زندگی دردنیای اندیشه ها :

      درپی یافتن گم شده ای بودم . یک سالی است که مطالعاتم به طورغیرعادی   

روزانه بین 16 تا 20 ساعت ادامه دارد . شب دوشنبه اواسط آبان ماه بود که

برای رفع خستگی ازاتاق مطالعه ام بیرون آمدم تا اندکی درفضای باز قدمی

زنم ونفسی تازه سازم . مادرم با دیدن من شگفت زده می شود و می گوید :

صادق چه عجب که دراین موقع شب خود را راضی کردی وبیرون آمده ای ؟!

     گفتم : مادرچنان خسته شدده ام که اگربیرون نمی آمدم خواب برمن غلبه

می کرد وتا صبح محروم ازادامۀ کارمی شدم .

     مادرم گفت : صادق فرزندم من نمی دانم تو ازاین کتاب های بی روح چه

می خواهی پیدا کنی، کتاب به تنهائی بینشی که بتوانی ازمطالعات خود بهره

گیری کنی نمی دهد ! کتاب بخوان ولی وقتی برای مطالعه درکتاب روزگاربکذار

. بیا بیرون به آسمان، ماه، خورشید، ستارگان ومردم نگاهی کنج کاوانه

داشته باش و ببین درچه حرکتی هسستند، وچه می خواهند، وتو نباید ازاطراف

خود غافل باشی، دانشمندان ازاین کتاب ها ی صبیعی به ناشناخته ها دست

یافته، وگم شده ها را پیدا کرده اند !

     مادرم دراین گفتاربود که پایم لیز می خورد وبه زمین می افتم، ومادرم

می گوید ازبس می نشینی وراه نمی روی، راه رفتن هم ازیادت رفته است، وباید

مانند دوران یک سالۀ کودکی دست تو را بگیرم تا پا به پا کنی !

     دراین اثنا زنگ دربه صدا درمی آید که مادرم سراغ درمی رود، و با

بازکردن درمتوجه یکی ازدوستانم بنام صمد می شود که ظاهرا به دیدن من آمده

بود . مادراورا به داخل منزل دعوت می کند ولی عذرمی خواهد ومی گوید که با

من کاردارد، وازاو می خواهد که مرا صدا زند که من دردم که به دنبال مادرم

رفته بودم، مواجه با صمد می شوم وپس ازاحوال پرسی، ازاو می خواهم که برای

شنیدن گزارش کارهای انجام شده داخل شود که پس از اندکی تامل می گوید من

آمده ام تا شمارا بیک جای دیدنی علمی ببرم .

     ازاو سؤال کردم چه جائی ؟

     گفت : واقع امرخودم هم نمی دانم ! ولی یکی ازدوستانم یک ساعت پیش

مرا می بیند و چنین جائی را نشانی می دهد که از نظرعلمی بسیارجالب ودیدنی

است وتا به انجا نرویم نمی توانیم دربارۀ ان سخنی داشته باشیم . بنابراین

چون شما علاقۀ مفرطی به تحقیقات علمی داری گفتم حیف است که ازآن بی خبر

بمانی .

     ازاین پیشنهاد خیلی خوشحال شدم، و جریان را به مادرم گفتم که گفت چه

بهتر ! اندکی ازاین اتاق دربسته قدمی بیرون بگذار تا شاید ازدیگران

چیزهائی یاد گیری که این کتاب ها بتو نمی دهند .

     با خدا حافظی ازمنزل بیرون رفتم، وبا صمد به راه افتادم . دراولین

ایستگاه مترو سوارشدیم تا به مقصد برویم .

     دربین راه ازصمد پرسیدم : درمورد جائی که تصمیم داریم به آنجا

برویم، ازدوست خود چه تعریفی شنیده ای ؟

     گفت : دوستم گفته است : تا کسی به آنجا نرود وازنزدیک اوضاع را

نبیند، هرگفته ای دربارۀ آن را به مسخره می گیرد !

     با این گفته واعتمادی که به او داشتم وعشق به مطالعۀ عملی، حرفی

نزدم وتصمیمم درادامۀ راه جدی تر شد، واوهم گفت من دلم می خواست آنجا را

ببینم، ولی چون شما اهل تحقیق هستی،رجیح دادم که همراه شما باشم تا هم

شما از کار عملی خود بهره ای بگیری و من هم با دبد بیشتری آنجا را ببینم

. زیرا آنچه که شما ازاین مطالعه برداشت خواهید کرد از کتاب های بی زبان

برداشتی نخواهی داشت.

     من درپاسخ به صمد گفتم گرچه کتاب ها زبان ندارند ولی نوشتار آنها از

زبان واندیشه ای باز جاری شده وبا چشم خود می توان صدای اورا شنید . پس

لازم نیست که همه چیزرا با گوش خود شنید .

     صمد گفت : کاملا درست است، اما اگربه ابهامی برخورد کردی چه می کنی ؟

     گفتم : من خودم دربارۀ آن فکرمی کنم تا نظرو هدف نویسنده را دریابم .

     صمد گفت : اگربه جائی نرسیدی، آیا آن را به صورت مبهم خواهی گذاشت

وازآن رد خواهی شد؟!

     گفتم : درآن صورت ناچاربه تحقیق خواهم بود .

     صمد گفت : جزاین چاره ای نداری . زیرا با پرسش وپاسخ وجدل های علمی

غیر تهاجمی وخود نمائی دراطراف مجهولات، آدمی رشد می کند و موجبات تکامل

علمی را فراهم می سازد . بنابراین جائی قدم خواهیم گذاشت که آنجا کتاب

گویائی است و می توانیم ببینیم و بشنویم وبپرسیم و نقد کنیم وجواب بگیریم

و بردانسته های خود بیفزائیم .

     گفتم : بسیارخوب !

     دراین اثنا مترو متوقف می شود، ومن وصمد به سوی نشانی مورد نظربه

راه می افتیم، ده دقیقۀ بعد به رودخانه ای می رسیم که تا آن موقع آن را

ندیده بودم . شب ماهتابی بود ونورآن جلوۀ زیبائی به آن رودخانۀ پهناورکه

امواج آن مانند اژدهای آبی درحرکت بودند، می داد .

     به صمد گفتم : این جا کجاست ؟ چون تا کنون من چنین جائی آنهم درشهری

که زندگی می کنیم ندیده و نشنیده بودم !

     صمد گفت : باورکن خودم هم شگفت زده هستم، چون تصورچنین جائی را هم نمی کردم !

درکنار رودخانه مانده بودیم که کجا باید رفت ؟!

     هردو درشگفت بودیم که این چه رودخانه ایست که تا کنون متوجه آن نشده

ایم ؟! رودی با عرض اقلا یک کیلومتر با امواج سهمگین آن که امکان نوردیدن

کشتی های بزرگ را هم درخود فراهم می کرد !

     بی هدف پیش می رفتیم که بیک ساختمان بزرگ می رسیم . طرح بنای عجیب

ودیدنی داشت که بر شگفتی ما از این مسیر می افزود !

     با ورود به ساختمان با سالن بسیار زیبائی با مبلمان های راحتی که

همه ازجمعیت اشغال شده بودند، مواجه می شویم .

     همراه ما تا ورودی ساختمان با ما بود که بناچاربرای ره یابی درمقام

پرسش ازحاضرین درسالن می شویم که متاسفانه پاسخ پرسش های مارا نمی دادند

و مانند مجسمه های متحرک چشم داشتند وبما نگاه می کردند !

     مانده بودیم بالاخره کجا باید رفت ؟! دو ساعتی سرگردان بودیم .

عاقبت با مرد میان سالی برمی خوریم که خود او سلام می کند، و می پرسد من

شما را دراین جا سرگردان وبی هدف می بینم، قصد کجا را دارید ؟

     ما هم نشانی خود را به او دادیم که با ملاحظۀ آن، سری بکان داد وگفت

آن سوی آب است .

     پرسیدیم : چگونه می توان به آن سوی آب رفت ؟

     گفت : یک ساعت دیگر کشتی می آید وبا همۀ مسافران که عازم آن سوی آب

هستند، شما هم می توانید بروید .

     پرسیدیم : مگرآن سوی آب مسکونی است ؟

     گفت : مگر تا حالا به آنجا نرفته اید ؟

     گفتیم : خیر. اصلا نمی دانیم این جا کجاست و چگونه ازاین جا سر

درآورده ایم ؟! زیرا درشهرما و حتی کشورمان چنین رودخانۀ بزرگی وجود

ندارد .

     سؤال کرد شما ازکجا آمده اید ؟

     درجواب کشوروشهرو دیارخود را به او گفتیم .

     گفت : متوجه شدم، وگفت شما ساکن کره ای هستید که ازنظرما خیلی عقب

مانده است ! وادامه داد که شما چگونه وبرای چه این جا آمده اید ؟!

     ما هم جریان را به او گفتیم، واز او پرسیدیم مگرشما هم ازشهر ودیار

ما به این جا  آمده اید ؟!

     گفت : نه، چطور ؟

     گفتیم : آخرشما کاملا با زبان و لهجۀ ما صحبت می کنید، و چنین به

نظر می رسد که همسایه بوده ایم !

     گفت : متوجه مشکل شما شدم، و پرسید چند وقت است که وارد این محل شده اید ؟

     گفتیم : حدود دو ساعت است .

     گفت : همین است که هرکس وارد این سالن شود، پس از یک ساعت مشکل گویش

او، به طورخودکارحل می گردد .

     سؤال کردیم چگونه ؟

     گفت : هرکس با هرگویشی که به این سالن وارد شود، به طورخودکار تبادل

زبان بدون هرکاستی صورت می گیرد . شما هم اکنون دراین مرحله قرار گرفته

اید که من زبان شما را چون زبان خودم وشما هم به طوریکه ملاحظه می کنید،

زبان مرا مانند زبان محلی خود می فهمید، وامکان این که کسی زبانی غیراز

زبان خود را بفهمد غیرممکن خواهد بود . بنابراین اگر یک ترک زبان ازکرۀ

شما با یک انگلیسی به این محل وارد شوند پس ازیک ساعت توقف درسالن،

هرکدام گویش دیگری را به زبان خود خواهد فهمید، وهیچ زبان دیگری به گوش

کسی غیراز زبان معمولی او، نمی رسد .

( به کسانی که به روز واپسین باوردارند، تو ضیح داده می شود که تفهیم

وتفاهم درآن دنیا به این کیفیت به نظر می رسد والله اعلم )

     سؤال کردیم که این تبادل زبان چکونه صورت می گیرد ؟

     گفت تمام این کره درشعاع ماهواره های هوشمندی قرار دارد که یکی

ازخصوصیات آنها همین ایجاد وحدت تفهیم وگویش است .

     درمورد تنوع درنوشتار پرسیدم که شما خط های گوناگون را چگونه می خوانید ؟

     گفت : وقتی شما مطلبی را روی یک کاغذ می نویسید، گرچه به زبان نمی

آورید ولی با آن نوشتار  آفکارخود را روی کاغذ منتقل می کنید که همین

انتقال افکارکه با گویش شما مطابقت دارد با دستگاه    های مرکزی تنظیم و

به نمونۀ خط گویش ما درمی آید، همان گونه که دیدی من نوشتۀ شما را دیدم

وچون با خط ما مطابقت داشت آن را خواندم . بنابراین درکرۀ ما جزیک خط هیچ

کس مواجه با خط دیگری نخواهد شد  . و همان طوری که گفتم ماهواره درحین

تقریر مطالب با تطبیق آنها با زبانتان درمقام تبدیل آن نوشتار به خط ما

برمی آید وهرکس درحین خواندن فقط خط خود را می بیند و می خواند .

     سؤال کردیم که چگونه ما به اینجا کشانده شده ایم ؟!

     قبل از دادن پاسخ کشتی لنگرمی اندازد، ومی گوید فورا سوارشوید که

معطلی جائز نیست .زیرا همۀ این جمعیت باید ظرف یک دقیقه سوارکشتی شوند،

واگر معطل کنی باید منتظر کشتی دیگری ماند که آنهم دو ساعت دیگر خواهد

رسید !

      باور کنید که دیدم آن جمعیت چند هزار نفری دریک چشم بهم زدن نیست

شدند وانگار آب شده وبه زمین فرو رفته ولی سوار کشتی هستند که ما هم با

یک تکان دیدم درکشتی هستیم اما از صمد که تا داخل کشتی با من بود خبری

نبود ونیست شد .

      با خود می گفتم : من با صمد دست به دست هم داخل کشتی شدیم، این یک

مرتبه نیست شدن او چیست ؟! نگران و سراسیمه به سرعت درکشتی می گشتم که

دیدم درب های کشتی باز شد و جمعیت بیرون ریخت ومن هم به بیرون از کشتی

منتقل شدم .

      مسافران کشتی را کنترل کردم دیدم خبری ازاو نیست !

     یکی ازمسافران نزد من آمد و گفت درپی چه ی گردی ؟

      من جریان را به او گفتم .

     گفت : اتفاقا من از داخل سالن مواظب حرکات شما بودم ولی وقتی تو

سوارکشتی شدی او ازتو جدا شد وازسالن بیرون رفت .

      گفتم : کجا رفت ؟!

      گفت : نمی دانم کجا رفت ولی حتما مقصدی داشته که آن را پیش گرفته و

رفته است .

      گفتم : تا داخل کشتی او با من بود !

      گفت : تصوری بیش نبود، تو هرجا می خواهی برو واگر کمکی لازم باشد تا بکنم .

     گفتم : آخرباید بفهمم که دوستم دچارچه سرنوشتی شده است !

     گفت : وقتی شما ازمترو پیاده شدید، چون تصمیم داشتید به این سرزمین

پا گذارید، به طور طبیعی درمرز آن که همان رودخانۀ جاری باشد وپس ازآن به

سالنی که بودی هدایت شده اید و به این جا آمده ای . اما دوستت چون ازآمدن

منصرف می شود، به طور طبیعی ازتو جدا شده ودرهمان نقطۀ ابتدائی مسیر مترو

قرارگرفته که به راحتی به منزل رفته است .

     گفتم : پس دوستم به منزل رفته است !

     گفت : یقینا ! وتو هم اگر پشیمان می شدی درهمان مسیر قرار می گرفتی

وبر می گشتی .

      گفتم : الآن چطور ؟

     گفت : خوشبختانه یا متاسفانه شما چون به سرزمین ما پا گذاشته ای،

ازآن مراحل گدشته ای وبرگشتی نداری .

     گفتم : می دانم که درکرۀ دیگری هستم، ولی این چه کره ایست ؟

    گفت یکی از هفت کرۀ زمین با منظومۀ شمسی جدا از منظومۀ شمسی شماست .

وزندگی درآن با آنچه که شما دارید تفاوت کلی دارد .

     گفتم : می دانم ولی چگونه می توانم به خاک خود برگردم ؟

     گفت : دراین مورد من اطلاعی ندارم که دراین شرائط چگونه خواهی

توانست به آن فرا مرز ما که رودخانه بوده پا نهی و درمسیر مترو قرارگیری

وبه راحتی خود را به منزل رسانی . اما شاید کسی باشد که بعدا راه برگشت

را بشما آموزش دهد . بنابراین فعلا درپی هدف خود باش و نگران آینده نباید

بود !

     گفتم : پس آن همه جمعیت که درسالن بودند، مگرازکرۀ ما نبودند ؟

     گفت : خیر آنان ازکرات دیکر آمده بودند .

     گفتم : کجا رفتند ؟

     گفت : هرکدام مقصد مشخصی داشت که درپی مقصد خود رفته است، و پرسید :

مگرشما مقصد خاصی ندارید ؟

     در پاسخ، نشانی خود را به او دادم وگفتم مقصد من این جاست .

     با مطالعۀ آن گفت بیا تا تورا راهنمائی کنم، و دست مرا گرفت وصد

متری برد وگفت این جا توقف کن وقتی محفظه ای جلوی شما توقف کرد، یک دقیقه

فرصت داری که سوارشوی ویک صندلی بیشترهم ندارد، که تورا به مقصد خواهد

رساند، و پس ازاین راهنمائی ازکنار من دور شد ورفت .

     طولی نکشید که محفظۀ مخروطی مانندی سر رسید و درب آن بازشد وفورا

سوارشدم . اما تا روی صندلی قرار گرفتم ازهوش رفتم . پس ازبه هوش آمدن که

نمی دانم چه زمانی را فرا گرفته یود، دیدم درب محفظه باز شد که فورا

بیرون پریدم تا مبادا مرا جای دیگری برد، و دردم جوانی را حاضر درمحل

دیدم که پس از سلام وخوش آمد گوئی، دست مرا گرفت و گفت با من بیا .

     درفضائی مرکب ازگل های عطرآگین بربستری از سبزه با جریانی

ازجویبارهای زیبا بگونه ای که یک نقاش هنرمند خیال انگیز آنها را زینت

داده باشد، به راه افتادیم .

     این فضای باور نا کردنی چنان مرا جذب خود کرده بود که فراموش کرده

بودم، همراهی دارم وبا او درحرکت هستم ! طولی نکشید که به ساختمانی

درمیان آن طیعت خیره کننده که اززیباترین سنگ های قیمتی ساخته شده بود

رسیدیم که با دیدن همراه من درب آن باز شد و وارد شدیم .

     به ساختمانی با حدود دو هزار مترمربع تماما مفروش با یک تکه فرش

بسیارزیبای غیرقابل توصیف بافته شده با زمینه ای ازسبزه و نقش هائی با گل

های رنگارنگ طبیعی، پا گذاشتیم .

     درحرکت برروی این فرش طبیعت چنان احساس آرامش و نوازشی ازآن می دیدم

که دلم می خواست برای همیشه روی آن درحرکت باشم !

     دیوارهای داخلی سالن همه از شیشه های سفیدی که اصلا قابل رؤیت

نبودند، و با کف دارای

فاصله ای بودند که تمام فرش یک تکه درزیر ساختمان نمایان بود، احداث شده بودند !

     جوی های آب ازکنارشیشه های سالن گذرداشت، بوی عطرسراسر فضای ساختمان

را فرا گرفته بود که فراموش کرده بودم برای چه به آن جا آمده ام !

     همراه من متوجه حالات روحی من می شود و می گوید : خوشبختانه ظاهرا

راحت هستی ؟!

     با تشکر ازاو گفتم : کلمۀ راحتی برای این جا نا رساست، وباید کلمه

واصطلاح دیگری برای این جای نوازش دهندۀ روح وضع شود !

   

      جالب اینکه وقتی درآن فضای حیرت انگیزبه حرکت درآمدیم، دیدم درهرقدمی که برمی داریم زمین مانند پله ای درزیرپای ما ارتفاع می گیرد، وفاصلۀ ما با کف ساختمان بیش ازیک کیلومتر ارتفاع را نشان میدهد ، طولی نمی کشد که زمین ازنظرما محو می گردد، و خود را دریک فضای بی انتهای معلق می یابم !

      به همراه خود که دانش تفهیم شده بود گفتم : ما الآن روی یک پرتگاه قرار گرفته ایم !

     گفت که اگرمی توانی خود را یک قدم جا به جا کن !

     با این گفته دیدم، درست روی آن نقطه که قراردارم میخکوب شده ام و توان هر حرکتی ازمن سلب شده است !

     به او گفتم : درست است اما ممکن است توضیح دهید که چکونه به این حالت درآمده ایم ؟!

     گفت : کمی صبرکن زیرا تو باید خیلی چیزها را ببینی تا من آغازی به توضیح کنم !   

     پرسیدم چه چیزهای دیگر ؟!

    گفت : این اول دیدنی هاست، بعد که همه چیز روشن گردید، متوجه خواهی شد که انسان این توانائی را دارد که پندارهای خود را به شرط داشتن اهداف مشخصه ای، به فعلیت درآورد .

     پرسیدم این حرکت صعودی ما چگونه صورت گرفته است که کمترین احساسی بمن دست نداده است ؟!

     گفت : در واقع ما درحالت فرا فیزیکی قرارداریم که با وجود سرعتی برابر نور در بالا رفتنمان، اصلا چنین احساسی را نمی کنیم !

     گفتم : به کجا می رویم ؟

     گفت : مسیرما سیاره ای شبیه زمین ما و شماست .

     گفتم : برای چه ؟!

     گفت : بین ما دو کره، همکاری علمی وجود دارد .

     گفتم : از نظر تکنولوژی شما برتر هستید یا آنان ؟

     گفت : ما دربرابر آنان گدا هستم، بهمین جهت به سوی آنان در روانیم .

     گفتم : با این حال ما اندرخم یک کوچه ایم !

      گفت : اندرخم یک کوچه یعنی چه ؟!

     گفتم : این اصطلاحی دربین عرفاست .

     گفت : بیشتر توضیح بده !

     گفتم : ما ساکنین کرۀ زمین، دارای گروهی ازمردم هستیم که درمقام تزکیۀ نفس هستند . هنوزدراداء توضیح بودم که پرسید : تزکیۀ نفس یعنی چه ؟!

     گفنم : یعنی انسان خود را ازآلودگی های زندگی پاک می کند که از نظرعرفا مراحلی دارد تا که به درجۀ فنا درالله، یعنی کاملا خدا را درخود و خود را غرق درخدا می بیند، که ما از نظر تزکیه آن مراحل اندر خم یک کوچه یعنی شروع به آغازی داریم !

     گفت : مگرزندگی آلودگی دارد که لازم به تزکیه باشد؟!

     گفتم : نفس زندگی آلودگی ندارد، وآن ما هستیم که آن را آلوده می کنیم .

     گفت : چرا ؟!

     گفتم : همین چراها ست که انسان را دربند آنها قرار داده است !

     گفت : چه بندی، مگر زندگی بند دارد ؟!

     گفتم : زندگی خود قید و بند ندارد، وآن ما هستیم که خود را درآن بند می کنیم، و گرفتارمی سازیم !

     گفت : مگر بند شدن به زندگی آلودگی است ؟!

     گفتم : خیر آلودگی نیست، ولی طبع ما انسان ها آن را آلوده می کند !

     گفت : متوجه نمی شوم ً!

     گفتم : وقتی که ما می توانیم با دسترنج روزانۀ خود به راحتی زندگی کنیم، بنابراین زیاده خواهی آن از نظریک طبع سالم، آلودگی بشمار می رود، واگر این زیاده خواهی ازمرزخاصی هم تجاوزکند، باید گفت که مرحلۀ سقوط انسانی فرا رسیده که درآن صورت بر زنده ها باید گریان بود، و نه مردگان آن !  

 

        گفت : چرا باید ازحد تعادل فرا رفت، زیرا وقتی همه جیز انسان فراهم است دیگرضرورتی درتلاش دربارۀ چیزی که خارج ازنیازاست ندارد، وگرنه این تلاش بیهوده یک نوع کمبود عقلی وبیماری بشمارمی رود ؟!

     گفتم : طبع آدمی زیاده خواهی است واگرکسی خود را درجهتی تربیت کند که ازاین زیاده طلبی رها یابد، این را قناعت وقدمی درجهت اصلاح وتزکیۀ نفس وگامی به سوی عرفان می نامند . اما این کافی برای ره یابی به عرفان نخواهد بود، بلکه باید دربرابرمشکلات زندگی وبلاها و آسیب های آن مقاوم، وتوان خود را هم از دست ندهد تا آغازی به حرکت داشته باشد !

     گفت : مگرچه بلاها و آسیب هائی ممکن است درپیش روی شما باشد ؟!

     گفتم : مگرزندگی بدون مشکلی وجود دارد ؟!

     گفت : شما اصطلاحاتی به کارمی برید که برای ما حالت افسانه دارد، مگرالآن چه مشکل یا بلائی ممکن است دامنگیر شما گردد ؟!

     گفتم : خیلی ساده بگویم که ممکن است یکی براثرسرما خوردگی مریض شود وچند روزی هم از کارروزانۀ خود بازماند !

     گفت : این چیزی است که ما درافسانه ها می آوریم . زیرا بیماری درکرۀ ما مفهومی ندارد !

     ( به کتاب جامعۀ نوین به قلم نگارنده دراین سایت مراجعه  فرمائید، جامعه ای که نه کسی درآن مریض می شود ونه مرتکب خطائی می گردد )

     گفت : متوجه شدم، معلوم شد که شما ساکنان کرۀ زمین، هنوز خودتان را نشناخته اید که گرفتارجنین داستان هائی می شوید . درحالی که ما ازتمام این مراحل گذشته ایم، و حرکت ما یک حرکت خداوندی است که کرات را بهم دوخته ایم و دیدی چگونه ما تورا به راحتی به این جا آوردیم !

     پرسیدم : آیا با این سفرمی توانم به جائی که شما رسیده اید برسم ؟

     گفت : تو درکرۀ خودتان تنها زیست نمی کنی، بلکه ارتباط هم زیستی با تمام جهانیان داری . بنابراین تا یک تحول جمعی هماهنگ دربین شما بوجود نیاید، دست یابی به یک تحول علمی امکان پذیر نخواهد بود، واگرهم امثال شما تلاشی داشته باشند، کافی درجهت تحقق مطلوب نمی تواند باشد .

     گفتم : اشکال ندارد، شما تا جائی که می توانید مرا آموزش دهید، شاید بتوانم خدمتی به هم نوع خود داشته باشم !

     گفت : من فقط می توانم ازآنچه داریم بشما نشان دهم، و گرنه آن چنان نیست که بتوانم شما را به این سادگی آموزش دهم . و آن خود شما هستید که باید با نیروی خلاقۀ عقل، به آنچه خدا درجهان نیستی مهیای آفرینش به جهان هستی نموده است، دست یابید و به هستی بکشانید، آن گونه که ما کشانده ایم ! زیرا بسیاری ازارتباطات و تحولاتی که داریم، ماهواره ای هستند . وما میتوانیم با گرفتن توان های لازم فیزیکی ازماهواره ها، دست به کارهای فوق العاده ای بزنیم . مثلا با استفاده ازامکانات ماهواره ای می توانیم فرکانس های صوتی ودید خود را تغییر دهیم، وبه صداهای ناشنیدنی وموجودات نادیدنی به خوبی دست یابیم، وبه وجود آنچه که تصور می کردیم نیست، پی ببریم! زیرا موجودات نا شناختۀ بسیاری وجود دارند که مانند ما درعوالم خود زندگی می کنند، پاره ای از آنها فروترازما هستند مانند ساکنان کرۀ خود شما و بسیاری فراتر که اینک درمیان یکی از آنان قرار داریم !بنابراین جهالت و نادانی محض است که هرچه را که نمی بینیم، فورا انکارکنیم وذکرآن را به خرافات بکشانیم .

     درست است که ما وراء دانش، خرافات وموهومات تجای دارند، ولی آن چنان هم نیست که دانش را منحصربه آنچه داریم پنداشت، وبه آنچه با آنها هماهنگی نداشته باشد، آن را به خرافات کشاند ! خیراین گونه برداشت های علمی درست نیست وانسان را به قهقرای علمی خواهد کشاند ! زیرا با توجه به تحولات علمی لحظه به لحظۀ جهانی، به دانش ارزش نسبی داد . بنابراین با توجه به چنین تحولاتی سزاوار آن نخواهد بود که هرچه دیده نمی شود ویا درچهارچوب دانش روزنمی گنجد، به انکار آن پرداخت، و مهرنیستی برآن زد !

     پرسیدم : نظرشما دربارۀ خدا که ازنظرفیزیکی قابل شناسائی نیست، وازدیدگاه های دیگرهم یقین قطعی برای همه بوجود نمی آید، چیست ؟

     گفت : ما از دو دیدکاه به آنچه وجود دارد می نگریم . یکی با حواس نارسای موجوده درانسان مانند بینائی وشنوائی و ...،  دیگری عقل است . بنابراین آنچه برون ازحواس ودانش ما درآید، نمی توان فورا منکروجود آن شد، مگر این که عقل به حکم درآید، واگرقرار باشد باورداشته باشیم که پروردگاری وجود دارد، قدرمسلم باید به وجودی فرا دانش به او نگریست، زیرا هرچیزی ازدانش گرفته تا غیرآن ازساخته های خود اویند . بنابراین دراین جا عقل که خود بوجود آورندۀ دانش است، حکمی جزاین نخواهد داشت که کائنات آثارمؤثری خواهند بود که آن مؤثر جزخدا نیست !

     من باب مثال : اگرشما برای مدتی خانۀ خود را ترک کنید، وپس از بازگشت متوجه تغییراتی درآن شوید، بدون توجه به اینکه چه کسی بوده است، عقل چه حکمی خواهد داشت ؟ قدرمسلم حکم به ورود کسی دارد که به منزل وارد شده و وآن تغییرات را بوجود آورده است ! بنابراین با حکم عقل هراثری مؤثری را تداعی می کند، و کائنات بوجود آورندۀ آنها یعنی خدا را، وانتظاری بیش از این هم نباید داشت ! پس نهایت جهالت است که بگوئیم هرچه را نمی بینیم، وجود ندارد !

     گفتم : واقعا ما ساکنان کرۀ زمین باید دربرابر شما شرمنده باشیم که خدای ما یکی است ولی متاسفانه ابعاد زندگی ما تفاوتی از زمین تا آسمان دارد !

     گفت : ما هم شرمندۀ کرات دیگر هستیم، آن گونه که شما فکرمی کنید .

                            گفتم : چه مدت زمان طول می کشد تا ما به آنجا برسیم ؟

    گفت : زمان از نظرما مفهوم شما را ندارد . تا آلآن از نظر کرۀ خودتان یک میلیارد سال نوری را پشت سر گذاشته ایم .

    با این گفته جا می خورم، وگفتم پس الآن کرۀ ما نیست محض شده ومن بی کس مانده ام !

    با این گفته به خنده می افتد ومی گوید : زمان ها قابل تطبیق نیستند . زیرا اگردرکرۀ خودتان همین کارهائی که تا کنون دیده و کرده ای، خواستی انجام دهی، یک میلیارد سال نوری زمان را بخود می گیرد !

    گفتم : لطفا روشنتر توضیح دهید .

   گفت : من ازکرۀ شما مثالی می آورم توجه کن :

   شما درصد سال پیش، با پای پیاده ویا با استفاده ازچهارپایان، جا به جا می شدید و یا به مسافرت می رفتید، و هیج تصوری ازجاهای دور کرۀ خود هم نداشتید . ولی الآن با فضا پیماها فاصله های زمانی ومکانی درهم شکسته شده که ازیک سر دنیا به سر دیگرآن درظرف جند ساعت جا به جا می شوید . پس این نسبت زمانی امروز شما با صد سال پیش قابل مقایسه نخواهد بود ! بنابراین آنچه که دراین کره بدست آورده ایم، با آنچه شما دارید قابل مقایسه نخواهد بود، و زمان را ازنظردو کره نمی توان مقایسه کرد، وچه بسا این فواصل غیرقابل تصور درکرۀ شما، دراین جا به صورت زمان چند لحظه ای جلوه گر شوند !

    گفتم : مسأله برایم پیچیده ترشد !

    گفت : جطور ؟

    گفتم : گفتید که این جا زمان برای شما مفهومی ندارد، و میلیاردها سال نوری براحتی می گذرد، واین گذر زمان ازنظر کرۀ ما هم گاهی بصورت چند لحظه به تصور می آید، پس باید گفت درهمه حال زمان یک متغیر دارد، و آن تکنولوژی است که فاصله ها را برمی دارد، واز بین می برد .

   گفت : پس متوجه شدی ! شما با چشمتان که هرکدام سطحی کمتر از دو سانت دارد، می توانید صدها میلیون متر مکعب از فضا را درآنها جا دهید، ودریک لحظه هم درنوردید . و یا شما با پندارتان می توانید دریک لحظه ازیک سردنیا به سر دیگر آن طی سفر کنید، ودیدارهای گذشتۀ خود را تکرار کنید . ما هم با تکنولوژی خود توانسته ایم به این موفقیت دست یابیم و زمان را خنثی سازیم !

    دراین اثنا دیدم که درسطح کره ای فرود آمدیم، و گفت اینجا مقصد ماست . اینجا جائی است که بسیاری از نا شناخته های ما شناسائی شده که ما با ارتباط با آنها درمقام فرا گیری دانش عملی آنان هستیم !

    سؤال کردم آنان چه چیزهائی دارند که شما فاقد آن هستید ؟!

    گفت : چیزهائی که فقط باید دید وشناحت، و گرنه با بیان برای شما مفهوم نخواهند بود . مانند وصع کلمۀ هواپیما که دردو قرن گذشته درکرۀ شما به مغزکسی خطور نمی کرد وقابل تصورهم نبود، و ضرورتی برای وضع لغتی برای آن وجود نداشت .

    گفتم : من دراختیار شما هستم .

    گفت : هردو چشم خود را ببند و تماشا کن .

    گفتم : مگر ممکن است ؟!

    گفت: : ببند .

   با بستن هردو چشم، دیدم که همه چیز آنهم بهترازآنچه با دو چشم می دیدم دیدنی شده است!

   گفتم : مرا روشن کن این چه دیدی است ؟!

   گفت : این چشم سوم شماست که دراین کره کاملا فعال شده است، و حتی یک نفر کور چشم نداریم ولو اینکه ازهردو چشم نابینا باشد !

   گفتم : این چشم سوم کجاست که ما آن را نمی بینیم :!

   گفت : همان طوری که قبلا گفته شد، هرچیزی که دیده نمی شود، نمی توان گفت که وجود ندارد . مثلا کسی درون قلب خود را بدون به کارگیری ابزارهای فنی نمی تواند ببیند، درحالی که وجود دارد ! چشم سوم ما هم جایگاهی در وسط پیشانی دارد که با یک رشته اعصاب نامرئی از مغز نیرو می گیرد .

    گفتم : آیا شما به این مرحله از پیشرفت رسیده اید ؟

    گفت : درحال فراگیری آن هستیم .

    در مورد حرکت دوم گفت که نفس خود را درسینه حبس کن واز روی زمین خیز بردار .

    با این کار دیدم که درفضا هستم واو هم درکنارمن است . و گفت مانند شنا درآب براحنی در فضا شناور باش و پرواز کن .

    با این کار دیدم با سرعتی غیر قابل تصور دربالای شهری که درآن وارد شده بودیم درپرواز هستیم که با دستور بعدی با فرو بردن هوا به داخل شش ها مسیر برگشت ما به زمین فراهم شد و پائین آمدیم !

    پس ازاین کار گفت که مردم اینجا اکثرا ازاین راه جا به جا می شوند، و ذراتی را که درآسمان می بینی همه افرادی در حال جا به جائی هستند .

    پرسیدم : چرا این کاردرکرۀ شما عملی نشده است ؟!

    گفت : هرکس که وارد این کره می شود، تحت الشعاع ماهواره های آن قرار می گیرد، و با هدایت ماهواره ها این کارها عملی می شوند .

    سؤال کردم : برای پرواز با خارج کردن هوا از شش ها، پرواز بعمل آمد . چگونه درحین پرواز احساس نیاز به نفس کشیدن نمی شود ؟!

    گفت : در حال پرواز ارگانیزم بدن کلا تحت کنترل و اختیارماهواره قرار دارد، و چنین نیازی احساس نمی شود که با دست زدن اختیاری به ان موجبات پائین آمدن فراهم می گردد .

   گفتم : اگر ماهواره ازکار بیفتد چه اتفاقی رخ خواهد داد ؟

     گفت : غیرقابل تصوراست . زیرا تا خورشید ما روشن است، ماهواره ها نیز فعال خواهند بود، وبا خاموشی آن همه چیز هم نیست وخاموش می شود، و مائی وجود نخواهد داشت تا نیاز به ماهواره داشته باشیم !

گفتم : مگر خورشید چه ارتباطی با ماهواره های شما دارد ؟!

گفت : خورشید همه چیز ماست، ولی متأسفانه بشر چون هر روز آن را بیک وضع می بیند که طلوع می کند و غروبی پی آن دارد، این تصور را می کند که کار آن همین است و بس که بما درروز روشنائی دهد ! و حال آن که روشنائی آن فرع بر بازدهی آنست . مانند روشنائی حاصل از آتش که فرع برانرژی حاصل از آنست و اگر نباشد مسیر زندگی غیرازاین بود که جریان دارد ! خورشید علاوه بر انرژی حیاتی موجودات محاط در آن ، اشعه های بی انتهایش دارای ویژگی های نا شناخته ایست که باید شناسائی و مورد بهره برداری قرار داده شوند . آبی که بر روی کرۀ زمین شما و بقیۀ زمین ها وجود دارد، تصور می کنی از کجا تامین می شود ؟ این آب که ترکیبی از اکسیژن و هیدرژن است که خود این دو عنصرهم ازهمین خورشید هستند، حاصل تولید دو اشعۀ از اشعه های خورشید شناخته است که ما با دانش پیشرفتۀ خود توانسته ایم که آبهای مورد نیاز خود را به هرگونه که خواسته ایم، از رودخانه گرفته تا دریاها را بوجود آوریم، و شما ازبه کارگیری علمی آن محروم هستید .

گفتم : پس خورشید همه چیز ماست !

گفت : تردید مدار زیرا تمام عناصر 104 گانۀ شناخته شدۀ روی زمین شما، ودرحال حاضر 200 عنصرشناخته شدۀ ما، ازهمین اشعه ها استخراج می شود .

با قطع کلام او گفتم عناصراز اشعه ؟!

گفت : بله هرچه را که فکرکنی ازهمین مادر سیارات منظومه اند !

گفنم : چطور؟!

گفت : زمین های هفتگانۀ منظومه های شمسی هیچ کدام ازخود چیزی ندارند، وآنچه که از آنها کشف یا شناسائی می شود، همه از مادری است که آنها را زائیده است . بنابراین همین عناصرهم باری است که از مادربه آنها داده شده است . ومادرخود اشباع ازآن عناصراست که باید شناسائی شوند، آن گونه که ما به بیش از شما به آنها دست یافته ایم ! بنابراین هیچ ضرورتی وجود ندارد که ما ازخود زمین به شناسائی آنها پرداخته و یا استخراج کنیم. و درحال حاضر ما به 200 عنصر آن پی برده، و آنها را به کارگرفتاه ایم .

عمل کرد ما درمورد اشعه هائی که عناصر ازآنها استخراج می شود به این گونه است : مثلا با ترکیب پاره ای از اشعه ها  درآزمایشگاه آهن خالص را که شما محروم ازآن هستید، ویا هرمادۀ جامد یا مایع را ازآنها بدست می آوریم ویا تبدیل بهم می نمائیم .

ما اصلا کشاورزی به آن گونه که شما دارید، نداریم . بلکه با به کارگیری اشعه های شناخته شدۀ خاصی آنچه نیاز باشد بوجود می آوریم . واین همه فضاهای زیبائی را که مشاهده کرده ای، ما از همین راه به فعلیت رسانده ایم !

زندگی دراینجا مانند کن فیکون خدائی است که با تزکیه ای که به آن اشاره داشته ای ما همه رسیده ایم، وبا ایمان به خدا وابزارهای طبیعی موجود روز به روز به ناشناخته های تازه ای دست می یابیم، وهیچ چیز را غیرممکن هم نمی دانیم !

گفتم : اگراجازه دهی، پرسش هایم را مطرح کنم تا متوجه شوم چقدرپیش رفته اید !

گفت : هرپرسشی داری بکن که آمادۀ پاسخ گوئی هستم .

گفتم : اول روشن فرمائید که اگرکسی ایمان به خدا نداشته باشد، آیا تلاش او درکشف ناشناخته ها بی فائده خواهد ماند ؟

گفت : من ازگفتۀ شما به این نتیجه رسیده ام که انسان با تزکیۀ نفس خواهد توانست، دست به همه کاری بزند، وبا توجه به توصیفی که از تزکیۀ نفس آوردی دیدم که سرنشینان کرۀ ما همه دارای این خصوصیت هستند، وگرنه تلاش های علمی توسط هر کس که با هر هدفی صورت گیرد، به نتیجه خواهد رسید، وبه ایمان هم ارتباطی ندارد، هدف نیز چه نیک باشد و چه شوم، فرقی ندارد !  ( دراین مورد سخنی درباب اول درآمدی برمفاهیم نظری اسلام درهمین سایت داریم به آن مراجعه فرمائید )

گفتم : ارتباط شما از راه دور چگونه صورت می گیرد ؟

گفت : دو ارتباط را برای شما باید روشن کنم :

یکی ارتباط همگانی دیگری ارتباط شخصی :

ما هردو ارتباط را با یک دستگاه برقرار می کنیم که هم زمان می توان هر دو ارتباط را هم برقرار کرد .

درارتباط همگانی با به کارگیری آن دستگاه، صحنۀ فرستنده مانند صحنۀ یک تئاتردرهر فضائی که قرارگرفته باشیم، به نمایش درمی آید . وبا توجه به فضائی که داریم خواهیم توانست صحنه را بزرگ ویا کوچک کنیم، و به مشاهدۀ آن پردازیم، وهیچ دستگاهی مانند تلوزیونی که شما درزمین خود دارید، نداریم . زیرا دستگاه ما هم گیرنده وهم نمایش دهنده درصحنۀ فضای متناسب خواهد بود . ما روزنامه و مجله و امثال این ها را نداریم . بلکه با دستگاه خود خواهیم توانست لحظه به لحظه از رویدادها با خبر باشیم . وجالب این که شما هم اگرپیامی داشته باشید می توانید حتی با تصویر خود آن را مخابره کنید، و مرکز پیام گیردرظرف چند ثانیه به اعتبار آن رسیدگی می کند و پاسخ مثبت یا منفی را بشما هم می دهد . واگرضرورتی به پخش آن باشد زمان پخش را بشما نیزاعلام می دارد . وجالب این که اگر دریک فضای محدود چند نفر باشند که هریک درمقام مشاهدۀ برنامۀ جداگانه ایست، بدون تداخل تصاویر، هربرنامه ای درمقابل گیرندۀ آن ظاهر می شود، و تا زمانی که کسی درشعاع دید آن قرار نگیرد امکان دیدن آن برای او فراهم نخواهد شد .

اما درمورد ارتباطات خصوصی، وبه قول شما استفاده از تلفن، بازهم با همان دستگاه صورت می گیرد .

درصورتی که دستگاه طرف خاموش باشد، با دادن هشداری اورا متوجه می سازد که چه کسی می خواهد با او تماس بگیرد تا اگرمایل به ارتباط باشد، دستگاه را روشن می کند، وگرنه خاموش نگه می دارد، وگیرنده را به عدم تمایل به ارتباط آگاه می سازد . اما اگر تلفن دردسترس مخاطب نباشد، برای جلوگیری از هرگونه سوء تفاهمی، دستگاه این وضعیت را  اعلام می دارد . بنابراین اگر دستگاه روشن باشد ویا ازخاموشی درآید ارتباط برقرارمی شود .

این ارتباط ممکن است به چند حالت درآید :

    1 – فقط بین طرفین صدا رد و بدل می شود .

    2 – هم زمان با صدا تصویرطرفین مشاهده می شود.

    3 – طرفین درکنارهم حضوری فیزیکی مانند خواهند داشت، به گونه ای که مخاطب درهرشرائطی که باشد، نشان داده می شود . در این صورت اگرمثلا مخاطب درحمام باشد، مخاطب می تواند ارتباط دوم و سوم را حذف کند، و گرنه بهمان کبفیت ارتباط برقرار می شود .

 درارتباط حالت سوم، برای طرفین این امکان وجود دارد که هریک از طرفین افراد دیگری را نیز به جمع خود دعوت کنند . و از نظر تعداد افرار هم محدودیتی وجود ندارد .

   در چنین جمعی امکان هرگونه مذاکره و حتی بستن قراردادی بین طرفین هم وجود دارد . دراین صورت پیشنهاد دهنده پیش نویس را تهیه و دراختیار یکایک افراد جهت تبادل نظر، و بستن پیمان نامه قرارخواهد داد که با امضاء طرفین رسمیت خواهد یافت .

   ☺    درهرجای دیگراعم ازمراجع رسمی وغیرآن که حضورافراد ضروری شناخته شود، بهمین کیفیت عمل خواهد شد . بنابراین وقتی که شما به اداره یا سازمانی مراجعه می کنید، کسی جزچند نفر را دردفاترکارآنان با دستگاه های ارتباطی مشاهده نمی کنید . وهمیشه شهرهای ما خلوت و عاری ازسروصداست !

    درمورد بیماری ها ودرمان آنها سؤال کردم :

    گفت : درکرۀ ما هیچ گونه ویروس یا میکربی که بیماری زا باشد وجود ندارد، واز نظرضعف بدنی هم مردم ما چنان پرورش داده می شوند که حدوث بیماری ناشی از ضعف، بعنوان یک حادثۀ غیرمترقبه شناخته می شود که سازمان حوادث غیر مترقبه باید جویای علت یا علل آن گردد، ودررفع مورد خاص و ریشۀ آن برآید .  ( دراین سایت، به جامعۀ نوین نگارش نویسنده به الگوی جامعه ای که عاری از هرگونه بیماری و ناهنجاری است، مراجعه فرمائید )

    سؤال کردم : بالاخره درمورد خود بیمار چه اقدامی صورت می گیرد .

    گفت : درتمام کرۀ زمین ما، فقط یک مرکزدرمانی وجود دارد که بلافاصله با یک هوانورد ظرف نیم ساعت به آنجا منتقل می شود، و به طورکامل درمان و قطع ریشۀ عارضه بعمل می آید .

    گفتم : با این حال کسی نباید بمیرد !

    گفت : درکرۀ ما نخواهیم گذاشت که هیچ یک ازاعضاء بدن ما ضعیف یا فرسوده شود . بنابراین بدن همیشه سالم و جوان خواهد ماند، و موجبی برای مرگ ناشی ازبیماری نخواهیم داشت .

    گفتم : دریک کلام بفرمائید که این جا بهشت است !

    گفت : بهشت را خدا آفریده و اینجا را ما جانشینان خدا ! اما وقتی که مرگ کسی فرا می رسد، بدون هرگونه پیش آمدی ویا نشانۀ خاصی با احساس نیازبه خوابی عمیق می خوابد، و دیگربلند نمی شود که خود این مرگ ماست !

    گفتم : خوش به حالتان !

    گفت : ازچه نظر ؟

    گفتم : ازنظراین که مرگی به سادگی دارید، ونه مانند مرگ های کرۀ زمین ما که هرلحظه تهدید به آن می شویم، مانند مرگ های ناشی از حوادث رانندگی که شما مصون ازآن هستید و با مرگی راحت هم می میرید !

    گفت : بلی ! انسانی که به تکامل روحی برسد، دنیائی چون بهشت را خواهد داشت، وازمرگ هم که حرکتی به سوی دهندۀ این همه نعمت هاست، نه تنها هراسی ندارد بلکه مشتاق به آن هم خواهد بود !

    گفتم : شما مرگ هائی ناشی از طوفان و زلزله دارید یا نه ؟

    گفت : تمام این عوامل تحت کنترل کامل ما درآمده اند، و امکان کمترین حرکت غیرطبیعی درزمین ما وجود ندارد .

    گفتم : درمورد مسائل سیاسی وعقاید مذهبی بین شما اختلافی وجود دارد یا خیر، واگر وجود دارد، منجربه درگیری می شود یا نه ؟

    گفت : وقتی که ما ساکنین این کره دارای یک مرکز درمانی جهانی هستیم، یعنی هیچ مرزی بین ما وجود ندارد، و اداره کنندۀ آن هم یک حکومت جهانی خواهد بود، وعقاید تمام مردم این کره با گذشت قرن ها وتبادل اندیشه بدون هرگونه کاستی یکی شده که آن ایمان کامل به خداست، و تضاد عقیده ای هم اگر باشد تأثیری در روابط ما نخواهد داشت، وهمه با هم زیست مسالمت آمیزی داریم . ( به درآمدی برمفاهیم نظری اسلام نگارش نویسنده دراین سایت مراجعه فرمائید )

    گفتم : ایا رقمی از جمعیت کرۀ خود دارید ؟

    گفت : ما با همین دستگاهی که بر مچ خود دارم، می توانم هرچیزی را درهر لحظه ای کنترل کنم . با به کارانداختن آن آمارآن لحظه از سکنۀ کره را پنج میلیارد نفر مرد وزن نشان می دهد، وجالب اینکه تعداد زن ومرد وبالغ وغیر بالغ که با سرعت درحال تحول بودند هم نشان داده می شود که با دکمۀ استپ فهرست کامل آن لحظه برروی صفحه می ماند !

    گفتم : کرۀ شما شامل چند کشوراست ؟

    گفت : تمام کرۀ ما به صد ایالت تقسیم می شود که توسط یک ایالت مرکزی که اقماری است اداره می شود، واین امتیاز هرده سال بیک ایالت به ترتیب حروف می رسد، و بدین ترتیب پس ازده قرن باز نوبت به ایالت اولی خواهد رسید .

    گفتم : رؤسای ایالت ها چگونه انتخاب می شوند ؟

    گفت : درایالت ها کمترکسی وجود دارد که قبول مسؤولیت کند، مگرازطرف عامۀ مردم به آنان پیشنهاد و تحمیل گردد که درآن صورت چاره ای جزقبول مسؤولیت نخواهند داشت .

    گفتم : چطور ؟!

    گفت : مردم هر ده سال یک بارخود افرادی را با درنظرگرفتن ضوابطی شناسائی و معرفی می کنند که ازبین آنان سه نفر با اکثریت آراء انتخاب می شوند و به آنان پیشنهاد قبول مسؤولیت می شود .

    گفتم : بیشتر توضیح دهید .

    گفت : با همین دستگاه ارتباطی، ظرف سه ساعت سه نفرافراد دارای اکثریت آراء، با اعلام مشخصات کامل و تعداد آراء، معرفی می شوند که هیأت حاکمۀ قبلی ازآنان دعوت بعمل می آورد، و جابه جائی صورت می گیرد .

    گفتم : اگرافراد انتخاب شده، قبول مسؤولیت نکردند چه وضعی پیش خواهد آمد، واگراولین دورۀ انتخابی باشد چگونه افراد انتخاب شده دعوت به کارمی شوند ؟

    گفت : تا کنون چنین اتفاقی پیش نیامده است، و اگرهم اتفاق افتد، هیأت حاکمۀ قبلی به کارخود ادامه خواهد داد، وانتخابات بعد ازیک سال هم تکرارخواهد شد، ولی کسی حق دادن رای به افراد ممتنع را نخواهد داشت، و چنین افرادی موقعیت اجتماعی خود را هم از دست خواهند داد . اما اگراولین هیأت حاکمه باشد، مسن ترین افراد شهربا داشتن مشخصات لازمه با همین دستگاه شناسائی و مکلف هستند که تشریفات دعوت به کاررا فراهم سازند . واگرآن افراد متفقا حاضر به این کار نشوند، یکی ازآنان هم کافی برای انجام تشریفات خواهد بود . و اگر هرسه حاضر به این کار نشوند، افراد دیگری شناسائی و دعوت خواهند شد .

    گفتم : برای جلوگیری از سوء استفاده درانتخابات، چگونه کنترلی دارید ؟

    گفت : هرفرد پس ازانتخاب افراد مورد نظرخود، چهارانگشت دست راست خود را روی صفحۀ این دستگاه قرار می دهد، وپس از حد اقل پنج ثانیه برمی دارد، با این کاردیگرامکان دوباره کاری ازاو گرفته خواهد شد .

    گفتم : مردم از نظرآموزش وپرورش درچه سطحی قرار دارند؟

    گفت : هرفرد ازحالت جنینی، با آموزش مادرتحت کنترل است،وپس ازتولد هم پرورش نوزاد وآموزش او پس ازبازشدن زبان با یاری دادن به مادر ادامه می یابد، و بدین ترتیب پرورش و به موازات آن فرا گیری دانش تا آخرعمر به طورجدی دربین افراد این دو کره استمراردارد . بنابراین هرفردی ازافراد این دو کره تا پایان عمر خودرا مقید به حرکت به سوی آگاهی و تکامل می داند !    

    گفتم : اتفاقا این گفتۀ شما با گفتۀ پیامبر اسلام که که می گوید « زِ گهواره تا گور دانش بجو » مطابقت دارد . اما نمی دانم تا گور چه مفهومی می تواند داشته باشد ؟                                  

    گفت : تو خود باید این را بدانی ! اما به نظرمن تا گور اصطلاحی است که به افراد مسن که هنوزمعلوم نیست که چه موقع دنیا را ترک می کنند نسبت می دهند، و می گویند که این شخص پایش لب گوراست که دراین مورد فاصلۀ مرگ یعنی نقطه پایان حیاتی تا لب گورنادیده گرفته می شود !

    گفتم : تا لب گور دانش چه ارزشی دارد ؟!

    گفت : منظورازدانش این نیست که مانند کرۀ شما حتما کسی کتابی دردست گیرد وبه خواندن آن پردازد، بلکه صرف اندیشیدن درجهان هستی، خود مطالعه و تحقیق  وبررسی شناخته می شود، و بهرۀ آن هم ایجاد معرفت بیشتربه این جهان و موجبی درجهت تکامل خواهد شد واین تکامل به بیداری انسان ونجات او ازسقوط حتی در آخرین لحظات عمرکه ازآن نا آگاه است، منجرخواهد شد ! پس تحقیق و شناخت واقعیات موجب جلای روح ازپلیدی ها، وایجاد ساختاردل پذیری درانسان خواهد شد که یکی ازمراحل مهمۀ تزکیه نفس وپیوند به خدا شناخته می شود !

    گفتم : شما خیلی ازاصطلاحات مارا بکارمی برید !

    گفت : ما ازمراحل شما گذرکرده وبه تمام معانی و مفاهیم شما آگاهی کامل داریم .

    گفتم : شما کتاب آسمانی و پیامبر هم دارید ؟

    گفت : ما هم مثل شما مخلوق خدا هستیم، و هیچ مخلوقی محروم از راهنما نمی تواند باشد ! اما « چون خوب بنگری، بینی که همه دارای یک شعار« لا اله الا الله و تکلیف به کارنیک ورعایت جانب انسانیت هستیم » تا چه کسی گوش شنوا داشته باشد! ( دراین زمینه به جامعۀ نوین نگارش نویسنده دراین سایت به درآمدی برمفاهیم نظری اسلام، به بخش دوم باب دوم آن به  «مفهوم اسلام » مراجعه فرمائید )

    گفتم : شما روی کرۀ ما رفت وآمد دارید ؟

    گفت : مرتبا، واین که گفتم تا چه کسی گوش شنوا داشته باشد، با انسان های کرۀ خودتان بودم !

    گفتم : پس چرا ما شمارا نمی بینیم ؟!

    گفت : نه تنها نمی بینید، بلکه هم نمی شنوید، زیرا فرکانس های صوتی و بینائی شما عاری ازاین توان است !

    گفتم : پس شما جن هستید !

    گفت : بله ازنظرتسمیۀ شما، موجودی که دیده نمی شود جن نام دارد . اما الآن که درکرۀ ما قرار داری با تغییری که درفرکانس های صوتی و بینائی شما حاصل شده است، این مشکل حل شده و همه چیز ما را می بینی و می شنوی ! البته با پیشرفت تکنولوژی این مشکل شما هم به تدریج حل خواهد شد، ومانند میکرب که زمانی جن نام داشت، جن های دیگر را هم خواهید شناخت که چیزی جزمانند شما مخلوقی بیش نیستند !

    گفتم : غیرازما وشما مخلوق دیگری هم وجود دارد که درحال حاضر دیدنی نیستند /

    گفت : بسیار! و تصور مکنید که شما اشرف مخلوقات وازنظردانش برتری دارید ! زیرا بالاترین مخلوق از نظرما نا شناخته است، و چنین تصوری دربین شما ناشی ازخود بزرگ بینی بوده که با تکامل درخلقت درتضاد خواهد بود !

    در دل گفتم : عجب نکات اخلاقی ؟!

    گفتم : تنوع درخلقت برای چیست، وچرا خداوند درخلقت بیک مخلوق اکتفا نکرده است ؟!

    گفت : پیچیدگی کارگاه خلقت پروردگار بحدی است که نمی توان به موقعیت هیچ یک ازکارهای الهی نظری صائب و یا حتی تقریبی داد ! اما می نوان گفت که این همه کائنات که ازآن تودۀ ابرمانند بوجود آمده، و پراکندگی درخلقت به خود گرفته اند، هرکدام ازاین پراکندگی ها بنوبۀ خود ابزارکارگاه الهی برای تحقق یک مطلوب فرا اندیشۀ ما خواهد بود !

    سؤالی برایم پیش آمد : شما که مدعی هستید، براین که هیچ کس درکرۀ شما بیمار نمی شود، آیا معلول مادر زادی و روانی هم ندارید ؟

    گفت : ازآنجائی که ما ازمرحلۀ انعقاد نطفه، مادر وجنین تحت مراقبت ویژه قرار می گیرند، امکان تولید نوزاد ناقص درکرۀ ما وجود ندارد . زیرا ما ازهفته های اول تا سه ماهگی رشد وتغییرات جنینی تا شکل گیری آن را تحت کنترل داریم، واگردراین مسیر یک سیرغیرطبیعی مشاهده شود که قابل رفع نباشد، دست به حذف جنین می زنیم .

    گفت : اگر پرسش دیگری داری بکن تا من آغازبه کارشوم .

    گفتم : باز هم سؤال درمورد بیماری است . زیرا ممکن است فردی ازافراد کرۀ شما از ارتفاعی سقوط کند ودچارخونریزی مغزی گردد، درآن صورت این شخص چگونه درمان می شود ؟

    گفت : درکرۀ ما سقوط ازبلندی مانند پرندگان مفهومی ندارد . اما اگر درحال حاضربه گونه ای که به تصور نمی آید، شخصی دچارضربۀ مغزی شود، فورا همین دستگاه اطلاع رسانی که دراختیار ما قرار دارد، از وضعیت نا مطلوب شخص آگاهی می یابد  ومراتب را به مرکزدرمانی کره مخابره می کند که بلا فاصله عملیات پرتوگرافی ازراه دور با همان دستگاه انجام می شود، و بیمار با انتقال به منزل تحت درمان قرار می گیرد .

    درعملیات درمانی ضمن خارج ساختن خونریزی های احتمالی، به ترمیم ضایعات مغزی هم خواهند پرداخت، به گونه ای که بیماردرکوتاه ترین زمان بهبودی کامل خود را بدست خواهد آورد، وکمترین احساسی از آن هم به خاطر نخواهد داشت ! بنابراین درکرۀ ما جزمرگ هیچ چیزلا علاج نخواهیم داشت !

    گفتم : من دراختیار شما هستم، و فعلا هیچ سؤال دیگری ندارم.

    گفت : تصمیم دارم شما را به مجموعۀ پرتوهای خورشیدی ببرم .

    گفتم : چه مجموعه ای ؟!

    گفت : همان گونه که قبلا توضیح داده شد، آنچه الآن درکرۀ ما وخودتان و این کره مشاهده می کنی، درآغاز پیدایش این کرات جزدریک مجموعۀ متراکم که کلیۀ منظومه های خورشیدی ازآن جدا شده اند، چیز دیگری وجود نداشته است . بنابراین همان مجموعۀ اولیه که به صورت سحابی بوده است، همه چیزرا درخود بالقوه داشته است که بر اثر تحولات طبیعی به تدریج به این گونه که ذره ای ازآن را می بینی، درآمده است . وانسان هم به نوبۀ خود با نیروی اندیشه موجب پیدایش پاره ای از ضروریات خود از آنها شده است . مثلا آبی که می بینی، آهن یا مسی که ازمعدن استخراج می کنیم، همه از عناصری هستند که درآن مجموعۀ سحابی اولیه وجود داشته اند . که بعضا مستقلا و پاره ای براثر ترکیب عناصری مانند آب که از ترکیب اکسیژن وهیدرژن بوجود می آیند وما هم تمام آب مورد نیاز خود را ازاین راه فراهم می کنیم . پس هرچه که مشاهده می کنی ازهمین خورشید که خود جزئی ازآن مجموعۀ سحابی است ودارای پتانسیل تمام عناصراست، با تکنولوژی قابل تحصیل خواهد بود که ما و ساکنین این کره تا حدودی موفق به آن شده ایم . وازمن خواست که به راه افتیم .

    با قدری راه پیمائی که اصلا احساس حرکتی درخود نمی کردم به محفظه ای رسیدیم که به دستور او سوارشدم، با سوارشدن از زمین کنده شد و ظرف چند ثانیه بیک پایگاه هوائی رسیدیم که بنا به گفتۀ همراه من فاصله ای برابر یک میلیون سال نوری را طی کرده بودیم !

    درآن پایگاه فضائی مجتمع های پراکنده ای که همه ظاهرا از شیشه بودند ودرون همۀ آنها نمایان بود رسیدیم . همراه من گفت که فقط با او حرکت کنم ودست به هیچ چیزهم نزنم .

    گفتم : چرا ؟!

    گفت : هرچه که اینجا می بینی ظاهری ساده دارد . همین دیوار سادۀ شیشه ای، غیراز آنست که می بینی . زیرا ممکن است دست زدن به آن مخاطراتی دربرداشته باشد !

    گفتم : مثلا چه مخاطراتی، و آیا تا کنون اتفاق افتاده است ؟

    گفت : این جا همه چیزازترکیب اشعه های خورشید بوجود می آید . بهمبن جهت هرفرد تازه وارد باید احتیاطات لازمه را به کار برد تا گرفتارمشکلی نگردد .

    گفتم : بیشتر توضیح دهید .

    گفت بازهم تکرار می کنم : گفتم که مادۀ اولیۀ بوجود آورندۀ کائنات ترکیبی ازهمه چیزبوده که کلیۀ منظومه های شمسی با داشتن همان خاصیت و پتانسیل ازآن جدا شده اند که ما درمنظومۀ شمسی خود با توان علمی خویش قادر به استخراج و دگرگونی آنها خواهیم بود . مثلا اگر نیازبه مس داشته باشیم، با شناسائی چند شعاع خاص خورشید و اصطکاک آنها درهم، مس مایع را فراهم می کنیم، وبا تبرید آن که به کارگیری اشعه های دیگری هم صورت می گیرد، مس جامد را بدست می آوریم . واین تغییرات و تبدیلات دامنۀ بسیارگسترده ای دارند، و آن چه که می بینی هم ازاین راه بدست آمده است، وچون کلیۀ مسائل برای شما پیچیدگی دارند، ازترس این که مبادا دست به کار خود سرانه ای زنی که ازآن بی خبر باشم، و مشکلاتی به بار آورد، چنین هشداری بتو داده ام !

    سؤال کردم محصولات کشاورزی را چگونه بدست می آورید ؟

گفت : ما هیچ تولیدی مانند شما نداریم . زیرا همۀ تولیدات شما سنتی بوده و دراین دو کره کارآئی ندارند، و ما تمام فراورده های کشاورزی و دامی خود را با تکنیک علمی خودمان فراهم می کنیم. مثلا یک میوه را درنظر بگیرتا دربارۀ آن صحبت کنم .

گفتم : دربارۀ پرتقال توضیح دهید .

گفت : این میوه مانند سایر میوه ها هر کدام دریک کارگاه صنعتی خاص فراهم می شود . برای تهیۀ آن تمام ترکیبات لازمۀ پرتقالی کاملا مرغوب و دلچسب، ازآب گرفته تا ویتامین ها وسلولز ورنگ وغیره، با استفاده از پتانسیل های موجود در اشعه های خاصی که شناسائی شده اند، گنجانده می شود، ودرمجموعۀ صنعتی به صورت پرتقال با خصوصیات و وزن خاصی تهیه و عرضه می شود .

گفتم : چه خوب ای کاش این میوۀ شما را می دیدم !

گفت : بیا تا شما را به طرف کارگاه آنها ببرم .

با اندکی راه پیمائی به کارگاه تهیۀ پرتقال می رسیم . همراه من با اشاره به مأموری که درپشت دیوار شیشه ای بود، درب کارگاه بازمی شود و وارد می شویم .

با ورودمان به جایگاهی هدایت می شوم که پرتقال های آماده روی نواری غلطان سرازیر، ودرجعبه ها جا گرفته و به سوی سردخانه درحرکت هستند .

همراه من یک پرتقال را برمیدارد تا آن را بمن نشان دهد که من آن را می گیرم، وبی توجه به این که اجازۀ خوردن آن را ندارم، فورا با فشار دو انگشت پرتقال را باز می کنم که آب آن به صورتم می پاشد، و دراین حین صدای مادرم به گوش می رسد که پسرم بلند شو، چیزی نشده و با آبی که به صورتم می پاشد به هوش می آیم، و متوجه می شوم که این زمان از دست رفته چند لحظه بیش نبوده است !

جوانان گرامی : این آخرین داستان ما خواهد بود . داستان های این سایت هم هرکدام برمبنای حساب وهدف خاصی نگاشته شده اند، امید این که خوانندگان عزیز که معماران آیندۀ جهانی بشمار می روند به آن اهداف دست یابند وجهانی بسازند که دانش و بینش و اخلاق درآن حاکم باشد . من همۀ شما را با  آرزوی موفقیت به پروردگار عالم می سپارم، پس محتویات سایت را بخوانید و اندیشه کنید . با سپاس !

 

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ | 12:45 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.