

   آغازی بر گفتاری نو!

     ابهامی در اصل بقاء ماده !

   ماده ی آغازین جهان که بریک فرضیه استوار است، چگونه به اصالت دوام آن حکم داده می شود؟

   یکی از پژوهشگران اندیشمند، پاسخ زیر را عنوان فرموده اند :    

   عین متن از واتساپ ذیلا باز نویسی می شود .

   با عرض سلام و آرزوی سلامتی و به روزی در سال پیش رو، خواستم  با معلومات اندکم در فلسفه به چالشی که برای علاقه مندان به این علم فراهم فرموده بودید، شرکت کرده و پاسخی به پرسش حضرت هالی بدهم .

   البته به عبارتی می توان این پرسش را طور دیگری مطرح کرد که به نوعی معنا ومفهوم پرسش مطروحه را داشته باشد . با توجه به شرح عقلائی و فلسفی پیدایش ماده با تمام خصوصیاتش ( ممکن الوجود بودن، مقید به قیود مکان و زمان بودن صورتمند بودن متشکل از اجزاء تشکیل دهنده بودن ) آیا می توان از آن دیگری باشد که با پذیرش آن بلحاظ فلسفی نا چاریم صفات ذاتی از جمله لامکان و لا زمان بودن، واجب الوجود بودن، بسیط بودن، بی صورت بودن برایش قائل شویم ؟ در فلسفه ی اسلامی  ( که این پرسش برخواسته از بستر این نوع فلسفه است ) این مقوله ارتباط ایجابی حادث ( هر چیز از نوع ماده با تمام خصوصیات  بالا ) با قدیم ( آن دیگرو تمام خصوصیات ذاتی او) نام گرفته است . برای شرح تفصیلی علت نا توان فلسفه در پاسخ به این پرسش کتاب های فراوانی مکتوب شده است که با توجه که با توجه به ظرفیت متن حاضر به ذکر یک نمونه از این تنگناهای ذهنی اشاره می کنم . همان گونه که عرض شد یکی از خصوصیات خالق بسیط بودن ( بیک معنا نداشتن هیچ گونه تضاد درونی و در نتیجه متشکل از هیج جزء تشکیل دهنده نبودن ) است که با قبول آن می پذیریم که کوچکتر تغییر حالت در یک وجود بسیط موجب تغییر حالت کلی و در نتیجه تغییر ماهیت آن می شود . پس چگونه می توا ن متصور شد که چنین وجودی ناچار به تغییرانی از جمله تغییر به ماده اولیه سر آغاز جهان مادی ما بشود .

    پاسخ این که : با سلام و سپاس اندیشه ای به جا و قابل استفاده ای در بسط مقال است تا دید دیگران چه دارند، و جمع بندی بعمل آورد .

   البته در فرصت مناسبی باید بیشتر به مطالب  توجه داشت تا بتوان واقعیات را بهتر شناخت، و به  دیدگاه های فلاسفه که بدون هر گونه پیش فرضی باب مکاتب خود را باز می کنند، اکتفا ننمود .

   علی ای حال از اجابت جناب عالی سپاسگزارم .

    اما در پاسخ به این مقدمۀ کوتاه، ضرورتا باید گفت :

   الآن ما در مقام رفع ابهام ازپرسشی هستیم تا بدون توجه به اندیشه های متضاد فلاسفه، به چه پاسخی خواهیم رسید .

   اما مقدمتا در برابر مطالب آورده شدۀ بالا می توان گفت :

   اولا :  آن ممکن الوجود مورد ادعای فلاسفه با خصوصیات خاصۀ بر شمردۀ آنها، چه گونه از نیستی مطلق ( عدم) به امکانی منظم در آمده که بعد از میلیاردها سال نوری، بر روی نظم حساب شده ای به وجود خود ادامه می دهد؟

    آیا این امکان را دلیل بر ضرورت تحقق آن می دانید ؟

    آیا امکان به معنای ضرورت خواهد بود ؟

    ثانیا : ازاین وجود مجرد و بسیط ، چه انتظاری دارید تا کائنات را از خود بوجود آورد ؟

    آیا شما فلاسفه تعریفی از این وجود بسیط دارید تا بتوان درچارچوب آن در تاثیر موجودات و دگرگونی های آنها سخنی بمیان آورد ؟

    آن وجود لا یزال خداست ! خدائی که درموضوع هیچ تعریف و توضیحی در نمی آید . زیرا آن چه که در تعریف و توضیح باید آورده شود الفاظی با وضع ماست که با وجود فرا وضع خدا، هیچ انطباق وضعی در تعریف و تفهیم و تفانمی این که خدا کیست یا چیست نخواهند داشت .

    پس خدا را چگونه باید شناخت ؟

   خدا را فقط با فرا حواس،  یعنی ادراک باید شناخت !

    اما ساده ترین راه شناخت خدا : استفاده از برهان خلف نیستی است، که هستی را باید ضد او دانست  وبا ضرب آن دو ( مثبت در منفی = مثبت ) خدا ظاهر می شود . بنابراین خدا وجود مجرد از هر تعریف و توصیفی است که با کلمه ( الله ) مالکیت و حاکمیت  خود را ثایت می سازد . به تعریف کلمه در سلیت  www.ghkherad.ir  مراجعه فرمائید .

  ادامۀ سخن ما :

  این پاراگراف در اصل مقال ما تاثیر کلی ندارد، و صرفا در جهت انگیزۀ خاصی مطرح می شود .

   با توجه به اصل پرسش به عبارت : اصل بقاء ماده آیا دو آیۀ سورۀ الرحمن کل من علیها فان و یبقی و جه ربک ذو الجلال و الاکرام، پرسشی از متفکرین این اصل است و نه الهیون که آنهم پاسخ خاص خود دارد. بنابراین با توجه به کلیت پرسش ، در این خصوص هم اعلام نظر فرمائید . با سپاس

   پاسخ پژوهشگر محترم به موضوع مقال :

   با عرض سلام و... از این که با تاخیر پاسخ می دهم پوزش می طلبم ( لطف دارید )

  در پاسخ به پرسش حضرتعالی باید عرض کنم چون ما از نوع ماده هستیم و نیزبوسیلۀ این جهان مادی اخاطه شده ایم بدیهی است در محدوده ی ماده به موضایوع نگاه می کنیم . آری طبق آیۀ سورۀ رحمن ما فانی هستیم ولی در سوررل زلزال طبق آیۀ یومئذ یصدر الناس اشتاتا لیروا اعمالهم ) دو باره زنده می شویم و حساب پس می دهیم یعنی اگر چه ظاهرا می می میریم، ولی فنای مطلق نمی شویم بلکه با تبدیل شدن به خاک صورت ظاهر خود را از دست می دهیم و تبدیل می شویم به انرژی دیگری که در طبیعت می مانیم مثلا وقتی چیزی را می سوزانیم تبدیل به خاکستر می شود درست است عمل کرد قبلی را ندارد غ رسیدولی تبدیل به انرژی گرمائی دیگری می شود که حتی اگربا آب یا باد محو شود در طبیعت می ماند از نظر متفکرین مخصوصا فیزیک دانان آن چیزی را که من فعلی صفر درک می کند نقطۀ آغازین جهان است که همه چیز از آن جا شروع می شود وبه آن ( مهبانگ ) می گویند . یعنی آغاز واین که همه چیز فانی است . و این  که همه چیز فانی است . احتمالا همان صورت امر هر چیزی است که ظاهرا به شکل دیگری باقی می ماند وبه آن اصالت وجود می گویند . پس آن انرژی که ما را به صورت فعلی نگه می دارد بدل به انرژی پتانسیل در خاک و یا انرژی های دیگری می شود یعنی هم به فنا رفتیم طبق سورۀ رحمن و هم به صورت یک انرژی دیگر وارد کائنات شدیم . در فیزیک مدرن انرژی  از نور است و نور از دخشش مهبانگ حاصل می شود ( البته نور معناهای خاص تری هم می تواند داشته باشد ) س بن مایه وخمیر مایه واصل همان انرژی یا نور استکه از نظر شدت متفاوت و مختلف است که جیچ گاه از بین نمی رود وبا یک تغییرماهوی به شکل دیگری از ماده نما پیدا می کند . فلسفۀ ملا صدرا که مبتنی برحرکت جوهری است روح را پا برجا می داند و معتقد است که روح ابتدا نا بالغ است و بوسیلۀ جسم مراقبت می شود یا به معنائی دیگر جسم مرکب روح می شود و روح راکب برآن، وقتی روح به بلوغ رسید تا یک زمان معینی جسم را همراهی می کند و وقتی جسم فرسوده می شود آن را رها می کند و از نظر ملا صدرا جسم فانی می شود وروح است که بقا پیدا می کند . بهر حال اگر ما فرض را برغرض و فانی بودن ماده واصالت و بقای غیر ماده قرار دهیم، حتما با توجه به مبانی اندیشمندان و فیلسوفان علمی سخن غیر منطقی وغیر معقولی نگفته ایم . چون تمام داعیه علم مربوط به شروع مهباانگ به بعد است . واگراز قبل از مهبانگ سؤال شود، پاسخی ندارند و چون آینده چیزی نیست که به محک  تجربه در آید البته جزء داعیۀ علم نیست .

    با توجه به این که دانشمندان فلسفه توسط الهیون تکفیر می شوند وبه قتل می رسیدندد از جمله شیخ اشراق سهروردی خیلی از نکات مبهم فلسفی که می توانست توسط این  دانشمندان روشن شود به صورت تنگ ناهای ذهنی در فلسفه باقی ماند به امید این  که آیندگان کاری از پیش برند .

   پاسخ به پژوهشگر عزیز و پر تلاش ما :

   با درود وسپاس برآن پژوهش گر پر تلاش، و افق دختر دانشمند نازنینی که به مقام علمی انشتین رسیده است، و مارا از نظر فیزیک در این مقال هم یاور است.

   ازآنچه که به قلم آورده اید، تلاشی خردمندانه وقابل تقدیری است. و از این که افق عزیزم هم یار قلم شما بوده، و ثابت می سازد که دختر شایستۀ آن مادرارزنده است، که او هم دوست قلم وسرچشمۀ آب حیات خود خواهد بود، از او هم تشکر می کنم، و امیدوارم که از نام آوران تاریخ فیزیک جهان گردند!

   توجیه شما ازجهتی از بدیهیات خلقت است، خلقتی که بنا به آیۀ 37 سورۀ الذاریات پایان نپذیرفته وتا زمانی نا معلوم در حال تداوم است .

    حدود 60 سال پیش ضمن مطالعاتم به کتابی تحت عنوان مغز متفکر جهان تشیع بر می خورم، مطالب علمی زیاد و جالبی داشت که یکی از آنها نظر مرا گرفت و آن این که : حضرت در برابر سؤالی پاسخ می دهد که : کائنات بعد ازآغاز اولیه تا کنون ( با گذشت میلیاردها سال نوری ) متوقف نشده، و ( مانند باد بادکی ) در حال گسترش است، که بعد ها در مطالعات تطبیقی در قرآن و تورات و انجیل،به  آیۀ 37 سورۀ الذاریات بر می خورم، که آن نظر را تائید می کند و مسجل می گردد که آن حضرت با نگرش به آن آیه اعلام نظر فرموده است . اما متن آیه « و السماء بنیناها بایدینا و انا  لموسوعون - فضای جهان را با دست خود ساخته ایم، ودر حال گسترش آن هستیم » این مساله در سال 1952  توسط دانشمندان فیزیک شناسائی شده است . بنابراین در جهانی که ما انسان ها از زن و مرد بنا به آیۀ 39 سورۀ فاطر که می گوید « هو الذی جعلکم خلائف فی الارض ... - او (خدا) کسی است که شما را جانشینان خود بر روی زمین قرار داده است » بنابراین گفتن این که : ما محاط در  خاکیم، با آن افتخار امانت الهی در تضاد خواهد بود، ودر هر خلاء علمی باید به خدا یا جانشینان او امثال افق عزیزم، گل های زندگی ما مراجعه کرد، و کشف مجهول نمود تا جائی که :

رسد آدمی به جائی که بجز خدا نبیند    تو نگر که تا چه حد است مقام آدمیت !

بنابراین از مهبانگ تا کنون گر چه خارج از مقال ما در زمینۀ آغاز و پایان ماده خواهد بود، ولی ضرورتا به تداوم گفتار در همین زمینه می پردازد تا روشن گردد بشری که جانشین خدا شده، این امانت دادۀ الهی در چه پتانسیلی می تواند باشد تا با آن مسمای الهی تناسبی داشته باشد ؟

    لطفا توجه فرمائید :

     بشری که تا دو قرن پیش در چار چوب زندگی دوران بربریت  بسر میبرد، و جز به محیط زیست خود نمی اندیشید، این بشر ظرف دو قرن با تمام عیار در کرۀ مریخ درحال پژوهش های علمی است، که با این تناسب بهره گیری از طبیعت خود، قرن های آینده دیدن خواهد داشت !

   انشاالله زنده باشید وبه بینید !

   این نیروی اندیشه و تلاش را خدا به آدمی واگذار کرده است تا بر تمام کائنات سلطه یابد، وآن کند که خدا تواند کرد !

  به آیه های 20 سورۀ لقمان و 12و13 سورۀ جاثیه و نهایتا بهره گیری از آن تا رسد به آیۀ 33 سورۀ الرحمن ، توجه فرمائید :

   آیۀ 20 سورۀ لقمان « الم تروا ان الله سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض و اسبغ علیکم نعمه ظاهرة و باطنة و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و لا هدی و لا کتاب مبین -ه آیا نمی بینید که خدا تمام آنچه را که در آسمان ها و زمبن وجود دارد، در زیر سلطه و فرمانتان قرار داده است، و نعمت های ظاهر و باطن آن را به وفور در اختیارتان قرار داده است، (با این حال) گروهی از مردم از روی جهل و نادانی وبدون توجه به هدایت و کتاب روشن کنندۀ حقائق در مورد خدا و دین خدا به جدل می پردازند !»

   آیه های 12 و13 جاثیه 12 « الله الذی سخر لکم البحر لتجری الفلک بامره و لتبتغوا من فضله، ولعلکم تشکرون - خدا ست که دریا را به سلطۀ شما در آورد تا به امر و تقدیر او کشتی ها روی آن روان گردند تا از فضل او ( با سفرهای تجاری و غیر آن ) بهره گیری کنید، شاید ( با نشان دادن تکامل وفهم خود ) سپاسگزار شوید» 13 « و سخر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعا منه ان فی ذالک لآیات لقوم یتفکردن - و آنچه در آسمان ها وزمین وجود دارد، به سلطۀ شما در آورده، و در این عملکرد الهی ، نشانه هائی برای اندیشمندان وجود دارد ( در قرآن کریم گرچه خداوند همۀ انسان هارا به جانشینی خود مفتخر ساخته است، اما با آوردن کلماتی از قبیل یتفکرون و اولوا الالباب و تعقل و غیره،به نوابغ جوامع چشم دارد تا از آن استعداد خدادادی بهره گیری کنند، و با ماندگار ماندن در تاریخ، به آب حیات ابدی دست یابند ) »

   با این امکانات بشر خواهد توانست به آیۀ 33 سورۀ الرحمن دست یابد !

    اما آیۀ 33 الرحمن « یا معشر الجن و الانس لن تستطیعوا ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض، لا تنفذون الا بسلطان - ای گروه جنیان و آدمیان ( جن مخلوقی است مانند آدم که به لحاظ فرکانس های طبیعی ما آدمیان امکان دیدن و شنیدن صداهای آنها برای ما غیر مقدور است، و چه بسا پاره ای از حیواناات ممکن است دارای این توان باشند ، وخود انسان هم مانند سایر چیز ها با سلطه بر این موجود الهی، از این نقص به در آید ) اگر می توانید به اکناف آسمان ها و ( حتی) زمین ( محل استقرار خود ) نقوذ کنید، وبه ان چه هست دست یابید، بفرمائید ! لا تنفذون  نمی توانید .الا بسلطان مگر با دلیل دست یابی به آن سلطه ها »

  هشدار ! پس ای بشر به کوش تا به سلطه ای رسی که عمر آن را هم در یابی !

   نهایتا در آیۀ 34 الرحمن خداوند می فرمایند « فبای آلآء ربکما تکذبان - پس کدام نعمت های الهی را تکذیب می کنید ؟ »

    آدمی موجودی است ظاهرا خاکی، ولی نباید این ملاط ساخت انسانی، مارا به قهقرا کشاند . زیرا در جائی که خالق ما موقعیت وجود مارا الهی و به جانشینی خود نشان می دهد، ما هم باید از این موقعیت در زیست خود متمتع شویم، ولی مانند پاره ای از خیره سران با خود بینی محض به ادعای خدائی روی نیاوریم . زیرا تاریخ گویای این گونه بیماران اختماعی زیادی است که گاهی عرفای با نام ما هم دچار چنین توهمی می شدند .

     از جمله جلال الدین مولوی که در تکامل ادمی به اغراق می پردازد و می گوید :

    در صفحۀ 206 و 7 جلد ششم مثنوی تحت عنوان :

    3 - اختلاف جلال الدین و هگل در موضوع عقل کل :

     عقل کل سرگشته ی حیران توست      کل    موجودات   در   فرمان   توست

     عقل  جزئی را  وزیر خود  مگیر       عقل کل (خدا) را ساز ای سلطان وزیر

      انسانی را که ما محکوم کرۀ زمین می دانیم، او می گوید : تو خدائی کن وخدا را وزیر خود گردان!

     نه به آن شوری شور ونه به این بی نمکی و بی پروائی !

      متاسفانه عده ای ازعرفا و فلاسفه که خود را تابع هیچ متبوع و پیش فرضی نمی دانند، به چنین مغالطه گوئی هائی هم کشانده می شوند، که نوعی جنون غرق درخود است. مانند منصور حلاج که بر اثر چنین جنونی جان خود را با یک قضاوت غیر عادلانه از دست می دهد . زیرا مسلم است کسی که اصرار به خدائی دارد، فاقد حالت طبیعی است، ومبری از مسؤولیت است . از همه مهمتر با فرض سلامتی نفس اگر عمل کرد یک چنین فردی زیان بخش نباشد، صاحب یک باور غلطی در حد الحاد است، که کشتن او هم جایز نخواهد بود .

    تا ابن جا سخن ما روی ظواهر موضوع بود . انسانی که با ملاط گل ساخته می شود و خداوند تصمیم می گیرد که به این ساختۀ از گل مقام جانشینی خود را بر روی زمین واگذار کند، از این جا خداوند تصمیم و  ارادۀ خود را با کلمه (الله ) و دمیدن روح در آن کالبد، به منصه ظهور می رساند، و سجده را بر فرشتگان فرمان می دهد .

  حالا باید دید که این موجود حق  دارد به فرا مهبانگ پا گذارد یا خیر، انسانی که تمام کائنات زیر سلطۀ او  در آمده اند تا جائی که توهم خدای را هم دارد؟!

    قدر مسلم دارد، والا در تلاش به دست یابی به کُنه کائنات بر نمی آمد .

    حال اگر کسی خود را در این منزل گاه خاکی حبس کند، و زحمت  حتی سر کشیدن به افق های بالا را به خود راه ندهد، گناهی نکرده چون خود را در این چارچوب عادت داده، وترک آن برایش غیر مقدور است . بنابراین انسانی که در محیط خود سلطه بر هر چه از آب زی و هوا زی و خاک زی دارد، نباید از بال روح الهی خود غافل بماند، وبا دست خود قفسی سازد ودر آن سر یرد . زیرا توان آدمی توان الهی است . چون بر روی زمین نائب اوست . بنابراین ای آدمی به سوی عقل کل گام بردار وبه هش باش نه یه خیال گذر از آن تا با دید خدا گونه به واقعیات دست یابی و در مهبانگ ساخت خود زمین گیر نگردی، و خود را روی مفروضات ساختۀ خود،با آغاز بی اساس محکوم نسازی .

   مسیر دانش مانند ظرف یک بار مصرف نیست که وقتی در پژوهش خود بیک پدیدۀ تازه رسیدی با بهره گیری از آن نتیجه از ادامۀ تحقیق باز مانی . زیرا اختراع چرخ بنوبۀ خود یک تحول علمی فنی بود، ولی بشر درجا نماند تا الآن که راحت در مریخ دارد به پژوهش های علمی خود ادامه می دهد .

   لاپلاس آغاز کائنات را با یک فرضیه شناسائی کرد. ولی دیگران از ادامۀ کار باز نماندند تا متوجه شده اند که گسترش کائنات در حال تداوم است . بنابراین به دور از انتظار نیست که باید در پی شناخت منشأء آن باشیم، ویا به سرانجام آن بیشتر اندیشه کنیم !

   من دانش را مانند بذر کشت حیاتی می دانم که باید همیشه در کشتزار بی نهایت در حال چین محصول آن، آبیاری شود، ومورد بهره برداری قرار گیرد تا بر باز دهی آن افزوده گردد ، وبا اندیشیدن به دگرگونی های آن دست یافت. و گرنه در صورت کسب دانشی، و رها کردن آن در زمان، به خودی خود استحاله می شود و به خرافه تبدیل می گردد . بنابراین برای هر دانشی و در هر زمینه ای باید یک فرهنگستان جهانی تاسیس گردد تا بشر علیرغم تفاوت در زبان ونژاد بیک فرهنگ هماهنگ در هر زمینه ای دست یابد. تا بلحاظ اشتراک در منافع زیست پایبند اصول انسانیت شوند، واز  خیال تداوم بردگی و استثمار هم دیگردست بردارند .

   انگیزۀ پروردگار عالم ازماموریت یکسان جانشینی و رفع تبعیض در دادن چنین مقامی همین بوده است . و گر نه زیر بار رفتن بی جا گناهی است که هر دو طرف مسؤول خواهند بود !

  با پوزش حاشیۀ مرتبطی بود .

  اما در مقال ما نحن فیه : گر چه هیچ اشکالی ندارد که ما مهبانگ را آغازی بر آفرینش بدانیم، و

رها سازیم و به این آغاز هم هیچ توجهی نداشته باشیم . ظاهرا هیچ چیز دگرگون نخواهد داشت، ولی

 چون نمی دانیم که اگر آن را در آزمایشگاه اندیشه مد نظر می داشتیم، به چه موانع یا راه های منفی

 و مثبتی دست می یافتیم . بنابراین  صرف نظر از جنبۀ تعمیم آن به تمام اندیشه ها، چون خود اصل

بقاء ماده و آغاز آن در حد یک فرضیه دور می زند، در حالی که ما از نظر منابع مکتب اسلام با دیدگاه

دیگری به آن توجه می کنیم، بنابراین در رفع این ایست علمی با توجه به داده های مکتب اسلام می

 توان گفت:

    متاسفانه یکی از مشکلات هماهنگی در حل ابهامات علمی جهانی، وتبادل اندیشه در اطراف آنها

 فرقه گرائی ها، وباورهای گوناگون دینی به ظاهر منتسب به ادیان الهی وایجاد تضادهای عقیدتی،

 وپرهیز از یک دیگر است که راه های وصول بیک مقصود را متعذر می سازد . و گرنه چرا نباید به

 این فکر افتاد که از عدم چگونه به چنین دنیای با عظمتی مب  توان دست یافت ؟! تا زمانی که بشر در

 فکرخود بینی است، جنبش وتلاش دارد، ولی انگیزه ندارد .

    کشورها با همدیگر روابط سیاسی وافتصادی وفرهنگی دارند، ولی در اندیشه برتری در کشتار

 جمعی هستند .یک خصوصیت منفی خاص بشر متفکر است .

 من در طول عمرم فقط بیک انگیزۀ فرهنگی قومی پی بردم، که آوردن آن را گرچه مانند اغلب مقال

خارج از موضوع می دانم ولی گاهی ضرورت ها جای بی جائی را پر می کنند . وآن این که :

   حدود هشتاد سال پیش که طفل شش ساله ای بودم، ودر بصره اسکان داشتیم. و هنوز کشوری بنام

اسرائیل وجود نداشت، در بصره یهودیان زیادی اسکان داشتند، واغلب به کارهای تجاری اششتغال

 داششتند، به کونه اس که چون شادروان پدرم از تجار معروف ایرانی بودف وگاهی صحبت می کرد و

من همیشه در همه جا وصل به او بودم، رئیس اطاق بازرگانی را بنام عبود عانی نام می برد و می

 گفت یهودی است . من روزهای جمعه هرچه کتاب کهنه که می دانستم، پدر آنها را نمی خواهد

بازار جمعه می بردم، و ظرف چند دقیقه دوره گرد بهودی بدون دقت در متن آنها، هر وجهی گه می

گفتم می داد و آن کتاب ها را می برد .

   برای چه ؟ برای مطالعه در فرهنگ های گوناگون .

    همان قوم هم بچه ها  را اغفال می کردند، ومی بردند ومی کشتند، واز اعضاء بدن آنها استفاده می

کردند، که من وپسر دائی ام روزی طعمۀ آنان شده بودیم وتا محل قتل گاه من کاملا در چنگ آن مرد

یونیفرم چوش بودم که تا تصمیم گفت از گردن بگیرد، مانند یک عقاب پریدم، واز قتل گاه که یک خانۀ

مخروبه درمحلۀ یهودیان بود فرار کردیم و جان سالم به در بردیم .در کتاب خاطراتم به تفصیل آمده

است .

    بعد از سال ها که به ایران امدیم، دیدم که خیلی ها رفتن به مدرسه را حرام می دانستند .

     این تضاد ها سد های عظیم مانع نفوذ اندیشه ها هستند وسلطۀ کشوری یر دیگری و تحمیل یک

نوع بردگی است !

   این که می گویم تاریخ را از نو باید نوشت، برای همین است که راه اندیشیدن را تغییردهند وبشر

دنیائی را بنا نهد که بنا به گفتۀ معروف :

بهشت جائی است که آزاری نباشد        کسی را با کسی کاری نباشد

     با گذر از حواشی کلی، صرفا به مستند نظر خود می پردازد :

    قرآن به این ابهام پاسخ می گوید :

    اولا با توجه به آیۀ 30 سورۀ الانبیاء « الم یرَالذین کفروا ان السموات والارض کانتا رتقا ففتقناهما

وجعلنا من الماء کل شیء حی أفلا یؤمنون ؟ آیا آنانی که باور نمی کنند، مگر نمی بینند که آسمانها

وزمین را که یک تکه بودند، از هم جدا کردیم . و ما همه چیز را از آب بوجود آوردیم، نمی خواهد

قبول کنند ؟ »

   پس منشآء سحاب فرضیۀ لاپلاس آب بوده است، و قدر مسلم او هم با آگاهی به این واقعیت، با اتخاذ

تشابه با ایرهای باران زا اعلام نظر نموده است .

    ثانبا : با توجه به آیۀ 88 سورۀ القصص « و لا تدع مع الله الها آخر، لا اله الا هو ، کل شیء هالک

الا وجهه له الحکم و الیه ترجعون - خدای دیگری را با خدا وگیرید . خدائی جز او نیست . جر چیزی

 نیست و نابود شدنی است، جز خود او، حکم این مسیر با اوست، ویه سوی او بر می گردید »

    با ذکر کل شیء همه چیز حتی عرشی که بر آن حکم می راند، وآبی که عرش بر آن قرار دارد، با

همان حکم اولیه که با کلمۀ ( الله ) آغازی داشته، به این کائنات پایان می بخشد، واصل و اساسی نمی

ماند تا بتوان به فرع آن حکمی جاری نمود !

   تنها توضیحی که در این مساله می توان داد اینست که :

   بعد از نقطۀ صفر انفجار، وآغاز مهبانگ، جهان کنونی فورا پا به عرصۀ وجود نمی گذارد . بلکه علیرغم گذر از یک زمان غیر قابل تصور ریاضی، هنوزبا داشتن انرژی تکوینی قابل ذخیره، رو به بلوغ و گسترش می رود، و پس ازتحقق تکوین کامل،  با همان انرژی ( به اصطلاح شارژ شده ) تا پایان مصرف آن ادامه حیات خواهد داد، وپس از آن از کائنات چیزی نمی ماند که نام ماده را داشته باشد، و به بقاء آن حکم صادر نمود . و الله اعلم ! 

 

 



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۰ | 19:28 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.