زآن گهی که خود شناختم
زآ ن گهی که خود شناختم با شناخت خود خد
تا کنونم سوی قرنی که چقدر لطف کرد اد ا
در یتیمی داد پناهم داد نجات از بی کسی
از غریق گمرهانم عجب کرد فریاد رسی
چون به سن رشد رسیدم شدم پربال از عیال
باز خدا فریاد رسم شد راحتم کرد از خیال
در چنین غوغائی بودم ناتوان از جسم وخام
که خدا علم و بیان داد که نیا فتادم به دام
در کشاکش های دوران فرا طاقت روزگار
دامنم گه گاه گرفتی باز خدا از زیر با ر
کرد رها تا چشم گشودم نه دهه دیدم گذشت
که خدا باز داد پنا هم تا ک ه عمری باقی هست
که در این دوران پیری دارم اورا من
سپاس حاجتی دارم پذیرد با خجالت بین نا س
گفت با درِ حمت باز ، خواهشت گو و مترس
هر چه را خواستی که دادم باز من م فریاد ر س
با سپاس از اذن داده، خواهشی با ز هم کنم
آخرین خواهش من هست تا که جانم بر تنم
بار الها تا پسین روز نبری از من نظر با رعایت های نیکو تا نیافتم در خط ر