به نام تابنده نور


سخنی با خوانندگان گرامی:


 آن چه به نگارش در آمده است. گر چه باید آن را داستانی زائیده اندیشه به شمار آورد. ولی بی جا نخواهد بود که گفته شود، با بسیاری از واقعیات گوناگون این جهان بهم ریخته و در هم و برهم تناسب و مطابقت دارد و هر نکته و مورد آن را می توان نه تنها در گوشه ای از جهان بلکه در اطراف خود نیز مشاهده و تجربه کرد.
 این داستان ترسیمی از واقعیاتی از زندگی انسانی را به دست می دهد.

 انسانی که همه از یک گوهر انسانیت  یعنی روح الهی به وجود آمده است. بنابراین باید به پاس این گوهر مشترک در اندیشه هم بود و خود را محو در دیگران ساخت، تا به آنچه باید برسیم ،خود را برسانیم. وگر نه بنا به گفته شاعر گران مایه اندیشمند ایرانی سعدی باید بگوئیم:


       بنی    آدم    اعضای     یکدیگرند                 که در آفرینش  زیک   گوهرند

       چو  عضوی  به درد آورد     روزگار                   دگر  عضوها  را  نماند   قرار

       تو  کز  محنت  دیگران   بی غمی                 نشاید  که   نامت  نهند   آدمی


خدیجه تیزنوبیک 
 
 
 غروبی  که  به شب کشیده  نمی شود

 
  روزی نزدیک غروب به قصد حاجتی روانه بازار می شوم. در میان راه با صحنه ای  برخورد می کنم، که با گذشت سال ها از خاطرم محو نمی شود و صرف یاد آوری آن مرا عذاب می دهد.
زن جوانی را می بینم. که با پیشانی خود بر دیوار عمارت بزرگ شهر تکیه زده و بی حرکت مانده است.
لحظاتی از دور به او نگاه می کنم کمترین حرکتی از خود نشان نمی دهد.
شگفتا! خیالاتی شده ام؟
چرا این جور؟ شگفتزده می شوم:
یعنی چه؟
آیا واقعیت دارد یا خواب می بینم؟
مگر حالش بهم خورده و برای رفع کسالت این گونه به دیوار تکیه زده است؟
ولی نه. باید سراغ او بروم و جویای حال او شوم. اگر نیاز به کمکی داشته باشد به او یاری رسانم و او را صدا می زنم.
خانم. خانم....
جوابی نمی دهد.
در کنار او قرار می گیرم و به او سلام می گویم. جوابی نمی دهد. به او می گویم اگر حالت  خوب نیست و نیاز به کمک داری به من بگو تا به تو یاری رسانم. باز هم جوا بی نمی دهد.
حا لت بی حرکتی آ ن زن واصرار من در به حرف در آوردن آن مجسمه نما مرا شگفت زده تر می کند.
خدایا اگر مرده باشد توان این گونه ماندن را ندارد.
ظاهر او نمایانگر واقعیت یک زن زنده است. و گونه تکیه او به دیوارحالت استیصا ل او را می رساند. پس باید جویای واقعیت شد تا با روشن شدن آن به توان تصمیم گرفت. چاره ای نبود جز این که او را تکان دهم.
شانه او را گرفتم و به آرامی تکان دادم و به او گفتم:
دخترم چی شده چرا جواب مرا نمی دهی؟
دخترم راحت باش هر چه در دل داری باز کن و به من بگو.
پدرت هستم. دوستت دارم.
با گفتن این عبارت پیشا نی خود را از روی دیوار بر می دارد و به من نگاهی می اندازد.
نگاهی معصومانه که آدم از دیدن آن نگاه کباب می شود.
چشم های آن زن جوان قرمز و صورت از اشک های چهره اش خیس بود. حالتی خاص داشت. ماتمی غیر قابل توصیف! شنیدن کی بود مانند دیدن.
با چنان نگاهی دنیا بر سرم خراب می شود. بی صبرانه از او می پرسم:
چی شده دخترم؟
به زبان می آید چه که نشده؟
دوباره با همان حالت اولیه با تکیه به دیوار به ناله در می آید و مرتب می گوید چه که نشده؟ باور کنید خود را فراموش کردم. نمی دانستم چه کار کنم، تا او را از این حالت در بیاورم.
مگر ممکن است او را تنها گذاشت؟ به هر حال باید مشکل خود را بگوید تا بتوان او را یاری دا د و از این حالت اسف بار خارج ساخت.
تا کی باید این جا بماند و در ماتم خود به سر برد؟
چه کسی باید او را از این حالت خارج سازد؟ این ها نداهای درونی بود که به من می داد.
به خود گفتم. پس باید ماند وچاره ای کرد.
تصمیم گرفتم تا آن زن نگون بخت ماتم زده را که چهره اش فریاد از آن می زد، آرام نکنم، از او جدا نگردم.
به او گفتم:
دخترم دست از سرت بر نمی دارم. تا آ رام نگیری و مشکل خود را به من نگویی ول کن نیستم.
دخترم مرا پدرت بدان. هر چه در دل داری برایم بگو. شاید از من کمکی برآید. باور کن دخترم. اجازه بده کمک کنم .
آن زن جوان دوباره پیشانی از روی دیوار برداشت و با همان نگاه معصومانه خود گفت:
تشکر می کنم که مرا دختر خودت می دانی ولی من از خدا کمک می خواهم.            
به او گفتم دخترم خدا مرا برای یاری تو فرستاده است وگرنه گذرم به تو نمی خورد و یا ماندنی هم نمی شدم.
گفت: پدر چه بگویم؟
گفتم: هرجه دردل داری بگو.                                                                  
آهی از دل کشید. آه گرمی  که زبا نه آ ن دل مرا به سوز درآورد.
درحال ریختن اشک گفت:
خدا را سپاس می گویم که چون توئی را به سوی من فرستاده است. تا به من آرامش دهی. و ادامه داد:
پدر این اشک آن اشکی نیست که بار اول دیدی. این یکی اشک شوق است. آتش دلم را  خاموش کردی و نور امیدی بر دلم تابیدن گرفته است.
گفت: ترسم از این است که با گفتارم دلت را به درد آورم. همین که گفتارت آتش دلم را خاموش کرده است کافی است. از خدا خیر آن را ببینی!
گفتم: اگر درد دلت را به من نگوئی و آنرا پنهان کنی ریشه آن در دلم باقی خواهد ماند و من گرفتار درد آن خواهم شد.
گفت: حالا که اصرار داری راز زندگی خود را برایت بگویم برایت خواهم گفت. ولی پیشاپیش از اینکه رنجش شمارا فراهم می کنم  پوزش می طلبم.
گفتم: با آرامش بگو وخجل مباش. من پدرت هستم. با این گفته آرام گرفت  و از آن حالت تکیه بر دیوار کاملا کنار کشید و گفت: پدر عمارتی که بر آن تکیه زده بودم  در آن حالت در عالمی به سر می بردم که قابل گفتن نیست.
گفتم: قدری از آن برایم بگو.                                                                        
گفت خاطرات گذشته، مرا در کنار این عمارت میخ کوب کرد و در اندیشه آن رفته بودم که ظاهر آن را دیدی اما گوشه ای از خاطراتم:
خوب می دانی که این عمارت بزرگترین  ومجلل ترین عمارت شهر است. پدرم عمرخود را به باغبانی در آن گذرانده است.
رابطه پدرم با مالک این عمارت از حالت ارباب و رعیتی گذشته بود و به صورت برده ای   خریداری شده در برابر مالک در آمده بود که مرتب مورد شکنجه و آزار او قرار می گرفت. پدرم چاره ای نداشت و برای اداره و ادامه زندگی ما زیر هر بار و ستمی می رفت. تحمل فشارهای وارده زندگی توام با ذلت او را از پا درمی آورد که روز به  روز او را رنجور و رنجورتر می سازد، به گونه ای که در شصت سالگی دنیا را بدرود می گوید. ما را تنها و بی کس باقی می گذارد. زندگی سختی داشتیم. خانه به دوش بودیم پولی برای پرداخت اجاره  نداشتیم. در ازاء آن مادرم تمام کارهای صاحب خانه را از نظافت خانه تا شستن ظروف و لباس و..... راانجام می داد و هر چند گاهی با بهانه تراشی ما را مجبور به جا به جائی می کردند: که با مرگ پدرم این در به دری بدتر می شود و بدبختی ما به اوج خود می رسد و من و مادرم بی فریاد رس می مانیم. ارباب هم بی خبر از همه چیز.
امروز هم بعد از حوادث روز جاری در گذر به این جایگاه خاطره انگیز دوران تلخ و پر دردسر پدرم می رسم, که ناخواسته به آن حالت در می آیم. با یاد پدر پیر زودرس رنجورم! بیچاره چه ها کشید و چه ها گذ شت؟!
به خاطر چه وچه کسی؟
به خاطر من و مادر نا کامم! در زمان مرگ پدرم دختر بچه ای بودم و مادر بی کس و یارم عهده دار من بود!
با چه مصیبتی روزگار را می گذراندیم، تا کامل و به سن رشد رسیدم. با اولین خواستگار ازدواج کردم. تا  راه نجا تی برای مادرم باشد.
شوهر با انصاف و باوفائی بود. مادرم را در کنار ما پذیرفت. طولی نکشید که صاحب دو فرزند یک دختر و یک پسر شدیم. شوهرم سخت در تلاش تامین زندگی ما بود.
فشار زندگی به حدی بود، که ناچار من و مادرم با کمک به همسایه ها مختصری بر درآمد شوهرم می افزودیم. با این حال همیشه بدهکار همسایگان وبقال سر محله بودیم.
فشارهای طاقت فرسا بر شوهرم وعدم تغذیه کافی او را رنجور و بیمار می سازد و بالاخره جان خود را از دست می دهد و ما را به یک آینده مبهم می سپارد.
از همان شب اول دفن شوهرم، در فکر نان فردا بودیم. تا سپیده دم در عزای شوهر و هزار و یک فکر دیگر، حتی یک لحظه خواب به چشمم نمی رود. بالاخره خستگی مفرط مرا از هوش  می برد و به خواب می روم.
در خواب شوهرم را دیدم، می دانستم که مرده است، به او گفتم: خوشحالم کردی که زنده شدی.
با حالت تعجب گفت:
مگر باید مرده باشم؟
به او گفتم: من فکر می کردم امروز مرده ای و تو را هم دفن کرده ایم. پس خدارا شکر که زنده ای و فکر و خیالی بیش نبوده است. زیرا با آن فکر شیطانی در فکر نان بچه ها بودم.
گفت: گوش بده و دقت کن چه می گویم.
گفتم به گوش هستم، چه  می گوئی؟
گفت مگر من شکم شما را سیر می کردم؟
گفتم: بله. شما کار می کردید و من و مادرم هم تلاشی داشتیم.
هر طور بود زندگی می چرخید. ولی چرا این سوال را می کنی؟
گفت: باز حرف دارم، آن ظاهر کار بود. روزی همه را خدا می دهد. چون متعهد آن در برابر بندگان شده است.
گفتم: قبول دارم، ولی چه گونه؟ چون خدا گفته است، از تو حرکت از من برکت. حالا من چه حرکتی می توانم انجام دهم؟ گفت: نگران مباش. همه چیز برایت روشن می شود واز جلوی من ناپدید شد. از خواب پریدم. فهمیدم که او نیست. گریه کردم. مادرم از خواب بیدار شد، آمد و گفت: به خاطر بچه ها آرام بگیر.
 گفتم: مادر بی کس شدیم. چه کار کنم؟!
 گفت: دختر خدا بزرگه. من دیشب خواب دیدم، که در خانه ای زندگی می کنیم که به هر طرف آن نگاه می کردم، نور خاصی در آن تابیدن داشت. آن نور رحمت الهی و آن گوناگونی نعمت های اوست. که دیر یا زود به ما می رسد. پس دخترم صبر کن، این پیام خوبی است. توکل به خدا باید کرد. مادر است، حرف های او مرا آرام کرد.
آن روز و فردای آ ن همسایه ها نان و خوراکی به ما دادند، ولی از ادامه وضع به شدت نگران و افسرده شده بودم. بی اراده از منزل خارج شدم. از کنار مغازه میوه فرو شی گذری داشتم، نگاهم به میوه های رنگارنگ آن که تا آن ساعت مزه آن ها را نچشیده بودم می افتد.
نمی دانم چه طور این تصور به من دست می دهد! که این ها همه خلقت های زیبای خدا هستند.
در این اندیشه و نگاه بودم، که مغازه دار متوجه من می شود. قیافه من برای او ناآشنا بود. زیرا مشتری او نبودم و گذری هم از آنجا نداشتم.
مرا صدا می زند؛ بیا کارت دارم.
نزد او می روم، گفتم چه کارم داری؟
گفت: به چه فکر می کردی؟
گفتم: به هیچ چیز.
گفت: خجا لت مکش و بگو.
گفتم: آ قا خدا شاهد است، فقط به زیبائی های خلقت خداوندی فکر می کردم.
گفت تا حالا میوه ندیده یا نخورده ای؟
گفتم: چرا میوه دیده ام ولی نخورده ام، اما نگاهم در حسرت خوردن میوه نبود. بلکه در زیبائی ها ی آ فرینش آن ها بود.
گفت: از هر کدام از میوه ها که میل داری بر دار و ببر.
گفتم: میل ندارم و من  برای گدائی نیامده ام و د ر آن لحظه در فکر نان بچه ها بودم. نه، میوه خوردن! زیرا دیگر حاضرنبودم، همسایه ها کاسه کمک را به من دراز کنند. چون نمی دانی در آن لحظه دست دراز کردن و گرفتن کاسه غذا از همسایه ها چه حالی داشتم! و در دل خود می گفتم:
دست نیاز که پیش کسان می کنی دراز            پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
فروشنده احساس کرد، که فرد نیازمندی هستم.
گفت: اگر وقت داری دو ساعتی مرا کمک بده.
گفتم: چه کمکی؟
گفت: میوه های نارس وله شده را جدا کن و کنار بگذار. دوساعتی این کار را کردم و حدود یک جعبه میوه نارس وله شده را جدا کردم و کنار گذاشتم.            
بعد از پا یان کار بابت زحمتی که کشیده بودم، پولی به من داد و گفت این هم مزدت. این اولین درآمد پولی عمرم بود. خدا را شکر کردم. و آن ها را بوسیدم و در جیب گذاشتم.
نمی دانی از آن گره گشائی آن روز چه قدر خوشحال شدم. از شدت خوشحالی با فروشنده هم کلام شدم.
گفتم: آقا. بگو ببینم، این میوه های جدا شده به چه کار می آیند؟
گفت: از آن ها سرکه و ترشی درست می کنیم.
با تعجب گفتم: سرکه؟!
گفت: بلی و برای اینکه بگوید کار ساده و آسانی نیست، راه درست کردن آن ها را بیان کرد. فهمیدم وخوشحال شدم و به خانه بر گشتم.
آن روز با آن مختصر پول مشکل غذای روز را حل کردیم. ولی همه اش در فکر بودم چه کار کنم. تا من هم بتوانم  از میوه های نارس وله شده  سرکه و ترشی درست کنم.                                                                                                     
مادرم متوجه وضع غیر عادی من می شود.
گفت: دخترم به چه فکر می کنی؟
گفتم: جریان از این قرار است.
گفت: دخترم راه حل آسانی دارد.
گفتم: مادر چه طور؟
گفت: از فردا سراغ چند مغازه میوه فروشی برو و با آنان در جدا کردن میوه ها همکاری کن. ولی به جای دستمزد خود از آن میوه های جدا شده بگیر و بیاور. تا با هم شروع به کار کنیم،  ترشی و سرکه عمل آوریم.
شب تا دیری از این پیش آمد و اندیشه و تصمیم خوشحال بودم. نزدیکی صبح باز هم شوهرم را به خواب دیدم.
بدون هرگونه گفت و گوئی؛ فقط گفت، دیدی گفتم خدا روزی رسان است؟ همین را گفت و رفت و از خواب بیدار شدم و از این یادآوری شوهرم خوشحال گشتم که گر چه مرده ولی بی توجه به اوضاع ما هم نیست.
صبح اول وقت سراغ میوه فروش روز گذشته را گرفتم. از پیش نهاد من خوشش نیامد. ولی چون از کار من راضی بود، مرا به کار گرفت و من هم به ناچار برای رفع نیاز مالی خود چند ساعتی تلاش کردم وپولی به دست آوردم و از بابت هزینه روزانه راحت شدم. اما برای تهیه مقدمات تصمیمی که با مادرم گرفته بودم، سراغ میوه فروش های دیگر را گرفتم. ولی متاسفانه آنان هم حاضر به همکاری نبودند. نومیدانه به خانه آمدم.
نگران و افسرده بودم. مادرم تا وضع مرا دید، گفت دخترم چی شده؟
جریان حال را به او گفتم.
گفت خدا بزرگه! نان روزمان تهیه شده است، باید شکر خدا را به جا آورد. که دستمان به کسی دراز نشده است.
حرف های مادرم به من آرامش داد. ولی از فکر و تصمیم باز ندا شت. بالاخره فکری به خاطرم رسید و آن این بود، فردا سراغ میدان بار بروم، شاید در آن جا بتوانم از آن میوه های مورد نیاز چیزی به دست آورم.
گفتم فردا؟ چرا فردا؟ همین الآ ن بلند شو و برو میدان. و اوضاع را بررسی کن.
جریان را به مادرم گفتم او هم پسندید.
گفت: دخترم به امید خدا برو و مواظب باش.
گفتم: مواظب هستم .
میدان میوه فاصله چندانی با منزل ما نداشت و با سرعت پیاده خود را به آن جا رساندم. نزدیک ظهر بود و خلو ت بود.  دوری زدم، جز جعبه های پر از میوه چیزی که بتوانم جمع کنم و بردارم به چشم نمی خورد.
پیرمردی که ظاهرا مالک یکی از غرفه ها بود متوجه رفت و آمد من می شود. مرا صدا می زند.
دخترم بیا این جا.
نزد او می روم.
سوال می کند: در پی چه هستی؟
گفتم: در پی میوه های له و نارس هستم.
گفت: برای چه می خواهی؟
گفتم: می خواهم ترشی و سرکه درست کنم.
گفت: برو داخل انبار چند جعبه را با دقت مرتب کن و میوه های نارس وله شده آن ها را جدا کن و ببر.
با خوشحالی رفتم ظرف دو ساعت توانستم حدود ده کیلو از میوه های مورد نیاز را بدست آورم.
آن ها را به آن بزرگوار نشان دادم. گفت دخترم ببر. خوشحال شدم. به او گفتم اجازه می دهی فردا هم بیایم؟  با تبسمی گفت دخترم هر روز بیا.
میوه ها را به خانه آوردم. مادرم تا دید خوشحال شد. بچه ها از دیدن میوه ها فریاد خوشحالی را سر دادند.
مامان میوه آورده، بیا بخوریم!
به آنان گفتم: عجله مکنید. این ها خوردنی نیست.
گفتند: مامان مگر این ها میوه نیستند؟
گفتم: چرا. دلم به حال آنان سوخت و به هر کدام یک دانه از آن لهیده های قابل خوردن دادم.
آن ها را گرفتند و از خوشحالی مست شدند. گریه ام گرفت.
در دل گفتم: خدایا واقعا دنیای عجیبی است! یکی از سیری مست می شود، دیگری از گرسنگی که آن هم نصیب ما شده است! اما خدایا چون تو را داریم و به امید تو زنده ایم، شکر می کنم.
خدایا فقط کاری کن که دستمان به کسی دراز نشود. ما تنها رو به تو داریم. بیچاره آن زن جوان با این گفته ها چشمانش پر از اشک شد و از نفس افتاد.
گفتم: دخترم تو که داشتی از مناجات با خدا برایم می گفتی، پس چرا گریه می کنی؟ ناگفته نماند خودم هم با جگری پر از آتش بودم. ولی با تحمل فشار روحی به رو نمی آوردم. تا او بیشتر اذیت نشود.
گفت: پدر نمی دانی! شنیدن کی بود مانند دیدن!
گفتم: دخترم بگو. به گوش هستم. مرا خدا فرستاده است. آرام باش. تا حرف های تو را درست بشنوم. شاید بتوانم چاره ای بیندیشم.
گفت: چه چاره ای؟
گفتم: بگو. آن با خدائی است که با او مناجات می کردی. ادامه بده. گفت: مادرم به من گفت: دختر زود باش. چرا گریه می کنی؟ خدا راه نجات را به ما نشان داده است، خوشحال باش.
از همه بدتر دراین اثنا وقتی بچه ها گریه مرا می بینند با در دست داشتن میوه ها بر می گردند و می گویند مادر گریه مکن. ما میوه نمی خواهیم. که بر ماتم من افزوده می شود و مادرم را هم تحت تاثیر قرار می دهد .
بالاخره بچه ها با تصوراتی حاضر به بردن آن دو دانه میوه لهیده نمی شوند و آن ها را در سبد قرار می دهند.
من و مادرم دست به کار شدیم. میوه های نارس را برای تهیه ترشی تمیز و آماده کردیم و له شده ها را برای سرکه کنار گذاشتیم. بچه ها هم در حد توان وهوش خود به ما کمک می دادند.
من به مادرم گفتم:
این سرکه و ترشی به این زودی ها آماده فروش نمی شود، تا برای ما نانی باشند. چند روزی وقت لازم دارند.
مادرم گفت: مثل روزهای قبل زندگی را می گذرانیم و به تولیدات خود اضافه می کنیم تا آماده عرضه به بازار شوند.
بالاخره زمان که همه چیز را خراب و یا آباد می کند فرا می رسد و تولیدات ما آماده عرضه به بازار می گردد.
به این اندیشه می افتم که تولیدات خود را به همان میوه فروشان عرضه کنم. راحت تراست.
سراغ آنان رفتم. از من نمونه خواستند. آوردم. مزه کردند، ظاهرا از مزه آن ها خوششان آمد ولی به روی خود نیاوردند. سوال می کردند این ها را از کجا خریده اید؟
گفتم: من ومادرم درست کرده ایم.
وقتی از جریان تولید ما با خبر شد ند، گفتند فعلا نیازی نداریم. آدرس ما را گرفتند و گفتند: بعدا خبرتان می کنیم. من هم آن روز نومیدانه به خانه بر گشتم. جریان را به مادرم گفتم.
گفت: دختر بی خود نزد میوه فروشان که خود این تولید را دارند رفته ای. زیرا آنان دست تو همین کار دارند. تو رفتی تا به آنان بگویی دکانی در برابر دکان آنان باز کرده ای، آرام نخواهند نشست.
پناه بر خدا!
گفتم: مادر چه میشه؟
گفت: ممکن است برای ما درد سر درست کنند.
گفتم: چه درد سری؟
گفت: آدم از کار شیطان  سر در نمیاره، هر آن ممکن است مشکلی درست کند. گفتم: مادر خدارا داریم.
گفت: آفرین دخترم. حالا که امید به خدا بسته ای، هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.
همسایه ها از کار و تولید ما با خبر شدند. سراغ ما آمدند. وقتی سرکه و ترشی تولیدی ما را دیدند، پسند کردند و خریدند.  
خوشحال شدیم که کار ما گرفته دیگر نیاز به کار روزانه در مغازه ها نخواهم دا شت.
مغازه داران هم با من سر سنگین شدند و با اکراه مرا تحویل می گرفتند. در دل گفتم خدا را شکر که از آنان بی نیاز شده ام.
پدر نمی دانی چه قدر خوشحال و راحت شده بودیم. ولی متاسفانه جرقه امیدی بیش نبود. درخشید و فورا خاموش شد.
دوباره به گریه می افتد و می گو ید:
خدایا امروز چه شده خوابم  یا بیدار؟! خدایا من که گناهی نکرده ام. این چه سری است که طوفان های بلا دامن گیر من شده اند؟!
به او گفتم: دخترم دوباره حاشیه رفته ای، ادامه بده، گوش میدهم.
گفت ادامه می دهم:
امروز صبح دو مامور سراغ ما آمدند. سوال کردند چه کار می کنید؟ گفتم هر کاری که می کنیم کار خلافی نمی کنیم.
گفتند: مگر سرکه و ترشی تولید نمی کنید؟
گفتم: چرا مگر چی شده؟
گفتند: این کا ر خلاف بهداشت است.
گفتم: چه کسی به کار ما اعتراض کرده است؟
گفتند: لازم به اعتراض نیست. ما با خبر شده ایم. آمده ایم کا ر خلاف شما را تعطیل کنیم.
گفتم: از کجا با خبر شده اید؟ این همه مغازه میوه فروشی سال ها همین کار را به گونه ای که ما می کنیم، کرده اند، ایرادی نیست، ولی در این چند روزه از کار ما با خبر شده اید و آن را خلاف می دانید، این چه ماموریت و انجام وظیفه ای می تواند باشد؟!
گفتند: آنان مغازه دارند.
گفتم: ما هم در منزل با رعایت جمیع جوانب بهدا شتی کار می کنیم. همسایه ها کاملاً از چگونگی کار ما باخبرند و خریداران ما همین همسایه ها هستند. لطفاً بیائید ببینید و با کار مغازه داران مقا یسه کنید. اگر اشکالی بود تعطیل می کنیم.
گفتند: دستور است باید اجرا گردد. باید تعطیل کنی و تو هم در بهداشت برای اعزام به دادگاه حاضر شوی.
گفتم: چرا ناحق می گوئید؟ چرا اذیت می کنید؟
گفتند: جواب خود را در بهداشت می گیری.
جریان را به مادرم گفتم.
گفت: پناه بر خدا! دخترم برو بهداشت ولی با حوصله باش، مترس، خدا بزرگه.
رفتم بهداشت. تا داخل شدم، آن دو مامور آنجا بودند. گفتند: این همان زن است.
گفتم: معذرت می خواهم کدام زن؟ شما طوری مرا به هم نشا ن می دهید انگار کسی را    کشته ام!
گفتند: بالاخره خلاف، خلاف است.
گفتم: چه خلافی؟ چرا در برابر چون منی این جور رفتار می کنید!      
گفتند: حالا که نمی فهمی برو بیرون تا فردا.
بیرون آمدم و در دل گفتم، خدا را شکر، مرا زیاد معطل نکردند و فعلاً کاری هم با من نداشتند، تا فردا خدا بزرگه.
به خانه آ مدم.
به خانه رسیدم. دیدم مادرم و بچه ها ماتم زده، گریه می کنند.     
گفتم: چی شده؟   
مادرم گفت: هیچ چی مادر. همه امید ها و آرزوها بر باد رفت.     
گفتم: یعنی چه؟
گفت: بعد از رفتن شما چند مامور دیگه آمدند و تما م بساط را از سرکه ها و ترشی ها و حتی ظرف های ما را بردند و رفتند و ما را سیا ه روز کردند.
این خبر دنیارا بر سرم خراب کر د. بدون کمترین سخنی فوراً منزل را به طرف بهداشت ترک کردم.
اداره در حال تعطیل بود، وارد شدم.
تا مامورین مرا دیدند گفتند چرا آ مدی؟ برو بیرون تا فردا که دادگاه تکلیف تو را روشن کند.      
گفتم: چرا زندگی مرا به هم زدید؟ چرا نگذاشتید تا دادگاه تکلیف مرا روشن کند؟
گوش شنوائی در کار نبود. با هر که صحبت می کردم با یک چهره عبوس ناخوشایندی مواجه می شدم. به گونه ای که می گفتم: خدایا مرگ برای آدمی بهتر از رو به رو شدن با چنین       چهره های جهنمی آن هم برای درآمدی که بتوانم دو یتیم و ما در پیری را اداره کنم.
به مامورین گفتم: تا آنچه که برده اید پس ندهید، از این اداره بیرون نخواهم رفت. 
گفتند: تو را به زور هم که شده بیرون می اندازیم.
گفتم: به میل خود نخوا هم رفت.     
اداره تعطیل می شود و چون با تهدید موفق نمی شوند مرا بیرون کنند، مامورین انتظامی به زور مرا از اداره به بیرون می رانند.
در خارج از اداره با صدای بلند گفتم: از این جا که بیرون تر ندارید، همین جا می ما نم تا  ترشی ها و سرکه ها و لوازمی را  که برده اید به من بر گردانید. شب هم اینجا خواهم ماند.
به چه رو و امیدی به منزل بروم؟! تمام درهای زندگی بر روی ما بسته شده است.    
جز خدا گوش شنوائی نبود. همه کارکنان اداره به خانه های خود رفته بودند. تا در جمع خانواده به زند گی عادی خود بپردازند. زندگی راحتی که یک روز آن را هم ندیده بودم.
آن مادرم و این بچه هایم و این خودم!!
مردم در تردد بودند. به من نگاه می کردند و می رفتند. کنج دیوار اداره ماندم.
مردی که چند بار از آنجا گذر داشت و هر مرتبه مرا در آنجا می دید آمد و گفت: چرا از ظهر اینجا مانده ای؟
گفتم: بهداشت آتش به هستی ام زده است. آمدم شکایت کنم مرا بیرون کرده اند، مانده ام تا جواب بگیرم. گفت این چه کاری است؟ اگر صد سال این جا بمانی جواب هما ن است که به تو داده اند. برو سراغ زندگی ات؛ حتماً خانواده ات در انتظار تو هستند.
با گفتن خانواده و انتظار یکه ای خورد م، مرتب می گفتم: خانوا ده، منتظر... ومحل را ترک کردم.
در بین راه همه اش در اندیشه مادر و دو بچه ام بودم.      
ما درم! زندگی دوران پدرم را با آن اربا ب خود خواه و ظالم در ذهن مرور می کردم.   
مادرم یک روز خوشی ندید. البته خوشی برای ما هم مفهومی نداشت و در یافتن آن هم نبودیم. فقط در این فکر بودیم که دست نیاز به کسی دراز نکنیم.
در بین راه گاهی در فکر دو بچه بی کس خود می رفتم. دو بچه ای که ناخواسته به دنیا  آمده اند و چنین سرنوشتی برای آنان رقم زده شده است.
خدایا بچه ها نان می خواهند. چه کنم؟ میوه فروشان از این به بعد مرا کار نمی دهند.     
خدایا چه کار کنم؟
پدر: مسیرم به سوی خانه بود، ولی چنان غرق در نگرانی و ناگواری ها شده بودم، که فقط پایم به سوی هدفی مبهم در حرکت بود، به این عمارت که می رسم، حوادث ناگوار دوران پدرم تداعی می شود و نمی دا نم چرا ماند م؟! آن جوری که دیدی و به فکر فرو رفتم.
سوال کردم چه فکری؟
گفت: در عالم دیگری بودم. جهنمی در دلم فروزان بود. از همه چیز نا امید بودم.   چه کار کنم و چه کاری از دست من بر می آ ید؟
تنها چاره من مرگ بود. ولی مرگ فقط چاره ساز من است. نه چا ره ساز مادر پیرم و نه دو بچه از  همه چیز  با فکر بچه گانه بی خبر.                         
دوران بچه گی خودم را تداعی کردم. ما نند یک حیوان می خوردم و می خوابیدم. غافل از اینکه مادر و پدرم در چه حال و هوائی بودند.
پس مرگ من نه تنها برای آنان چاره ساز نخواهد بود، بلکه روزگار آنان را هم سیاه تر خواهد کرد و زائیده دردهائی خواهد شد که ابعاد آن را خدا می دا ند.
پدر چه کار کنم؟! من اهل گدائی و حتی گرفتن قرض نیستم. حاضرم شب و روز کار و تلاش کنم، تا فقط بخور و نمیری به ما برسد و آن را از کار و زحمت خود بدانیم.
پدر از اینکه مرا از آن حالت بیرون آوردی؛ مجددا از تو تشکر می کنم و از خدا برای تو جزای خیر می خواهم. با ید به خا نه رفت و مصیبت را به آن جا برد. زیرا در این کنج دردی دوا نمی شود.
باور کنید، گفتار و حالت معصومانه و مظلومانه آن زن جوان مرا دیوا نه کرد، چنا ن آتشی بر جانم انداخت که در آن لحظه خود را فراموش کردم و تصمیم گیری برایم مشکل شده بود.
به او گفتم:      
دخترم گفتار تو تمام شد. من هم تمام گوش بودم. ولی باور کن همه اش آتش بود که بر جگرم می ریخت. آرامش مرا گرفتند. نمی دانم کجا هستم و چرا این جا آمده ام!
گفت: پدر پوزش می خواهم. من نخوا ستم، تو خواستی.
گفتم: دخترم پشیما ن نیستم. از این بابت خوشحال هستم. خدا مرا این جا فرستاده است. من مامور او هستم. مامور ذاتی که همه اش به او چشم امید داشته ای. خدا مرا فرستاده است تا به درد دل تو گوش دهم و آ ن را درما ن کنم.
گفت پدر چه درمانی؟
گفتم: دخترم نمی دانی گفتارت چه ها کرده است! باور کن من از خود بیگانه شده ام.
گفت: پدر چرا از خود بیگا نه، این چه حرفی است که می زنی؟
گفتم: ما انسا ن ها از یک روح هستیم و آن روح خدا. یعنی همه ما با اشتراک در روح، یکی به شمار می رویم. که در قالب های تن گونا گون ظاهر شده ا یم. با این توجیه وقتی از هم غا فل باشیم، بدان ماند که از خود غافل مانده ایم و خود را گم کرده ایم و در این حالت مانند حیوانات خواهیم بود که می خورند و می خوابند. زیرا وجه اشتراک آ د م با حیوان همین خوردن و خوابیدن است. وقتی کسی فقط به فکر خود با شد و غم و درد دیگران را ازخود براند، با حیوان تفاوتی نخواهد داشت.
مال دنیا محک آدمی است، تا روشن گردد با آن چه کار می کند. با آن می نوشد و می خورد و لذت زندگی را می برد، یا رشته پیوندهای انسانی را محکم می سازد و از داده های خدائی در آن راه بهره گیری می کند؟
بهره گیری درست از ما ل دنیا، آدمی را هم در دنیا سعادتمند می سازد و هم در آخرت نجات می دهد.
دخترم خدا مرا فرستاده است، تا شب نشده است؛ آتش دلت خاموش گردد و چراغ امیدی که به آن اعتقاد داری، جایگزین آن گردد.
عجله کن بیا برویم.
گفت: پدر کجا؟
گفتم: منزل خودتا ن.
گفت: شرمنده ام، خودم می روم.  
گفتم: من هم می خواهم تو را همراهی کنم.
گفت: منزلی نیست که لیاقت قدم شما را داشته باشد.
گفتم: دخترم بس کن، ندیده من منزل شما را گوشه ای ا ز بهشت می دا نم. بیا برویم.
پیشنهاد مرا پذیرفت و روانه شدیم. طولی نکشید به منزل رسیدیم.
مادر و دو بچه هرکدام به گونه ای نگران و ناراحت بودند. ولی وقتی ما را دیدند، فکر کردند من هم یکی از مامورین بهداشت هستم.
مادر دختر جلو آمد. سلامی کرد و گفت: پسرم کار بدی نکرده بودیم، که این جور ما را گرفتار کردید!
گفتم: مادربزرگ من مامور نیستم. همان گونه که گفتی من پسر شما هستم. با گفتن پسر برق شا دی در چشمان او درخشید. گفت خدا را شکر!
گفتم: مادر تمام انسان ها یکی هستیم. تمام مردم خواهر و برادر و پدر و مادر هستند. پس مرا به فرزندی بپذیر.
دخترش گفت: مادر بعدا تعریف می کنم او کیست.
او فرشته مامور خداست. او آمده و مرا از آتشی که تمام وجودم را فرا گرفته بود نجات داده است.
مادر گفت: فرزندم بفرمائید داخل. به او گفتم مادر درنگ جایز نیست. همه باید از این منزل جا به جا شوید.
با گفتن جا به جا یکه ای می خورد و می گوید، خدا شاهد است با صاحب خانه مشکلی نداریم.
گفتم: مادر می دانم. ولی می خواهم شما را به منزل جدیدتان ببرم.
با این گفته، با حالت شگفت آمیزی گفت کدام منزل؟
گفتم: به زودی خانه ای را که تعلق به خودتا ن دارد می بینی و در این موقع صاحب خانه را صدا می زنم.
با آمدن صاحبخانه به او سلام می کنم و به او می گویم: از اینکه تا این ساعت از بچه ها و مادرم نگهداری کرده اید، نها یت تشکر را دارم.
صاحبخانه که از دل خوشحال به نظر می رسید، که از این بار سنگین نجات یافته است. پا سخ تشکر را می دهد. به او گفتم هرچه از اثاثیه از آنان در منزل وجود دارد، همه را به هرکس که می دانی ببخش و آنان را به خانه بردم. شب هنگام به خانه رسیدیم.
خانواده ای: مادری شصت ساله و دختر چهل ساله با دو بچه پسری چهار ساله و دختری پنج ساله بودند.
همسرم با دیدن واردین، سلامی به جمع می دهد و به تصور این که آنان مهمان هستند، به آنان خوش آمد می گوید و با مهربانی پذیرای آنان می شود.
همسرم از پسر ده ساله ام می خواهد تا از مهمانان پذیرائی کند.
دختر سه ساله ام هم از فرط خوشحالی بی هدف به این طرف و آن طرف می دوید.
وقتی با همسرم تنها شدم، از من سوال کرد چی شده، چرا دیر کردی، این مهمانان چه کسانی هستند، رفته بودی دوا بخری چه شد؟
یک مرتبه یادم آمد، برای چه از منزل خارج شده بودم .
به او گفتم دوا؟!
عزیزم یادم رفت. گرفتار مصیبت این مهمانان شده بودم.
همسرم گفت: خدا نکند چه مصیبتی؟
گفتم: بعد جریان را خواهم گفت. ولی اجازه بده فورا ً برای تهیه دارو به بازار بروم.
همسرم گفت: خوشبختانه رفع نیاز شده، یک ساعت است که از دل درد راحت شده ام.
به او گفتم: عزیزم این اول کار است.
گفت یعنی چه؟
گفتم: آخر نمی دانی این مهمانان عزیز چه کسانی هستند!
گفت: چرا معطل می کنی بگو کی هستند؟
گقتم: عزیزان واقعی خدا.
گفت: چه گونه به آنان رسیدی؟
گفتم: داستانی است، اگر بگویم آتش می گیری. بعداً خودت از زبان آنان خواهی شنید. ولی اگر اصرار در شنیدن آن نداشته باشی بهتر است.
گفت: که این طور. راحت باش من از آنان مانند جانم نگهداری می کنم. ما مهمان آنان هستیم.
با این گفته از من جدا شد و نزد آنان رفت و کنار مادربزرگ نشست و به او گفت مادربزرگ این منزل شماست و ما مهمان شما هستیم. اجازه دهید ما همه شما را مادربزرگ صدا کنیم.
مادربزرگ با چنین برخوردی به گریه می افتد و دخترش را هم به گریه می اندازد و آتش دل مرا بار دیگر روشن می کنند.
همسرم با گریه گفت: مادربزرگ تو را به خدا سوگند می دهم گذشته را فراموش کنی، تا با هم زندگی کنیم. با این گفته صورت همسرم را بوسید و گفت: دخترم خوشحالم که خدا شما را به ما داده است. یقینا زیر سایه او ما هم سربلند خواهیم شد.
بچه ها از همان لحظه دید اول با هم انس گرفتند. انگار عزیزانی بودند که پس از سال ها دوری به هم رسیده بودند. ما هم از این وضعیت خوشحال شدیم. سر یک سفره شام را با هم صرف کردیم.
مادربزرگ و دخترش سخت خسته به نظر می رسیدند. به آنان پیشنهاد استراحت کردیم. فورا پذیرفتند.
دو اطاق خواب با تمام امکانات در اختیار آنان قرار دادیم، به گونه ای که گذشته خود را از هر جهت فراموش کنند و با آرامش تمام به زندگی تازه خود ادامه دهند.
من و همسرم به آنان گفتیم باز تکرار می کنیم، این منزل به شما تعلق دارد و ما را مهمان خود بدانید. راحت باشید و هر دغدغه ای را از خود دور کنید. مادربزرگ و دخترش تشکر کردند و از هم جدا شدیم.                                                       
 دو ساعت بعد موقع خواب ما فرا می رسد. بچه ها و ما هرکدام به اطاق خواب خود         می رویم.
همسرم به من گفت: حالا می خواهم از زبان خودت جریان آنان را به من بگوئی. زیرا نمی خواهم از گذشته خود چیزی به من بگویند.
گفتم: عزیزم موقع خواب است. مردم با آرامش می خوابند تو می خواهی با عالمی غم و اندوه به خواب روی!
گفت: طاقت ندارم.
گفتم: الان که آنان راحت هستند، و روی خوش بختی به روی آنان باز شده است، چه کار به گذشته آنان داری؟
گفت: می دانم چه می گوئی. هیچ عاقلی در پی ناراحتی برای خود نمی رود. ولی می خواهم خدای خود را بهتر بشناسم. زیرا امروز برای من روز عادی مانند روزهای گذشته نیست. همین امروز به تنهائی برایم ارزش عمر گذشته و آینده مرا دارد. پس بگو مترس. تحمل می کنم.
گفتم: می گویم. ولی در هر لحظه این تصور را داشته باش که داستا نی است و گذشته است. تا فشاری بر تو وارد نشود. زیرا امروز دل درد سختی داشته ای می ترسم آ ن درد دوباره در خواب ظاهر گردد  وبه تو صدمه بزند.
گفت: مترس بگو. می خواهم خدای خود را بهتر بشناسم. من هم جریان را به او گفتم. برای اینکه به گفتارم ادامه دهم و از طرفی ناراحت هم نشوم، به خود فشار می آورد، تا بالاخره در پایان نفسی سخت می کشد واز هوش می رود.
اصرار داشت، چاره ای نداشتم، هم در شنیدن ماجرا و هم ایجاد فشار روحی، حق به جانب او بود.
او مادری بود که تا آن لحظه از زندگی تصور چنین حوادثی را نمی کرد. آ ن هم در خانواده ها!
برای او غیر قابل تحمل بود، که یکی مانند ما هیچ گونه دغدغه ای نه از نظر خوراک، لبا س و... نداشته باشد و یکی مانند این عزیزان تازه وارد فقط آرزوی تامین نان خالی روزانه را در دل مخفی دارند.
واقعا دنیای پیچیده ایست! شعر آورده در مقدمه چه قدر به جاست!
بالاخره نمی دانستم چه کار کنم! که مهمانان متوجه نشوند. زیرا هراسان می شدند وهزار فکر و خیا ل بد آنان را می گرفت وعذاب می داد.
من با یک جسد نیمه جان مانده بودم. قلب او گاهی آرام و زمانی تند می شد. نفس زدن او هم متغیر بود، و بدن او خیس عرق کنار او نشستم. قدرت تصمیم گیری خود را از دست داده بودم.
خدایا کمک کن!
تلفن را برداشتم به اورژانس زنگ زدم. حا لت همسرم را بیان کردم، و با معرفی خود خواستم یک اکیپ پزشکی را با تمام امکانات اعزام دارند. زیرا جا به جائی همسرم را به لحاظ موقعیت مهمانان به صلاح نمی دانستم.  
از طرف اورژا نس اعلا م آمادگی می شود، و ظرف ربع ساعت اکیپ اعزام می شود و زنگ خانه به صدا در می آ ید.
هم زما ن با زنگ خانه، همسرم خنده کنان به هوش می آید، و مرتب می گوید: مژده، مژده!
گفتم: عزیزم چی شده؟ من فرستاده ام اورژا نس و ا کیپ پزشکی آمده. الآ ن زنگ خانه را زده اند. باید بروم، و آنان را به داخل خانه هدایت کنم.
گفت: پزشک؟! مگر چی شده؟ برو و به آنان بگو اشتباه شده است. برگرد تا برایت تعریف کنم.
وقتی دیدم همسرم به هوش آمده و به طور عادی سخن می گوید و نیازی به پزشک ندارد، رفتم، و با تشکر و... آنان را برگرداندم و به اطاق خواب خود برگشتم. در بین راه خدا را شکر می کردم، که مشکلی پیش نیامد، که مهمانان را برنجاند.
بر همسرم وارد شدم، گفتم عزیزم بگو چی شده؟ مرتب می گفتی مژده، چه مژده ای؟
گفت: مژد ه که خدا را شناختم. ما همه خوش بخت هستیم وخوش بخت تر هم خواهیم شد.
گفتم: پس بگو چه دیده ای، که این پیش بینی را می کنی؟
گفت: تا سر گذشت تو سرآمد، نوری که تا آ ن موقع ندیده و تصور آن را نمی کردم، در جلو من تابیدن گرفت. ومرا به پرواز درآورد.
نمی دانی آن پرواز در میان آن نور چه لذتی داشت؟! دوست دارم تا همیشه در چنان پروازی باشم.
در ا ین موقع  به او گفتم: یعنی عزیزم ما را تنها بگذاری، و در پرواز ا بدیت بمانی گفت: ای کاش  در آن پرواز همه با هم بودیم.
گفتم ادامه بده.
گفت: در آن پرواز نورانی نادیده ها دیدم. که نمی دانم چگونه آن ها را توصیف کنم. زیرا کلماتی برای آن ها وضع نشده و نداریم. مانند چندین سال پیش که کسی تصور موبایل را نداشت و اگر چنین کلمه ای بر زبان کسی جاری می شد، برای دیگران مفهومی نداشت.
در پایان پرواز جائی وارد شدم، که باز هم نا می برای آن ندارم. فقط با کلمات مصطلح ما باید بگویم باغی با... که به من گفته شد، این جای خانوادگی شماست.
بمن گفتند هر اراده ای کنی، شدنی است. در این گفتگو بودیم، که صدای دل نوازی به گوشم رسید، چنان دل نواز بود  که از شدت آرامش و خوشحالی به خنده در آمدم و با آن خنده دیدم در کنار تو هستم.
گفتم: خدا را شکر. دیگر برو بخواب و استراحت کن.
هر دو خوابیدیم. چه خواب راحتی! باور کن، عمری خواب و آسایش بود.
صبح همه از خواب بیدار شدیم. عزیزان تازه وارد  د ر اطاق های خود مانده بودند، رعایت می کردند.
همسرم نزد آنان می رود ومی گوید: مادربزرگ ما منتظر شما بودیم، که به ما مهمانان صبحانه بدهید.
مادربزرگ گفت: دخترم از این همه محبت  شرمنده ام.                                   
همسرم به او گفت: تو را به خد ا قسم می دهم ما را مانند بچه های خود حساب کنی و هر تعارفی را کنار بگذاری، تا احساس آرامش کنیم.
مادربزرگ گفت: دخترم برو راحت باش. از آن پس همه یکی شدیم و روزگار به خوبی وخوشی می گذشت.
آن پسر و دختر را به عنوان فرزند خواندگان خود به مدرسه فرستادم. خوش بختانه از هوش و استعداد عجیبی برخوردار بودند. زبان زد معلمین و اولیای مدرسه قرار گرفتند. من هم سنگ تمام گذاشتم و با بچه های خودم موجبات ترقی آنان را فراهم کردم.
هر چند گاهی تمام معلمین و اولیای مدارس آنان را به مناسبت هائی با برگذاری جشن هائی دعوت می کردم وهمه راضی وخوشحا ل می رفتند.                                       
بچه ها شهره شهر شده بودند.
توجه به بچه ها، آرامش وهم دلی بین آنان در زیر سا یه پروردگار، باعث می شود، که همه آنان به مدارج عالیه دانشگاهی آن هم با افتخاراتی چشم گیر نائل گردند وهر کدام از آنان از دختر و پسر به جاه و مقامی جهت خدمت گذاری به مردم دست یابند.
همه آنان آماده ازدواج می شوند. من هم دخترم را به پسر خوانده ام و دختر خوانده ام را به عقد پسرم  در می آورم.
 برای مراسم این دو پیوند، بزرگترین جشن شادی در شهر بر پا می شود .  خانه ما گنجایش چندین خانواده را نمی داد. لذا درصدد برآمدم، برای آنان خانه بزرگی خریداری کنم  تا همه  در آن جا زندگی کنند.
تما م شهر را گشتیم، جای مورد نظر خود را نیافتیم. تا بالاخره خبر رسید، خا نه ای برای فروش به مزایده گذاشته شده است. سراغ آ ن رفتیم. دیدم همان عمارت بزرگ شهر است که ما درعروس و دامادم در آن غروب سیاه بر دیوار آن با پیشانی تکیه زده وغرق در ماتم بود.
با ور نمی کردم. خدایا چه می بینم؟!
پی گیر قضیه می شوم. مکشوف به عمل می آید، که صاحب آن با همسرش چند سال پیش در یک حادثه جان خود را از دست می دهند. و از آ نان فقط یک پسر لاابال و بی سواد باقی می ماند. که با ندانم کاری های خود بدهی هنگفتی را به وجود می آورد، وبابت آن به زندان می افتد و این تنها دارائی او به حراج در می آید.
چاره ای جز این که جریان را با بچه ها در میان بگذارم نداشتم.
شب بعد از شام همه را جمع کردم و جریان پی گیری برای یافتن خانه ای را به آنان گفتم. همگی گفتند ما نظر خاصی نداریم. ما تابع نظر شما هستیم.
به مادربزرگ و دخترش گفتم گذشته ها را فراموش کنید. من می خواهم کاری کنم که جبران گذشته پدربزرگ شود و روحش شاد گردد.
گفتند: اگر ممکن است بگو چه کاری؟
گفتم: عمارت را کسی خریدار نیست. من آن را می خرم و چون بهای آ ن تکافوی طلب طلبکاران را نمی دهد ، من همه آنان را راضی می کنم،و خانه را می خرم.   همه پسندیدند.
فردای آن روز پی گیر شرکت در مزایده شدم. برنده اعلام گردیدم. فی المجلس علاوه بربهای عمارت طلب تمام طلب کاران دیگر را دادم و بدهکار را از زندان آزاد کردم. زندانی که احمد نام داشت، از زندان آزاد می شود و یک سره به سراغ من می آید و از من تشکر می کند واجازه می خواهد که لوازم زندگی خود را که در عمارت داشته بردارد و ببرد.
به او گفتم: احمد کجا می بری؟ با گریه در جواب گفت می برم سمساری بخرد. چون جائی ندارم بعد خودم گوشه خیابان  شب ها می خوابم. تا ببینم خدا چه می خواهد؟!
 به او گفتم خدا چیزی از کسی نمی خواهد. ما هستیم که باید از او بخواهیم.
گفت: با این حال بدبختی چه می توانم بخواهم؟
دید م خیلی ا فسرده و ناامید است. به او گفتم: چون تو هم مانند ما بنده خدائی، خدا تو را دوست دارد، و چون خدا تو را دوست دارد بیا این کلید عمارت، و این هم مقداری پول. برو آنجا استراحت کن. فردا بیا نزد من کارت دارم.
با تشکر و خوشحالی از من جدا می شود و فردای آن روز می آید و سلام می کند.
به او گفتم فرزندم احمد بنشین، خوب گوش بده.
از این که او را فرزند خواندم، تشکر کرد وگفت گوش می دهم و فرمان بردارم.
گفتم: بگو چه کاری بلدی؟
گفت: پدر هیچ کا ری بلد نیستم. تا حالا متاسفا نه جز خوردن وخوابیدن یاد نگرفته ام. به همین جهت همه چیز را به باد داده ام.
گفتم: ناراحت مباش. دیر نشده. حاضری کار یاد بگیری؟
گفت: از دل وجان حاضرم وخوشحالم که خدا پدری به من داده ا ست.
گفتم: حاضری باغبانی یاد بگیری؟
گفت: چه کار لذت بخشی!
با قبول این پیشنهاد او را در اختیار یک استاد باغبانی حرفه ای گذاشتم و از او خواستم ظرف یک ماه در باغ عمارت خریداری شده از او ، آموزش های لازم را بدهد. بعداً هم هفته ای یک روز با مراجعه به عمارت، نواقص و مشکلات شغلی  او را برطرف سازد.
در گوشه ای از فضای سبزعمارت ساختمان زیبای سه خوابه ای هم برای او احداث کردم و با دادن حقوق کافی او را به استخدام بچه هایم در آوردم.
با تمام شدن واحد مذکور، عمارت آماده اسکان فرزندانم می شود. که هم زمان با به عقد درآوردن دختری برای احمد، عروسی احمد با جا به جا ئی فرزندانم  صورت می گیرد.
زن احمد با فراگیری فنون خانه داری، خود و شوهرش مدیر عمارت می شوند و چنان باهم انس می گیرند، که هر تازه واردی همه آنان را خویشان درجه یک و دو یک دیگر به شمار می آورد. احمد هم صاحب فرزند پسری می شود که نام او را امید می گذارند. تا امیدی برای دیگران گردد.
  پایان

 
 

 

تاريخ : سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ | 8:22 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.