برسان تا کسی متعرض او نشود! یعنی چه ؟ یعنی کسی ازمسلمانان اورا نکشد !
دراین جا این ابهام پیش می آید که با توجه به آیۀ 5 یاد شده، هرکس اورا ببیند، دراجرای امر الهی باید اورا بکشد !
در رفع این ابهام علاوه برسخن ما درمفاهیم، لازم می داند اضافه نماید که اگر قتل چنین فردی جایز شناخته می شد، خداوند موجبات رهائی اورا ازبلا با امر به رساندن او به منزلش فراهم نمی کرد ، و اگر قتل او واجب الهی بود خود تعلیم دهنده اولویت دراجرای امر الهی داشت واو می بایستی به تکلیف عمل کند . نه انکه دشمن خدا را سالم به مامن او برساند !
دراین جا این سؤال پیش می آید : اگرقتل او واجب نبوده، پس چرا باید اورا به منزلش برسانند ؟!
از آنجائی که فرهنگ همیشه پایه و اساس هرجامعه ای را پی ریزی می کند، و نا هنجاری های اجتماعی هم صرفا ناشی از خلاء های فرهنگی بوده و هست، واینکه تازه مسلمانانی که دریک جامعۀ تهی ازمدنیت رشد کرده وهنوز به تعالیم اسلام درابتدای راه بوده اند، بنابراین برای صیانت از دست چنین افرادی چنین حکمی صادر شده است .
به یک خاطره ازبی فرهنگی آنهم بعد از 13 قرن از ظهوراسلام می پردازد تا به آنچه درصدراسلام احتمال وقوع آن داده می شد، شگفت آورنباشد ! توجه فرمائید :
در تابستان سال 1334 بعد از پایان تحصیلات دیپلم، برای سرکشی به خانه وکاشانه های خود در بصره وکربلا با شادروان مادرم راهی عراق می شویم . درکربلا ایام عزاداری حسینی بود ( درست یادم نیست ایام قتل یا اربعین بود ) درمراسم سوگواری مواجه با دستۀ قمه زنان می شوم که با قمه صورت خود را خون آلود می کردند . ظهرآن روز در منزل یکی از خویشان دعوت بودیم، یکی ازسردسته ها که او هم نسبتی با ما داشت درآنجا حضور داشت . من از او راجع به طرز عزاداری وزدن قمه پرسشی کردم که آیا این کار درست است ؟!
باور کنید چنان از سؤال من برافروخته می شود که نزدیک بود چشمان او از شدت فشار از حدقه درآیند ! که با حالت خشم غیر قابل تصور در جلوی مادرم گفت : تو اگر پسر فلانی نبودی همین جا خونت را می ریختم !
ملاحظه می فرمائید نا آگاهی تا چه اندازه مصیبت بار است! خداوند درقرآن به پیامبرمی فرمایند تو با دشمن چنان برخورد کن تا دست از دشمنی بردارد و یار تو گردد . این شخص که به رحمت ایزدی رفته است، بعد از 13 قرن نسبت به زمان حادثه تا چه اندازه بیگانه از اوامر الهی بوده است ؟! بنابراین تصوراینکه چرا درصدراسلام ترس از تجاوز از احکام الهی وجود داشته است، با توجه به فرهنگ حاکم دوران جاهلیت امری طبیعی بوده، و کمترین خدشه ای بر آنچه خداوند فرمان داده است وارد نخواهد ساخت ! و اتخاذ قیاس از عملکرد افراد درشناخت یک دین و مکتبی درست نخواهد بود . برهمین پایه و اساس بوده که اسلام به کارگیری عقل را عبادت می داند تا مردم بدون اندیشه درهیچ امری به داوری نپردازند !
مورد دیگری که از التقاط آیات حاصل می شود، اجمالا آورده می شود توجه فرمائید :
روزی شخصی که خود را مسلمان واقعی می پنداشت . با دیدن آیه ای که آغازی با « انا – ما » داشت، خود را ودیگران را جزء این ضمیرقلمداد می کرد، و وحدت توحیدی را به کثرت خداوندی درمی آورد . مثلا درآیۀ 9 ازسورۀ الحجر که می گوید « انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون – ما خودمان ذکر(قرآن) را فرستادیم و ما نگهدارندۀ آن هستیم » این ضمیر را از وحدت الهی به کثرت درکار خلقت می پنداشت، و از بسیاری از آیات دیگر غافل مانده بود که خداوند بالصراحه به وحدانیت خود تاکید دارد، و بندگان را به آن باور فرا می خواند . البته متاسفانه چنین برداشتی از حالت فرقه گرائی خارج بوده و باید آن را به صورت ابداع دینی خارج ازدین توحیدی بشمار آورد که کلا با مفاهیم قرآن درتضاد شناخته می شود . برای روشن شدن اینکه قرآن برداشتی غیراز چنین نظری دارد به ذکر چند آیه از آن اکتفاء می نماید . توجه فرمائید :
آیۀ 25 سورۀ الانبیاء « و ما ارسلنا من قبلک من رسول الا نوحی الیه انه لا اله الا انا فاعبدون – و ما هیچ پیامبری پیش ازتو نفرستادیم، جزاینکه به او وحی کردیم که خدائی جزمن نیست پس مرا پرستش کنید »
بطوریکه ملاحظه می فرمائید درخود این آیه همان ضمیری که موجب شبهۀ آن شخص قرارگرفته بود وجود دارد، ولی موضوع آیه صرفا اعلام وحدانیت خداوندی است که با « انا – من » و « فاعبدون – پس مرا بپرستید » صراحتا به یکتائی خالق هستی تاکید دارد !
آیۀ 92 همان سوره « ان هذه امتکم امة واحدة وانا ربکم فاعبدون – اینک طریقۀ دین شما یک دین است و من پروردگارشما هستم پس مرا پرستش کنید »
آیۀ 14 سورۀ طه « اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی و اقم الصلواة لذکری – همانا منم خدائی که جزمن خدائی نیست پس مرا بپرستید و به نام من نماز را برپا دارید »
به این چند آیه اکتفا می نماید . که متاسفانه علیرغم وجود چنین آیاتی، پاره ای از افراد با اتخاذ آیاتی آنهم با دادن تضاد در معنی، به دگرگونی درعقیده بنام اسلام می پردازند که درواقع امر به شرک نزدیکتراست تا اسلام .
اما چرا درقرآن ازضمائر جمع بجای مفرد استفاده بعمل آمده است ؟ گرچه با توجیه بعمل آمده تضادی متصور نیست .اما دربه کارگیری این گونه ضمائرمی توان گفت : قرآن کتاب آسمانی است که برمبنای اصطلاحات زمان نزول آفریدۀ الهی شده است . در ادبیات عرب و بسیاری از اقوام وحتی ما ایرانیان، بحای ضمیر من درپاره ای ازنوشته ها، ضمیرما به کار می رود . مانند فرمانهای سلاطین که نوشته می شود به فرمان ما ... البته این به کارگیری دارای حکمت اجتماعی است و بیانگر این است که گوینده خود را همراه جمع می داند، وبه عبارت دیگر ارادۀ خود را ارادۀ جمع می شمارد که قدرمسلم چنین جمعی دربارۀ پروردگارکه همه چیز در ذات او جمع می شود، مصداق کامل و واقعی را دارد . بنابراین دست بردن به چنین مواردی واتخاذ تفاسیری به رای خود، جز تفرقه دردین وایجاد بدعت های خطرناک مفید هیچ فائده ای نیست . و ازخدا می خواهم که به کارگیرندگان چنین تلاشهائی را به راه راست هدایت فرمایند تا جوانان ما بیش ازاین درمعرض تضادهای گمراه کنندۀ فکری قرار نگیرند . آمین !