آیا فلسفۀ دیالکتیک هگل تصور محض است ؟   

     بدوا سخن را به بیان نظریۀ هگل می پردازیم تا دریابیم که تا چه اندازه این اندیشمند المانی به کُنه حقایق توجه داشته است، و در میان آن اگر حاشیه ای لازم بود آورده خواهد شد .

     هگل دریافت که هر تصوری ضد خود را ممکن است نهان در خود داشته باشد، که چون استخراج گردد، می توان از آن ( ضد مکشوفه ) بعنوان فصل بهره گرفت، و جنس مورد تصور را به نوع تبدیل نمود .

     پس تا این جا ما به سه اصطلاح : جنس « موضوع مورد تصور » و فصل « ضد پنهان شده در جنس » وتحول « که از ترکیب جنس و فصل نوع را حادث می سازد بنام دگرگونی یا صیروره بنا به اصطلاح فلاسفۀ اسلامی  » دست خواهیم یافت . که سه پایۀ دیالکتیک هگل را تشکیل می دهند . که این سه : جنس « بعنوان هستی » فصل « بعنوان نیستی » ترکیب آن دو ضد که منجربتولید نوع می شوند « بعنوان گردیدن یا صیرورة » شناخته می شوند .

     پس از گذر از این اصطلاحات، به خاصیت آنها می پردازیم :

     هستی : تصور مجرد هر چیزی صرفا در پندار، به گونۀ خلاءعاری از هر گونه تعین مادی و فیزیکی و زمان و مکان، و نداشتن هر گونه تشابه و غیر قابل توصیف بودن است، که از نظر خصوصیات با نیستی تفاوتی ندارد . 

    توضیح نویسنده : یک چنین تصوری ( تصوریک خلا محض بعنوان هستی ) را فقط در مورد کسانی که خدا را باور دارند، صرفا در بارۀ آن ذات باری تعالی مصداق دارد، و چون هگل مسیحی بوده است، این اندیشۀ هستی را ظاهرا باید از وجود خدا استنباط کرده باشد، که فلاسفۀ الهی آن را تصوری درست پنداشته، و ملحدین از تشابه آن با تعریف نیستی به انکار ذات الهی می پردازند، و می گویند یک پندار و تصور خلا محض را چگونه می توان به خدائی باور داشت ؟

    پس تا این جا، ما دارای یک هستی و یک نیستی بدون تفاوت با هم خواهیم بود .

    آنچه از مثلث هگل می ماند، گردیدن است که نیستی را از بطن هستی، و هستی را از نیستی بیرون می آورد .

    پرسش نویسنده : در تعریف هستی که مادر قضیه، ونیستی که زائیدۀ آن باید باشد، به این پایۀ فکری می رسیم که : اولا هر دو را تهی از هر تعین و بعنوان پنداری مجرد می شناسیم . ثانیا هیچ تفاوتی بین آنان نمی توان قائل شد، و با دگرگونی و به عبارتی استحاله، از آنان نوع بوجود می آید !   

   ایراد این که :  کدام اندیشۀ علمی اجازۀ چنین تصوری را آنهم بیک فیلسوفی که خود را خدا شناس هم می داند، می دهد ؟

   شاید این فیلسوف شهیر علی رغم آگاهی خود به این خلا فکری، به خاطر ارائۀ یک نظریۀ عام و خارج از باور های خاص، به چنین بیانی پرداخته است ! وبا استفاده ازاین قاعدۀ ریاضی منفی ( هستی ) در منفی ( نیستی ) به نوعی از هستی با آن ضرب ( که دگرگونی پایۀ سوم دیالکتیک اواست )  دست یافته است !  این دگرگونی  در یک قطعه شعر در دیوان اشعار سایت آورده شده است که برای تسهیل مراجعه ذیلا به نقل آن می پردازیم : -

 منفی در منفی مساوی مثبت . چگونه ؟!

از عوام داریم که گویند بله را دان نه که نه

                           منفی در منفی همین حکم، یعنی مثبت هست زِره

این چنین تقدیر چگونه بینی آبد آن به بار

                        منفی از نیستی در آید، با به هستی هست چه کار

نیستی در نیستی زنی ضرب، چون دهی هستی ز آن

                   پاسخت گویم به هش باش، خدا این سان ساخت جهان

منفی و مثبت دو وضعند، هر دو را با هم تو دان

                             مثبت زائیده است زِ منفی، منفی باز پس گیرد آن

چون نبینی چیزی با چشم،یا شنوائی به گوش

                                    مُهر نیستی زنی برآن، بهره نَی گیری زِ هوش

که شعاع چشم هر کس، یا فرکانسش زِ گوش

                            حدی دارد تا همان حد، هر چه هم خواهی بکوش

پس مگو نیستی بوَد نیست، بلکه هستی است در خفا

                                        آن که را ظاهر تو بینی، که به کار آید خدا

آن خدائی که به نیستی جا گرفته ا زازل

                                  منبع هستی از او دان، سانی که کرد از اول

پس دو نیستی را در این جا، بایدت گیری به کار

                               که به ضرب این در آن یک، این جهان آید به بار

یک خدائی که نبینی، دو وجود در نیستی اش

                       با چنین فرمان و ضربی، دو شد ظاهر هستی اش

پس جوانان این بدانید، نتوان گفت چیزی نیست

                    هر چه را گویند نبینی، رو به کوش تا بینی چیست !

  پس با تصور محض هر چیزی جز خیال باطل چیزی بدست داده نخواهد شد، و اگر خدارا هم در آن حد به تصور در آوریم، خدائی که قابل انکار نباشد نخواهیم داشت . زیرا خداوند سبحانه نه از شئ است، و نه لا شئ ( عدم )، بلکه وجودی از من لا شئ ( غیر شئ ) است .

    ممکن است این پرسش بعمل آید : پس خدائی که از عدم و ار شئ هم نبست، این غیر شئ چه چیزی است ؟

     در پاسخ می توان گفت : خدا را نه با اثبات و نه باحواس پنج گانه نمی توان شناخت، و شناسائی او فقط با حس ششم که احساس درک است ممکن خواهد بود .

   قطعه شعری در این زمینه در دیوان اشعار سروده شده است، ذیلا آورده می شود :

43 - خدا اثباتی نباشد

خدا اثباتی نباشد، هر چه کوئی نیست بجا

             چون فرا شیء است خداوند، پس به هش باش کیست خدا

ای خدا نشناس ملحد، آدمی همسان من

                               هر دو انسانیم زِ یک نسل، در درازای زَمَن

خوش کنی دل با نه ای تو، که برستی از خدا ؟!

                           بعد از آن گوئی بمن گو، که خدا کیست او کجا

کسی که در دید نیاید، یا به گوش از او صدا

               تو به هر علمی که داری، چون توان گفت کسیت خدا ؟

چون که هر علمی محاط است، در وجود آن محیط

               پس فرا علم را چسان من، می توان گویم که کیست ؟!

آنجه می ماند زبان است، که بگوئیم زاو سخن

                            سخنی با وضع الفاظ ، در به دوران زَمَن

وضعی تا گویم خدا کیست، تا بیاید آن به فهم

                وضعی نتوان یافت بدان سان، فهم و لفظ آیند بهم

چونکه بسیاری زِ فهم ها، خارج از لفظند بدان

              چیزی را فهمی که من نه، بینش است این در جهان

مثلی آرم نظر کن تا بیابی فرق میان

                       آنچه می فهمی نه آنست، که بیاری بر زبان

برگی بینی بر درختی، همه گویند برگیست آن

                          اما کس بینی از آن دید، نکته ها آرد بیان

از سقوط سادۀ برگ، او به جبر واختیار

                           رو نماید می نماید، که به تقدیرستی کار

در سقوط برگ نه جبر است نه اختیار آن در جهان

                   بلکه تقدیر است که افتد، که بوَد رازی در آن

پس بدان فهم را اعم است، از به دانش در جهان

                              فهم بوَد راه تکامل از زمین تا آسمان

گهی بینی فهم نگنجد، که به لفظ آری بیان

              چون    که فهم باشد فراتر، از به دانش این بدان

پس چسان گویم که الله، او کی باشد یا که چیست

            او فرا وضع است  به کفتن، نتوان کوئی که نیست

آنچه را که تو نبینی، مهر نیستی چون زنی ؟!

                      همۀ هستی زمانی، آن به نیستی بود فانی

نیستی را دان گنج هستی، که بصاحبی خدا

                تو که با گفتن یک نه، دانی جایت هست کجا

عزیزان با احساس مسؤولیت می نویسم :

آنچه که در فهم نگنجد یا به لفظ گوئی که کیست

             از به آتش بر حذر باش، که با نه گوئی نیست                                                                                                                        

من که می سوزم به حالت، سخره هم خواهی بکن                                    

                     احتمال گیر آنچه گفتم تا نریزی خود زِ بن   

    پس خداوند تبارک و تعالی قابل ادراک است . ولی غیر قابل اثبات                       

 عزیزان گویندۀ نه :

لطفا مغرور مشوید !

درسی خواندی تو به سی سال، یا به کم یا بیش از آن

                           در به هر علمی که گوئی از زمین تا آسمان

لخت و عریان زاده گشتیم، ترک کنیم این سان چهان

                        نه از آن اندوختۀ مال، نه که مدرک های آن

پس اگر رفتی و دیدی، که خدائی است در کمین

                  گو جواب داری چه گوئی، که بری از این زمین ؟

    ادامۀ مطلب : می گویند : چون یک چیز در حال گردیدن است، ونیستی از هستی و هستی از نیستی بوجود می آید، بنابراین نمی توان گفت که فلسفۀ هگل بر هیچ استوار است !

     توضیح نویسنده : وقتی که هستی و نیستی هر دو تصوری در خلا محض باشند، چگونه با گردیدن نوع حاصل می شود، وشئ فیزکی بوجود می آید ؟! مگر این که گردیدن دارای حالت خلاقیت باشد تا شئی از نیستی را ابداع کند، که درآن صورت هم در این گردش هستی تهی از هر چیز  و نیستی مشابه آن هیچ گونه محلی از اعراب نمی توانند داشته باشند .

   این برداشت توهم آمیز، از کجا سرچشمه می گیرد ؟

   با توجه باینکه هگل مسیحی بوده، و در عقاید دینی خود به اقانیم سه گانه اعتقاد داشته است، با توجه به آیۀ اول انجیل یوحنا که همراه خدا کلمه وجود داشته است، خدا را با لحاظ هستی مطلق ازهر قیدی دانسته ( که کاملا درست بوده است ) و نیستی را در نهان یا ذات او تصور نموده است ( که این هم واقعیت دارد ) پایۀ سوم خود را که گردیدن باشد، از کلمه می گیرد، و بگونه ای به توجیه نظر خود می پردازد، که نا خواسته با اتخاذ مشی نادرستی در واقعیاتی که از آنها آگاهی داشته، راه استدلال را بر الحادیون بازمی گذارد !

   اما چون در بارۀ کلمه در سایت گفتاری دارم آن را برای تشحیذ ذهن خوانندگان گرامی ذیلا می  آورم :

       بنام آفرینندۀ جهان هستی

      کلمه ای که قرآن وانجیل اشاره ای به آن دارند چیست ؟

     آنچه دراین زمینه آورده می شود دیدگاه صرف شخصی است، و ممکن است که با واقع امر هیچ گونه هم خوانی هم نداشته باشد . معذالک چون توجه به هر دیدگاهی درشناخت اندیشه ها وگسترش دیدگاه کاونده بی فائده نخواهد بود، بنابراین توجه خوانندگان گرامی را به آنچه که آورده می شود جلب می نماید .

     ابتدا به پاره ای از  آیات که در انجیل و قرآن اشاره ای به کلمه دارند می پردازد تا آغازی بر بیان اندیشۀ ما باشد، توجه فرمائید :

     در انجیل یوحنا در آغازباب اول داریم « مسیح به دنیای ما آمد – در ازل پیش از آنکه چیزی بوجود آید کلمه وجود داشت ونزد خدا بود – او همواره زنده بود واو خود خداست » این گفتۀ یوحنا تا حدودی با واقعیات مطابقت دارد، ولی به جهاتی که بعدا یوحنا نتیجه گیری می کند، گفتار اورا مواجه با اشکال می سازد که به نقد ما از انجیل در سایت www.ghkherad.ir درآمده به آن مراجعه فرمائید .

        اما در قرآن داریم :

       در آیۀ 40 سورۀ التوبه « ... و کلمة الله هی العلیا و الله عزیز حکیم – کلمة (الله ) برترین است ( چیزی بالاتر از آن نیست ) و خداوند توانمند و داناست »

       در آیۀ 171 سورۀ النساء « یا اهل الکتاب ... و کلمته القاها الی مریم و روح منه ...  – قرآن درخطاب به اهل کتاب که دراین جا نصاری مورد نظر است : ( در خلقت حضرت عیسی (س) ) پس از القاء کلمۀ خود و روحی ازخود ... ( عیسی را می آفریند »

       حا ل باید دید چه استنباطی از کلمۀ جدای از روح این آیات می توان داشت؟

   ازاین که در خلقت حضرت عیسی « و کلمته القاها الی مریم و روح منه ) آغازخلقت آن حضرت با کلمه وپس از آن روح صورت گرفته است تردیدی نمی توان داشت . اما آنچه که مانند روح نیاز به شناخت آن داریم آنست که این کلمه چیست و چه موقعیتی در خلقت دارد و ارتباط آن با خالق وخلقت در چه چیزی است، و چرا با ذکر کلمه تعرفه شده است ؟

      آن چه از این اشارات  بدست می آید، این است که کلمه همانند روح از ذات مطلق هستی ازلی است که خداوند تمام هستی و نیستی را،  با این کلمۀ خاص، از ارده تا امر ( کن فیکون ) به منصه هستی یا نیستی می کشاند . و چون ماهیت امراین کلمه فرا اندیشه است، و از ماهیت روحی که درکالبد خود سهمی از آن داریم، پیچیده تر است، بنابراین در هیچ زبانی وضعی برآن قابل تصور نخواهد بود، و  همان طوری که به میان آمد، باید آنر ا یک توانائی الهی دانست که با وضع کلمۀ الله تجلی دهندۀ اراده و امر( کن فیکون ) الهی خواهد بود که در مورد مثال ما  خلقت حصرت  عیسی ابتدا ساختار او با آن کلمه ( ساختار فیزیکی همانند حضرت آدم با توجه به آیۀ59 سورۀ آل عمران « مثل عیسی عند الله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون) به وجود می آید، و پس از آن روح در او دمیده می شود وجان می گیرد . پس واکنش کلمۀ مورد نظر ترکیبی از ارادۀ الهی و کن فیکون ( امر ) خواهد بود . و همان گونه که نمی توان گفت که روح جدای از خداست ( برخلاف نتیجه گیری یوحنا ) ما کلمه را هم جدا از ذات باری تعالی  نمی دانیم .

       پس واکنش این کلمه ( جمع اراده و امر ) تحقق هستی و نیستی است که با تجلی الله درخارج ظاهر می  شود، و مظهری از باری تعالی را که در هر مورد آیتی از خلقت الهی را به ثبوت می رساند، خواهد بود . که متاسفانه گروهی از پیروان حضرت عیسی، بدون توجه به ذات الهی به شبهه این مظهر خلقت را ( سبحان الله ) خود خدا می پندارند، درحالی که جز تجلی الهی ( الله ) و  اثبات ذات پاک او، هیچ جهت دیگری را نمی تواند داشته باشد . تا جائی که می توان گفت :

     برگ درختان سبز درنظر هوشیار      هر ورقش دفتری است معرفت کردگار

    وهمین  تجلی گاه الله خواهد بود که به شناسائی او مانند شناخت ابراهیمی پی بردی خواهیم داشت، و هر کس هم آن توانائی را بدست آورد و با غرق در این کلمه (الله) اراده ای کند، ارادۀ الهی به کار می افتد، و کند آنچه را خدا می تواند ، آن گونه که حضرت عیسی با اذن خدا  می کرد.   والله اعلم !

     جوانان گرامی از آنجائی که همۀ ما از یک ریشه ایم، بنابراین این آرزو را برای همۀ شما دارم : که با درک این واقعیت، براین که هرکدام ما هم آیتی از خلقت باری تعالی هستیم، هرکس  با حفظ ارزش و هویت خود به شناخت نسبی آفریدگار خود پی به برد تا او هم کشتی طوفان زدۀ کنونی باوران خود را ناخدائی کند، واز طوفان های فرا گیرانسانی به رهاند، وبا سربلندی روزگار عزیزان سپری گردد . آمین 

     نقد کلی : از این که هگل نظر خود را بر سه پایه ( هستی و نیستی و دگرگونی ) قراار داده، نه تنها ایرادی بر آن نیست، بلکه مستحسن هم می باشد . و از این که هستی را غیر قابل توصیف و تشبیهی به شئی دانسته است، ایرادی هم نخواهد داشت . اما تشبیه آن با نیستی مطلق محل ایراد است . زیرا در جائی که نیستی را ضد هستی می داند که در نهان هستی پنهان است، دادن چنین تشبیهی مناسب هستی نخواهد بود .و این که می گوید نیستی از هستی وهستی از نیستی زائیده می شود ، و هستی را جنس و نیستی را فصل می داند که چنس نافی فصل باز در تعارض خواهد بود . زیرا پس از زائیده شدن نیستی از هستی، آن نیستی جای خود را به هستی می دهد، که باز از بطن آن هستی حادث نیستی دیگری ظاهر می شود . که از بطن هستی زائیده شده قبلی بیرون آمده باشد . بنابراین موردی که هستی ( مادر ) که از نیستی ( مولود ) در آید توجیه متناقضی خواهد بود .

    هگل در برابر نقد این که فلسفۀ اورا استواری بر مبنای  هیچ می دانند ، این دگرگونی را که پاِیۀ سوم نظر او خواهد بود، دلیل حرکت مثبت خود می داند .

     هگلی که خود پیرو انجیل است، و با مطالعۀ قرآن بعنوان یک مدعی آنرا دینی متروکه اعلام داشته است ( به کنگرۀ سال 1951 پاریس در بارۀ مقایسۀ ادیان الهی که ذیلا آورده خواهد شد توجه فرمائید ) چگونه علی رغم آیۀ اول انجیل یوحنا به این نتیجه از فلسفۀ خود رسیده است ؟!

     لطفا به نتیجۀ کنگره توجه فرمائید :

     کنگرۀ جهانی سال 1951 پاری                 

نقل از جلد چهارم کتاب تفسیر و نقد و تحلیل استاد محمد تقی جعفری از جلال الدین مولوی ص 339

          استحکام و متانت و قابل عمل بودن تمام احکام و مقررات اسلامی است که در هر زمان و مکان و در هر گونه شرائط دارا می باشد . این حقیقت با اندک مراجعه به حقوق اسلام و زیر بنای مسائل اقتصادی واخلاقیات و الهیات و سیستم سیاسی اسلام اثبات می شود . اصول و کلیاتی را که دین اسلام در بارۀ تنظیم زندگی مادی و معنوی انسان ها مقرر کرده است، برای ابد از فرسودگی آن جلوگیری می کند . چون دراین مباحث نمی توانیم مطالب مشروحی را در اثبات این حقیقت وارد کنیم، مجبوریم به شهادت گروهی از حقوق دانان و رجال بزرگ قانون قناعت نمائیم .

     توضیح : « شادروان استاد : ارزش و زحمات علمی آن بزرگ مرد الهی در راه ارائۀ حقایق در حد انبیاء الهی است، و نیازی به بسط بیشتر مدعای خود نبوده است . زیرا شاگرد شما در سایت حود  (  ) جزئیات قواعد اسلامی را تحت  عنوان انوار حکمت آورده است، و عزیزان خواننده با مراجعۀ به ان به آنچه کنگره دست یافته، دست خواهند یافت ، و گواهی دیگری بر صدق وجود نازنین الهی  آن استاد خواهد بود . انشاالله ! »

      اما کنگره :

       در سال 1951 میلادی شعبۀ حقوق از مجمع حقوق تطبیقی در دانشکدۀ حقوق جهانی پاریس کنگره ای برای بررسی سیستم های حقوقی مختلف برگزار می کند، و یک هفته به بررسی فقه اسلامی اختصاص می یابد . جمعی از مستشرقین و حقوق دانان و رجال قانون از کشورهای اروپا و مسلمانان در این کنگره شرکت داشته اند . پنج موضوع فقهی برای بررسی در کنگرۀ مزبور معین شده بود . نتیجۀ مطالعات و بررسی اعضای کنگره در فقه اسلامی چنین بوده است :

      فقه اسلامی با داشتن ذخیرۀ فوق العاده بزرگ وسرشار از قوانین و نصوص می تواند پاسخگوی همۀ دورانها و جوامع بوده باشد، دراثنای گنگره رئیس  وکلای پاریس چنین اظهار می دارد :

      « من نمی دانم میان این دو قضیه را چگونه وفق دهم : از طرفی گروهی می گویند : دین اسلام بگذشت ازمنۀ طولانی راکد و بی فائده شده است . ( نویسنده : یکی از آنان هگل  است ) از طرف دیکر یررسی ها و تحقیقات بررسی کنندگان این کنگره است که با قواعد و نصوص صریح، ضد ادعای آآن گروه را ثایت می کند . ( نظر استاد : یعنی فقه اسلامی متحرک و می تواند جوابگوی شؤون بشری گردد . )

      قطعنامه ای که در پایان کنگره مورد تصدیق و امضای اعضای کنگره گشته است، بدین قرار است :

      « با نظر به بررسی و تحقیقاتی که در این کنگره انجام گرفت، روشن می شود که دین اسللام با داشتن سرمایۀ کلاان از قوانین و کلیات ومقررات، با در نظر گرفتن یک انعطاف مناسب، صلااحیت پاسخ گوئی احتیاجات جوامع بشری را در هر دوره و هر مکان دارا است . »

      ( بیان استاد : پیاده شدن عقاید و مقررات اسلام در عده ای از افراد مانند : علی ابن ابیطالب ع ، ابوذر غفاری، سلمان، مقداد ، عمار، مالک اشتر و... جای هیچ تردیدی نیست)            .........................................................................................................

      ادامۀ نقد کلی : قدر مسلم هگل با باور یک فیلسوف در مقام ارائۀ یک نظر فلسفی بوده است، که می بایستی بدون هر گونه مأخذ و پیش فرضی باشد، که از این بهتر هم نخواهد بود .

     اما در توجیه اصطلاحات به کار گرفتۀ هگل :

    هگل به اصطلاح هستی، نیستی و دگرگونی روی آورده است، که هر سه در کتاب های آسمانی خاصه انجیل و قرآن قابل استنباط خواهند بود.

    هگل در مثلث دیالکتیک خود، دربه کارگیری اصطلاحات آورده شده و تعاریفی که از آنها دارد، و کیفیت عمل کرد آنها، با کتاب های آسمانی مطابقت دارند .

    هسنی را به معنائی که خداوند را می شناساند که وجودی نه از شئ ( چیزی ) است، و نه از لا شئ ( عدم ) است، بلکه از غیر چیز ( من لا شئ ) است که ورود در آن فرا اندیشه و امری محال است .

    هگل نیستی را که پایۀ دیگر نظر اوست، به معنای ضد هستی که در هستی پنهان است،  تعریف نموده است که با واقعیت هم فاصلۀ چندانی ندارد . زیرا بحق نیستی که از هستی سرچشمه می گیرد، در توانائی الهی در ذات او پنهان است که با کلمه ( اسم اعظم ) به ظهور می رسد نست .. بنابراین هگل در همان چارچوب با دادن رنگ فلسفی نظر خود را بیان نموده است، که باید ان را از هنر اندیشه دانست تا فلسفه !

    اما چون به اسم اعظم اشاره ای شده است، ذیلا از سایت استخراج و ذیلا آورده می شود :  

اسم اعظم

اسم اعظم کیمیای، هرچه خواهی در جهان

                            گر که خواهی خشک کنی هم، آب دریاها تمام 

رو  بگو آن اسم اعظم، تا بیاید آن به کار

                             آن چنانی که خدا کرد، هر چه را  در روزگار

با چنین اسمی چسان ما، خواهیم یابیم دست به ان

                       بین چه گویم، باورم کن، چون همه وقت بر زبان                      

جاری سازیم اسم اعظم، بی خبر از رمزآن                        

                                    که دهد قدرت الله، همان الله در جهان

این یقین بر من چسان شد، اسم اعظم باشد آن

                       رو به قرآن خوب نظر کن، بینی راحت آن چسان

پس به هش باش تا بگویم، از به قرآن چون توان

                        یابی آن را تا به قدرت، گیری آن را در جهان

ما زِ اسماء خداوند، داریم الله شکی نیست

                       خود الله گفته این اسم، با هیَ گفته که چیست

هیَ علیا گفته است آن، داده آن را برتری

              هر چه اسمند، پس همان است، زآن بگیری هربری

اما این جا مرزی دارد تا چسان گیری به کار

                      این چسان است نتوان را، بینی می آرد به بار

مثلی آرم مجازی، این توان و ناتوان

               خواهی یابی که چسان است، هم به کار بردی از آن

تابلوی را در نظر گیر، بارد از آن بس هنر

                              مدعی مردی درآید تا از آن گیرد زِ بر

رنگ و روغن هر چه گوئی، کند آماده به کار

                    شب و روز گیرد به کارش تا که آرد آن به بار

با هدر دادن زمانی، هر چه ابزارهم به کار

               بینی آنچه ساخته است او، چیزی نا ورده به بار!

چون به اندیشه روی تو، هر دورا یک بینی سان

                          اما توفیری تو بینی از زمین تا آسمان !

آن یکی دارای جان است، این یکی از جان تهی

                    فرق آن یابی چسان است، از به ذره تا کهی

آن یکی دارد زبانی، با زبان حال خود

               گویدت بنویس چه گویم، آن چه می باید که شد

اما این سنگی است نما دار، چشم کند خیره به خود

             بی صدا و هر ندائی، خواهی فهمی هیچی شد !

این چنین هم اسم اعظم، در تفاوت با زبان

              این تفاوت روح کار است، در دگر نابی تو آن

فرقی در گفتن نباشد، که بخفیه با بجهر

                گونه شرط باشد بگفتن، تا زِ مشکل آئی در

تزکیه شرط است در آغاز، سوی اشراق هم مسیر

                     تا رسی جائی یقینا، شوی جای آن امیر

خلیفه گردی خدا را، آنگه الله یابی چیست

         که به ظاهر بینی لفظ است، اما ابزاری قوی است

گر بگیری خوب به کارش، معجزه بارد از آن

           آن چنانی که خداوند، با همان ساخت این جهان

شب و روز گوئی تو الله، هر چه زیبا با سخن

      اما چون خالی زِ روحند، ذکری بیش نیست از دهن

 



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ | 14:1 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.