گزیده هائی از اندیشه های اندیشمندان جهانی :

      مقدمتا این که : آن چه در این سایت آورده شده است، جز داستان های آن صرفا در جهت توجیه فرهنگ و معارف ادیان الهی خصوصا دین اسلام بوده است تا فرهیخته کاربران گرامی با هر باوری، چنانچه در مقام داوری  برآیند، به دور از واقعیات از ارائۀ هر گونه اندیشه ای همانند هگل که دین اسلام را یک دین متروکه شناخته است، موجبات سوء تفاهمات تاریخی را فراهم نسازند تا به پیشتازان تاریخ اندیشه ها در آیند !

      در این مقطع ما آغازی را از فیلسوف اندیشمند روسی لئون تولستوی  خواهیم داشت تا پس از ارائۀ گزیده هائی از اندیشه های او، به سایر  از فرهیختگان انسانی گذری داشته باشیم تا شاید به یاری پروردگار عالم موجبات پرورش اندیشه های ما هم در راه شناخت واقعیات ونهایتا خود شناسی، و حرکت تکاملی فراهم گردد . انشاالله !

       در خصوص تولستوی کزیده هائی از کتاب های زیر او خواهیم داشت :

      1 – کتاب اعتراف تولستوی

      2 – کتاب فلسفۀ زندگی    =

      3 – کتاب رستاخیز         =

      4 – کتاب هنر چیست      =

     5 - کتاب کودک ( کودکی ،

     نوباوگی ، جوانی )         = 

    6 – کتاب جنگ و صلح شاهکار تولستوی

    7 - کتاب چه باید کرد تولستوی

      اول  منتخباتی از کتاب اعتراف تولستوی

      1 - « بدیهی است مقصود من از ( مردم ) کسانی است که بمیزانی که ما درس خوانده وتربیت شده ایم، درس خوانده و تربیت شده باشند . نه آنان که اعتقاد به دین را فقط وسیله ای برای وصول به مقاصد دنیوی خویش قرار می دهند . ( این چنین نفوس فی الحقیقه کافر مطلقند . زیرا -  اگر ایشان را ایمان وسیله ای جهت رسیدن به مقاصد دنیوی باشد، هر گز نام آن ایمان نتواند بود )»

      2 - « هر چند آنچه را به هنگام خردی بمن آموخته بودند، هر گز ایمان نداشتم، اما بالاخره می دیدم که به چیزی ایمان دارم . لکن از این ایمان مخصوص خود به کسی چیزی نمی توانستم گفت . من به خدائی ایمان داشتم ویا لا اقل خدا را انکار نمی کردم . اما هر گز نمی دانستم که این خدای من چگونه خدائی است . به هم چنین مسیح و تعالیمش را نیز منکر نبودم، اما این که تعالیم وی چه در برداشت ؟ نکته ای بود که باز نمی توانستم گفت . »

      3 چون حال بدان ایام می اندیشیدم به خوبی می بینم که دین من دین یگانه و حقیقی من که از غرائز حیوانی من جدا و محرک من در حیات بود . اعتقادی بود که به تکمیل و تهذیب نفس خود داشتم . اما باز این تکمیل و تهذیب نفس چه در برداشت و موضوع آن چه بود ؟ چیزی است که نمی توانستم گفت . من می کوشیدم که عقلا خود را تکمیل کنم . و در این راه آنچه را می توانستم و حیات در پیش من می نهاد، مطالعه می کردم . می کوشیدم تا ارادۀ خود را تقویت کنم . و بدین سبب قوانین و احکامی سخت برای خود در راه تعقیت مقاصد ومطالبی که جهد من معطوف به آنها بود وضع کرده بودم . از این گذشته من، جسما نیز خود را تکمیل و تقویت می کردم، و به هر ورزش و ریاضتی که مرا نیرو و نشاط می بخشید، مبادرت می ورزیدم . و به خود عادت می دادم که به هنگام ظهور هر نا ملایم و محرومیتی صبر و طاقت داشته باشم . و این همه در نظر من عبادت بود از سلوک در راه کمال ! و البته این جمله در آغاز به خاطر کمال اخلاقی بوده، و لکن بعد کمال به طور کلی یعنی مطلقا میل به بهتر شدن، جانشین آن شد . و مقصود من از بهتر شدن، بهتر شدنی بود، که مردم می پسندیدند . نه آنکه خدا می پسندسد یا خود می پسندیدم .

      دیری نگذشت که این میل و کوشش به شهوت قوی تر شدن از دیگران تبدیل یافت . یعنی شهوت و شهرت و امتیاز و ثروت بیشتر از سایر مردمان داشتن »

      4 - « عالم به طور کلی رو به تکامل است، و در این تکامل ما متفکرین سهمی به سزا داریم . در بین متفکرین نیز ما شاعران ونویسندگان و هنرمندانیم که بزرگترین تاثیر را داریم، چه کار ما تعلیم و تربیت بشر است »

      5 این اعتقاد در معنای شعر و ادب و تکامل حیات، در حد خود مذهبی بود، و من یکی از مجتهدین این نذهب بودم . و البته مجتهدی چنین مذهبی بسیار دلپسند و بسیار سودمند بود »

      6 -  همه چیز رو به کمال است، و من هم با آنها رو به کمال می روم . اما اینکه چرا من با دیگران سالک طریق کمالم ؟ نکته ایست که شاید بعد ها دانسته شود، ومن بدین بیان، اعتقاد آن روز خویش را معین و مشخص ساختم »

      7 در حقیقت من در همه وقت گرد یک مسالۀ لا ینحل حیرت زده می گشتم و آن این بود که چگونه می توان تعلیم داد بی آنکه شخص خود بداند که چه تعلیم دهد»

      8 - « و در آن زمان که در مقامات عالیۀ ادبی کار می کردم، دریافته بودم که شخص تا خود نداند که چه می خواهد بیاموزد، قادر به تعلیم کسی نیست، و دیده بودم که دیگران هر چند به تعلیم بشریت آثاری انتشار می دهند، و در بین خود قیل           و قالی می کنند . لکن تنها کاری که بدان توفیق یافته اند، اینست که جهل خویش را از یکدیگر پوشیده اند . اما من که در آن وقت در میانۀ روستا زادگان پاک دل بودم، فکر کردم که تنها راه رهائی از مسالۀ لا ینحل مذکور اینست که بچه های دهقانان را آزاد گذارم تا آنچه خود می خواهند بیاموزند »

      9 - « من همچنان می نوشتم و یگانه امری را که در نظرم حقیقت جلوه می کرد، تعلیم می دادم . و آن حقیقت این بود که انسان باید برای کسب بهترین رسمی برای خود و خانواده اش امکان دارد، زندگی کند، و من هم چنین زندگی می کردم »

      10  به هر حال این سؤال ها غالبا نمایش حود را مکررا می نمودند، و هر لحظه جواب خود را با اصراری بیشتر طلب می کردند، و چون قطرات مرکبی که بیک جای چکیده شود و دایرۀ بزرگی را بوجود آورد، سؤال های مکرر مذکور نیز با هم لکۀ سیاهی در من پدید آورده بودند »

      11 -  « چنین بود آنچه مرا پیش آمد ومن دریافتم که این سؤال ها تنها سبب اختلالی موقت دتر من نیستند، و بسیار مهمند . و چنانچه مرتبا و مکررا خود را در من ظاهر سازند، ناچار باید جوابشان داد . و من سعی کردم که به آنها جواب دهم .

      این سؤال ها هر چند ظاهرا مسائلی کودکانه و ساده و احمقانه می نمودند، اما چون من به آنها پرداختم، و به حلشان کوشیدم به این نتیجه رسیدم که اولا آنها مسائلی کودکانه و احمقانه نیستند، بلکه عمیق ترین و مهمترین مسائل حیاتند . ثانیا دریافتم که آنچه بکوشم، به حل آنها دست نخواهم یافت ! و بعد ملاحظه کردم قبل ار آنکه خود را با ملک و ابم، یا تربیت پسرم ویا نوشتن کتابهایم مشغول سازم، باید بدانم که چرا چنین می کنم ؟! و تا آن زمان که ندانم آن کارهارا برای چه می کنم، کاری نتوان کرد، و حتی نتوان زیست »

      12 - « در آن حال که با املاک خود مشغول بودم، و فکر ادارۀ امور آن مرا بسیار گرفتار ساخته بود، این سؤال در برابرم قد بر افراشت !

      بسیار خوب تو مالک ششصد سیاتینا در ایالت سامارا هستی و سیصد اسب داری آخرش چه ؟!

      و نیز در آن حال که سرگرم تعلیم و تربیت طفل خود بودم، به خود می گفتم :برای چه ؟!

      یا چون اندیشه می کردم که روستائیان را چگونه ترقی ترقی توان داد ؟ از خود پرسیدم : اما از این همه تورا چه ثمر رسد ؟

      یا چون به فکر شهرتی که از انتشار آثارم مرا خواهد رسید می افتادم، به خود می گفتم :

      بسیار خوب گیرم که تو از گوگول پوشکین شکسپیر مولیر یا هر کس 

دیگر در جهان مشهورتر شدی، آخر از این تو را چه رسد ؟! من برای هیچ یک جوابی نداشتم . اما این سؤال ها صبر نداشتند، و فورا جواب می خواستند، و اکر به آنها جواب نمی دادم، زندگی برایم محال می گشت، و جوابی هم در میان نبود !

      یک باره دیدم که بر چیزی تکیه ندارم، و آن چه در زیر پای داشتم، سقوط کرده است . و آن چه بواسطۀ آن زندگی می کردم نا بود شده است، و دیگر چیزی که از بهر آن زیست کنم ندارم .»

      13 - « البته نباید گفت : که فقط آرزوی خودکشی داشتم، بلکه قوه ای که مرا از حیات بیزار کرده بود، بهمان قسم طبیعی و ساده بود که فکر تهیل حیات، که قبلا داشتم وبه قدری فریبنده بود که من غالبا از این فکر متأذی بودم که مبادا بار حیات را لحظه ای بیشتر تحمل کنم، و بهمان اندازه مغبون شده باشم »

      14 در جمیع شعب علوم جستجو کردم، و هنوز بسیار از مقصد خود دور بودم که دریافتم کسان دیگر نیز که چون من در پی یافتن معمای حیات در علوم جستجو کرده اند، مانند من چیزی نیافته اند . . نه تنها چیزی نیافته اند، بلکه درست به همان چیزی که علت یاس و حرمان من شده بود ( یعنی بی معنی بودن حیات ) پی برده اندف و آن را تنها حقیقت تردید نا پذیری که بشر در این جهان می تواند ادراک کند، دانسته اند »

      15 - « من مدت ها در مقابل علم حیاتی داشتم، و از آن می اندیشیدم . و اگر عدم توافقی میان سؤال های خود، و جواب های علم می دیدم، آن را حمل بر جهل خویش می کردم، ونه نقص علم . اما آن مسائل نزد من مسائل حیاتی بودند، نه بازیچه و تفریح . و من در نظر خود بدان مقام رسیده بودم که خود را مجاز دانم تا حل آن مسائل را از علم طلب کنم، و آنها را اساس دانش شمارم »

      بنابراین من نبودم که می بایست مورد ملامت قرار گیرم، بلکه دانش بود که ظاهرا جواب آن مسائل را وظیفه داشت، و لکن جوابی نمی داد »

      16 اما با این همه می بینم که علوم تجربی فقط معلومات مثبته را بدست می دهند، و عظمت مغز انسانی را نمایان می سازند، و در مطالعات خود هر گز از علت غائی ذکری به میان نمی آورند . در سورتی که حقیقتا این بحث وظیفۀ خاص آنهاست »

      17 - « این جوهر هرچه باشد، وجود دارد و من هم وجود دارم . اما در این که چرا چنین است ! اگر فیلسوفی منصف و واقعا محققی کامل باشد، خاموش می ماند، و چیزی نمی گوید، ومی داند که نمی داند »

      18 البته نمی خواهم بگویم که آن جواب ها ارتباطی به سؤال های من ندارند، خیر . بلکه بر عکس می گویم که تمام آثارعقلائی بشر مستقیما متوجه سؤال من بوده و هستند . منتها به آنها جواب نمی دهند! فقط کاری که می کنند این است که بجای جواب پس از بحث های فراوان درست همان سؤال های مرا منتهی به شکل پیچیده تری تکرار می کنند . »

      19 - « من چون به قسمت روشن و درخشندۀ علم توجه می کردم، چنان خیره می شدم که از سؤال خود منحرف می گشتم . و اگر چه آفاق روشنی که آن علوم می نمودند، بسی فریبنده بود، و هر چند غوطه خوردن در بحر بی کران علوم دلپسند بود، اما با این احوال من دریافتم که هر چه آن علوم درخشانتر و صریحتر باشند درد مرا کمتر دوا می کنند، و سؤال مرا کمتر جواب می بخشند .

      با خود گفتم : من که از راه ثابتی که علم در پی کشف مجهولات می پیماید آگاهم و خوب می دانم در طی ان راه جائی نیست که برای این سؤال من : ( مقصد از حیات چیست ؟ ) در آن جوابی باشد . »

      20 - « باری غالب مردم این روزگار در حیات چنین می اندیشند، و چنین احساس می کنند، و این که برخی هم از این مردم که چنین کوته نظری و نا رسائی افکار خویش را فلسفه ای می خوانند، و نام آن را فلسفۀ تحققی می گذارند، نیز سبب نمی شود که من منزلت ایشان را از مقام کسانی که چشم از آن سؤال می پوشند، و تنها قطرات عسل را می چشند، بالاتر انگارم . »

      21 - « عقل با آنکه خالق حیات است، چگونه است که خود حیات را طرد و نفی می کند ؟! »

      22 و باید بگویم که من در خود عدم حقیقتی و کذبی ملاحظه می کردم . بدین معنی که خود را نکشتم، ولی می گفتم عقل مرا بدانجا کشانده است که باید خودکشی کنم . اما در همان حال که عقل و استدلال در کار بود، قوۀ دیگری نیز در من فعال بود که نامش را می توان وجدان حیات نهاد . قوه ای که مرا مجبور می کرد که از انتحار دست بردارم، و به حیات مداومت دهم و همین قوه بود که مرا از آن یأس خلاص می کرد، و وادار می ساخت که به ا ین حقیقت متوجه باشم که نوع انسان تنها من و چند صد نفر مردم دیگر مثل من نیست . و من هنوز در حیات نوع انسان بطور کلی مطالعه نکرده و از آن با خبر نشده ام . »

      23 - « اما بر عکس همین علوم مجهول و کاذب که آنقدر در انظار خوار  و بی مقدار است، به حیات معنائی نسبت می دهند که مورد قبول میلیارد ها مردم، یعنی انسانیت است . آری معارف عقلی گه بوسیلۀ دانشمندان و حکیمان در وجود آمده، معنای حیات را انکار می کند . اما جمهور عظیم مردم یعنی نوع انسان کاملا، با معارف عیر عقلی خویش آن معنا را اثبات می نماید . آن معارف غیر منطقی ایمان است. یعنی درست همان چیزی است که من همیشه مردود و منفور می شمردم و به آن می خندیدم یعنی همان خدا . ( سوء تفاهم نباشد، از اعترافات عقایدۀ گذشتۀ تولستوی است ) »     

      24 - « فقط در آغاز امر بود که من تصور می کردم، علم و معرفت، جوابی مثبت به سؤال داده است . و آن جواب مثبت را همان می دانستم که شوپنهاور گفته بود از این قرار و حیات بی معنی است، و چیزی جز شر نیست .

      اما من چون آن را بیازمودم، دریافتم که این جواب، جوابی مثبت نیست، و فقط احساسات من بوده است که آن را مثبت تصور می کرده است . »

      25 - « و هم چنین دانستم جواب هائی که ایمان می دهد، هر حند که ممکن است بسی غیر منطقی و منحرف باشد، اما لا اقل این فایده را دارد که هر یک از آن جواب ها نسبتی را بین محدود ونا محدود معین می سازد . و ما قبلا دیدیم که تنها با تعیین این نسبت است که مسألۀ غامض ما حل می شود، و بدون آن حل مسألۀ ما ممکن نیست . »

      26 باری من ملاحظه کردم که بهر طریق سؤال خویش را طرح کنم، نسبت مذکور فقط در جواب هائی که ایمان می دهد، ظاهر و نمایان است . مثلا :

      چگونه زندگی کنم ؟ بر طبق قوانین الهی سرانجام چه نتیجۀ واقعی از زندگی من حاصل می شود ؟ عذاب ابدی یا سعادت ابدی ، حیات را چه معنائی است که با مرگ از میان می رود ؟ اتحاد با خدای لایزال ... ملکوت ... »

      27 - « تنها ایمان است که در بارۀ مسألۀ حیات به نوع انسان جوابی می بخشد، و بالنتیجه زندگی را ممکن می سازد . در صورتی که معارف عقلی و منطقی مرا به این نکته رسانده بود که حیات بی هوده و بی معنا ست ! و زندگی من را دچار چنان وقفه ای ساخته بود که آرزو داشتم، خود را هلاک سازم ! »

      28 - «  آنجا که بشر است تنها ایمان است که برای وی حیات را ممکن ساخته، و نکات عمده و صفات بارزۀ ایمان نیز در همه جا یک سان و بی تفاوت است .

      ایمان گو هر چه خواهد باشد، و هر جوابی که ممکن است ببخشد، و آن کس که از ایمان جواب می گیرد، هر که خواهد باشد اما مگر نه اینست که این چنین جواب وجود محدود انسان را معنائی نا محدود می بخشد ؟ معنائی که با درد و رنج از میان نمی رود، و با یأس و حرمان زائل نمی گردد، و با مرگ نا بود نمی شود . و معنی آن جمله این است که فقط و فقط در ایمان است که معنائی برای دحیات می توانیم بیابیم، و زندگی را ممکن و تحمل پذیر ببینیم . اما باید دید که این ایمان چیست ؟

      و من در این معنا دانستم که ایمان تنها شهادت به غیب منبع لا یدرک وامثال آن نیست . تنها وحی و الهام و نبوت نیست . ( زیرا آن فقط یکی از قسمت های ایمان را بیان می کند ) . تنها نسبت و رابط خلق با خالق نیست . ( زیرا شخص اول ایمان یابد سپس خدا را بشناسد . نه این که وسیلۀ خدا ایمان یابد ) . هم چنین ایمان تنها آنطور که معمولا تصور می کنند، قبول تقلیدی معتقدات آباء و اجداد نیست، بلکه ایمان تنها عبارت است از : عرفان معنای حیات که انسان بر اثر آن خود را نمی کشد، و باز هم چنان زندگی می کند، ایمان قوت حیات است . اگر کسی باشد که زندگی کند، حتما به چیزی ایمان دارد . اگر ایمان نداشته باشد، به اینکه باید به خاطر چیزی زندگی کند، هر گز زندگی نخواهد کرد . اگر وی از طبیعت ظاهر فریب و کاذب محدود آگاه باشد، نا چار باید به نا محدود ایمان یابد . و دیگر بدون ایمان  زندگی نتواند کرد»

      29 - « انسان برای آنکه قادر به زندگی باشد، اگر هم نا محدود را نبیند باید لا اقل از تغییر و بیان معنای حیات که متضمن رابطۀ محدود با نا محدود است آگاه باشد»

      30 - « من چه هستم ؟ جزئی از نا محدود . اما تمام اشکال در همین چند کلمه بود . از خود می پرسیدم : آیا ممکن است که نوع انسان از همین دیروز این سؤال را طرح کرده باشد ؟ آیا معتقد نتوان بود که هیچ کس قبل از من متوجه این سؤال نشده است ؟ سؤالی که آنقدر ساده است، و ممکن است بر زبان هر بچۀ عاقلی بگذرد .

      یقین است که آن سؤال از بدو خلقت بشر بوده، و طبیعی است که بشر از بدو خلقت به حل آن توجه کرده است . و همیشه برای حل آن طریقۀ معمول یعنی مقایسۀ محدود با محدود و نا محدود یا نا محدود، جدا جدا، طریقه ای ناقص بوده است . و فقط آن گاه حل مسأله بیان و محقق گشته که بشر به نسبت محدود یا نا محدود پرداخته و توجه کرده است . »

      31 - « جمیع این تصوراتی که محدود را با نا محدود تطبیق نموده، و حیات را معنائی بخشیده است، از قبیل تصور خدا، مشیت، خیر، همه را به محک عقل و منطق می زنیم، و می بینیم که آن تصورات، کل ( همگی ) در داوری عقل و منطق ما محکوم می گردند . این غرور و خودپسندی ما اگر موحش نباشد، بسی مضحک است . ما چون طفلی هستیم که ساعتی را از هم ی گشاید، فنرش را بیرون می کشد، و با آن بازیچه ای می سازد، و بعد هم تعجب می کند که چرا دیگر آن ساعت کار نمی کند ! »

      32 - « من کم کم دانستم جواب هائی که ایمان داده است، دقیق ترین حکمت های بشری را در بر دارد، ومن دیگر حق ندارم که در عرصۀ عقل و علم منکر آن جواب ها گردم . زیرا آنها فقط جواب هائی هستند که برای مسألۀ حیات موجود است . »

      33 - « باز تکرار می کنم که آنچه مرا ملزم ساخت تا بوجود ایمان پی ببرم، آن بود که می دیدم، ما یعنی  من و سلیمان و شوپنهاور وبا وجود اعتقاد  به بی اعتباری جهان خود را نکشتیم . بلکه آنچه ایمان را بر من ثابت نمود، این بود که ملاحظه می کردم آن میلیاردها از مردم زندگی کرده و می کنند، و مرا و سلیمان را در بحبوحۀ حیات خود قرار داده اند، و پرورش داده اند . »

      34 - « شخص چون در بارۀ حیات نوع انسان می اندیشد و بیانی می کند، باید در بارۀ حیات کلی نوع انسان تفکر کند و سخن گوید . نه آنکه در بارۀ جزئی از طفیلی های حیات ! »

      35 حیات عالم به مشیت و ارادۀ کسی بقاء و دوام دارد، و بواسطۀ حیات همۀ عالم و حیات ما کسی مقصد و ارادۀ خویش را تحقق بخشد، و برای آنکه امیدی جهت یافتن معنای این اراده و مشیت باشد، انسان باید ابتدا آنچه را که از او خواسته اند ادا نماید . اما اگر من خود آنچه را که از من خواسته اند ادا ننمایم، هر گز نخواهم دانست که آنچه را از ما خواسته اند، چیست ! و به طریق اولی نخواهم دانست آنچه را که از جمیع ما یا از همۀ عالم خواسته اند چیست ! »

      36 - « همچنین مردم عامی و بی سواد .ساده که ما ایشان را چون گوسفند نا فهم می شمریم، بر طبق آن مشیت بر طبق آن اراده رفتار می کنند و هر گز هم خداوند و خویش را ملامت نمی کنند . اما ما مردم حکیم و دتنشمند، نان خداوند را می خوریم، ولی آنچه او از ما خواسته است، بانجام نمی رسانیم، و در عوض دور هم می نشینیم، و در این بحث می کنیم که چرا آن دسته باید حرکت کند ؟ آیا این عمل احمقانه نیشت ؟ علی الخصوص که در بارۀ این سؤال حکم هائی هم می کنیم . حکم می کنیم که خداوند ما ( استغفر الله ) احمق است ! حکم می ئکنیم که خداوند اصلا وجود ندارد ! و مائیم که عاقلیم و فقط مائیم که احساس می کنیم که وجود ما بی فایده است، و باید بهر صورت که ممکن است از شر وجود خود برهیم ! »

      روشن فکری همین یعنی پوچ !

      37 - «  اگر گدای گرسنه و برهنه ای را از سر گذر به قصری مجلل و زیبا در آورند واورا بپوشانند و بنوشانند، و در عوض به او بگویند که مجبور است فی المثل دسته ای را بالا و پائین حرکت دهد، وی قبل از آن که در این معنا که چرا اورا باینجا آورده اند ؟ چرا باید این دسته را حرکت دهد ؟ و نظایر این بحث کند، باید دسته را به بالا و پائین حرکت دهد . زیرااگر او دسته را حرکت داد بالنتیجه بعد خواهد دانست که مثلا با آن تلمبه به کار می افتد وتلمبه هم آب می کشد و آب هم باغچه را مشروب می کند، سپس وی از مقام تلمبه زدن بجای دیگر می رسد، مثلا بر اثر این حرکت میوه ها بدست می آید و خوشنودی خداوند خانه حاصل می شود و بر اثر آن روز به روز از کارهای پست به مشاغل عالیتر می رسد و بالطبع از نظم و ترتیب و کیفیت قصر بیشتر آگاه می شود، و چون در امور آن شرکت کرد هر گز به فکر این سؤال نمی افند که چرا اورا بدانجا آورده اند ؟ و مسلما خداوند خانۀ خویش را ملامت نمی کند که چرا اورا بدانجا آورده اند، و بدان کار گماشته اند . »

      38 به یقین می گویم : که آن خداجوئی من، از روی استدلال نبود، بلکه ناشی از عواطف بود، زیرا آن طلب در امتداد تفکرات من پیش نمی رفت، بلکه از جهت مخالف آن سیر می کرد راهسپار طریق دل بود و در آن دیار غریب که خود را بیمناک و یتیم و تنها می یافت، امیدی داشت، امیدش به کسی بود . »

      39 - « من در ذهن خویش، بحث ها و استدلال کانت و شوپنهاور را دایر بر اینکه اثبات وجود خدا محال است، مرور کردم، و آنها را با دقت سنجیدم، و در آخر مردود شمردم . ( نویسنده : چون خدا فرا گفته و منطق است، و در کلام نگنجد بنابراین اثبات او به ان کیفیت غیر ممکن است ! ) و به خود گفتم : مقولۀ علت در زمرۀ تصوراتی چون زمان و مکان نیست . اگر من وجود دارم، باید آن وجود را علتی و علة العللی باشد، و آن علت اولی که علت العلل است، همان است که مردم خدا می خوانند . و من دراین مقام تأمل کردم وبا تمام هستیم کوشیدم تا مگر وجود آن علت را دریابم و به مجرد آنکه مذعن شدم به اینکه قوه ای هست که وجود من در پرتو آنست، فورا احساس کردم که دیگر می توانم زندگی کنم . »

      30 - « اما پی در پی از جهات مختلفه دوباره به همان تصدیق رسیدم که من نمی توانم بدون علتی یا دلیلی یا معنائی، خود بدین جهان آمده باشم . من نمی توانم چون مرغ بی پر وبال باشم که از آشیان خود فرو افتاده باشد . ( هر چند که بهمان مرغ بی پر و بال شبیه بودم ) و نیز قبول داشتم که مرا مادری حمل کرده سپس بزاده و در آغوش خویش گرم ساخته و غذا داده و دوست داشته است . حال مادر من کجاست ؟ اگر من یتیم می شدم، چه کسی مرا حفظ کرده بود ؟ پس من از خود نمی توانم پنهان کنم که کسی مرا حفظ کرده و دوست داشته است . اما آن کس که بود ؟ آیا خداست ؟ اوست که مجاهده و طلب مرا می داند و می بیند . اوست که بر یأس من اگاه است . اوست که بر سعی و کوشش من گواه است . بخود گفتم : او وجود دارد و فقط در همین لحظه که وجود اورا تصدیق کردم، حیات در من دمیده شد، و من امکان زندگی را احساس کردم و لذت وجود را درک کردم » نویسنده : خداوندا به حق آن لحظۀ تولستوی عزیزان را مفتخر به ان موقعیت فرما . آمین !

      31 - « اما در مقابل، از خود پرسیدم : ( پس این احساس خدا که در من است، احساس کسی که بجان در طلبش هستم، از کجا آمده است ؟ ) با این فکر باز امواج شادی بخش حیات در من برخاست و آنچه در گرد من بود، زنده شد و معنائی یافت »

      32 - « و نیز به خاط محتاجر آوردم که من فقط درآن زمان زیسته و دارای حیات بوده ام که ایمان بخدا داشتم . و من در ان وقت چون گذشته می دیدم برای ادامۀ حیات تنها محتاج عرفان خداوندم . وقتی از او غافل مانم، یا به او ایمان نیابم، من می میرم .»    

      نویسنده : این بند بیانگر این است که تا زمانی که آدم احساس وجود خدا را می کند، آدم زنده ایست و گر نه مردۀ متحرکی خواهد بود . این برداشت تفصیلی دارد که خارج از  مقال ما خواهد بود . بت پوزش

      33 - « نا گهان ندائی ر من برخاست و گفت :

      دیگر بیش چه می خواهی ؟ این همان «او» است . این همان است که بدون وی کسی زندگی نتواند . شناختن خدا و زندگی کردن خود یک چیز است، خدا حیات است، زندگی کردن ملازم خدا جستن است، زیرا تو بدون خدا زندگی نتوانی کرد .

      در این جا دیگر بیش از پیش آنچه در گرد من بود، روشن شد، و دیگر این نور هر گز مرا ترک نگفت »

      نویسنده : عارفی که خود را خوب شناخت !

      34 - « آنچه بر سر من آمد چیزی از داین قبیل بود که پنداشتی ( نمی دانم کی ) مرا در قایقی گذاشته و پاروئی در دست های نا آزموده ام نهاده بودند و مرا به جبر از ساحل نامعلومی به سوی کنارۀ مقابل رودخانه رانده و یکه و تنهایم گذاشته بودند . من به بهترین وجهی که می توانستم پارو می زدم و پیش می رفتم . اما چون چیزی از راه را طی کردم و به میانۀ رودخانه رسیدم، جریان تند آب متزایدا مرا از مقصدم دور می کرد . چون در آن میان با دیگران نیز مواجه می گشتم، ایشان را نیز چون خود می دیدم که دست خوش امواجند و با جریان آب در تلاش . آنان که در این میانه هنوز پارو می زدند بسیار نادر بودند، بقیه از پارو زدن دست کشیده، و جریان آب را پیش گرفته بودند . و آنان که مخالف جریان آب با جهدی وافر حرکت می کردند، بس قلیل بودند . بقیه تسلیم جریان رودخانه بودند . ومن هر چه پیش تر می رفتم، جهتی که مرا به سویش رانده بودند، بیشتر فراموش می کردم، زیرا -  سبقت و برتری مردمی که خود را با جریان آب موافق ساخته بودند مرا مفتون می ساخت . و بالاخره درست در میانۀ رود همان جا که پر از مردم و پر از زورق هائی بود که موافق جریان آب می رفتند، من جهت و مقصد خود را گم کردم، و از پاروزنی دست کشیدم . و در اطراف خویش نظر کردم، و هر طرف ملاحظه نمودم که این مردمی که با شادی و سرور با پارو و با بادبان به سرعت موافق جهت آب می راندند، مرا و یکدیگر را مطمئن می ساختند که از جهت مخالف راندن محال است و حرکت تنها از همان جهت ممکن و میسر است و لا غیر، من هم مع الاسف این را باور کردم، و طریق ایشان گرفتم و به پیش رانده شدم و تا آنجا رسیدم که دیگر صدای سهمگین امواج تند رودخانه را می شنیدم و آبشاری را که در پیش من بود وبنا بود که من در آنجا خرد شوم، خوب می دیدم چنانچه قایق های بسیاری را نیز در آنجا در هم شکسته یافتم، در آنجا دیگر ب8ه خود آمدم و خود نمی دانستم که مرا چه پیش آمده است که از هدف اصلی خود منحرف گشته ام . در مقابل خویش یعنی همان جا که به سویش بشتاب رانده می شدم جز درهم شکستگی و اضمحلال که آنقدر مرا می ترسانید، چیزی نمی دیدم و از هیچ طرف روی سلامت و خلاصی نیافتم و نمی دانستم چه باید کرد . اما چون به عقب نگریستم قایق های بی شماری را مشاهده کردم که لا ینقطع رودخانه را می بریدند و به ساحل مقابل نزدیک می شدند . اینجا بود که من آن ساحل که از اول مقصود من بود و پاروهائی که به دستم داده بودند و آن جهتی که به سویش رانده بودندم، بخاطر آوردم و دو باره خود را جمع کردم و سعی نمودم که از همراهان گمراه خویش دست کشم ئ تا فرصت هست بخلاف جریان آب به سوی ساحل مطلوب پارو زنان قایق خویش را هدایت کنم .

      آن ساحل خدا بود و آن جهت سنت و عقاید دین . پارو عبارت بود از آن آزادی و اختیاری که بمن داده اند تا خود را به ساحل مراد ببرم وبا خدا اتحاد جویم . در این جا قوت حیات در من تجدید شد و من باز شروع به زیستن کردم . »

      نویسنده : این مقال بیانگر عقیدۀ تولستوی بر اختیار آدمی در زیست است .

       35 - « باری من از حیات مردمان هم شأن و هم طبقۀ خویش چشم پوشیدم، زیرا – دریافتم که حیات ما حیات نیست، بلکه تقلید حیات است . دریافتم که تجملات و تنعماتی که ما در آن غرق هستیم، ما را از شناختن حیات محروم می سازد . دریافتم که برای شناختن حیات نباید حیات نادر خود را ( یعنی حیات ما را که طفیلی های حیاتیم ) بشناسم . بلکه باید از حیات جمهور رنجبران ساده دل که خلاق حیاتند، اطلاع پیدا کنم، و معنائی که ایشان به حیات می بخشند در یابم »

      36 - « اما حال بر عکس، اعتقادی راسخ داشتم که بدون دین حیات من نه معنائی دارد و نه می تواند معنائی داشته باشد . و معتقدات دینی تنها پیش من دیگر غیر ضروری نبود، بلکه بالعکس با تجربیات تردید نا پذیر خود بدین جا رسیده بودم که فقط این مسائلی که در دین و ایمان است به حیات معنائی می دهد و لا غیر . »

      37 - « بخود می گفتم : که عرفان دین ( چون خود انسانیت و یا قوۀ عاقله اش ) ، از منشأ مرموزی ناشی شده است، آن منشأ خداست که هم اصل جسم انسانی است وهم اصل قوۀ عاقله اش و هم چناتکه جسم من که از خدا بمن رسیده است دروغ و نا درست نیست، به همچنین عقل و منطق من و ادراکی که از حیات دارم، بالنتیجه احوال متعددی که سبب ترقی آن ادراک حیات در من می شود، نیز دروغ و ا درست نمی باشد »

      37 - « آری همۀ مردم در احوال متنوع حیات و نراتب متعدد از تربیت، این سؤال جاویدان را در مقابل دارند و از خود می پرسند : ( چرا من زندگی می کنم و نتیجۀ حیات من چیست ؟ ) و فقط دین است که قادر است به همۀ ایشان پاسخ دهد . »

      38 - « من در آن زمان نمی دانستم که اعظم محبت آنست که خود به محبت پیوندند . ونمی دانستم زمزمۀ کلمات معینی که (  در شهادت نیسانی  . نویسنده : شهادت نیسانی مانند آب نیسانی حکمت خاصی دارند ) موجود است ما را به حقیقت ملکوتی نمی رساند، و نیز نمی دانستم که محبت در رابطۀ خود با حقیقت نمی تواند به زور و جبر واسطۀ اتحاد و پیوند ما گردد . بالاخره من در آن زمان این خطاها و اشتباهات را در آن استدلال نمی دیدم . لذا می توانستم تمام شعائر و آداب کلیسای ارتودکس را بجا آورم، و بپذیرم . بدون آنکه معنی معنا و مقصود غالب آنها را بدانم . »

      39 - « اما بهر حال اعتقاد به صحت شعائر و آداب مذکور هم حدی داشت . چنانکه هر گاه می خواستم از برای اداب و ادعیه ای که ذیلا بطور نمونه ذکر خواهم کرد ( و بی مبالغه دو سوم ادعیه و اوراد ما را تشکیل می دهد ) نزد خود معنائی بسازم، می دیدم که اساس رابطه ای که با خدادر خود یافته بودم، کم کم متزلزل می شد، و امکان هر نوع ایمانی در من مفقود می گشت »

      40 - « هر گاه جهت همۀ این ها و سایر ادعیه از قبیل سرود کروبین وهمۀ مراسم نذر و قربانی و عشاء ربانی و نظائرش ( چنانچه گفتم : درست دو سوم عبادات و مراسم ) می خواستم برایشان نزد خود تفسیر و توجیهی بنمایم، سبب می شد احساس نمایم که ایمانم در حال تزلزل است، و رابطه ای که با خدا یافته ام نزدیک است از میان بر خیزد .

      چنین احساسی را عینا در وقتهائی می کردم که در مورد ایام رسمی مذهبی و تعطیلات و اعیاد مهم می اندیشیدم . »

      41 – و من در مقابل این اعیاد دو کار ممکن بود بکنم : یا آنکه بهر صورت برای هر یک نزد خود توجیهاتی تسکین بخش تدبیر کنم و یا آنکه چشم ها را بر هم نهم تا مبادا از فریبی که در مقابل من است، آگاه کردم . »

      42 - « اما افسوس ، هنگامی که به میز عشاء ربانی نزدیک می شدم و کشیش در دهان من می گذاشت که بگویم : ایمان دارم باینکه شراب و نانی که بلع می کردم، خون و گوشت حقیقی مسیح است، در دل خود دردی یافتم که گفتنی نیست . و این درد از آن نبود که چنین ایمانی را دروغ می دانستم، بلکه از آن روی بود که احتمال می دادم که چنین تکلیف ظالمانه ای برای اهل ایمان، بسا ممکن است از طرف شخص یا اشخاصی اختراع شده باشد که اصلا خود نمی دانسته اند، ایمان چیست ؟ و این اندیشه بود که مرا رنج می داد .

      هر چند حالا به خود اجازه می دهم که بگویم چنان تکلیفی که من شراب و نان را خون و گوشت شمارم ظالمانه است »

      43 - « با برگزیده ترین کشیشان هر فرقه که مذاکره کردم، چیزی جز این بمن نگفتند که « آنچه ما معتقدیم حق صرف است، وآنچه دیگران مؤمنند باطل محض است » و می گفتند تنها کاری که از ما بر می آید اینست که در حق سایرین دعا کنیم تا شاید ایشان هم چون ما به حق گرایند و از باطل دوری جویند . »

      44 – « من از خود می پرسیدم : آیا ممکن نیست که تعالیم مذهبی را چنان با بلندی نظر و از فراز افقی رفیع نگرند که دیگر از آن بلندی و رفعت این همه اختلافات و مخاصمات دیده نشود و این جنگ ( هفتاد و دو ملت ) مشهود نیافتد ؟ »

      45 -« چون آنچه را بنام مذهب می کردند، ملاحظه کردم، وحشت نمودم و به کلی مذهب ارتودوکس را مطرود شمردم .

      اما مسألۀ دوم که مرا از مذهب گریزان ساخت این بود که نسبت کلیسا با مسألۀ حیات توأم بود با جنگ و مجازات های شدید چون قتل و ضرب و حبس و غیره . »

      46 - « و نیز بنظرم می آمد که به آن ستون حلقۀ طنابی را در عین سادگی با مهارت بسیار تعبیه کرده اند، و اگر کسی میان بدن خود را در آن حلقه جای می داد و به بالا می نگریست، حتما از سقوط نجات می یافت، و این همه نزد من دیگر روشن بود و بدین جهت من از آن پس شادمان و آسوده بودم، و گویا کسی بمن می گفت :

      نظر به همین داشته باش و فراموش مکن . »

-



تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۸ | 13:59 | نویسنده : عبدالمجید زرگر |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.